ماطاَم🎒
前往频道在 Telegram
در بلا هم میچَشَم لذات او ماط اویم! ماط اویم! ماط او! @manmatambot اینستاگرام: Mhataheri ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=2806d6a642ef نداها را صدا: @musicmat315 شعبه اول: @nayenay315 شعبه دوم: انباری: @anbari_mat
显示更多742
订阅者
+124 小时
+57 天
+7030 天
帖子存档
742
روزهای اخر تابستان نیز با نادرخان ابراهیمی گذشت. آبی آبی…
این کتاب را از آن دوتا کتاب دیگر که خواندم بیشتر دوست داشتم. تعلیقهای بیشتری داشت؛ فکر و اندیشهی عمیقتری داشت؛ قلم دلنشینتری داشت و خلاصه کتاب خوبی بود. من حس میکنم این تضادها همگی در حال جنگ بودند درون خود نویسنده. گرچه وقتی خواندمشان، آنها را درون خودم نیز حس کردم.
کتاب بعدی را ورق میزنیم.
742
تنیده دورِ تنم تارهای تنهایی
دلیلِ وا شدنِ پیلهام! نمیآیی؟
من: آسمانِ شبی بی ستاره و ابری
تو رنگِ آبیِ بیانتهای دریایی
هنوز روی تَنَم ردِّ بوسهات پیداست
درست گوشهی قلبم.. همیشه اینجایی..
برای هر تَپِشَش تُنگِ سینهام تَنگ است
بگو که ماهیِ سرخِ مرا پذیرایی
به جز تو شعرِ مرا هیچکس نمیفهمد
شبیه مادرِ لالی که خواند لالایی
تو را نشسته در آن سوی میز میبینم
بمان خیالِ عزیزم! به صرفِ یک چایی..
#فاطمه_خاتمی
742
آنسان که یادم داد چشمت دل سپردن را
یک روز یادم میدهد از یاد بردن را!
آنقدر دارم یادگار از تو که فرزندم
با زخمهای من بیاموزد شمردن را...!
جان رقیبم را قسم خوردی که خوش عهدی
از اعتبار انداختی سوگند خوردن را!
تحقیر ما افتادگان تا کی؟ که یادت داد
اینگونه روی زخم مردم پا فشردن را؟
چشمی که بر من بستهای بر غیر وا کردی
ممنونم از چشمت که آسان کرد مردن را...
#حسین_زحمتکش
742
کنار من بود و با دلم کنار نیامد
قرار من شده بود و سر قرار نیامد
چه خلسههای محالی که اتفاق نیفتاد
چه بغضهای غریبی که در شمار نیامد
چه شد که کار پلنگی به زلف ماه گره خورد؟
چه شد که آهوی چشمش به بیشهزار نیامد
به عقل سر نسپردم هزار شکر اگر که
برای داشتنش، عشق اثرگذار نیامد
بر این نهال که آزرده بود از غم تقویم
خزان گذشت ولی شوق نوبهار نیامد
.
.
دل صبور مرا پیش چشم خویش نگه دار
اگر شکستیاش اینک… اگر به کار نیامد….
#حامد_رحمانی_حسینی
742
کسی از آن سوی ظلمت، مرا صدا میکرد
که بادبادک خورشید را، هوا میکرد
کسی_سبکتر از اندیشهای_که چون میرفت،
به جای گام زدن در هوا، شنا میکرد
به شکل کودکی من کسی که با یک برگ
به قدر یک چمنِ غرق گل، صفا میکرد
کسی که دفتر عمر مرا بههم میریخت
و برگهای پلاسیده را جدا میکرد
طلوعهای مرا و غروبهای مرا
در اینسوی آنسوی تقویم، جابهجا میکرد
□
دلم به وسوسهاش رفته بود و تجربهام
در آستانهی تردید پابهپا میکرد
مگر نه کودکیام راهکوب پیری بود
که ز ابتدای سفر، مشق انتها میکرد؟
کسی نگفت نسیم از تبار توفان است
وگرنه غنچه کجا مشتِ بسته، وا میکرد؟
بهار نیز که با خون گل وضو میساخت
هم از نخست به پاییز، اقتدا میکرد
□
«که میگرفت» رها کن؛ صفای صلح کسی
که آهوان گرفتار را رها میکرد
تو رابه کینه چه دینیست؟ کاش میآمد
کسی که دین جهان را به عشق ادا میکرد
عصا که مار شد اعجاز بود، کاش امّا
کسی به معجزهای، مار را عصا میکرد
#حسین_منزوی
742
این #شنبههای_روایت اینجوریه که روایتها و جستارهای خودم، بقیهی چنلها اگر داشته باشن، و البته خود شماها! رو میذارم. شنبهها مخصوص روایت و جستار خواهد بود.
742
۷ سال و ۱۱ ماه سابقهی اسنپ داشت؛ نزدیک ۸ سال. تقریبا هم ۴۸_۴۷ سال داشت. داشتم با خودم فکر میکردم چقدر عمرم داره زود میگذره. انگار نه انگار همین دیروز بود که تو هییت بودم و رفیقم گفت بیا یه اپلیکیشن جدید اومده که فلان و بیسان. این ۸ سالم چطوری گذشت؟ ۸ سال بعدیم قراره چطوری باشه؟
گفت پرسنل بیمارستانی؟ گفتم اره. گفت من پرسنل بیمارستان رو ویژه میبرم برسونم. دم در اورژانس که رسیدیم گفت اگر میخوای دور بزنم با موتور از در برم برات داخل. گفتم نه داداش دستت درد نکنه ایشالله که سالم و سرحال باشی همیشه.
۷ صبح رانندهی موتور باشی و توی همچین وضعیتی که اکثر مردم اعصاب ندارن و از وضعیت جنگ و اقتصاد فشل مینالند تو به فکر ساطع کردن انرژی مثبت و لبخندی. چه لبخند قشنگی هم داشت.
#ماط
#شنبههای_روایت
742
سلام آقای طاهری
من شخصاً خیلی موافقم. بهخصوص اگر فضای جداگانهای برای نقد و بررسی تخصصی شعرها شکل بگیره، فکر میکنم میتونه برای کسانی که تازه دارن شعر مینویسن خیلی مفید باشه.
امیدوارم دوستان هم استقبال کنن و این جمع شکل بگیره.
742
سلام علیکم. اولا دوست دارم نظر اعضا رو در این باره بدونم چون خیلی مهمه.
دوما واقعا در قبال خیلی از رفقا و اساتید، خودم رو شاید در جایگاه نقد ندونم؛ اما اگر بنا به شکلگیری این فضا باشه، ترجیحم اینه یک فضای دیگهای در قالب گروه شکل گرفته بشه و راجعبهش بهصورت تخصصیتر صحبت کنیم.
در آخر هم اضافه کنم اگر تعداد reaction های این پیام بالای ۲۰تا برسه این فضا رو شکل خواهم داد.
ممنونم از اینکه به من لطف و محبت دارید.🫴🌱
742
#شما_فرستادید
سلام آقای ماط؛ شبتون بخیر
معذرت میخوام یه پیشنهاد داشتم؛
اگر لطف کنید یه روز در هفته رو اختصاص بدین به آموزشِ فنون شعر نویسی یا اینکه نقدِ تخصصی شعرهایی که ممبرها می نویسند. فکر میکنم خیلی مفید باشه اگه کاری هم بود بنده در حد توانم میتونم کمک کنم.
742
آه ای جهان کوچک من چشمهای تو
دلتنگ چشمهای توام جمعهها… غروب…!
#محمدامین_طاهریعجب جمعهای بود و عجب غروبی داره...
