Saved Messages
Open in Telegram
1 963
Subscribers
-124 hours
+17 days
-1230 days
Posts Archive
1 960
اگر از تو دربارهی غزه پرسیدند، پس بگو در آنجا شهیدی است که شهیدی آن را حمل میکند و شهیدی از وی عکس میگیرد، و شهیدی او را بدرقه میکند و شهیدی بر وی، نماز میخواند.
1 960
ناگهان خود را تنها یافتم. تنها بیش از هر زمان، و بیش از هر زمان، نیازمندِ تنها نبودن.
1 960
Repost from N/a
یکشنبه ها این ساعت که میرسه هی میگم دیگه نمیتونم، دیگه نمیشه و باید بشینم وسط خیابون و از خستگی گریه کنم ولی هی میتونم و هی میشه تا برسم خونه.
1 960
و اما هنوز، نگاهی از تو کافیست تا دست و دلم را بلرزاند، نه اینکه خطایی از من سر بزند نه، برای اینطور چیزها خیلی پیرم، اما انگار چیزهایی در من زنده میشوند که تمامشان با نبودن تو، مرده بودند.
1 960
با که میتوان گفت که آن آبی دوردست، آن همیشه رؤیا، آن حسرت دیرین، از نزدیک چه خاکستری و سرد و چه بیامتداد بود؟!
1 960
که من میخواستم پناهگاه همیشه استوار تو باشم تا هیچوقت و هرگز، احساس بیپناهی نکنی. چرا که به تجربه دریافته بودم بیپناهی، چه اندوه عمیق و جانکاهی با خود به همراه دارد.
1 960
Repost from سانتاماریای عزیزم
من هیچگاه واقعاً فریب نخوردم سانتاماریا. چندبار تصمیم گرفتم که فریب بخورم، چون خسته شده بودم از تنهایی. آگاهانه فریب خوردن را دوست ندارم.
1 960
و من خودم را با خستگی تمام، از این فصل عبور خواهم داد به امید نور کمسویی که در دور دستها میدرخشد.
1 960
آدمها را اغلب، دوبار از دست میدهیم.
بار دوم وقتی است که خوابشان را نمیبینیم دیگر، و این دومی آغاز اندوهباری است برای فراموش کردن جزییاتی از او که مهم بودند.
1 960
آدمی ناگهان با خود میاندیشد که چهقدر در طول زندگی بهخاطر نداشتن کسی برای پناه بردن، افسوس خورده و رنج کشیده است.
به راستی که اندوه بیپناهی، سخت استخوانسوز است.
1 960
در زمانهای که انگار هرکسی وظیفهی خود میداند دربارهی هر موضوعی نظر بدهد، پناه میبرم به سکوت.
به آشیانهی نامرئی کوچکی که به یادم میآورد هر آدمی در تمام زمینهها، صاحبنظر نیست. ابراز وجود کردن مداوم و تصور مرکز جهان بودن و دهانهایی که بیوقفه میجنبند، شبیه زیستن در سیارهای بیگانه است. باید فرار کرد و به لایههای زیرین سکوت گریخت. پروفایلهایی که به صاحبانشان این تصور را میدهند که علامه دهراند و همه به نظرات درخشانشان نیاز دارند، همهمان را به بلندگوهای متحرکی تبدیل کرده که فقط اصوات و کلمات را گاهی بیآنکه چندان نظم و منطقی هم داشته باشند، منتشر کنیم.
سکوت شبیه نقطهایست که در انتهای جملهای معنادار میگذاری، صبری که اجازه میدهد مغزت را به کار بیندازی و خویشتندارانه خاموشی را انتخاب کنی!
مثل دمی ایستادن در سایه، وقتی که آفتاب از مستقیمترین زاویه میتابد.
سکوت، تاریکی خوشایندی است که فرصت فکر و تماشا را به تو میدهد، میگذارد در سایهاش کمی اطراف هر موضوع بچرخی و زاویههای متفاوت را در آن هنگام که دیگران عجولانه میخواهند در صف ابراز نظر از هم جلو بزنند، کشف کنی.
سکوت مکثیست در هیاهوی هستْ بودن، دهنکجی به دنیایی که در آن، خاموشی به معنای فراموشی است.
1 960
زندگی یک جور عجیبی از بلاتکلیفیست که مدام انسان را با ترفندهای مختلف به دلخوشیهای موقت که بوی نجات میدهند، امیدوار می کند.
1 960
که هم انجام هرکاری بیفایده بهنظر میرسد و هم کاری نکردن منجر به افسوس و تلفات است، معلق و مردد در میانهی سرمای زندگی در انتظار نور و گرمای تو نشستهایم، عزیزدلم.
1 960
تو فکر کردی آدم از چه چیزهایی میمیرد؟ خیلی چیزها! خیلی چیزهای بیشتری از گرسنگی و خفگی و سکته و اینطور چیزها، مثل خستگی، مثل ناامیدی و مثل اندوه.
