ماطاَم🎒
Open in Telegram
در بلا هم میچَشَم لذات او ماط اویم! ماط اویم! ماط او! @manmatambot اینستاگرام: Mhataheri ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=2806d6a642ef نداها را صدا: @musicmat315 شعبه اول: @nayenay315 شعبه دوم: انباری: @anbari_mat
Show more742
Subscribers
+124 hours
+57 days
+7030 days
Posts Archive
742
۷/۶
هوا بسیار بهتر از آن است که بخواهم از جایم بلند شوم و بیداری و کار را جانشین خواب کنم. پاییز است دیگر. غم دارد و تیرگی؛ میآید و عین بختک به جسم و روحا میافتد. علاج این بختک هم فقط گریهست و قدم و زدن و چای و قهوه. البته اگر با آدم مناسبش باشد دوچندان میشود. آدمیزاد تنها بهدنیا میآید و تنها هم از دنیا میرود؛ درنهایت هم در طول زندگی تنهایی گریبانش را میگیرد اما چه میشود کرد که میل و اشتیاق در تضاد با این ویژگی آدمهاست.
وارد مترو میشوم. خانومی جلوی من چشمهایش در رفت و آمد است. معلوم است شب را درست و درمان نخوابیده. نفر کناری من دارد چنل پروکسی که خبر هم میگذارد را میخواند. یک نفر آنطرفتر ادکلنش را در میآورد و جلوی همه به خود میزند و فضای کل مترو را بوی ادکلن میگیرد؛ در عین حال اینطرفتر صدای سرفهی کسی میآید. بچه مدرسهایها وارد قطار میشوند. خانومی که گفتم خوابش میآید جایش را به آقایی میدهد که عصای روشندلان را در دستش داشت و اجازه میدهد به او که بنشیند. ایثار کردن یعنی همین که خودت را نبینی؛ خوابت را نبینی.
آقایی که جلوی من شق و رق ایستاده مشخص است که برای یک کار اداری این وقت صبح از خواب بیدار شده و چهرهاش هم کمی درهم است؛ گویی کارش راه نیفتاده و اینبار چندم است که گذرش به فلان اداره میافتد.
هرکسی در هرلباسی با هرکاری وارد مترو شدهاست و از خوب و بد روزگار من با آنها همقطار شدهام. نمیدانم این همقطار شدن حکمتی دارد یا نه. صرفا میتوانم به این موضوع فکر کنم که چقدر از آدمهایی که اینجا هستند فکر میکنند به کارهایی که دارند انجام میدهند؟ احتیاجشان به کار چقدر است و اشتیاقشان چقدر؟
اصلا به این فکر میکنم که چرا یک نفر کتاب دستش نیست. چرا همه انگشتهایشان را روی صفحه scroll میکنند؟ اکسپلور اینستاگرامشان را نگاه میکنند و خبرهای فوری میخوانند. مطالعه چه جایگاهی برای این مردم دارد؟
تنها کسانی که کتاب دستشان دارند بچهمدرسهایها هستند که آن هم بهخاطر پرسش کلاسی معلم از آنهاست.
روزی دیگر و شیفتی دیگر.
#نگاشتها
742
تو #دوشنبههاینغمه شما هم میتونید شعر مورد علاقهتون رو بخونید و بفرستید. اگر دوست داشتید با اسمتون و قید کردن اسم شاعر.
تا بذارمش اینجا
742
روزهای اخر تابستان نیز با نادرخان ابراهیمی گذشت. آبی آبی…
این کتاب را از آن دوتا کتاب دیگر که خواندم بیشتر دوست داشتم. تعلیقهای بیشتری داشت؛ فکر و اندیشهی عمیقتری داشت؛ قلم دلنشینتری داشت و خلاصه کتاب خوبی بود. من حس میکنم این تضادها همگی در حال جنگ بودند درون خود نویسنده. گرچه وقتی خواندمشان، آنها را درون خودم نیز حس کردم.
کتاب بعدی را ورق میزنیم.
742
تنیده دورِ تنم تارهای تنهایی
دلیلِ وا شدنِ پیلهام! نمیآیی؟
من: آسمانِ شبی بی ستاره و ابری
تو رنگِ آبیِ بیانتهای دریایی
هنوز روی تَنَم ردِّ بوسهات پیداست
درست گوشهی قلبم.. همیشه اینجایی..
برای هر تَپِشَش تُنگِ سینهام تَنگ است
بگو که ماهیِ سرخِ مرا پذیرایی
به جز تو شعرِ مرا هیچکس نمیفهمد
شبیه مادرِ لالی که خواند لالایی
تو را نشسته در آن سوی میز میبینم
بمان خیالِ عزیزم! به صرفِ یک چایی..
#فاطمه_خاتمی
742
آنسان که یادم داد چشمت دل سپردن را
یک روز یادم میدهد از یاد بردن را!
آنقدر دارم یادگار از تو که فرزندم
با زخمهای من بیاموزد شمردن را...!
جان رقیبم را قسم خوردی که خوش عهدی
از اعتبار انداختی سوگند خوردن را!
تحقیر ما افتادگان تا کی؟ که یادت داد
اینگونه روی زخم مردم پا فشردن را؟
چشمی که بر من بستهای بر غیر وا کردی
ممنونم از چشمت که آسان کرد مردن را...
#حسین_زحمتکش
742
کنار من بود و با دلم کنار نیامد
قرار من شده بود و سر قرار نیامد
چه خلسههای محالی که اتفاق نیفتاد
چه بغضهای غریبی که در شمار نیامد
چه شد که کار پلنگی به زلف ماه گره خورد؟
چه شد که آهوی چشمش به بیشهزار نیامد
به عقل سر نسپردم هزار شکر اگر که
برای داشتنش، عشق اثرگذار نیامد
بر این نهال که آزرده بود از غم تقویم
خزان گذشت ولی شوق نوبهار نیامد
.
.
دل صبور مرا پیش چشم خویش نگه دار
اگر شکستیاش اینک… اگر به کار نیامد….
#حامد_رحمانی_حسینی
742
کسی از آن سوی ظلمت، مرا صدا میکرد
که بادبادک خورشید را، هوا میکرد
کسی_سبکتر از اندیشهای_که چون میرفت،
به جای گام زدن در هوا، شنا میکرد
به شکل کودکی من کسی که با یک برگ
به قدر یک چمنِ غرق گل، صفا میکرد
کسی که دفتر عمر مرا بههم میریخت
و برگهای پلاسیده را جدا میکرد
طلوعهای مرا و غروبهای مرا
در اینسوی آنسوی تقویم، جابهجا میکرد
□
دلم به وسوسهاش رفته بود و تجربهام
در آستانهی تردید پابهپا میکرد
مگر نه کودکیام راهکوب پیری بود
که ز ابتدای سفر، مشق انتها میکرد؟
کسی نگفت نسیم از تبار توفان است
وگرنه غنچه کجا مشتِ بسته، وا میکرد؟
بهار نیز که با خون گل وضو میساخت
هم از نخست به پاییز، اقتدا میکرد
□
«که میگرفت» رها کن؛ صفای صلح کسی
که آهوان گرفتار را رها میکرد
تو رابه کینه چه دینیست؟ کاش میآمد
کسی که دین جهان را به عشق ادا میکرد
عصا که مار شد اعجاز بود، کاش امّا
کسی به معجزهای، مار را عصا میکرد
#حسین_منزوی
742
این #شنبههای_روایت اینجوریه که روایتها و جستارهای خودم، بقیهی چنلها اگر داشته باشن، و البته خود شماها! رو میذارم. شنبهها مخصوص روایت و جستار خواهد بود.
742
۷ سال و ۱۱ ماه سابقهی اسنپ داشت؛ نزدیک ۸ سال. تقریبا هم ۴۸_۴۷ سال داشت. داشتم با خودم فکر میکردم چقدر عمرم داره زود میگذره. انگار نه انگار همین دیروز بود که تو هییت بودم و رفیقم گفت بیا یه اپلیکیشن جدید اومده که فلان و بیسان. این ۸ سالم چطوری گذشت؟ ۸ سال بعدیم قراره چطوری باشه؟
گفت پرسنل بیمارستانی؟ گفتم اره. گفت من پرسنل بیمارستان رو ویژه میبرم برسونم. دم در اورژانس که رسیدیم گفت اگر میخوای دور بزنم با موتور از در برم برات داخل. گفتم نه داداش دستت درد نکنه ایشالله که سالم و سرحال باشی همیشه.
۷ صبح رانندهی موتور باشی و توی همچین وضعیتی که اکثر مردم اعصاب ندارن و از وضعیت جنگ و اقتصاد فشل مینالند تو به فکر ساطع کردن انرژی مثبت و لبخندی. چه لبخند قشنگی هم داشت.
#ماط
#شنبههای_روایت
