ru
Feedback
زاغچه (فرانتس کافکا)

زاغچه (فرانتس کافکا)

Открыть в Telegram

از کافکا و دربارۀ کافکا. “how about if i sleep a little bit longer and forget all this nonsense.” «کاش دوباره کمی می‌خوابیدم تا همه‌ی این مزخرفات را فراموش بکنم!»

Больше
918
Подписчики
+524 часа
+87 дней
+2230 день
Архив постов
«می‌ترسم برای تولدت چندان آماده نباشم. دیشب حتی بدتر از همیشه خوابیدم؛ سرم داغ است، چشم‌هایم می‌سوزند، شقیقه‌هایم آزارم می‌دهند و سرفه هم می‌کنم. می‌ترسم اگر بخواهم تبریکی مفصل بگویم، نتوانم بی‌آنکه سرفه‌ام بگیرد آن را به پایان برسانم. خوشبختانه اصلاً نیازی به تبریک نیست؛ تنها باید سپاسگزار باشم که تو در این جهان وجود داری؛ جهانی که در نگاه نخست هرگز گمان نمی‌کردم بتوان موجودی چون تو را در آن یافت. (می‌بینی، من هم شناخت چندانی از دنیا ندارم؛ با این تفاوت که برخلاف تو، به ندانستنم اعتراف می‌کنم.) و بابت این، از تو سپاسگزارم—آیا اصلاً می‌شود نامش را سپاس گذاشت؟—و این سپاس را با بوسه‌ای ابراز می‌کنم، دقیقاً همان بوسه‌ای که در ایستگاه راه‌آهن به تو دادم؛ هرچند آن را دوست نداشتی. (امروز کمی لجباز شده‌ام.)
✨ نامه به میلنا
@zaaghcheh

«نمی‌دانم چرا این‌قدر با نامهٔ آن دختر مشکل داری. به هر حال، هدفش این بود که کمی حسادتت را برانگیزد، و ظاهراً هم به هدفش رسید. خب که چه؟ از این به بعد، هر از گاهی خودم چنین نامه‌هایی را از ذهنم خواهم ساخت و برایت خواهم نوشت؛ حتی بهتر از آن یکی، و البته بدون آن رد کردنِ نهایی.»
✨ نامه به میلنا
@zaaghcheh

«با این همه، مهم‌ترین چیز این است: هرچه دیگران، آن‌هایی که در حلقه‌ای گسترده پیرامونت هستند، درباره‌ات بگویند؛ از موضع خردِ برتر، یا با آن کودنیِ حیوان‌وار (هرچند حیوانات چنین نیستند)، یا با مهربانیِ شیطانی، یا با عشقی که تا سرحدِ قتل پیش می‌رود—من، من، میلنا، تا ژرف‌ترین تار و پود وجودم می‌دانم که هر کاری انجام بدهی، کارِ درست را انجام خواهی داد؛ چه در وین بمانی و چه امروز این راه را بروی و فردا آن راه را. آخر اگر این را دربارهٔ تو نمی‌دانستم، اصلاً بودنم در کنار تو چه معنایی داشت؟ همان‌گونه که در ژرفای دریا کوچک‌ترین نقطه‌ای وجود ندارد که همواره زیر سنگین‌ترین فشار نباشد، تو نیز چنین هستی؛ اما هر نوع زندگیِ دیگری برای من مایهٔ شرمساری است، و حتی اندیشیدن به آن حالم را به هم می‌زند. تا همین اواخر گمان می‌کردم نمی‌توانم زندگی را تاب بیاورم، نمی‌توانم آدم‌ها را تحمل کنم، و از این بابت سخت شرمنده بودم؛ اما اکنون تو به من ثابت می‌کنی که آنچه برایم تحمل‌ناپذیر می‌نمود، خودِ زندگی نبود.»
✨ نامه به میلنا
@zaaghcheh

این ضربه‌ی سختی است، چون زمان خواهد برد؛ و من به تمام زمانی که در اختیار دارم نیازمندم، و هزار بار بیش از تمام زمانی که در اختیار دارم. و بیش از هر چیز، دلم می‌خواهد همه‌ی زمانی را که در این جهان هست، فقط برای تو داشته باشم؛ برای اندیشیدن به تو، برای نفس کشیدن در تو.
✨ نامه به میلنا
@zaaghcheh

و عجیب این‌که واقعاً مدام همان چیزهایی را برای هم می‌نویسیم. من می‌پرسم نکند بیمار شده باشی، و بعد تو از بیماری‌ات می‌نویسی. من آرزوی مرگ می‌کنم، و بعد تو هم از مرگ می‌گویی. من تمبر می‌خواهم، و بعد تو هم تمبر می‌خواهی. گاهی دلم می‌خواهد مثل پسربچه‌ای کوچک، روی شانه‌هایت گریه کنم، و آن‌وقت تو می‌نویسی که دلت می‌خواهد مثل دختربچه‌ای کوچک، روی شانه‌های من گریه کنی. و گاهی، و ده بار، و هزار بار، و همیشه، من آرزو می‌کنم کنار تو باشم، و تو نیز دقیقاً همین را می‌گویی. بس است... بس است.
✨ نامه به میلنا
@zaaghcheh

لطفاً درک کن چرا آن نخستین نامه برای من چنین اهمیت بزرگی پیدا کرده است. دلیلش این است که تو به آن با نامه‌ای پاسخ دادی که اکنون کنار من قرار دارد؛ نامه‌ای که به شکلی وصف‌ناپذیر و شاید حتی مضحک مرا خوشبخت کرده است، و همین حالا دستم را روی آن گذاشته‌ام تا از این‌که واقعاً مالِ من است، اطمینان پیدا کنم و حضورش را حس کنم. لطفاً خیلی زود نامه‌ی دیگری برایم بنویس.
✨ نامه به فلیسه
@zaaghcheh

انگار تو یه اتاقی هستی که حتی دیوارش هم با فکرِ فرار کردن، بلندتر می‌شه. یعنی خودِ فکرِ رهایی، بخشی از زندانه... @zaaghcheh

«به نظر ک. می‌رسید که هرگونه ارتباطی با او گسسته شده است و اکنون بیش از هر زمان دیگری عاملی آزاد است. می‌توانست هرقدر که می‌خواست در آنجا بماند؛ در جایی که معمولاً ورود یا ماندن در آن برایش ممنوع بود. همچنین احساس می‌کرد این آزادی را با رنج و تلاشی به دست آورده است که کمتر کسی توانِ تحملش را دارد؛ و هیچ‌کس نمی‌توانست به او دست بزند یا از آنجا براندش؛ حتی، به‌سختی می‌شد گفت کسی حق داشت او را مخاطب قرار دهد. اما در همان حال ـ و این احساس دست‌کم به همان اندازه نیرومند بود ـ گویی هیچ چیز بی‌معناتر و نومیدکننده‌تر از این آزادی، این انتظار، و این آسیب‌ناپذیری وجود نداشت.»
✨ قصر
@zaaghcheh

«بی‌تردید، این همه ایستادن و انتظار کشیدنِ بیهوده، روز پس از روز، و هر بار دوباره از نو آغاز کردن، بی‌آنکه هیچ چشم‌اندازی برای دگرگونی در کار باشد، انسان را فرسوده می‌کند، در او تردید می‌افکند، و سرانجام او را از هر کاری جز همان ایستادنِ نومیدانه، ناتوان می‌سازد.»
✨ قصر
@zaaghcheh

«البته که نادانم؛ این، در هر حال، حقیقت دارد و برایم به‌شدت رنج‌آور است. اما همین نادانی دست‌کم یک مزیت دارد: انسانِ نادان جسارت بیشتری به خرج می‌دهد. پس تا زمانی که توان در من باقی است، با کمال میل نادانی و پیامدهای بی‌تردید سهمگینش را تاب خواهم آورد.»
✨ قصر
@zaaghcheh

«نه،» کشیش گفت، «لازم نیست همه‌چیز را حقیقت بدانی؛ کافی است آن را به عنوان ضرورتی اجتناب‌ناپذیر بپذیری.» ک. گفت: «چه نگاه نومیدکننده‌ای. این یعنی دروغ را به قاعدهٔ جهان بدل کردن.»
✨ محاکمه
@zaaghcheh

«منطق، بی‌گمان، ممکن است تزلزل‌ناپذیر باشد؛ اما تابِ مقاومت در برابر انسانی را که مصمم به زیستن است، ندارد.»
✨ محاکمه
@zaaghcheh

«خودکشی برای او آن‌قدر بیهوده می‌بود که حتی اگر هم می‌خواست دست به آن بزند، همین بیهودگی توانِ انجامش را از او می‌گرفت.»
✨ محاکمه
@zaaghcheh

دوشنبه می‌خواستم این نامه را پاره کنم، نه بفرستم؛ نخواستم به تلگرامت پاسخ بدهم. تلگرام می‌تواند هزار معنا داشته باشد؛ اما حال
دوشنبه می‌خواستم این نامه را پاره کنم، نه بفرستم؛ نخواستم به تلگرامت پاسخ بدهم. تلگرام می‌تواند هزار معنا داشته باشد؛ اما حالا هم کارت‌پستال رسیده و هم نامه؛ این کارت، این نامه. اما حتی حالا که آن‌ها را پیش رو دارم، میلنا، و حتی اگر مجبور باشم زبانم را تکه‌تکه گاز بگیرم، باز هم چیزی در من با شدتی وصف‌ناپذیر می‌خواهد حرف بزند. چطور می‌توانم باور کنم که اکنون به نامه‌های من احتیاج داری، وقتی تنها چیزی که تو به آن نیاز داری آرامش است؛ همان چیزی که بارها، و شاید نیمه‌ناخودآگاه، خودت گفته‌ای؟ و حقیقت این است که این نامه‌ها چیزی جز رنج خالص نیستند؛ آن‌ها زاییدهٔ رنجی درمان‌ناپذیرند و خود نیز رنجی درمان‌ناپذیر می‌آفرینند. و تازه اوضاع بدتر هم می‌شود. این زمستان نامه‌های من چه خیری خواهند داشت؟ تنها راه زندگی این است که خاموش و آرام بمانی؛ چه اینجا و چه آنجا. اگر هم اندکی اندوه همراهش باشد، باشد؛ مگر چه تفاوتی می‌کند؟ اندوه خواب را عمیق‌تر و کودکانه‌تر می‌کند. اما اضطراب، شخم خود را از میان خواب می‌کشد؛ و تمام روز نیز همین کار را ادامه می‌دهد، و این دیگر تحمل‌ناپذیر است. ✨ نامه به میلنا @zaaghcheh

حالا اسم کافکا رو هم می‌نوشتید جای دوری نمی‌رفت. @zaaghcheh
حالا اسم کافکا رو هم می‌نوشتید جای دوری نمی‌رفت. @zaaghcheh

📌 شعری از کافکا
امروز هوا سرد و سخت است. ابرها یخ زده‌اند. بادها طناب‌ها را می‌کشند. مردم یخ زده‌اند. صدای گام‌ها بر سنگ‌های معدن‌خیز فلزی به گوش می‌رسد. و چشم‌ها، دریاچه‌هایی سپید و پهناورند. در شهر کهن، کلبه‌های کوچک و روشنِ کریسمس برپا هستند. پنجره‌های رنگارنگشان به میدانِ پوشیده از برف گشوده می‌شود. در نور ماه، مردی خاموش در برف قدم می‌زند. سایهٔ بزرگش، با وزش باد، بر امتداد کلبه‌ها کشیده می‌شود. مردمانی که از روی پل‌های تاریک می‌گذرند، از کنار قدیسان با چراغ‌های کوچک و کم‌نور. ابرهایی که در آسمان خاکستری از کنار کلیساها با برج‌های غرق در گرگ‌ومیش آهسته می‌گذرند. و آن‌که به جان‌پناهِ سنگی تکیه داده است و به آبِ شامگاهی خیره می‌شود، در حالی که دستانش بر سنگ‌های کهنه آرام گرفته‌اند. @zaaghcheh

شانزدهم ژانویه. هفتهٔ گذشته چیزی شبیه یک فروپاشی بود. نه می‌شد خوابید، نه می‌شد بیدار شد؛ نه می‌شد زندگی را تاب آورد، یا دقیق‌تر بگویم، تداومِ زندگی را. ساعت‌ها با هم هم‌خوانی ندارند. آنچه در درونم است، با شتابی شیطانی، یا اهریمنی، یا دست‌کم غیرانسانی، می‌تازد. اما جهان بیرون، همچنان تلوتلوخوران راه همیشگی خود را می‌رود، مسیر معمولش را طی می‌کند. چه چیز دیگری می‌تواند رخ دهد، جز اینکه این دو جهان از هم جدا شوند؟ و همین هم می‌شود، یا دست‌کم به شکلی هولناک از هم دریده می‌شوند. آن تنهایی که بیشترش بر من تحمیل شده بود، و بخشی از آن را خود خواسته بودم (هرچند مگر آن خواستن چیزی جز نوعی اجبار بود؟) اکنون دیگر بی‌هیچ ابهامی تا واپسین نقطه پیش می‌رود. به نظر می‌رسد سرانجامش فقط می‌تواند جنون باشد. دیگر چیزی برای گفتن نیست. شکار از میانِ من می‌گذرد و مرا از هم می‌درد. یا... شاید فقط همین یک بار بتوانم دوام بیاورم، خودم را به جریانِ این شکار بسپارم. آن‌گاه به کجا خواهم رفت؟ شکار فقط یک تصویر است؛ می‌توانی این‌گونه هم بگویی: خود را با تمام نیرو به آخرین مرزِ زمینی پرتاب کردن.
✨ یادداشت‌ها
@zaaghcheh

از نظرم این جمله بیشتر از این‌که عاشقانه باشه اخلاقیه. بیشتر آدم‌ها وقتی عاشق می‌شن، سعی می‌کنن خودشون رو امن، آرام، دوست‌داشتنی و قابل اتکا نشون بدن. اما کافکا درست برعکس عمل می‌کنه. هیچ تلاشی برای جذاب‌تر کردن خودش نمی‌کنه؛ حتی انگار تمام نیروش رو صرف این می‌کنه که میلنا رو از خودش بترسونه. چرا؟ چون کافکا عشق رو فقط کنار هم بودن نمی‌دونست. باور داشت رابطه یعنی وارد شدن به جهان روانی دیگری. و جهان روانی خودش رو جایی تاریک، پر از اضطراب، وسواس، احساس گناه و فرسودگی می‌دید. کافکا می‌خواست میلنا بدونه اگر کنارش بمونه، فقط شریک زندگی یک مرد نمی‌شه؛ شریک نبردی می‌شه که سال‌هاست میان او و خودش جریان داره. بعضی آدم‌ها از ترس تنها موندن، خود واقعی‌شون رو پنهان می‌کنن. کافکا از ترس آسیب زدن به دیگری، خود واقعی‌اش رو آشکار می‌کرد. @zaaghcheh

هیچ چیز هولناکی برای ترسیدن وجود ندارد؛ همین که از آن آستانه بگذری، همه‌چیز آرام و به‌سامان خواهد شد. جهانی دیگر است؛ و دیگر نیازی به سخن گفتن نخواهی داشت.
✨ نامه به پدر
@zaaghcheh

انگار انسانی زندانی باشد؛ انسانی که نه‌تنها قصد فرار از زندان را دارد ــ کاری که شاید شدنی هم باشد ــ بلکه هم‌زمان می‌خواهد همان زندان را برای خود به قصری سرشار از لذت بدل کند. اما اگر بگریزد، دیگر نمی‌تواند زندان را بازسازی کند؛ و اگر زندان را بازسازی کند، دیگر راهی برای گریختن نخواهد داشت.
✨ نامه به پدر
@zaaghcheh