en
Feedback
𝘘𝘶𝘰𝘵𝘦𝘴;

𝘘𝘶𝘰𝘵𝘦𝘴;

Closed channel

کپی آزاده، پاینده ایران 🖤 کوت‌های انگلیسی و فایل‌های Epub: @EpubForKindle

Show more
8 335
Subscribers
-524 hours
-327 days
-12730 days
Posts Archive
دردش تسکین نمی‌یافت اما با کوشش بسیار خود را مجبور می‌کرد که خیال کند حالش بهتر است، و تا وقتی که چیزی نبود که اسباب تنگ‌خلقی‌اش بشود یا حالش را به‌هم بزند موفق می‌شد که خود را فریب دهد. مرگ ایوان ایلیچ - تولستوی

اما وقتی بازوانم دور تنِ نحیفش حلقه می‌شود، دیگر در وجودم جایی برای اهمیت دادن به هیچ‌چیز نمی‌ماند؛ جز این حقیقت که او اینجاست، کنار من. صدای تپش قلبش را می‌شنوم؛ بلندتر از تپش قلب خودم. گرمای پوستش را روی پوست خودم حس می‌کنم، و به خدا قسم، هیچ‌وقت در تمام عمرم به اندازهٔ آن لحظه خوشبخت نبوده‌ام. گناهان نوئل - ورونیکا لنست

امروز پنج‌شنبه است! روز ١٨ امِ ماه. دقيقا ۶ ماه گذشته است. من هرگز آن جنايت را فراموش نخواهم كرد. به ياد تمام عزيزان خفته در خاک ایرانم 🖤

درکش مثل نیشی دردناک بود, اما حتی بعد از تمام دل‌شکستگی‌های چند هفتهٔ گذشته, باز هم این واقعیت تغییری نکرده بود. حتی اگر در نهایت سهمش نمی‌شد، حتی اگر شخص دیگری را انتخاب می‌کرد، همین که برای مدت کوتاهی او را شناخته بود، کافی بود تا از هر زندگی دیگری که می‌توانست داشته باشد، خوشبخت‌تر باشد. الکس آستر @APartOfTheOcean

برای همه‌ی چیزهایی که از دست دادیم. برای این که در جوانی دیگر چیزی برای از دست دادن نداریم. ما هرچه را که باید از دست داده باشیم، از دست داده‌ایم. ما بی‌چراغ راه افتادیم. فروغ فرخزاد @APartOfTheOcean

ناشناسمون برای صحبت کردن https://t.me/BChatBot?start=sc-5d9b83d407 اگه کتاب انگلیسی می‌خونید، این‌طرف هم داشته باشید 👀 @EpubForKindle

معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی، مدام می‌خواهد بخوابد. نازنین - داستایفسکی

«تو فقط بیست‌ودو سالته. تمام زندگی‌ات هنوز پیش رویت است.» «پس چرا احساس می‌کنم این‌قدر پیرم؟» نقشه‌ی نافرجام - ورونیکا لنست @APartOfTheOcean

پیش از او، زندگی‌اش در زمستانی بی‌پایان گیر افتاده بود. او بهارِ زندگی‌اش بود. دیگر هرگز نمی‌خواست به آن تاریکیِ سرد بازگردد. الکس آستر @APartOfTheOcean

«من او را در ضعیف‌ترین و در قدرتمندترین لحظاتش، در بهترین روزهایش و در بدترینشان دوست دارم. عشق ما عشقی بی‌نقص نیست؛ عشقی است که خون می‌ریزد. بی‌عیب نیست؛ اما از پا نمی‌افتد. من تاریک‌ترین بخش‌های وجود او را دیده‌ام، و او هم تاریک‌ترین بخش‌های وجود مرا. و با این حال… همان‌قدر که در بهترین حالش دوستش دارم، در بدترین حالش هم دوستش دارم. او را برای تمام آن چیزی که هست، و حتی برای تمام آن چیزی که نیست، دوست دارم. و دقیقاً به همین دلیل است که عشق ما بی‌نهایت است.» «و اگر به تو خیانت کند؟ اگر تو را بکشد؟» دوباره خندید؛ خنده‌ای کوتاه که در هوای سرد شب محو شد. «آن وقت هم از او تشکر می‌کردم که حتی ذره‌ای از زمانش را به من بخشید.» الکس آستر @APartOfTheOcean

او نفسی از بهار بود، در میانهٔ زمستان. ستارهٔ راهنمای آسمانِ تاریکش بود؛ همان محوری که تمام دنیایش بر گرد آن می‌چرخید. الکس آستر @APartOfTheOcean

عاشقِ کسی شدن یعنی به او اجازه بدهی نوکِ خنجرش را همیشه روی قلبت نگه دارد و با این حال، لبخند بزنی. حماقت محض است. هنوز هم فکر می‌کنم عشق برای احمق‌هاست. اما او کاری کرده‌ است که دیگر از احمق بودنم باکی نداشته باشم. الکس آستر @APartOfTheOcean

«من هیچ‌وقت تو را خوشحال ندیده‌ام.» «من خوشحالم.» آب دهانش را قورت داد؛ انگار مجبور بود از خودش دفاع کند. «واقعاً هستی؟ اشکالی ندارد اگر نیستی. بیشترِ وقت‌ها، من هم خوشحال نیستم.» پسر ناخلف - ورونیکا لنست @APartOfTheOcean

او قدرت این را دارد که کابوس‌هایم را آرام کند. پسر ناخلف - ورونیکا لنست @APartOfTheOcean

من می‌دانم که خدا وجود دارد، چون خواهرم وجود دارد. او برای من، هم نشانی از خداست و هم نیمه‌ی دیگر وجودم. می‌دانم خدا واقعی است، چون هیچ راهی نیست که این جهان، بدون اراده‌ای برتر، بتواند انسانی را تا این اندازه زیبا و بی‌نقص بیافریند. هیچ توضیح علمی‌ای وجود ندارد که بگوید چرا او، در تمام معنای این واژه، حسِ «خانه» را به من می‌دهد. هیچ چیز نمی‌تواند توضیح دهد که چرا تپش قلبِ شخص دیگری، همیشه توانسته تپش قلبِ مرا آرام کند. می‌گویند ما از یک خون آفریده شده‌ایم؛ اما به گمانم این برای توضیح رابطه‌ی ما کافی نیست. فکر می‌کنم پیش از آن‌که دخترِ کسی باشیم، چیز دیگری بودیم؛ دو روح که هرگز حاضر نشدند از هم جدا شوند. خواهرم درست در بخش‌هایی از وجودم جا می‌گیرد که حتی نمی‌دانستم خالی بوده‌اند. گاهی به او نگاه می‌کنم و از خودم می‌پرسم چگونه ممکن است کسی تا این اندازه آشنا به نظر برسد؛ انگار تمام عمرم دلتنگ جایی بوده‌ام که هرگز آن را ندیده بودم. اما بعد او می‌خندد… و ناگهان احساس می‌کنم به خانه رسیده‌ام. پس وقتی از من می‌پرسند چرا به چیزی فراتر از خودمان ایمان دارم، به خواهرم اشاره می‌کنم. چون اگر خدایی وجود داشته باشد، من هرگز برای اثباتش به ستاره‌ها، معجزه‌ها یا دعاهای بی‌پاسخ اشاره نمی‌کنم. باور دارم او به روح من نگریست، تمام تکه‌هایی را دید که همیشه درد خواهند کشید، و آن‌قدر دوستم داشت که اجازه داد خواهرم در تمام مسیر زندگی کنارم قدم بزند.

به مرگ بَدان، شادی رواست…

«چرا این زندگی لعنتی این‌قدر سخته؟» «اگر ساده بود، چه لذتی داشت؟» پسر ناخلف - ورونیکا لنست

آن روز که با تمسخر مقابل دوربین ایستاد و پرسید: «جنازه‌ها را در کدام یخچال نگه می‌دارند؟»، هرگز گمان نمی‌کرد که تقدیر، پاسخی چنین تلخ برای این پرسش در آستین داشته باشد؛ گمان نمی‌کرد خودش مورد آزار جنسی قرار بگیرد و تنها چند ماه بعد، مجبور به تماشای پیکر هلاک شده رهبرش در یکی از همین یخچال‌ها باشد؛ پیکری که در سراسر کشور گردانده می‌شود تا بالاخره چال شود.

معلمان و نگهبانان به او آموخته بودند باور کند هربار که کتک می‌خورد، سزاوارش است چون تبار خائنی دارد که از والدینش به ارث برده است. موضوع مرگ دختربچه هم از این قاعده مستثنا نبود. شین فکر می‌کرد مجازات او منصفانه و عادلانه بوده است و هیچ‌گاه به خاطر کشتن آن دختر، از دست معلمش عصبانی نشد. او باور داشت که همکلاسی‌هایش هم همین احساس را داشتند. روز بعد در مدرسه، هیچ اشاره‌ای به آن کتک‌کاری نشد. هیچ‌چیز در کلاس تغییر نکرد و تا آن‌جا که شین خبر داشت، معلم را به خاطر اعمالش مجازات نکردند. فرار از اردوگاه ۱۴؛ داستانی واقعی فرار ادیسه‌وار مردی از کره‌ی شمالی به سوی آزادی - بلین هاردن

کاش مرگ، یک‌بار دیگر هم به سراغت می‌آمد؛ نه برای آن‌که چیزی تغییر کند، فقط برای آن‌که این بار فرصت داشته باشم آن‌گونه که شایستهٔ خبر رفتنت بود، شادی کنم.