ch
Feedback
𝘘𝘶𝘰𝘵𝘦𝘴;

𝘘𝘶𝘰𝘵𝘦𝘴;

前往频道在 Telegram

کپی آزاده، پاینده ایران 🖤 کوت‌های انگلیسی و فایل‌های Epub: @EpubForKindle

显示更多
8 480
订阅者
-1424 小时
+737
+11530
帖子存档
جایی را ترک کردم که در آن خوشحال نبودم. و ترک آنجا مرا نیز خوشحال نکرد. اما میدانستم انسان در مکانی که بیمار شده هرگز درمان نمیشود. رولان بارت

وقتی از او پرسیدم کدام را ترجیح می‌دهی؛ داستایفسکی یا بوکوفسکی؟ گفت که اهل فوتبال نیست، ترجیح می‌دهد در اوقات فراغتش کتاب بخواند! احمد خالق توفیق

خیلی بیشتر از آنکه از تنها ماندن بترسی، از این می‌ترسی که دیگران را به خودت نزدیک کنی. می‌ترسی که دوباره کسی را آن‌قدر عمیق دوست داشته باشی. بانوی سایه‌ها - ملیسا کی. روئریچ

نمی‌دانم که من هم مثل تو به سرنوشت‌ باور دارم یا نه، اما باید باور داشته باشم که از دل تمام رنج‌ها و دل‌شکستگی‌هایی که تجربه می‌کنیم، همیشه چیزی زیبا متولد می‌شود. باید این امید را با خودم حمل کنم که هیچ‌کدام از این‌ها بیهوده نبوده‌اند. بانوی سایه‌ها - ملیسا کی. روئریچ

می‌گوید که متاسف است؛ اما آن‌ها هیچ‌وقت واقعاً منظورشان این نیست. پشیمانی چیزی است که آدم در قلبش احساس می‌کند؛ اندوهی که از فهمیدنِ اشتباه خود و میل به جبران آن زاده می‌شود. آن‌ها برای آسیبی که رسانده‌اند متأسف نیستند؛ فقط از این متأسف‌اند که دستشان رو شده است. دختر سمی - شیلا مسترسان

«بزرگ‌ترین درسی که در ماه ژوئیه گرفتی چی بود؟» «زندگی وقتی بهتر می‌شود که دیگر برای کسانی که تو را در نظر نمی‌گیرند، خودت را درگیر نکنی.» دِفالن- میان بهشت و زمین: شعر‌هایی درباره از دست دادن و یافتن خود

حتی اگر روزی این جوانی را به من بازگردانند، نمی‌دانم چگونه باید به آن نگاه کنم. ورقش خواهم زد؛ اما آن را نخواهم خواند! برای گذشته هرگز دلتنگ نخواهم شد. چگونه می‌شود این جوانی را خواست؟ چگونه می‌توان نام این دوره را حتی جوانی نامید؟

اگر می‌خواستند، انجامش می‌دادند همیشه فکر می‌کردم اگر به اندازه‌ی کافی حرف بزنم و منظورم را به‌اندازه‌ی کافی توضیح بدهم، چیزی تغییر خواهد کرد. اما این‌طور نیست. می‌توانی آن‌قدر حرف بزنی تا دیگر نفسی برایت نماند، اما اگر درکی در کار نباشد، کلماتت بی‌فایده‌اند. دو چیز هستند که هرگز نباید برای به دست آوردنشان دنبال کسی بدویم: دوستی واقعی و عشق واقعی. آدم‌ها برای کسانی که می‌خواهند، وقت می‌گذارند. وقتی کسی به تو می‌گوید بیش از حد مشغول است، باورش کن. اگر می‌خواست، انجامش می‌داد. من مجبور شدم بروم. خسته شده بودم از اینکه اجازه بدهم تو باعث شوی احساس کنم چیزی کمتر از یک انسان کامل هستم.

من که به آواز می‌میرم، چرا به خنجر می‌کشی‌ام؟ من که به دیدن گُلی می‌میرم، چرا به رگبار می‌کشی‌ام؟ بختیار علی - خنده‌ غمگین‌ترت می‌کند

تو تک‌تک بخش‌های روحم رو می‌شناسی. هر گوشه‌ی تاریک و هر شکاف ترک‌خورده‌اش رو دیدی، و حتی یک‌بار هم عقب نکشیدی. حتی یک‌بار هم روت رو از من برنگردوندی. کنار من، در عمیق‌ترین گودال‌های جهنم نشستی و بهم گفتی که هنوز روشنایی وجود داره، حتی وقتی من نمی‌تونستم ببینمش. تو به هر معنایی که اهمیت داشته باشه، هر بار منو از اون جهنم نجات دادی. کمترین کاری که می‌تونم برات انجام بدم اینه که بهت نشون بدم من سراسر تاریکی نیستم. بانوی سایه‌ها - ملیسا کی. روئریچ

‏کسانی که شاهد اعدام بوده‌اند می‌گویند هیچ صدایی دردناک‌تر از شیون مادری نیست که به مرگ پسرش می‌نگرد. ‏آن‌ها اشتباه می‌کنند. صدایی هست که از آن هم بدتر است… سکوت.

هرچه روحم بیشتر زجر می‌کشد، برای تسکینش بی عاطفه تر می‌شوم. بلندی های بادگیر - امیلی برونته

«اشکالی ندارد که روزهای سختی داشته باشی. اشکالی ندارد اگر بعضی روزها تنها کاری که از دستت برمی‌آید این باشد که زنده بمانی. اصلا اشکالی ندارد.» آهسته زمزمه کرد: «حس می‌کنم تمام کاری که این مدت کرده‌ام فقط زنده ماندن بوده. دیگر نمی‌خواهم فقط زنده بمانم. می‌خواهم کمی زندگی کنم. می‌خواهم چیزی غیر از… این پوچی را احساس کنم.» بانوی سایه‌ها - ملیسا کی. روئریچ

‏خورشید ما به چوبه‌ی اعدام بسته است ‏ از صبح و آفتاب در این جا، سخن مگو ‏ ‏حسین منزوی

مثلا یک شب خواب ببینم از پنجره‌ی اتاقم روی ماه، مریخ، یا هر سیاره‌ی دیگری، زمین را در غروب نگاه می‌کنم و با خودم بگویم: “سفر عجیبی بود، بهتر که تمام شد” وحید عیسوی

و فهمیدم آدم می‌تواند هرگز کسی را ندیده باشد و نشناسد، اما با اندوه و زخم او، قلبش هزاران تکه بشود.

ما را به خاطر بیاور! ‏ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم. ‏شور ‏عشق درسینه داشتیم و ‏پیش از آن که عاشق شویم سینه بر خاک سوده مُردیم. عزت ابراهیم‌نژاد

حرف می‌زنم، کار می‌کنم، تغییر چندانی نکرده‌ام؛ سیگار می‌کشم، نگرانم. چگونه رو‌به‌روی این همه شب ایستاده‌ام؟ جوزیه اونگارتی

هزاران سال اگر باران ببارد نشوید خون ناحق را از این خاک

این مملکت هر شب ما را با حس درماندگی و ناچاری خوابمان می‌کند و هر صبح با یک حس شرمساری که متعلق به ما نیست، بیدارمان می‌کند. اِجه تملکوران