en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

خانوم نگار

خانوم نگار

Open in Telegram

روایتی از روزهایی که می‌گذرونم.🌱 🩺📚🖇️ برای ارتباط: @drnegarbot

Show more
305
Subscribers
-124 hours
-17 days
-630 days
Posts Archive
هربار که گوش‌گیر رو می‌ذارم روی گوش‌هام و‌ از دنیای اطرافم جدا می‌شم و فقط زل می‌زنم به کتابم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که عمدهٔ نفهمیدن یه مطلب به خاطر خنگ بودن‌مون نیست! صرفاً صداهای پس زمینه اجازه نمی‌دادن زوم کنیم ببینیم توی کتاب چه خبره و چی از ما می‌خواد.

بزن بریم.
بزن بریم.

امروز یه روز تعطیل بود، هم مراکز آموزشی، هم کتابخونه‌ها، هم همه‌جا. منم تصمیم گرفتم به خودم سخت نگیرم و یه امروز بی‌خیال زود بیدار شدن بشم! در نتیجه تازه بیدار شدم! بیا مسواک بزنیم و بشینیم درس بخونیم.✨

خیلی قابل تأمل بود.✨

🤩

‌ https://t.me/negarishere/25347 مرسیی عزیزمم❤️

چقدر خوش‌حالم که هم تو از مسیرت راضی هستی و هم خانواده‌ات، آخه یه جور خاصی کیف می‌ده ببینی مامان و بابات هم ذوق پیشرفت توی مسیری که داری می‌ری رو دارن، از خدا می‌خوام ان‌شاءالله همیشه همین‌طوری باشه عزیزم.🥹🤍🫶🏻

‌ من امسال هنر میخونم و خانوادم اول راضی نبودن ولی بعداً سعی کردم متقاعد کنم اونها رو تا اجازه بدن حالا اونقدی همشون ذوق پیشرفتای منو دارن که بابام چندشب قبل رفته بود رستوران غذابگیره و مثه اینکه اونجا پر از آثار هنری بوده ، فوری برگشت خونه دنبال من تا بریم باهم اونارو ببینیم ...کلی ام ذوق کرد حالا امشب زنگ زد بهم و داشتم براش میگفتم از پروژه ای که فردا باید تحویل داده شه اونقدی ذوق کرد برامو تشویقم کرد که نگم خیلی خوشحالم بابت این موضوع..🥹✨

😂🤌🏻

پروفایل کانال رو تغییر بدم؟

چه خبر ازتون؟

تا یک حرف بزنیم؟ @drnegarbot

🎞 : اگه توی چنلتون درباره‌ی فیلم‌وسریال، کتاب، پلی‌لیست، روزمرگی، هنر، نوشته یا علایقتون میذارید، این پیامو فوروارد کنین تا توی فولدر بذارمتون و همدیگه رو پیدا کنیم.💘
•Limit: تا زمانی که خط بخوره.
•Read: THIS

عمه‌ام داره به مامانم می‌گه نسخه‌ام خطی بود و دوتا داروخونه نتونستن خط دکتر رو بخونن! ‌واقعاً دکترها بدخطن! بعد نگاه من کرد گفت البته عمه من می‌دونم تو خیلی خوش خط می‌شی و نسخه‌هات بدون مشکل می‌شن. :)))

من دخترداییِ یه پسربچهٔ چهار ساله و یه نوزاد چهارماهه‌ام.

بارونِ پشت پنجرهٔ اتاق.🥹🫶🏻

Voice message01:21

در کنار خرخونی کردن گاهی‌ام می‌نویسم.

امروز عطرها، شومیزها، شال‌ها و حتی جوراب‌هایی که می‌پوشیدم و با او بیرون می‌‌رفتم را در یک چمدانِ طوسی‌رنگ گذاشتم. لاک‌هایی که خودش انتخاب کرده بود را هم کنارشان گذاشتم. از مامان خواستم بگذارد طبقه بالای کمد، تهِ گنجه. کنجکاوی نکرد چرا دارم این کار را می‌کنم، شاید اصلاً نخواست سر صحبت را در مورد این مسئله باز کند. وقتی برای آخرین بار قبل از آن‌که زیپ چمدان را ببندم نگاهشان کردم، با خودم گفتم یا دوباره کنار او می‌ایستم و می‌پوشم‌شان، یا دیگر هیچ وقت نمی‌پوشم. در آن لحظه‌ که چمدان از دیدم پنهان شد و فقط قامت مامان را می‌دیدم که دارد جا باز می‌کند برای بخشی از خاطراتم، در دلم بارها و بارها از خدا خواستم که کاش لباس‌هایم و خاطراتی که با آن‌ها تا شده‌اند تهِ گنجه خاک نخورند. شاید مامان هم، آن لحظه در دلش همین را از خدا خواست، که لباس‌هایم، خاطراتم و قلبم تهِ این گنجه خاک نخورند. #نگار_آکلاه‌دار

Voice message02:18