en
Feedback
پلاک شعر

پلاک شعر

Open in Telegram

#شعر ارتباط با ادمین @pelak_Sher

Show more
2 883
Subscribers
-99924 hours
-1 0117 days
-1 07430 days
Posts Archive
من مانده‌ام مهجور از او  بیچاره و رنجور از او گویی که نیشی دور از او  در استخوانم می‌رود... #سعدی_جان

هر کسی در دل من جایِ خودش را دارد جانشینِ تو در این سینه خداوند نشد #فاضل_نظری

در این باغِ کوچک چرا چرا صدای تبر قطع نمی‌شود؟ چرا صدای افتادن؟ تا کی به سوگِ سروها بنشینیم؟ تا کی به سوگِ صنوبرها؟ در این باغِ کوچک مگر چند سروِ صنوبر هست که دندانِ برنده‌ی تبر از شکستنشان سیر نمی‌شود؟ #منوچهر_آتشی

مطلبی گر بود از هستی، همین آزار بود... وَر نه در کُنجِ عدم، آسودگی بسیار بود...! #بیدل_دهلوی

آه از این درد که جز مرگِ منش درمان نیست... #هوشنگ_ابتهاج

نامه بنویسم و خود از پی قاصد بروم آنقدر صبر ندارم که خبر گردد باز! #طالب_آملی

پرورده ز بَس ذائقه را عشق به تلخی شربت نَهم و زَهر کشم، لذّتم این است صد پیرهنِ صبر قبا گشت و زِ ناموس دستی به گریبان نزدم، حسرتم این است #حزین_لاهیجی

افسوس که نان پخته، خامان دارند اسبابِ تمام، ناتمامان دارند آنان که به بندگی نمی‌ارزیدند امروز کنیزان و غلامان  دارند #شیخ_بهایی

در بزم تو، شمع گوید احوال مرا این چرب زبان وکیل خاموشان است... #حزین_لاهیجی

به خواب هم نکنم ترکِ گرد او گشتن که بالش از پَرِ پروانه زیر سر دارم #حکیم_‌الملک_شهرت

زندگانی نیست، تمرینِ فراوان مُردن است. #حسین_جنتی

اکنون به دامِ صد غم و صد محنتم اسیر ‏آن مرغِ خوش‌دلی که تو دیدی، پرید و رفت ‏آمد به پرسشِ من و هنگامِ بازگشت ‏یک نیمه از دلی که ندارم، بُرید و رفت #طالب_آملی 

سلام تنهایی که دور می‌کنی‌ام ازین جماعتِ کور چه می‌شد از این "دور" کشان کشان ببری به دورترهایم.. #حسین_صفا

صد زبان بایدم از بهر بیان‌کردنِ حال نشود کار میسّر به زبان قلمی #طالب_آملی

خسته‌ام من هم از این بار گرانی که منم... #حسین_منزوی

چو نخل شمع خزان کرده برگ ما سر زد ز نوبهار جوانی خبر نشد ما را... #واعظ_قزوینی

چند باشی در شکست کارم ای گردون، بس است استخوانم را هجوم زخم جوهردار کرد #صائب_تبریزی

من در برکه‌ی اندوهم آنقدر زیبا شنا می‌کنم که هیچ‌کس به فکر نجاتم نمی‌افتد #سیاوش_یزدان_دوست

تسلّیِ دل خود می‌دهم به ملک محبت گهی به دانه‌ی اشکی، گهی به شعله‌ی آهی #فروغی_بسطامی

در سفره‌هایمان نان بود و آب بود و حرص و دغدغه‌ی هر روزمان یافتن چراگاهی سبز. در شهر ما حنجره‌ها بی‌آوازست و حلقوم‌ها عقیم و سهم‌مان از شادی فرو خوردن بغضی‌ست کهنه که در گلویمان رسوب کرده است. #بهرام_سالکی