ch
Feedback
سونــــــــ🌙ــــایـ

سونــــــــ🌙ــــایـ

关闭频道

سونای 🌙 یعنی ماه شب چهارده؛ یعنی رسیدن عاشق به معشوق؛ یعنی ۳۱ شهریور پایان خوش🌱 همه‌ی رمان‌های منتشر شده: @saralnovels دلیار فایل کامل اروانه آنلاین سونای انلاین سوران آنلاین قلب مرده، جان بی‌پناه به زودی.... کپی پیگرد قانونی دارد ❌️

显示更多

📈 Telegram 频道 سونــــــــ🌙ــــایـ 的分析概览

频道 سونــــــــ🌙ــــایـ 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 65 301 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 321,并在 伊朗 地区排名第 5 106

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 65 301 名订阅者。

根据 04 九月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -754,过去 24 小时变化为 -62,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 3.41%。内容发布后 24 小时内通常能获得 18.23% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 2 227 次浏览,首日通常累积 11 917 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 38

📝 描述与内容策略

作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
سونای 🌙 یعنی ماه شب چهارده؛ یعنی رسیدن عاشق به معشوق؛ یعنی ۳۱ شهریور پایان خوش🌱 همه‌ی رمان‌های منتشر شده: @saralnovels دلیار فایل کامل اروانه آنلاین سونای انلاین سوران آنلاین قلب مرده، جان بی‌پناه به زودی.... کپی پیگرد قانونی دارد ❌️

凭借高频更新(最新数据采集于 05 九月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。

65 301
订阅者
-6224 小时
-267 天
-75430 天

数据加载中...

相似频道
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服
标签云
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
九月 '26
九月 '26
+244
在46个频道中
八月 '26
+1 444
在189个频道中
Get PRO
七月 '26
+2 872
在242个频道中
Get PRO
六月 '26
+2 361
在241个频道中
Get PRO
五月 '26
+1 020
在79个频道中
Get PRO
四月 '26
+8
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+3
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+4 715
在315个频道中
Get PRO
一月 '26
+385
在112个频道中
Get PRO
十二月 '25
+4 446
在361个频道中
Get PRO
十一月 '25
+3 230
在352个频道中
Get PRO
十月 '25
+1 562
在222个频道中
Get PRO
九月 '25
+2 919
在333个频道中
Get PRO
八月 '25
+5 012
在590个频道中
Get PRO
七月 '25
+1 028
在283个频道中
Get PRO
六月 '25
+3 441
在352个频道中
Get PRO
五月 '25
+4 961
在455个频道中
Get PRO
四月 '25
+2 418
在224个频道中
Get PRO
三月 '25
+8 816
在584个频道中
Get PRO
二月 '25
+4 742
在332个频道中
Get PRO
一月 '25
+5 957
在472个频道中
Get PRO
十二月 '24
+4 878
在255个频道中
Get PRO
十一月 '24
+8 977
在381个频道中
Get PRO
十月 '24
+6 330
在275个频道中
Get PRO
九月 '24
+6 259
在257个频道中
Get PRO
八月 '24
+2 670
在246个频道中
Get PRO
七月 '24
+6 441
在373个频道中
Get PRO
六月 '24
+7 492
在301个频道中
Get PRO
五月 '24
+5 449
在320个频道中
Get PRO
四月 '24
+7 351
在304个频道中
Get PRO
三月 '24
+8 602
在373个频道中
Get PRO
二月 '24
+3 405
在287个频道中
Get PRO
一月 '24
+3 973
在265个频道中
Get PRO
十二月 '23
+3 403
在236个频道中
Get PRO
十一月 '23
+2 461
在252个频道中
Get PRO
十月 '23
+4 585
在189个频道中
Get PRO
九月 '23
+3 422
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+4 245
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+3 771
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+770
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+1 994
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+487
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+1 535
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+2 721
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+3 264
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+6 343
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+7 425
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+5 199
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+4 415
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+449
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+2 146
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+472
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+328
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+1
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+214
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+1 752
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+1 478
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+1 439
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+1 129
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+1 427
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+777
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+13 121
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
05 九月0
04 九月0
03 九月0
02 九月+2
01 九月+242
频道帖子
- چرا باید خدمتکارمون و عقد کنم؟ مادرش با بغض زمزمه کرد. - چون خواهرت از پسرشون حامله شده و تو باید دخترشون و عقد کنی تا اونام خواهرت و عقد کنن. پوزخندی زدم. - من چرا اون بچه دبیرستانی و عقد کنم مادرِ من؟ - چون‌ مجبوریم، آبروی سلطانی ها در میونه! - باشه پس... از جاش بلند شد و از پنجره‌ به دختره خیره شد. - دختره رو آخرشب دزدکی بیار اتاقم، یه تسویه حساب ریزی بکنیم قبل بدبخت کردنش! https://t.me/+7RTBitu4mJE2NjY8 https://t.me/+7RTBitu4mJE2NjY8 سامین سلطانی، پسری پولدار و متکبر که طی اتفاقاتی مجبور میشه دختر معصوم و خوشگل خدمتکارشون و عقد کنه و...🥹🔥❌

2
- چرا باید خدمتکارمون و عقد کنم؟ مادرش با بغض زمزمه کرد. - چون خواهرت از پسرشون حامله شده و تو باید دخترشون و عقد کنی تا اونام خواهرت و عقد کنن. پوزخندی زدم. - من چرا اون بچه دبیرستانی و عقد کنم مادرِ من؟ - چون‌ مجبوریم، آبروی سلطانی ها در میونه! - باشه پس... از جاش بلند شد و از پنجره‌ به دختره خیره شد. - دختره رو آخرشب دزدکی بیار اتاقم، یه تسویه حساب ریزی بکنیم قبل بدبخت کردنش! https://t.me/+7RTBitu4mJE2NjY8 https://t.me/+7RTBitu4mJE2NjY8 سامین سلطانی، پسری پولدار و متکبر که طی اتفاقاتی مجبور میشه دختر معصوم و خوشگل خدمتکارشون و عقد کنه و...🥹🔥❌
1 870
3
- چرا باید خدمتکارمون و عقد کنم؟ مادرش با بغض زمزمه کرد. - چون خواهرت از پسرشون حامله شده و تو باید دخترشون و عقد کنی تا اونام خواهرت و عقد کنن. پوزخندی زدم. - من چرا اون بچه دبیرستانی و عقد کنم مادرِ من؟ - چون‌ مجبوریم، آبروی سلطانی ها در میونه! - باشه پس... از جاش بلند شد و از پنجره‌ به دختره خیره شد. - دختره رو آخرشب دزدکی بیار اتاقم، یه تسویه حساب ریزی بکنیم قبل بدبخت کردنش! https://t.me/+7RTBitu4mJE2NjY8 https://t.me/+7RTBitu4mJE2NjY8 سامین سلطانی، پسری پولدار و متکبر که طی اتفاقاتی مجبور میشه دختر معصوم و خوشگل خدمتکارشون و عقد کنه و...🥹🔥❌
1 698
4
- چرا باید خدمتکارمون و عقد کنم؟ مادرش با بغض زمزمه کرد. - چون خواهرت از پسرشون حامله شده و تو باید دخترشون و عقد کنی تا اونام خواهرت و عقد کنن. پوزخندی زدم. - من چرا اون بچه دبیرستانی و عقد کنم مادرِ من؟ - چون‌ مجبوریم، آبروی سلطانی ها در میونه! - باشه پس... از جاش بلند شد و از پنجره‌ به دختره خیره شد. - دختره رو آخرشب دزدکی بیار اتاقم، یه تسویه حساب ریزی بکنیم قبل بدبخت کردنش! https://t.me/+7RTBitu4mJE2NjY8 https://t.me/+7RTBitu4mJE2NjY8 سامین سلطانی، پسری پولدار و متکبر که طی اتفاقاتی مجبور میشه دختر معصوم و خوشگل خدمتکارشون و عقد کنه و...🥹🔥❌
998
5
sticker.webp
4 690
6
ایشون آقا محمد امین هستند که تازه از زنش طلاق گرفته و یه پسر کوچولوی بامزه داره.🥺 اینجا ما یک محمدامین جدی و متعصب و یه دختر
ایشون آقا محمد امین هستند که تازه از زنش طلاق گرفته و یه پسر کوچولوی بامزه داره.🥺 اینجا ما یک محمدامین جدی و متعصب و یه دختر ریزه میزه که با یه بغل کوچیک جیغش درمیاد داریم. حالا شما فک کن دل پسر ما واسه این دختر بسره و مثل پسر بچه های تازه به بلوغ رسیده هول کنه🥺 رمان در مورد محمدامین، مرد جا افتاده‌ی که تازه از زنش طلاق گرفته و قرار سایه سر بشه و عاشقی کنه برای دختری خیلی وقته دل مرد متعصب و جدی مارو برده اما انقدر شیطون و شره که محمد امین حتی نمیتونه پا پیش بذاره.🥹 ماجرا از جایی شروع میشه که یه روز که محمد امین برای انجام خرده فرمایشات مادرش باید بره پیش نبات، با یه چیز غیر عادی روبه رو میشه. نزول خور معروف محلشونو در خونه‌ی نبات میبینه و یه سری اتفاق‌ها باعث میشه اسم نبات، وارد شناسنامه‌ی محمد امین بشه. چیزی که خواسته‌ی قبلی محمد امینه اما‌...😁 https://t.me/+CMsOSTmqCEE2ZjBk https://t.me/+CMsOSTmqCEE2ZjBk https://t.me/+CMsOSTmqCEE2ZjBk https://t.me/+CMsOSTmqCEE2ZjBk
3 169
7
یه دختر کوچولوی ناز که به خاطر موهای آبی رنگ خاصش تو بچگی از سمتِ خانوادش طرد شده و مجبور شده یه جای دور افتاده با کلی بدبختی زندگی کنه🥹😭 حالا زمان زیادی گذشته...اون دختر بزرگ شده و اما یه شب بین خواب و بیداری یه نفر میاد تو اتاقش و اون با جیغ سعی می کنه بیرون پرتش کنه که با چیزی که اون مرد می گه شوکه میشه چرا که ادعا می کنه اون دختر به دنیایِ دیگه ای تعلق داره و شاهزادست...!🙈❤️‍🔥😈 https://t.me/+FyCyz9fufHpjZmM0 https://t.me/+FyCyz9fufHpjZmM0 https://t.me/+FyCyz9fufHpjZmM0 https://t.me/+FyCyz9fufHpjZmM0 یه رمان با داستانِ فوق العاده جذاب و غی. قابل پیش بینی و قلم قوی 😭✨❤️‍🔥
2 085
8
با ولع یکدیگر را می‌بوسیدیم. سرعتش را رفته رفته بیش‌تر کرد. حالا دیگر هر دو فقط ناله می‌کردیم، تا خواستم به اوج برسم مسعود بلند نالید و عقب کشید. نفس نفس می‌زد. چشمانم را باز کردم. تنش را از روی تنم بلند کرد. ناگهان تمام تنم گُر گرفت: ـ دوباره قرص نخوردی؟! کاندومش را درآورد و از تخت پایین رفت: ـ من که بهت گفتم با کاندوم زود می‌شم! می‌دانستم دردش چه بود! مشتم را روی تخت کوبیدم و نشستم: ـ چه ربطی داشت؟! مثلاً قبلش دو ساعت طول می‌کشید که حالا بهونه‌ت شد این؟! لجوجانه سرش را تکان داد و مشغول پوشیدن پیراهن زیرش شد: ـ با کاندوم همینه! اگه بذاری نذارم درست می‌شه! صدایم را بلند کردم: ـ صد بار بهت گفتم بخور اون قرصای کوفتی‌تو که هر بار پنج دقیقه کمتر نشی! تا خواست چیزی بگوید دوباره موبایلم زنگ خورد. با حرص به عقب چرخیدم و از روی میز برداشتمش: ـ چیه مامان؟! ـ وا! این چه طرز جواب دادنه؟ کجایی؟ چنگ زدم لای موهای بلند و تازه لایت کرده‌ام: ـ گفتم که بعد از باشگاه میرم خونه هما اینا، دیگه چرا هی زنگ می‌زنی؟! ـ برو بمیر، بی‌اخلاق! بابات زنگ زد گفت شب زودتر بیا خونه. پاهای کشیده‌‌ام را از روی تخت پایین گذاشتم و شورت لامبادایم را از روی زمین برداشتم: ـ چه خبره که زود بیام؟ ـ امشب خونه‌ی نظام خان اینا دعوتیم، بابابزرگتون امر کردن همه باید توی دعوت پسر عموشون باشن. شلوار نیم بگ یخی‌ام را پوشیدم و مشغول بستن زیپش شدم. پدربزرگ امر نمی‌کرد هم من به منزل پسرعموی پیرتر از خودش می‌رفتم! دلم برای دیدن "او" تنگ شده بود...! https://t.me/+3ikAROxu4- BiYTA0 https://t.me/+3ikAROxu4-BiYTA0 ❌رمانی با موضوع #اجتماعی #زناشویی #خانوادگی
2 068
9
زن حامله رو میخوان زنده آتیش بزنن 😭 -مگه نگفتم اون دختره نوکر خونه‌زاد کفشامو واکس بزنه؟ کدوم گوریه؟؟ زیور لب گزید و آروم گفت : کیارا فردا امتحان داره خانم‌... توی زیرزمین داره درس میخونه فریحا فریاد کشید : غلط کرده که درس میخونه! صداش بزن بیاد وگرنه خودش و کتاباشو باهم آتیش میزنم آرزوی مدرسه رفتن به دلش بمونه زیور که از جوانی خشم فریحا را بارها دیده بود با عجله به زیرزمین رفت تا دخترک را بیاورد هربار فریدون خان بود تا کیارا را از آتش خشم دخترش نجات بدهد اما اینبار... خدا به دادش برسد دست دور بازوی نحیف کیارا انداخت و گفت : پاشو دختر... خانم باز عصبی شده گیر داده به تو. پاشو کفشاشو واکس بزن هرچی گفت سر بلند نمیکنی کیارا نگران و مضطرب همراه زیور پله ها را بالا رفت و آرام پرسید: ملیحه نیست خاله زیور؟ زیور واقعا دلش به حال دخترک میسوخت همه جز خودش می‌دانستند در گذشته چه اتفاقی افتاده و چرا این همه سال در زیرزمین عمارت کیهانی ها مخفی شده است و وای به روزی که بزرگان این خانه تصمیم میگرفتند حقیقت را بازگو و انتقام کهنه را از دخترک بی گناه بگیرند! بیست سال کم نیست برای نقشه کشیدن و لحظه شماری کردن! صدای فریاد فریحا که بلند شد، شانه های هر دو تکان خورد -عین موش چهارتا کتاب از سوران دزدیدی رفتی تو سوراخت؟؟ همین چند سالم بابام لطف کرد بهت که درس خوندی حرومزاده کیارا بی خبر از همه جا، تصمیم گرفت یک بار برای همیشه مقابل این زن بایستد تا یاد بگیرد باید به آدم ها احترام بگذارد، حتی اگر نوکر خانه‌زاد باشند!! سر بلند کرد و گفت: شما دخترِ فریدون خان هستید درست... ولی من اجازه نمیدم بهم توهین کنید... اونم درمورد مامان مَلی که تمام عمرش زحمتِ... با چنگ شدن دست فریحا در موهای بلندش، آخش بلند شد در صورت ظرفیتش فریاد کشید: حرومزاده به چه جراتی تو روی من وایمیسی؟باورت شده ملیحه تو رو پس انداخته؟ زیور میانجی گری کرد و قبل از فاش شدن راز بیست ساله گفت : خانم جان... دورتون بگردم.... خبط و خطا کرد. غلط کرد. شما بگذرید فریحا موهای دخترک ۱۷ ساله را محکمتر کشید و گفت : چیو ببخشم؟ جوون مرگ شدن داداشم و زنش و دخترش ۵ماهه اش؟ زنده زنده تو آتیش سوختنشون رو؟؟ سیلی محکمی به صورت کیارا زد -تو رو افسون پس انداخته... شنیدی؟؟ ملیحه مادرت نیست... تو یه شیطان زاده ای! افسون همونی بود که شب عروسیش به جای حجله، رفت بالا سر داداش فرهادم و زن و بچش... رفت و اتیششون زد کیارا بهت زده دهانش باز ماند و نفس کشیدن یادش رفت امکان نداشت! آن زن منفوری که سوران برایش تعریف کرده بود.... همان سنگ دل بی رحمی که سوران را یتیم کرد و داغی ابدی بر دل فریدون خان گذاشته بود... مادرش بود؟ سرش گیج میرفت و فریحا امان نمی‌داد پی در پی به سر و صورت کیارا میکوبید -تو رو وقتی به دنیا اومدی آوردن اینجا... پنهونت کردن تا افسون نفهمه دخترش زنده اس یه عمر افسون سرزنش شد و شاهرخ شل و روز دنبال تنها دخترش گشت! امروز وقتش رسیده همه بفهمن! صدایش را بالا برد و فریاد کشید: هاشممممم وقتش رسیده وسایل مهمونی رو آماده کن! زیور به التماس افتاده بود از جنون فریحا میترسید... از بچگی فریحا و فرهاد و افسون باهم در دامن خودش بزرگ شده بودند... میدانست این دو دختر خوی وحشی گری دارند... برعکس فرهادِ بیچاره! افسون دختر عمه‌ی آن دو بود اما طرد شده و منفور سرنوشتی که حالا کیارا هم دچارش شده بود دخترک بیچاره! منگ و مبهوت... حتی پلک هم نمیزد چطور ممکن بود آن شیطان مادرش باشد... به خودش که آمد دستانش از پشت به ستونی در حیاط بسته شده بود و بوی تند بنزین زیر دلش میپیچید تهوع امانش را بریده بود لحظه های آخر همینطور بود نه؟؟ فریحا دورش چرخید -روزی که افسون خونه داداشمو آتیش زد هاشم کنارش بود ولی زورش به اون عفریته نرسید با چشمای خودش دید... افسون نیلوفر رو جلوی چشم فرهاد لخت کرد تا دوتا لندهور بهش تجاوز کنن زن داداش من از گل پاک تر بود اشک نیش زده به چشمانش را گرفت و دم عمیقی گرفت. وقت انتقام بود! رو به هاشم گفت: لختش کن هاشم پلک به هم فشار داد -یه بار اون شیطان ازم خواست و نکردم. الانم نمیکنم فریحا جیغ بلندی کشید و پیت بنزین را از زمین برداشت به سر و صورت کیارا که پاشید... تازه هق هق دخترک بلند شد سن و سالی نداشت... فقط میدانست باید از مرگ بترسد... از دور شدن از سوران بترسد از اینکه دیگر قرار نیست یواشکی با سوران خلوت کند و ببوسد و بوسیده شود، قلبش به درد آید فریحا کبریتی آتش زد و با تنفر خیره به دختر شد -بابام فکر میکنه باید از تو بگذره... ولی من محاله بذارم خون سه تا عزیزم پایمال بشه خاکسترتو میفرستم واسه افسون کبریت سمتش پرتاب شد و فریاد وحشت زده ی سوران بلند شد -عمه چیکار کردی با زن حاملم؟ ادامه‌پارت👇🏻 https://t.me/+3H9a-FeYsWRhNDU0 https://t.me/+3H9a-FeYsWRhNDU0
2 510
10
- می‌گن خان ده بالا ناز زنشو می‌خره گروووون! امیرمحتشم لقمه را جویده و لب از میان ریش و سبیل‌های پرپشتش جنباند: - مردی که خبر نازکشی‌شو ده‌تا ده اون‌ورتر دهن به دهن بچرخونن، مرد نیست! ماهرخ موهای خیسش را پشت گوش زده و کمی خم شد، از عمد بود که آن محتویاتِ باب دلِ امیرمحتشم را این‌طور از میان یقه، تقدیم نگاهش می‌کرد؟ - این که آدم زنشو دوست داشته‌باشه و همه بدونن و خودش هم همینو بخواد، مردونگی نیست؟ زبانی روی دندان‌ها کشیده و قاشق و چنگال را توی بشقاب گذاشت، حالا میلش بیشتر به موجود لطیفِ حمام‌کرده و خوش‌بوی مقابلش می‌کشید. - این جلف‌بازی‌ها مال مردها نیست، به کسی چه مربوط که بخواد بفهمه آدم تو خلوت خودش ناز زنشو چه‌قدر می‌کشه؟ استدلالش داشت منطقی می‌شد، خان‌زاده دلش می‌خواست در خفا خانم‌خانمایش را طواف کند؟ ای جان! - خب پس بفرمایید چه مردی از نظر حضرت‌عالی مرد واقعیه؟ دخترک واقعاً غیرعادی لوند بود یا بدن و هورمون‌های او زیادی به این زن واکنش نشان می‌دادند؟ هرچه که بود، هرلحظه جنونش را طغیان‌زده‌تر کرده و این بلور تراش‌خورده را تا صبح هزاربار طلب می‌کرد! سر سمت گوشش خم کرد: - مردونگی واقعی رو ندیدی یعنی؟ انتظار داشتم بیشتر از اینا بهت خوش بگذره شب‌ها! ماهرخ از همان آغاز متوجهش شده‌بود، اصلاً این مرد سراپا مردانگی بود وقتی که حتی بعد از آن لحظه‌ی خوشی رهایش نکرده و بوسه‌بارانش می‌کرد که مراتب سپاس‌گزاری را در قبال زن زیبایش به‌جا آورده‌باشد، اما آدم شوهر خودش را نچزاند، حیف نیست؟ - کدوم شب‌ها؟ من که چیز خاصی توی ذهنم نمیاد! بعد لب پیچ داده و ابرو بالا برد، چشم‌های درشتش همه اختیار این مردِ صاحبِ چند آبادی را می‌لرزاند، ای لعنت بر آن غمزه‌ی افسونگرت دختر! - اون شب‌هایی که می‌گی آخ امیر… ماهرخ دست روی دهان او گذاشت و ادامه‌ی جمله‌اش را توی گلو قفل کرد، همین مانده‌بود آن جمله‌ها را به رویش بیاورد! پرخنده نگاه به‌هم دوخته بودند که امیرمحتشم دست زیر زانوی او زده و روی دوش انداختش: - لعنت به این قیافه و چشما و تن مثل حریرت که دهنمو سرویس می‌کنه! تا این بدنِ بلوری رو مستقیم لمس نکنم انگشتای لاکردارم به اختیارم برنمی‌گردن. در همان حال که روی تخت رهایش می‌کرد و دست سمت پیراهنش می‌برد، نگاهش خمار شد: - تئوری هم مال بچه‌خوشگلاست، من عملی نشونت می‌دم مردونگی رو عروسک! امیرمحتشم یک خانِ جدی و عبوسه، پرصلابت و با یک جذبه‌ی همایونی که هیچ حرفی روی حرفش نمیاد! اصلاً قرار نبود با ماهرخ ازدواج کنه! امیرمحتشم و مهسا خواهرِ ماهرخ شیرینی‌خورده‌ی هم بودن که مهسا شب عروسی فرار می‌کنه و به اجبار ماهرخ رو می‌نشونن سر سفره‌ی عقد! ماهرخی که امیرمحتشم فکرش رو هم نمی‌کنه قراره چه‌طور مرید و خاطرخواهش بشه، مخصوصاً هواخواهِ اون تنِ بکرِ بی‌نظیر✨ خان باشی و این‌همه کشته‌مرده‌ی خانمی؟😔😩😂🔥 https://t.me/+Xcna1mbkmGNjMjk8 https://t.me/+Xcna1mbkmGNjMjk8 https://t.me/+Xcna1mbkmGNjMjk8 https://t.me/+Xcna1mbkmGNjMjk8 https://t.me/+Xcna1mbkmGNjMjk8 https://t.me/+Xcna1mbkmGNjMjk8
4 175
11
- چرا باید خدمتکارمون و عقد کنم؟ مادرش با بغض زمزمه کرد. - چون خواهرت از پسرشون حامله شده و تو باید دخترشون و عقد کنی تا اونام خواهرت و عقد کنن. پوزخندی زدم. - من چرا اون بچه دبیرستانی و عقد کنم مادرِ من؟ - چون‌ مجبوریم، آبروی سلطانی ها در میونه! - باشه پس... از جاش بلند شد و از پنجره‌ به دختره خیره شد. - دختره رو آخرشب دزدکی بیار اتاقم، یه تسویه حساب ریزی بکنیم قبل بدبخت کردنش! https://t.me/+7RTBitu4mJE2NjY8 https://t.me/+7RTBitu4mJE2NjY8 سامین سلطانی، پسری پولدار و متکبر که طی اتفاقاتی مجبور میشه دختر معصوم و خوشگل خدمتکارشون و عقد کنه و...🥹🔥❌
758
12
قرار بود با پسر سربه‌زیر محل ازدواج کنم اما نمی‌دونستم برادر بزرگترش لاابالی‌ش عاشق من بود و برای به‌دست آوردنم هر کاری می‌کرد روز عقد مجبور شدم به بنیامین جواب منفی بدم، چون نطفه‌ی مختار، برادر لاتش توی رحمم بود... https://t.me/+ZUTwomsUxk5jMjQ0
824
13
قرار بود با پسر سربه‌زیر محل ازدواج کنم اما نمی‌دونستم برادر بزرگترش لاابالی‌ش عاشق من بود و برای به‌دست آوردنم هر کاری می‌کرد روز عقد مجبور شدم به بنیامین جواب منفی بدم، چون نطفه‌ی مختار، برادر لاتش توی رحمم بود... https://t.me/+ZUTwomsUxk5jMjQ0
1 164
14
-نزن، بخدا یه بار دیگه بزنی، خودمو می‌کشم. نیشخندی زد و دوباره و محکم‌تر کمربندش رو روی پاهام کوبید -تو اگه عرضه‌ی خودکشی داشتی، همون شب اول که فهمیدی جای داداشم، عقد من شدی خودتو می‌کشتی! خم شد روی تن کبود و زخمیم و بی‌رحم گفت: -تو هم مثل اون بابات، عرضه‌ی هیچکاری رو نداری! جفتتون بی‌عرضه و نفرت‌انگیزین. وحشیانه توی شکمم کوبید و غرید: -همینجا می‌مونی تا باباجونت بیاد تسویه حساب کنه، بعد طلاقت می‌دم. عقب که رفت، چاقو رو روی دستم گذاشتم و... https://t.me/+ZUTwomsUxk5jMjQ0 انتقامی ❌
73
15
-نزن، بخدا یه بار دیگه بزنی، خودمو می‌کشم. نیشخندی زد و دوباره و محکم‌تر کمربندش رو روی پاهام کوبید -تو اگه عرضه‌ی خودکشی داشتی، همون شب اول که فهمیدی جای داداشم، عقد من شدی خودتو می‌کشتی! خم شد روی تن کبود و زخمیم و بی‌رحم گفت: -تو هم مثل اون بابات، عرضه‌ی هیچکاری رو نداری! جفتتون بی‌عرضه و نفرت‌انگیزین. وحشیانه توی شکمم کوبید و غرید: -همینجا می‌مونی تا باباجونت بیاد تسویه حساب کنه، بعد طلاقت می‌دم. عقب که رفت، چاقو رو روی دستم گذاشتم و... https://t.me/+ZUTwomsUxk5jMjQ0 انتقامی ❌
1
16
sticker.webp
1 382
17
#پارت2 _ دارم از سرما میمیرم مامانی وقتی حقوق گرفتی ماشین بِخَل! سوز سردی می‌وزید و بارون میومد تلخ خندیدم _حقوقم به ماشین نمیرسه عروسک ولی اسنپ میگیرم پیاده نریم خوبه؟ بهونه گرفت _پام دَلد گرفت هرروز وضع همین بود مسیر کارخونه‌ای که کار می‌کردم تا ایستگاه اتوبوس رو باید پیاده میرفتیم و کارو کلافه می‌شد _یه شعر بخونیم تا برسیم؟ ریز خندید و به سرعت سرما فراموشش شد پسر چهارساله‌ی مهربونم انگار مثل مادرش زیادی ساده بود آروم زمزمه کردم _ بخون مامانی با صدای بچگونه و قشنگش شروع کرد _ بابا از بیرون آمد رفتم در را وا کردم شادی را پیدا کردم وقتی بابا را دیدم فوری او را بوسیدم با او روشن شد خانه او شمع و ما پروانه ایستادم بهت زده نالیدم _از کجا یاد گرفتی؟ _ تو مهدکودک یاد دادن گفتن فردا روزِ باباهاست وحشت داشتم از سوالی که می‌خواست بپرسه به سرعت روی زمین نشستم و هول شده خندیدم _او هواپیما فرود اومد شنیده کارو خسته شده میخواد تا ایستگاه اتوبوس ببرش هیجان زده بلند خندید _ مگه هواپیما کمرش درد نگرفته؟ منتظر جوابم نموند و روی کمرم پرید _پرواز کنییییم کمرم تیر کشید و صدای دکتر تو گوشم تکرار شد " خانم محترم دیسک هفت و هشت شما هر دو بیرون زده و التهابش داره به نخاع میرسه الان سه‌ سال میشه بهتون هشدار دادم تو همین ماه وقت عمل جراحی بگیرید وگرنه امکان فلجی هست " سعی کردم بهش فکر نکنم آروم به راه افتادم که آلا از پشت سرشو به گردنم چسبوند و پچ زد _مامانی؟ انگار کسی با چاقو به جون مهره‌های ستون فقراتم افتاده بود _جانِ مامان؟ آروم زمزمه کرد _چرا من بابا ندارم؟ کمرم تیر کشید و نالیدم _آخ رعد و برق زد و بارون شدت گرفت _من سردمه ، قول داده بودی برام چکمه‌ی آبی بگیری پس کی حقوق میگیری آخه؟ کمردرد چنان عذابم میداد که زبونم به حرف باز نمیشد شایدم روشو نداشتم بگم حقوق این ماه هم جلوجلو برای اجاره و قسط سوپرمارکت رفته ماشینی از نزدیک با سرعت گذشت آبی که روی زمین جمع شده بود رومون ریخت و کارو بلند جیغ زد _آی بی‌تربیت انتظار داشتم نشنیده باشه اما ماشین ایستاد و دنده عقب گرفت کارو گردنمو چنگ زد _اومد منو دعوا کنه صدای مردونه‌ی آشنایی تو گوشم پیچید _خانم؟ بیا سوارشو تا یه جایی برسونمتون بَنگ! انگار برق از بدنم رد شد صدای ناله‌ای از دهنم خارج شد و ناخواسته روی زمین نشستم کارو از کمرم پایین پرید و خندید _عمو من فکر کردم میخوای دعوام کنی سرمو به سینم چسبوندم ، مقنعمو جلو کشیدم و به سرعت عینک آفتابی روی موهامو برگدونم روی چشمم البرز مردونه خندید _مگه کسی دلش میاد تو رو دعوا کنه مردِ کوچک؟ _ من کوچیک نیستم! آب ریختی روم لباسام بهم چسبید ریز شدم! البرز دوباره خندید خوش خنده شده بود... پنج سال پیش جز اخم و خشم چیزی ازش ندیده بودم شایدم حق داشت کی تو روی عروس خونبس میخندید؟! _خانم بچه سرماخورد بفرمایید برسونمتون از بهت نمی‌تونستم صدامو در بیارم کارو دستمو کشید _مامانم کَمَلش درد میکنه عمو طول میکشه تا بتونه بلندشه نری‌ها باشه؟ من پام خسته شده دیگه نمی‌تونم راه بِلَم! پلکامو روی هم فشردم درد کمرم شدت گرفته بود دستمو به زمین گرفتم و کنار گوش کارو التماس کردم _ تاکسی میگیرم مامانی به این آقا بگو بره خودمون میریم پاشو به زمین کوبید _این ماشین خوشگله تاکسی زشته به زور از زمین پاشدم که انگشتمو کشید _با عمو بریم البرز مردونه تعارف کرد _بفرمایید جلو خانم بخاری زدم گرم شید روی صندلی عقب نشستم و تو خودم جمع شدم کارو با ذوق پرسید _من بیام جلو؟ البرز در گلو خندید _بفرمایید آقا کوچولو _آخه قدم نمی‌رسه! البرز با لبخند از ماشین پیاده شد از گوشه پنجره می‌دیدم که چطور دخترکمو تو آغوشش گرفت صندلی جلو نشوند _آدرستون کجاست خانم؟ چنان می‌لرزیدم که نمیتونستم حرف بزنم کارو گفت _خیلی دوره عمو مامانم صبحا که میاد سرکار اینقد اتوبوس سوار میشیم با دستش عدد سه رو نشون داد _مامانت که حرف نمیزنه عمو شما آدرسو داری؟ درد کمرم چنان شدت گرفت که ناخواسته سرمو به صندلی فشردم تا از درد جیغ نکشم پاهام سر شده بود انگار حس نداشتن! _ باید بری اینور عمو اما شب میرسیماااا خونمون اونجاییه که اسم پارکش لادنه میدونستم میشناسه وقتی سال‌ها پیش به اجبار عقدم کرده بود برای عروس خونبسش اونجا خونه گرفت البرز اینبار با جدیت پرسید _چرا بابات نمیاد دنبالتون عموجون؟ بهش بگو خطرناکه _من که بابا ندالم دیگه نتونستم طاقت بیارم دستمو به دستگیره در فشردم و نالیدم _ب..بزن کنار درد دارم باید پیاده‌شم چنان روی ترمز کوبید که سر کارو به شیشه خورد و صدای گریه‌اش بلند شد البرز بی‌توجه به بچه بهت‌زده سمتم برگشت _آهو... ناخواسته از شدت درد زار زدم _آخ خدااااا https://t.me/+pOnnjXnnCSk3YTNk https://t.me/+pOnnjXnnCSk3YTNk
1 198
18
-گردنت کبوده مادر.... دخترک برق گرفته با خجالت نگاه حاج خانوم کرد. -ای وای کجاش...؟! عمه فرشته نگاهی به دست پاچگی دخترک کرد و موهایش را کنار زد و گفت: ایناها اینجای گردنت... و جایی میان گردنش دست گذاشت... رستا دستش را بالا کشید و آرام لب زد: اینجا...! آهان خورده به در کابینت...!!! ابروهای حاج خانوم بالا رفت: بیشتر بهش میاد که خورده باشه به دهن امیرم..!!! دخترک وا رفت و در آنی سرخ شد. حاج خانوم خندید... رستا با شرم برای آنکه رفع و رجوع کند، گفت: ا.. اشتباه... می کنین... خورده... به... در... وای...!!! حاج خانوم چشم درشت کرد: مطمئنی مادر؟! اخه این کبودی خیلی عمیقه... بیشتر بهش میاد جای مک عمیقی باشه که خون مرده شده تا ضربه ای چیزی...!!! رستا لبش را گزید. چیزی تا گریه کردن راه نداشت که با درماندگی گفت: خیلی تو چشمه...؟! فرشته خانوم خندید و با برق چشمانش گفت: بیشرف از عمد اینجوری عمیق کبود کرده که مالکیتش و نشون بده... عین باباش آتیشش تنده...!!! دخترک ناباور گفت: یعنی حاج یوسف هم خشنه...؟! فرشته خانوم نخودی خندید و با برقی تو چشماش دست روی دست رستا گذاشت و گفت: خدا بیامرزه مادرشوهرم رو... اونم می گفت پدر شوهرم توی سکس زیادی خشن بوده که انگار این ژن موروثی دست به دست چرخیده و از پدر به پسر رسیده...! رستا بیچاره وار گفت: حاج خانوم انگاری امیر طبعش داغ تر و تندتر از پدرشه... بعد هر رابطه تا دو روز نمی تونم راه برم...! حاج خانوم لبش را گزید و رویه لباسش رو پایین درآورد و سینه های درشت کبودش را نشان عروسش داد و گفت: ببین حاج یوسف با اینکه سن و سالی ازش گذشته اما توانایی جنسیش هیچ فرقی نکرده... جوری به جونم میفته که دیگه از بی نفسی غش می کنم... رستا با دیدن کبودی روی سینه اش، لب هایش مات شد و خواست حرف بزند که حاج یوسف و امیر یل وارد شدند و با دیدن انها و لکه های خون مردگی روی تنشان.... https://t.me/+NaIMoDY-4DRlNjdk https://t.me/+NaIMoDY-4DRlNjdk https://t.me/+NaIMoDY-4DRlNjdk مادرشوهره از خصوصیات حاج اقاشون میگه که چقدر خشن دوست داره... 😂😂😂 بیشرف پسرشم عین باباش توی سکس وحشیه... 😂😂😂😂
740
19
#دَلَــــــــجْ🍁 #پارت۲۴ نگاهم به بیبی چکی که زیر کیفش بود انداختم دوتا خط قرمز ـ مگه تو مجرد نیستی سارا؟ خندید بلند و ممتد...نه یه خنده از سر خوشحالی... یه خنده پیروزمندانه... ـ نه...محرم شدیم...ولی بین خودمون..دوتایی... محرم شدیم بین خودمون؟! یه حس خوره مانند افتاد تو جونم.. چرا؟؟ به من چه دختر عمه ی شوهرم حامله س اونم وقتی کسی خبر نداره... ـ خودتو کی؟؟ بچه مال کیه؟ چشم‌هاش مستقیم توی چشمام نشست... ـ فکر نمی‌کنی خودت بهتر از هر کسی جوابشو بدونی؟ منظورش چی بود؟ سرمو تکون دادم ـ نه... اومد نزدیک‌تر... ـ این همون بچه‌ایه که تو نتونستی برای بامداد بیاری... با اون لبخندی که دیگه نمیخواست قایمش کنه جوری با کفشای پاشنه بلندش قدم به قدم بهم نزدیک میشد که انگار داشت نوک پاشنه های تیزشو تو قلب من فرو میکرد اصلا من چم شده بود؟؟ ـ از حدت نگذر..به بامداد چه ربطی داره؟ _ربطش اینه که بامداد پدر بچه ی منه.‌‌.. یه آن دنیا دور سرم چرخید و بی‌بی‌چک از دستم افتاد روی زمین و ناباور گفتم: _چرا داری دروغ می‌گی؟ سرشو کج کرد... ـ از خودش بپرس... خودش؟؟ حرفاش تو گوشم پیچید "اجازه بده زن بگیرم" "من عاشق بچه م.." "خودخواهی پناه" "دوست داشتن همه چیز نیست" دوباره و دوباره که دیگه نتونستم اون حجم از صداها رو تحمل کنم داد زدم از ته دلم شاید از این خواب مسخره بیدار بشم ـ سارا...گمشو از خونه ی من بیرون.. با ناز موهای کوتاه شرابی رنگشو پشت گوشش فرستاد ـ یک ماهه‌ام پناه...نمیخوای بهم تبریک بگی؟ یک ماه؟؟ از وقتی که بامداد دیگه از اجازه حرف نزده بود؟ سارا دستش رو روی شکمش کشید و گفت: ـ بامداد خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردی تصمیمشو گرفته بود..فقط میخواست بدون عذاب وجدان با من باشه...که تو جنبه ی احترامشو نداشتی و رد کردی اجازشو...ما هم بین خودمون یه صیغه خوندیم و تموم.. داشت دروغ میگفت یه دروغ نفرت انگیز و مشمئز کننده ـ گمشو بیرون... برعکس صدای بلند چند لحظه پیشم اینبار صدام از ته چاه می‌اومد... سارا تکون نخورد... فقط نگاهم کرد... آوارگی منو...تحقیرم...خورد شدنمو... ـ پناه، بهتره آروم باشی... چندش بود...با رفتار و حرکات صورتی که میخواست منو از این ویرون تر کنه... دستم بالا رفت و چنان سیلی محکمی زدم توی صورتش که سرش کامل برگشت کنار.. چند ثانیه سکوت شد... ـ این سیلی رو یادت بمونه... _توام یادت بمونه بار آخرته اسم نجس خودتو کنار اسم من میاری...اسم من کنار هرزه هایی مثل تو نمیشینه... با خونسردی گفت: ـ شوهرت خودش اومد سمت عشق اولش که من باشم.. نفس توی سینه‌م برید...فکم بهم قفل شد ـ دروغ می‌گی... ـ خیلی دلت می‌خواد دروغ باشه نه؟ اما نیست... اما...میشد دروغ باشه؟؟ گوشی رو با دست و بدن لرزونم پیدا کردم و شماره اونو گرفتم یه بوق... دو تا...سه تا...چهارمی نرسیده صداش از اون طرف خط شد سوهان روحم جوری که با یه ترس بی نهایت خواستم ای کاش اصلا جواب نمیداد _بله پناه... صدام تو گلوم خفه شده بود و لبام از هم باز نمیشد فقط نفسای بلندم _پناه خوبی؟؟ _دخترعمه ت‌....اومده بود.. نفسای کلافه و پرحرصش و شکستن یه چیزی با صدای بلند _بزار میام خونه حرف میزنیم نه پرسید چی گفت...نه شک کرد...نه آروم بود... نه حتی گفت دروغ میگه...میخواد بیاد چون میدونه سارا چی گفته..چون همه ی حرفاش راست بود... ای پناه ساده دل و احمق... _ازم اجازه گرفتی عذاب وجدانت بخوابه؟ صدام با تنم میلرزید من شش سال زن کسی بودم که فکر میکردم آخرین مردیه روی زمین که میتونه خیانت کنه _پناه...میام حرف میزنیم... _حرفی دیگه باهم نداریم...فقط زنگ زدم بگم مبارک باشه...بالاخره به آرزوت رسیدی‌‌‌‌‌‌‌...داری پدر میشی.. https://t.me/+3YZfzvddKdsxNGFk https://t.me/+3YZfzvddKdsxNGFk پارت واقعی رمان❌❌ کپی ممنوع❌❌
589
20
_من دارم میرم کربلا مادر، کسی توی ساختمون نیست خوبیت نداره تنها بمونی حرف در میارن برات نهال با غصه گفت _ من که جایی ندارم برم بی‌بی بی‌بی با مکث گفت _ خونه شوهرت نهال ناراحت گفت _ شما که بهتر میدونی اون به زور از سر رفع تکلیف فقط منو عقد کرده علاقه ای بهم نداره بی‌بی با آرامش لبخند زد _ هرچی هم که باشه این مدت رو نگهت میداره... به هرحال زن رسمی و شرعیشی روز بعد بی‌بی دخترک را به عمارت کیاشاه فرستاد و خود راهی کربلا شد دخترک برای اولین بار پا در خانه‌ای گذاشت که متعلق به همسر قانونی‌اش بود، همسری که واضح گفته بود نمی‌خواهد ببیندش و علاقه‌ای به او ندارد و از سر اجبار عقدش کرده است. با قلبی ضربان گرفته وارد یکی از اتاق ها شد آنقدر بزرگ بود که دست و پایش را گم میکرد دخترک بیچاره که خبر نداشت اینجا اتاق کیاشاه است! می‌خواست دوش بگیرد، وان را آماده کرد و همین که خواست از حمام بیرون برود سینه به سینه مردی شد وحشت زده دستش را روی قلبش گذاشت چند روز از آمدنش به این عمارت می‌گذشت اما امروز اولین بار بود مستقیم با او برخورد میکرد مبهوت مانده بود این مرد حتی از نزدیک هم بشدت جذاب بود تمام این چندروز تمام سعیش را کرده بود تا هیچ برخوردی با او نداشته باشد اما اینبار از دستش در رفته بود به سختی نگاهش را از قامت ورزیده و بالاتنه برهنه اش گرفت و لب زد _ ب..ببخشید داشتم می‌رفتم بیرون کیاشاه نگاهش را روی صورت دخترک چرخاند ناخوادگاه خیره‌اش مانده بود چهره معصومی داشت و چند روزی بود در عمارت می‌دیدش... خدمتکار جدید بود؟ نهال خجالت زده از نگاه خیره مرد تکانی خورد و ثانیه ای بعد پا به فرار گذاشت داشت خفه میشد قلبش پر سروصدا می‌کوبید میخواست به اتاقش پناه ببرد که فرناز، دختر سرایدار عمارت سمتش آمد و گفت _ نهال میشه از توی انباری یه بسته نخود بیاری؟ من پام درد میکنه نمیتونم راه برم نهال بی خبر از همه جا قبول کرد و سمت انباری رفت مشغول گشتن میان جعبه های مختلف بود اما بنظر نمی‌رسید آنجا اصلا مواد غذایی نگهداری شود دقایقی بعد در انبار باز شد و فرناز با سروصدا گفت _ دیدید گفتم دزد عمارت این دختر بود اون جعبه هارو دزدیده نهال گیج و حيران نگاهشان کرد و کیاشاه عصبی جلو آمد دخترکی که خیال میکرد معصوم است تو زرد از آب در آمده بود نهال گیج گفت _ من‌.. متوجه منظورت نمیشم فرناز، چه جعبه هایی؟ من که کاری نکردم کیاشاه اما به دخترک بیچاره امان نداد رو به دو تن از آدم هایش توپید _ بندازینش جلو سگا امروز هنوز غذا نخوردن حسابی گرسنه‌ن.. اگه چیزی ازش موند دربارش تصمیم میگیرم فرناز با پیروزی لبخند زد از این دختر خوشش نمی‌آمد این چند روز متوجه نگاه های خیره کیاشاه خان به روی او شده بود و داشت از حسادت میمرد کیاشاه نماند تا التماس های دخترک را بشنود و بی‌اهمیت سمت ساختمان رفت نهال را در قفس سگ های وحشی کیاشاه انداختند و ساعتی بعد سروکله بی‌بی که تازه از کربلا رسیده بود پیدا شد همان دم هم سراغ نهال را گرفته بود کیاشاه با عصبانیت جواب داد _ دستت درد نکنه بی‌بی، یه دختر دزد فرستادی تو خونم بی‌بی متعجب گفت _ چی میگی مادر دزد چیه؟ با کی هستی؟ کیاشاه کفری گفت _ همون دختری که قبل رفتنت فرستاده بودی خونم، از انبار دزدی میکرده امروز مچش رو گرفتن عاطفه خواهر کیاشاه سر تکان داد _ تو هم نامردیش نکردی انداختیش تو قفس سگای وحشیت داداش. طفلک دوساعت جیغ میزد و التماس میکرد الآن دیگه چند دقیقست صداش هم در نمیاد بی‌بی شوکه و سراسیمه روی گونه اش کوبید دست و پایش می‌لرزید _ چ...چیکار کردی تو پسر؟ چیکار کردی... همان موقع سروکله یکی از نگهبانها هم پیدا شد _ آقا فیلم دوربین ساختمون پشتی رو چک کردیم، معلوم شد دزد اصلی دختر سرایدار بوده بی‌بی توی سر کوبان از جا بلند شد و با گریه نالید _ خیر نبینی پسر چیکار کردی؟ اون دختر امانت دستت بود ... زنت بود... زنتو انداختی تو قفس سگات؟ https://t.me/+d0giAH-XEK1mNWJk https://t.me/+d0giAH-XEK1mNWJk
1 057