ch
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

前往频道在 Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

显示更多
1 953
订阅者
+224 小时
+137
+2030
帖子存档
به عقیده‌ی من، کمتر رنجی به بزرگی و عمق تماشای از دست رفتن چیزهای ارزشمند و عدم توانایی در تغییر آن است.

در میان کلماتم، تو را پنهان کرده‌ام. انگار که درختی میان برگ‌هایش پنهان کرده باشد میوه‌اش را.

[WWW.FOTROS.IR]Rajeon[199].mp311.67 MB

صبح چشم‌های دور از مَن‌ات بخیر.

هر روز که می‌گذره بیشتر به صحت جمله « اشکال نداره غمگین باشی ولی راضی باشی.» پی می‌برم. اینکه خیلی چیزا رو بخوای و نداشته باشی، خیلی آدما رو بخوای و نشه، خیلی از استعدادها رو توی جهان مادی نداشته باشی و به خاطر همه اینا همیشه یه غمی رو تجربه کنی. اما با این وجود سعی کنی، تلاش کنی با همه چیزهایی می‌دونی متعلق به توان و حق داری که داشته باشیشون به زندگی ادامه بدی و دوستشون داشته باشی. نمی‌دونم شاید یه جایی توی مسیر زندگی بفهمیم همه اونچه که می‌خواستیم و از دست دادیم اصلا برای ما مناسب نبوده و اون موقع خوش‌حال هم بشیم. ولی علی‌الحساب با غم می‌شه ادامه داد. با غم می‌شه صبح از خواب پاشد و گفت خیلی خب یه روز دیگه‌ام شروع شد.

من بعد از تو با این مسئله که دیگر کسی را دوست نداشته باشم، کنار آمده‌ام. تو امّا بعد از من با این درد که دیگر کسی مثل من دوستت ندارد، چه میکنی؟!

Repost from N/a
پرویز محبوبم؛ من صبر می‌کنم، به امید آینده‌ای که خوشبختی و سعادت ما را در بردارد. درست است که من رنج می‌برم ولی در بهای این رنج بردن یک عمر در کنار تو خوشبخت زندگی خواهم کرد. - فروغ فرخزاد [اولین تپش‌های عاشقانهٔ قلبم]

Repost from N/a
مرا ببوس، روزهای سختی در پیش است ‏بگذار تو را کمی پس‌انداز کنم.

Repost from N/a
و در پایان، روابط انسانی پیچیده‌تر از آن بود که بتوانیم «کاملا» بفهمیم و درک‌ش کنیم، حتی نمیتوانستیم بفهمیم چه کسانی از ارتباط با ما شادند!

ثمره‌ی آن دویدن‌های مداوم به دنبال خوشبختی، چه چیز به جز خستگی، نفس‌نفس زدن‌ها و بی‌خوابی بود ؟!

اینجا چنان ناامن و ناپایدار است که اگر تنها برای یک ساعت، از کسی جدا شوی ممکن است مجبور شوی در ابدیت به دنبال او بگردی!

حوصله‌ام تمام شده است. نمیخواهم برای اینکه شاد باشم یا شادمانه زندگی کنم، خودم را به در و دیوار بکوبم، یا با مزخرفات سرگرم شوم و شبانه روز امید واهی میل کنم. من به زندگی باج نمی‌دهم! حالا حوصله سر بر و مچاله هستم، خب هستم که هستم. همین است که هست، این زندگی من است و گاهی باید بد و پر از هیچ باشد. حتی شاید همیشه!

نفسم که تنگ می‌شود، عطر جا مانده‌اش را بو می‌کِشم. مدام، مدام، مدام.

‏نمی‌‌دانستم چرا می‌‌خواهم بگریم، اما می‌‌دانستم اگر کسی با من حرف بزند یا دقیق نگاهم کند یک هفته‌ی تمام خواهم ‌گریست!

مهم، بودن توست در این نابسامانی‌ها و شانه‌ای امن برای من که خستگی‌هایم را دمی فراموش کنم.

برای من که صدای تپش‌های قلب کوچک و مهربان تو را بارها و بارها و بارها، از نزدیک حس کرده و شنیده بودم، باور این‌که تو هم می‌توانی چنین بی‌رحم باشی، سخت و جانکاه بود.

غمگینم برای تمام قلب‌هایی که روزی عزیزترینِ انسان‌ها در آن‌ها سکنا گزیده بودند اما اکنون هم‌چون سرزمینی طوفان‌زده جز ویرانی و بوی تعفن لاشه‌ی همان آدم‌ها، هیچ در آن‌ نمانده است.

مرا فدایی این عشق کن فدای غمت.

Repost from Saved Messages
کسی که تو را بشناسد، چگونه از تو دست خواهد کشید؟ و کسی که محکم‌ترین تکیه‌گاه جهان را تجربه کرده باشد، چگونه به تکیه‌گاه‌های پوشالی دیگر تن خواهد داد؟