en
Feedback
پنجه به خالی

پنجه به خالی

Open in Telegram

♾پدیده‌ای که خودش علت و عامل آشفتگی‌ها و مسایل است اکنون به دروغ نقش رفع‌کنندهٔ مسائل را بر عهده گرفته است. و این فریب است.

Show more
425
Subscribers
+124 hours
+57 days
+530 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+8
in 0 channels
August '26
+27
in 0 channels
Get PRO
July '26
+15
in 0 channels
Get PRO
June '26
+25
in 0 channels
Get PRO
May '26
+11
in 0 channels
Get PRO
April '26
+3
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+14
in 0 channels
Get PRO
January '26
+3
in 0 channels
Get PRO
December '25
+20
in 0 channels
Get PRO
November '25
+28
in 0 channels
Get PRO
October '25
+36
in 0 channels
Get PRO
September '25
+37
in 1 channels
Get PRO
August '25
+27
in 0 channels
Get PRO
July '25
+10
in 0 channels
Get PRO
June '25
+5
in 1 channels
Get PRO
May '25
+11
in 0 channels
Get PRO
April '25
+22
in 1 channels
Get PRO
March '25
+16
in 0 channels
Get PRO
February '25
+20
in 0 channels
Get PRO
January '25
+23
in 0 channels
Get PRO
December '24
+24
in 1 channels
Get PRO
November '24
+16
in 0 channels
Get PRO
October '24
+30
in 1 channels
Get PRO
September '24
+22
in 1 channels
Get PRO
August '24
+29
in 2 channels
Get PRO
July '24
+39
in 0 channels
Get PRO
June '24
+23
in 1 channels
Get PRO
May '24
+30
in 0 channels
Get PRO
April '24
+24
in 0 channels
Get PRO
March '24
+41
in 3 channels
Get PRO
February '24
+92
in 5 channels
Get PRO
January '24
+136
in 2 channels
Get PRO
December '23
+217
in 5 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
07 September+2
06 September+1
05 September+2
04 September+1
03 September0
02 September+1
01 September+1
Channel Posts
فکر می‌کنم انسان ، به معنا واقعی کلمه در اطلاعات غرق خواهد شد .... #مارگریت دوراس #تامل ✨☕️

2
No text...
71
3
No text...
68
4
برای من، عمق «منو ببخش» در تناقضی است که خودِ عنوان می‌سازد. راوی از چیزی عذر می‌خواهد که شاید اساساً نباید بابتش عذرخواه باشد، از صادق ماندن، از شبیه جمع نشدن، از اینکه حقیقتی را که دیده به زبان می‌آورد، حتی وقتی این حقیقت برای خودش هم قابل تحمل نیست. «ببخش» اینجا زبانِ تسلیم نیست، زبانِ انسانی است که می‌داند حقیقت، لزوماً مهربان، زیبا یا پذیرفتنی نیست. و شاید تلخ‌ترین لایه‌اش همین باشد، آدم گاهی برای آنچه هست عذر نمی‌خواهد، برای آنچه نتوانسته باشد عذر می‌خواهد، برای زندگی‌ای که مطابق انتظار دیگران زندگی نکرده، برای دروغ‌هایی که نگفته، و برای اینکه هنوز چیزی درونش هست که حاضر نشده به نسخه قابل‌قبولِ جامعه تبدیلش کند. به همین دلیل «منو ببخش» برای من، بیشتر از یک عذرخواهی، اعتراف به هزینه حقیقت بودن است.
69
5
Ci siamo incontrati a Campo de’ Fiori, tra i fiori e la gente tu compravi i limoni. ما در میدان کامپو دِ فیوری با هم آشنا شدیم؛ میان گل‌ها و مردم، تو لیمو می‌خریدی. Io ti ho guardata e tu hai sorriso, come si sorride quando lo sai già. من به تو نگاه کردم و تو لبخند زدی؛ همان‌طور که آدم وقتی از قبل می‌داند لبخند می‌زند. Estate romana con te, tra le strade che scottano. تابستان رومی با تو، میان خیابان‌های سوزان. Estate romana che sa di gelato, di motorini, di notti che parlano. تابستان رومی که بوی بستنی، موتورسیکلت‌ها و شب‌های سخن‌گو را می‌دهد. Ci amiamo così, sotto questo sole che non perdona. ما این‌گونه عاشق همیم، زیر این آفتابی که رحم نمی‌کند. Ci amiamo così, senza chiedere dove andremo domani. ما این‌گونه عاشق همیم، بی‌آنکه بپرسیم فردا به کجا خواهیم رفت. Basta oggi, basta adesso. امروز کافی است، همین حالا کافی است. Estate romana con te. تابستان رومی با تو. Passeggiamo a Trastevere, quando scende la sera. وقتی شب فرامی‌رسد، در تراستِوِره قدم می‌زنیم. Le trattorie profumano di basilico e vino. غذاخوری‌ها بوی ریحان و شراب می‌دهند. Ci sediamo sui sampietrini a guardare la gente. روی سنگ‌فرش‌ها می‌نشینیم و مردم را تماشا می‌کنیم. Non serve altro che stare vicini. هیچ چیز دیگری لازم نیست، جز اینکه کنار هم باشیم. Forse quest’estate finirà, forse noi cambieremo. شاید این تابستان تمام شود، شاید ما تغییر کنیم. Ma oggi, oggi siamo qui e questo basta. اما امروز، امروز ما اینجاییم و همین کافی است. Questo è tutto. همین همه‌چیز است. Estate romana con te. تابستان رومی با تو. Tra le strade che scottano, estate romana che sa di gelato, di motorini, di notti che parlano. میان خیابان‌های سوزان؛ تابستان رومی که بوی بستنی، موتورسیکلت‌ها و شب‌های سخن‌گو را می‌دهد. Ci amiamo così, sotto questo sole che non perdona. ما این‌گونه عاشق همیم، زیر این آفتابی که رحم نمی‌کند. Ci amiamo così, senza chiedere dove andremo domani. ما این‌گونه عاشق همیم، بی‌آنکه بپرسیم فردا به کجا خواهیم رفت. Basta oggi, basta adesso. امروز کافی است، همین حالا کافی است. Estate romana e tu, tu sei l’estate, tu sei Roma. تابستان رومی و تو؛ تو خودِ تابستانی، تو خودِ رومی
70
6
این همان آهنگی است که تابستانی عاشقانه را در رم حس میکنی.🌇
65
7
حس این آهنگ شبیه قدم‌زدن در خیابان‌های سنگ‌فرش رم هنگام غروب است؛ وقتی گرمای روز هنوز روی دیوارهای قدیمی مانده، نور نارنجی رو
حس این آهنگ شبیه قدم‌زدن در خیابان‌های سنگ‌فرش رم هنگام غروب است؛ وقتی گرمای روز هنوز روی دیوارهای قدیمی مانده، نور نارنجی روی ساختمان‌ها افتاده و شهر کم‌کم از شلوغی روز فاصله می‌گیرد. چیزی که بیشتر از همه در این تصویر می‌درخشد، حس نوستالژی است؛ انگار داری لحظه‌ای را تجربه می‌کنی که همان موقع می‌دانی بعدها دلت برایش تنگ خواهد شد. حتی توصیف‌های ادبی از تابستان رم هم اغلب روی همین ترکیبِ هوای گرم، خیابان‌های قدیمی، عصرهای روشن و خاطره‌ای ماندگار تأکید می‌کنند.
64
8
No text...
117
9
No text...
126
10
عزیز من؛ بی تو، من که هیچ، آسمان هم زمین می‌خورد... 🖤🖤🖤
76
11
تنها چیزی که می‌تواند بشر را نجات دهد همکاری است. برتراند راسل @HONARBARTTAR💎
تنها چیزی که می‌تواند بشر را نجات دهد همکاری است. برتراند راسل @HONARBARTTAR💎
1
12
سال‌ها پیش، انسان‌شناس مارگارت مید از دانشجویانش پرسید به‌نظرشان نخستین نشانهٔ تمدن چیست. دانشجویان انتظار داشتند او از قلاب
سال‌ها پیش، انسان‌شناس مارگارت مید از دانشجویانش پرسید به‌نظرشان نخستین نشانهٔ تمدن چیست. دانشجویان انتظار داشتند او از قلاب ماهیگیری، کوزه‌های سفالی یا ابزارهای سنگی صحبت کند. اما نه. مید گفت اولین نشانهٔ تمدن در یک فرهنگ باستانی، استخوان ران شکسته‌ای است که بعداً جوش خورده است. او توضیح داد: در دنیای حیوانات، اگر موجودی پاهایش بشکند، می‌میرد ، چون دیگر نمی‌تواند از خطر بگریزد یا برای غذا شکار کند. بنابراین استخوان لگن یا رانِ شکسته و سپس جوش‌خورده ثابت می‌کند که کسی وقت گذاشته تا کنار فرد آسیب‌دیده بماند، زخم‌هایش را ببندد، او را به جای امن منتقل کند و از او مراقبت کند تا بهبود یابد. مید گفت: «یاری دادن به انسانِ دیگر در زمان سختی، نخستین عملِ آغازگر تمدن است.»
510
13
پیش از آنکه تو را ببینم، تو را ساخته‌ام به نظرم صداقت در ارتباط، پیش از آنکه گفتن حقیقت به دیگری باشد، شهامت دیدن تصویری است که خودمان از او ساخته‌ایم. ما کمتر با خود انسان روبه‌رو می‌شویم و بیشتر با تصوری که پیشاپیش از او در ذهن ساخته‌ایم. پیش از آنکه کسی را بشناسیم، برایش نام می‌گذاریم، طبقه بندی‌اش می‌کنیم، حدس می‌زنیم چگونه خواهد بود، چه می‌خواهد، چه چیزی می‌تواند به ما بدهد یا از ما بگیرد. بعد وارد ارتباط می‌شویم و اغلب به جای دیدن آن انسان، به دنبال تأیید همان تصویری می‌گردیم که از قبل ساخته‌ایم. صداقت از جایی آغاز می‌شود که بتوانیم این تصویر را کنار بگذاریم. نه برای اینکه دیگری را بی نقص ببینیم، بلکه برای اینکه او را همان گونه که هست ببینیم. حتی اگر با تصور ما سازگار نباشد. این کار شهامت می‌خواهد. چون انسان گاهی به تصویر ذهنی خود بیشتر وابسته است تا به حقیقت. تصویر، امنیت می‌دهد، حقیقت، اطمینان‌های قبلی را به هم می‌ریزد. در ارتباط صادقانه، باید جرأت کنیم بگوییم نمی‌دانم تو چگونه انسانی هستی، بگذار ببینمت، نه آن گونه که ذهن من ساخته، بلکه آن گونه که خودت را آشکار می‌کنی. شاید معنای عمیق صداقت همین باشد، کنار گذاشتن قضاوت‌های زودهنگام، و داشتن شهامت مواجه شدن با دیگری بدون اینکه بخواهیم او را در قالبی که از پیش ساخته‌ایم جای دهیم. و این فقط درباره انسان نیست. درباره هر گونه‌ای که با آن روبه‌رو می‌شویم نیز چنین است. تا وقتی موجودی را فقط از پشت تصویر ذهنی خود می‌بینیم، هنوز با خودش ارتباط نگرفته‌ایم، با تصوری که از او ساخته‌ایم در ارتباطیم. ح. هامون
99
14
"Let us read, and let us dance; these two amusements will never do any harm to the world." ~Voltaire «بگذارید بخوانیم و بگذار
"Let us read, and let us dance; these two amusements will never do any harm to the world." ~Voltaire «بگذارید بخوانیم و بگذارید برقصیم؛ این دو سرگرمی هرگز آسیبی به جهان نخواهند رساند.» — ولتر
99
15
در باب لذت لذت، آن چیزی نیست که صرفا وقتی به چیزی می‌رسیم در ما اتفاق می‌افتد. گاهی لذت، پیش از رسیدن آغاز می‌شود، درست در لحظه‌ای که میل، تصویری از رسیدن می‌سازد و ذهن برای چیزی که هنوز وجود ندارد، احساس می‌آفریند. شاید به همین دلیل است که لذت همیشه اندکی با اضطراب همراه است. چیزی را می‌خواهیم، به آن نزدیک می‌شویم، به دستش می‌آوریم و درست از همان لحظه، ترس از دست دادنش آغاز می‌شود. آنچه قرار بود آزادی بیاورد، آرام‌آرام به وابستگی تبدیل می‌شود. مسئله خود لذت نیست. مسئله، ناتوانی ما در رها کردن آن است. انسان وقتی از لذت می‌گریزد، چیزی را انکار می‌کند که بخشی از زندگی است. و وقتی به آن می‌چسبد، زندگی را به تکرار یک تجربه خوشایند تقلیل می‌دهد. در هر دو حالت، چیزی از زندگی غایب است، دیدن! بگمانم لذت واقعی آن لحظه‌ای باشد که تجربه را بدون تبدیل کردنش به مالکیت زندگی می‌کنیم. نه اینکه بخواهیم آن را نگه داریم، نه اینکه از پایانش بترسیم. فقط آن را می‌بینیم، تجربه می‌کنیم و می‌گذاریم عبور کند. چیزی که باید فهمید، این نیست که چگونه بیشتر لذت ببریم. شاید پرسش عمیق‌تر این باشد که چرا برای ادامه دادن لذت، حاضر می‌شویم آزادی خود را معامله کنیم. لذت وقتی زیباست که زندان نشود. ح. هامون
109
16
اعدام لیدی جین گری اثر پل دلاروش ، نقاش مشهور فرانسوی سبک آکادمیک و رمانتیک 🦽سال خلق: ۱۸۳۳ میلادی 🎨این شاهکار نه تنها یک سند تاریخی بلکه یکی از تراژیک‌ترین لحظات انگلستان است . 🔸📌لیدی جین گری نوه هنری هفتم بود و در بحران جانشینی پس از مرگ ادوارد ششم، برای مدت کوتاهی، تنها به مدت ۹ روز، به عنوان ملکه انگلستان اعلام شد. اما ماری تودور (ماری اول) با حمایت مردم تاج‌وتخت را به دست گرفت و جین را به اتهام خیانت به مرگ محکوم کرد. او تنها ۱۶ یا ۱۷ سال داشت که در برج لندن اعدام شد. دلاروش با انتخاب این لحظه خاص (لحظه‌ای قبل از مرگ، زمانی که جین چشم‌بند دارد و به کمک فرماندار به سمت کنده می‌رود، در حالی که تبر هنوز زمین نخورده است) قصد داشت: تعلیق و تنش ایجاد کند. همدردی عمیق بیننده را نسبت به سرنوشت غم‌انگیز و بی‌گناهی این دختر جوان برانگیزد. بر انسانیت و آسیب‌پذیری در برابر بی‌رحمی قدرت سیاسی تأکید کند. __ 🔎جزئیات بیشتر 🔻لیدی جین گری (زن با لباس سفید): او نماد بی‌گناهی و معصومیت جوانی است که قربانی بازی‌های قدرت سیاسی شده است. لباس سفید درخشان او نماد خلوص، پاکی و تقدس است (او به عنوان یک قدیسه شهید به تصویر کشیده شده است). 🔻چشم‌های بسته‌اش نه تنها ناتوانی او در دیدن کنده را نشان می‌دهد، بلکه نمادی از تسلیم آرام، ایمان و عدم تمایل به دیدن خشونت است. او با آرامش مرگ را می‌پذیرد. 🔻سر جان بریجز (مرد با کت خز): او فرماندار برج لندن است. او نماد اقتدار دلسوزانه و مهربانی در یک موقعیت وحشتناک است. با وجود اینکه مأمور اجرای حکم است، با نهایت احترام و ملایمت به جین کمک می‌کند. 🔻ندیمه‌ها (زنان سمت چپ): آن‌ها نماد اندوه غیرقابل کنترل، فروپاشی انسانی و وحشت هستند. ندیمه‌ای که پشت ستون پنهان شده و ندیمه‌ای که روی زمین افتاده است (احتمالاً غش کرده)، نشان‌دهنده شدت درام و عجز انسان در برابر مرگ است. 🔻جلاد (مرد سمت راست با لباس قرمز): او نماد مرگ قریب‌الوقوع و اجرای بی‌رحمانه عدالت دولتی است. او منتظر است، تبر را در دست دارد و چهره‌اش سایه دارد و تقریباً بی‌چهره است، که نشان‌دهنده بی‌طرفی در انجام وظیفه است. 🔻یونجه/پوشال روی سکو: این پوشال برای جذب خون در نظر گرفته شده است و نماد واقع‌گرایی کثیف و پیش‌پاافتادگی مکانی است که در آن یک رویداد بزرگ تاریخی رخ می‌دهد. 🔻محیط (برج لندن): این محیط نماد قدرت سلطنتی، زندان و سرکوب است. ستون‌های سنگی بزرگ حس خفگی و اسارت را منتقل می‌کنند. #نقاشی #هنر⁩⁩⁩
156
17
No text...
147
18
وقتی دیگری، بخشی از خودت را به تو نشان می‌دهد گاهی دو نفر به این دلیل به هم نزدیک نمی‌شوند که یکدیگر را کامل می‌کنند، بلکه به این دلیل که در دیگری چیزی از خودشان را می‌بینند. شباهت میان دو انسان، همیشه در علاقه‌ها و عادت‌ها نیست. گاهی در نوع سکوت کردن است، در شکل نگاه کردن به رنج، در بی‌اعتمادی به چیزهایی که دیگران بدیهی می‌دانند، در خستگی از نقش‌هایی که زندگی از آدم می‌خواهد بازی کند. وقتی دو نفر از این جنس به هم می‌رسند، آشنایی عجیبی اتفاق می‌افتد. انگار بخشی از گفت‌وگو پیش از نخستین کلمه آغاز شده است. لازم نیست همه چیز توضیح داده شود، چون هر کدام، بخشی از زبان دیگری را از پیش می‌شناسد. اما همین شباهت می‌تواند هم موهبت باشد و هم خطر! آدم گاهی چیزی را که در دیگری دوست دارد، در واقع بخشی از خودش است که سال‌ها فرصت دیدنش را نداشته و گاهی چیزی که در دیگری آزارش می‌دهد نیز همان زخمی است که ترجیح داده بود در خودش نبیند. به همین دلیل، نزدیک شدن دو انسان شبیه به هم، صرفا ملاقات نیست، نوعی مواجهه است. مواجهه با خود، در هیئت انسانی دیگر. اگر این دو نفر آگاه نباشند، ممکن است شباهتشان آنها را به وابستگی بکشاند. یکی دیگری را نه برای آنچه هست، بلکه برای تصویری که از خودش در او می‌بیند بخواهد. آن وقت رابطه آرام آرام از شناخت به تملک تغییر می‌کند. اما اگر هر دو بتوانند دیگری را همان گونه که هست ببینند، بدون اینکه بخواهند او را ادامه خودشان کنند، اتفاق دیگری رخ می‌دهد. دو انسان شبیه هم، دیگر آینه یکدیگر نیستند، پنجره می‌شوند. هر کدام از دیگری عبور می‌کند تا جهان را کمی متفاوت‌تر ببیند. و بگمانم عمیق‌ترین شکل آشنایی همین باشد. اینکه کسی وارد زندگی‌ات شود که بخشی از تو را می‌شناسد، اما به جای اینکه تو را در همان نقطه متوقف کند، تو را وادار کند ببینی کجا هنوز خودت را نمی‌شناسی. در چنین رابطه‌ای، شباهت نقطه آغاز است، نه دلیل ماندن. چیزی که دو نفر را واقعا کنار هم نگه می‌دارد، شباهت نیست. توانایی دیدن تفاوت‌هاست، بدون اینکه بخواهند یکدیگر را تغییر دهند. چون انسان زمانی دیگری را دوست می‌دارد که بتواند او را از تصویر خودش جدا کند. و آشنایی واقعی از همین جا آغاز می‌شود، جایی که دیگر نمی‌گویی، او شبیه من است، بلکه می‌توانی بگویی، او دیگری است، و با این حال، حضورش چیزی در من را آشکار می‌کند که پیش از او نمی‌دیدم. ح. هامون
342
19
✨️
129
20
چیزی که بیشتر از همه در این آهنگ به چشم می‌آید، غمِ همراه با غرور است.این یک غمِ کاملاً شکست‌خورده نیست؛ بیشتر شبیه لحظه‌ای ا
چیزی که بیشتر از همه در این آهنگ به چشم می‌آید، غمِ همراه با غرور است.این یک غمِ کاملاً شکست‌خورده نیست؛ بیشتر شبیه لحظه‌ای است که آدم مدت زیادی برای یک رابطه جنگیده و در نهایت به خودش می‌گوید: دیگه نمی‌خوام برای عشقی که منو نمی‌بینه، بجنگم. فضای فلامنکو این احساس را خیلی خوب منتقل می‌کند؛ ضرباهنگ و هارمونیِ مینور باعث می‌شود موسیقی همزمان تلخ، گرم، عاشقانه و کمی خشمگین به نظر برسد. این قطعه برای من بیشتر شبیه لحظه‌ی بعد از گریه است؛ وقتی دیگر اشکی نمانده و فقط یک سکوت سنگین باقی مانده است.
160