en
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

Open in Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

Show more
1 956
Subscribers
-124 hours
+87 days
+2030 days
Posts Archive
آرامش یک صبح تعطیل، و صبحانه و در خانه بودن و در خانه بودن و در خانه بودن و در خانه بودن و در خانه؛ به کنار "تو" بودن.

1662220573_Mohammad_Darabifar_محمد_دارابی_فر_وصال.mp32.87 MB

ما خیلی بیچاره‌تر از اونی هستیم که " شد شد، نشد می‌رم نجف. " و اینا. نه قربونت برم. نشد هم نشد.

به‌سان درختی که در خاک ریشه می‌دواند و خاک را از شسته شدن توسط سیلاب حفظ می‌کند، تو نیز در من ریشه می‌دوانی و با حضورت مرا از همراه شدن با سیلاب اندوه باز می‌داری.

مانند درختی که در خاک ریشه می‌دواند و خاک را از شسته شدن توسط سیلاب حفظ می‌کند، تو نیز در من ریشه می‌دوانی و با حضورت مرا از همراه شدن با سیلاب اندوه باز می‌داری.

بهش گفت " آیا تو آن‌قدر شجاع هستی که اگر دلت این‌جا نبود به من بگویی دوستت نمی‌دارم؟ "

بهش گفت " آیا تو آن‌قدر شجاع هستی که اگر دلت این‌جا نبود به من بگویی دوستت نمی‌دارم؟

سکوت می‌کنم و بی‌صدا فاصله می‌گیرم. این تنها عملی‌ست که وقتی کسی یا چیزی آزارم می‌داد، به خوبی انجامش می‌دادم.

همیشه جوری رفتار می‌کنم که انگار من وابستگی‌ای ندارم. راحت می‌گذرم و خاطرات به ندرت مهم می‌شوند، وانمود می‌کنم نسبت به لحظه‌ و کسی احساس تعلق ندارم و به جایی و اتفاقی با "یادش به خیر" نقل‌ قول نمی‌کنم. نشان می‌دهم همیشه آماده‌ی دل کندن و رفتنم. اما وقتی به ذهن، اجازه‌ی کنکاش می‌دهم یادم می‌افتد که حتی جزئی‌ترین اتفاق زندگی‌ام را با دقت‌ و کیفیت بالا به خاطر دارم و این باعث نوعی غم پنهان برای آن لحظات است. تا چه‌ وقت انسان باید بگذرد و به روی مبارک نیاورد؟

Repost from N/a
از معمولی بودن خسته‌ام.

خوشی خالص می‌خوام.

Repost from من یافارم|
یه مدل زندگی هم هست که بهش میگن “نرسیدن”! یعنی زندگی میکنی که کلا نرسی. مثلا به مترو و‌ اتوبوس نرسی، به لباسی که عکسشو سیو کردی تو گوشیت نرسی، به شام عروسی فلانی نرسی، به خوشحالی و خنده های از ته دل نرسی، به رؤیاهات نرسی، به اونی که دوسش داری، به شغلی که میخوای، به پول کافی و لازم و خیلی چیزای دیگه که شاید خودت بهتر از من تجربه ی نرسیدن بهشون رو داشته باشی.

Repost from ناپیرو
فکر می‌کردم حرف خیلی مهمه؛ آدم باید بگه چشه. بله حرف مهمه اَما فی‌الواقع خطیرترین عنصر رابطه درک‌ه؛ هرچه‌قدر هم دقیق و صواب شرح بدی چته با پاورپوینت و همه‌چی، اگر طرف مقابل نشنوه و نفهمه و درک نکنه، اگر بلافاصله بعد از این‌که حرف‌هات تموم می‌شه شروع کنه به سخنرانی کردن بی‌فکر، هیچ اتفاقی نمی‌اُفته جز این‌که به‌واسطه‌ی انرژیِ هدررفته، کلافه‌تر برمی‌گردی به وضعیت قبلی. من بلدم بگم چمه، تو بلدی بفهمی من چمه؟

Repost from صفحه ۵۸۲
من مدت‌هاست تلاش می‌کنم مکانیزم‌های زندگی انسان را بیشتر بشناسم. انسان اغلب اگر فکر کند کار بیهوده‌ای می‌کند، نارضایتی درونی مثل موریانه وجودش را می‌خورد و بعد می‌شود این حال آزاردهنده را از رفتارش به راحتی تشخیص داد. اما... اینجا افرادی هستند که روزهاست، صرفا پیاده یک مسیر را طی می‌کنند. قدم زدن و دیگر هیچ. احساس نارضایتی؟ ابدا. همه در حال حرکتند. در اوج خستگی می‌خندند. در اوج گرما، محکم‌تر راه می‌روند. حسین و گونه‌ای از احساس معنا که می‌شود آن را ساعت‌ها بررسی کرد. من رازش را نمی‌دانم و صرفا می‌فهمم که با بسیاری از انگیزاننده‌های دیگر زندگی آدمیزاد، تفاوت اساسی دارد.

+1
So Far Chill Remix - Olafur Arnalds mind_absurd.mp38.64 MB

حقیقت این است که او تمام مدت را به تنهایی خود تکیه داده بود و از این بابت قدرت مکتومی -که ثمره‌ی بی‌نیازی‌ست- در وجود او نهادینه شده بود. اگر هم گهگاه تصمیم به ارتباطی جزئی -با انسانی مستعد نزدیکی- می‌گرفت هرگز از این جهت نبود که از تنگنای تنهایی بگریزد یا برای اجتماع پر هیاهوی اطرافش خودنمایی کند مگر انزوایش را به حسادت فرابخواند تا شاید او را به حال خود واگذارد. هرگز. فقط می‌خواست ببیند زندگی آیا با همگان این‌گونه است؟ یا فقط با اوست که سر ناسازگاری دارد؟

Repost from معما.
خوشحالم که بعد منفی قضایا رو همیشه در نظر می‌گیرم و به انتهای هر حرکت فکر می‌کنم، خوشحالم که اکثراً سعی کردم از منطق استفاده درست کنم، خوشحالم که احساسات بچه‌گونه ندارم. خوشحالم که وقتی می‌فهمم احساسات به مرز پیشروی بیش از حد رسیدن بلدم جلوشون‌و بگیرم، خوشحالم که حرف‌مو رک و اصطلاحاً تیز می‌گم و قربون صدقه‌های آبکی نمی‌رم. آره پسر من واقعاً امشب بابت این‌ها خداروشکر کردم و حتی یجورایی دارم خودستایی می‌کنم می‌دونم، اما باید می‌گفتم متنفرم از کسایی‌که با احساسات اشتباه خودشون‌و به تباهی می‌کشونن و جرئت نجات دادن خودشون‌و ندارن. به غايت متنفرم از احساساتی که شخصیت آدم‌هارو زیرسؤال می‌بره و اونهارو بی‌چاره می‌کنه اون‌هم به اشتباه...

احساس اشرافیت [فکری] موجب گرایش به انزوا و تنهایی می‌گردد. همه‌ی افراد پست به طرز تأسف‌آوری معاشرتی هستند اما انسان‌های برجسته و شریف؛ با گذشت زمان به این بینش دست می‌یابند که به جز استثنائات نادر، در جهان میان تنهایی و فرومایگی یکی را باید برگزید. • آرتور شوپنهاور | در باب حکمت زندگی

‏تنها دل بیچاره‌ی من نقش زمین شد؟! یا هركه نگاهش به تو افتاد چنین شد؟

Repost from معما.
خوشحالم که بعد منفی قضایا رو همیشه در نظر می‌گیرم و به انتهای هر حرکت فکر می‌کنم، خوشحالم که اکثراً سعی کردم از منطق استفاده درست کنم، خوشحالم که احساسات بچه‌گونه ندارم. خوشحالم که وقتی می‌فهمم احساسات به مرز پیشروی بیش از حد رسیدن بلدم جلوشون‌و بگیرم، خوشحالم که حرف‌مو رک و اصطلاحاً تیز می‌گم و قربون صدقه‌های آبکی نمی‌رم. آره پسر من واقعاً امشب بابت این‌ها خداروشکر کردم و حتی یجورایی دارم خودستایی می‌کنم می‌دونم، اما باید می‌گفتم متنفرم از کسایی‌که با احساسات اشتباه خودشون‌و به تباهی می‌کشونن و جرئت نجات دادن خودشون‌و ندارن. به غايت متنفرم از احساساتی که شخصیت آدم‌هارو زیرسؤال می‌بره و اونهارو بی‌چاره می‌کنه اون‌هم به اشتباه...