en
Feedback
تقدسِ‌ چای‌خانه‌‌های‌ِ زمستان‌زده؛

تقدسِ‌ چای‌خانه‌‌های‌ِ زمستان‌زده؛

Open in Telegram

«زن، زندگی، آزادی برای همیشه.» @itscaim :ناشناس و باقی چیز‌ها

Show more
407
Subscribers
-424 hours
-77 days
-1530 days
Posts Archive
امروز اگه رنگ بودم، از چکه کردن و جاری شدن سیر نمی‌شدم.

«آخرین برگِ سفرنامه‌ی باران، این است: که زمین چرکین است.»

وای... امان از باد پاییزی و چای سیب روز جمعه!

توی شاهنامه رسیدیم به زال و رودابه. هرچیزی که امروز گذشت جداً غیرقابل توصیفه...

دیگه از این‌که ریکشن‌ها رند نباشن اذیت نمی‌شم، انگار همین‌جوری که هستن خوبن؛ با تمام ناهمگون بودن و فراز و نشیب داشتنشون، مثل آدم‌هان شاید

روزایی که بین رنگ و شعر غرق می‌شم، حضور آرومی داریم؛ هم من و هم زندگی. یه مدته خاک کتاب‌ شعرهای گوشه‌ی پنجره رو تکوندم. آفتاب روی دیوار افتاده، حس می‌کنم امروز اگه شبنم بودم، بخار می‌شدم.

بوی پاییز میاد و من هنوز رها کردن با این ایده رو دوست دارم.

و «باور مکن که ابر... باور مکن که باد... باور مکن که خنده‌ی خورشیدِِ بامداد...»

«ز خشک سال چه ترسی! که سد بسی بستند: نه در برابرِ آب که در برابرِ نور و در برابرِ أواز و در برابرِ شور...»

«آب است و آب و آبیِ بی‌ابر»

نمی‌دونم چطور بگم امروز کاملاً این‌شکلی بود که: «دنیا پر از رنج است با این‌حال درختان گیلاس شکوفه می‌دهند»

امروز از لحظه‌ای که همو دیدیم فقط حرف زدیم. رفتیم کافه نشستیم حرف زدیم، بعد راه رفتیم حرف زدیم و دم رفتن هم باز مدت طولانی توی مترو نشستیم و دلمون نمیومد بریم خونه و حرف زدیم:))) امروز از اون روزایی بود که فراموشش نمی‌کنم.