en
Feedback
من !

من !

Open in Telegram

بودن رو با هم ورق می‌زنیم؛ از تو، از من، از ما. 💬 t.me/HidenChat_Bot?start=50372395 ℹ️ @Theinforoomfandoghtweets 📣 @Fandoghtweetsbot

Show more
6 853
Subscribers
+124 hours
+447 days
+7930 days
Posts Archive
من !
6 853
گرچه که به نظر من این نگاه، با تمام تسکین‌دهنده بودنش، یکم خشک و خالیه. نبودِ روح و احساس و معنویات و این حجم از کلی‌نگری، یکم غیر دوست‌داشتنیه. چون معجزه و اتفاقات بی‌دلیل و راه‌های ندونسته، برق و چراغ این مسیرن. و اینکه تو هر روز دنبال معجزه بگردی و یکی بیاد بهت بگه: «معجزه‌ای نیست. اگر معلولی هست، علتی هم هست»، انگار داره با زبون بی‌زبونی می‌گه که نیست. و این یکم، یا شاید خیلی، ناراحت‌کننده‌ست. ولی شاید لازم هم نباشه یکی رو انتخاب کنیم. شاید زندگی رو می‌شه از چشم‌های مختلفی دید. می‌شه همزمان بدونی که غم یک فرایند واقعیه و در عین حال، اجازه بدی برای خودت معنا داشته باشه. می‌شه هم سیستم رو دید، هم معجزه رو. در کل، این قضیه از چشم منه. من تنها کاری که درباره‌ی «غم» می‌کنم اینه که از چشم‌های دیگه هم ببینمش. اون‌وقت دیگه غم فقط برای من و تمامِ من نیست. فقط یک پروسه‌ست که سیستمم، برای ترمیم و ادامه دادنش، داره تجربه‌ش می‌کنه.

من !
6 853
تو شاید نتونی انتخاب کنی باران بیاد یا نه؛ ولی می‌تونی انتخاب کنی که آیا تمام وجودت رو با این جمله تعریف کنی: «الان باران میاد، پس دنیا خراب است.» یا فقط بگی: «الان باران میاد.» همین. و به نظرم آزادی شاید از همین‌جا شروع می‌شه. نه در کنترل کامل احساسات، بلکه در فهمیدن اینکه: من احساساتم نیستم، ولی احساساتم واقعاً در من اتفاق می‌افتن. می‌تونی توی این مسیر واقعاً غمگین باشی، ولی شاید لازم نباشه غم رو تبدیل به تمام تعریف خودت بکنی. انگار توی یک مترو باشیم همه‌مون، ولی یکی روی خودش برچسب بزنه و بگه: «ایست. توقف. پایان.» و بابتش همیشه غمگین و پژمرده باشه. ولی مترو به راهش ادامه می‌ده و همین‌طور آدم‌ها به زندگی کردنشون. این قضیه می‌تونه بهت کمک کنه که توی هر بخشی که فرو می‌ری و صرفاً برات ناخوشاینده و مسیر رو سخت‌تر کرده، بتونی قضیه رو کمی از بیرون ببینی. بزرگ‌تر و عمیق‌تر. تا نبودن‌ها، از دست دادن‌ها، به دست آوردن‌ها، ساختن‌ها و شکستن‌ها رو راحت‌تر بپذیری.

من !
6 853
اینجا به نظرم مسئله‌ی انتخاب شروع می‌شه. چون شاید تو همیشه انتخاب نکنی که چه احساسی در تو به وجود بیاد، ولی گاهی در ادامه‌ی اون احساس، قدرت انتخاب داری. تو نمی‌تونی به بدنت دستور بدی: «از فردا تب نکن.» همون‌طور که بعد از یک فقدان بزرگ، شاید نتونی صادقانه به خودت بگی: «من انتخاب کردم ناراحت نباشم.» این احتمالاً سرکوب کردنه، نه آزادی. اما می‌تونی درون غم باشی و انتخاب کنی که با این غم چه رابطه‌ای داشته باشی. مثلاً بگی: «غم اومده، پس زندگی تموم شده.» یا: «غم اومده، چون چیزی برای من مهم بوده. می‌ذارم باشه، ولی قرار نیست تمام سیستم من بشه.» این دوتا خیلی فرق دارن !

من !
6 853
من فقط هستم و وجود دارم. حالا چه بخوام باور کنم، چه نکنم، چه خودم رو عذاب بدم، چه ندم. من و تو و اون و هزاران فرد و شیء دیگه فقط هستیم، در این زمان و در این تصویر، و هر لحظه شاید نباشیم. و خیلی هم زیباست اتفاقاً. اما این به این معنی نیست که احساسات واقعی نیستن. فقط شاید هیچ‌کدوم از این‌ احساسات حقیقت مطلق ما نباشن. غم و درد به خودیِ خود بد نیستن. فرض کن دستت توی آتیش داشت می‌سوخت؛ خب اگر درد رو حس نمی‌کردی که به‌راحتی می‌سوختی. پس می‌خوام بگم غم و ترس و استرس و درد، و به طَبع برعکسشون خوشی و شادی و... هیچ‌کدوم ذاتاً بد نیستن. شاید اصلاً مرزی وجود نداره که جداشون کنه و یک لیست از خوب‌ها و بدها بسازه. اگر کسی رو از دست می‌دی، می‌تونی غمگین باشی و گریه کنی و سوگواری کنی، و اصلاً این پروسه می‌تونه بخشی از ترمیم باشه. مثلاً اگر کسی رو از دست بدی، بدن و مغزت واقعاً وارد یک وضعیت خاصی می‌شن؛ اشک، ایجاد درد و فشار در سینه، تغییر خواب، بی‌انگیزگی، خاطرات، دلتنگی... این‌ها توهم نیستن. اما شاید اون چیزی هم که ذهنت درباره‌ی غم می‌گه، لزوماً واقعیت مطلق نباشه.

من !
6 853
تو صرفاً هستی. شاید درکش خیلی ناراحت‌کننده باشه، واقعاً، و متوجهم. من واقعاً ترجیح می‌دادم یک شخص ناراحت باشم تا صرفاً یک شخص باشم. چون ناراحت بودن یک ویژگیه. یک چیزیه، به‌هرحال. مثلاً اگر کسی رو از دست بدم، دوست دارم با ناراحتی و غم تعریف بشم. دوست دارم بگن: «بهنوش ناراحته بابت این موضوع.» ولی چون من چیزی رو دوست دارم، صرفاً دلیلی بر هست بودنش نیست.

من !
6 853
نمی‌دونم چجوری باید این مسئله رو توضیح بدم که آزاردهنده نباشه، چون به خودیِ خود فکر می‌کنم درکش اتفاقاً خیلی هم تسکین‌دهنده‌ست، ولی خب خیلی خشک و خالی از معنویاته انگار. من فکر می‌کنم غم وجود داره. مسئله اینه که ما گاهی فکر می‌کنیم غم همون حقیقته؛ در حالی که غم فقط یک وضعیت موقتی از سیستمه. مثل تب. تب خودش تمام بدن نیست، یک وضعیت از بدنه. و شاید تو هم وقتی غمگینی، «یک انسان غمگین» نیستی؛ یک سیستم بسیار پیچیده‌ای هستی که فعلاً در وضعیت غم قرار گرفته. این دیدگاه برای من خیلی فرق داره، چون می‌گه: تو غمت نیستی. تو سیستمی هستی که غم، الان در بخشی ازش جریان داره. و این قضیه رو می‌تونی به شادی و عصبانیت و ترس و استرس و هر احساس دیگه‌ای هم تعمیم بدی. این‌طوری به نظرم انسان رها‌تری هستی نسبت به اتفاق‌ها و شاید واکنش بهتری نشون بدی، وقتی باور کنی که تو همون احساسی که داری نیستی. اون احساساتی که تجربه می‌کنی، ترکیبی از پردازش هزاران چیز مختلف، به دلایل مختلف و پیچیده‌ای از ماده‌ست. در واقع خیلی پیچیده‌تره بخوام توضیح بدم، ولی چیزی که الان می‌خوام بگم اینه که تو صرفاً «من» نیستی. این مرزی که اینجا این‌قدر محکم ایجادش کردی و خودت رو توش حبس کردی، شاید اون‌قدر که فکر می‌کنی واقعی نباشه. ولی نمی‌شه هم گفت قطعاً واقعی نیست؛ چون اگر مرزی وجود نداشت، من الان خاطرات تو رو می‌دونستم. من الان زندگی تو رو زندگی می‌کردم یا تجربیات تو رو دقیقاً تجربه می‌کردم. پس نمی‌شه گفت قطعاً مرزی نیست، ولی نمی‌شه هم گفت مرزی هست که این‌قدر ما رو از هم جدا کنه که خودت رو بابتش سرزنش کنی یا خودت رو بابتش بهتر از بقیه بدونی.

من !
6 853
هستین یه چیزی بگم؟ طولانیه، ولی واقعاً دلم می‌خواست بگم راجع‌بهش. می‌تونید اسکیپش کنید، ولی به نظرم می‌تونه خیلی تسکین‌دهنده و کمک‌کننده باشه.

من !
6 853
گاهی وقت‌ها فکر می‌کنیم گم شدیم، ولی شاید فقط داریم از کسی که قبلاً بودیم فاصله می‌گیریم تا برسیم به کسی که قراره بشیم.

من !
6 853
photo content
+8

من !
6 853
مثلاً اینکه من بفهمم دوستم به خاطر دعوای خانوادگی خودش، با من پرخاش و بدرفتاری کرده، به این معنا نیست که حق داشته این کارو بکنه یا اینکه من حق نداشتم ناراحت بشم. اتفاقاً برعکس. اما درک ارتباط بین این پرخاش و شرایط خانوادگی دوستم، اجازه می‌ده که تحمل و پردازش احساساتم برام ساده‌تر باشه؛ چون متوجه می‌شم پرخاشش لزوماً درباره‌ی من نبوده.

من !
6 853
Repost from سبز.

من !
6 853
مهرانا اگر این پیامو تو چنل میخونی لطفا از اینکه جواب پیاممو بدی نترس😫 من فقط یه تبریک تولد گفتم کافیه فقط سین کنی و بگی ممنونم بهنوش مرسی که به یادم بودی🥺 کاش الان پیش هم بودیم داشتیم چایی میخوردیم و برات از اون کوکی کاکائویی خوشمزه‌ها میاوردم. (بچه ها ببخشید دوستم نمیدونم از چه مشکلی رنج میبره ولی برای جواب دادن پیام خیلی کمالگراست و چون چنلمو خیلی دنبال میکنه گفتم اینجا بهش بگم شاید اتفاقی افتاد) باورتون نمیشه من با این دختر مثلا چه روزهایی رو گذروندم. از اسم فامیل های قانونمند و بازی های س.پ و دوستاش (پسر عموش نمیدونم عمه اش خاله اش که پزشکی میخونه و با دوست دخترش داره ازدواج میکنه🥺😫 )بگیر تا پنکیک درست کردن عصرونه و چایی و نازنازی من بعد از اینکه سهوا رگمو زدم. چه شب هایی رو صبح کردیم ما با یزدی و تو با چایی😭😫. مهرانا به خاطر اون کشک بادمجونی که مامانم درست کرد خوردی جوابمو بده مامانم برا هرکسی کشک بادمجون درست نمیکنه مهرانا. اون کوکی خوشمزه هایی که برات میخریدم میاوردیم رو یادته؟مهرانا من برا هرکسی از اون کوکی ها نمیخرم😭 مهرانا من خونه هرکسی نمیخوابم شبا مهرانا. مهرانا ساعت ۵صبح از خوابگاه بیرون زدنو یادته؟😭😭😭خواب خواب بودی ازت فیلم گرفتم فلش انداختم تو صورتت داشتی یخ میزدی ولی دم نزدی ؟🥺 مهرانا نرو. اصلا همه اینارو ولش کن اینارو اصلا فراموش کن. کی دنبال کرم مرطوب کننده حاوی باکتری پروبایوتیک بود باهات؟چجوری انقدر زود فراموشم کردی؟از این ته لنجی به اون ته لنجی🥺 اینارم ولش کن شب تولدمو یادته؟۴سال پیش بود اولین بار بود همدیگه رو میدیدیم تو تولدم!!!! باورت میشه؟من باورم نمیشه یعنی میگی اینم نه؟آشناییمونم جالب نبود؟ امیدوارم سریع‌تر به خودت برگردی😭🫶🏻🩷

من !
6 853
Repost from دِژاوو
خدایا شکرت. واسه هر چی که هست و نیست و هر چی که شد و نشد.

من !
6 853
Life is full of change. Some big, some small. I learned a long time ago, you can fight it or you can try to make the best of
Life is full of change. Some big, some small. I learned a long time ago, you can fight it or you can try to make the best of it. And that’s all a lot easier, if you’ve got people who love you, helping you face whatever life throws at you. At least that’s what helps me sleep at night.

من !
6 853
اشکام یکی توی این سکانس تموم شد یکی هم وقتی جیک قبل از بسته‌ شدن در آسانسور چراغ ناین ناین رو خاموش کرد.

من !
6 853
Repost from oxic
I wanna sit on a rooftop with someone at 3am just looking at the stars.

من !
6 853
Repost from FOu!
چقدر آدم تو شب طفلکی و گناه‌دار می‌شه.

من !
6 853
01. Dorcci - EDGEBAR.m4a4.73 MB

من !
6 853
Repost from از آنِ ما!
یادآوری امروز: فقط چون همین حالا راهی برای ادامه دادن نمی‌بینی، به این معنا نیست که راهی وجود نداره. گاهی مسیر، همون‌طور که ق
یادآوری امروز: فقط چون همین حالا راهی برای ادامه دادن نمی‌بینی، به این معنا نیست که راهی وجود نداره. گاهی مسیر، همون‌طور که قدم برمی‌داری، خودش رو نشون می‌ده.✨

من !
6 853
آدم سرما بخوره ولی دلش تنگ نشه.