uz
Feedback
خانوم نگار

خانوم نگار

Kanalga Telegram’da o‘tish

روایتِ روزهایِ معمولی.🐋 instagram : thenegarals @negarisherebot

Ko'proq ko'rsatish
321
Obunachilar
-224 soatlar
+117 kun
-930 kun
Postlar arxiv
امروز از پیش کلی مجتمع پزشکی رد شدیم و به خودم گفتم خانوم نگار! آماده‌‌ای برای پذیرفتن مسئولیت اسمت که چند سال دیگه می‌ره رو یکی از همین تابلوها؟ و دختر درونم یه بلهٔ محکم گفت.

نمی‌دونم، انگار نمی‌تونم و بلد نیستم یکم خوش‌حال باشم.

چرا؟

یه مقدار مضطربم، صحبت کنیم؟ t.me/Chevalet_bot?start=8U2PYikh9Bhl

کاش یه دختربچهٔ کلاس اولی داشتم که امروز صبح رفته بود کلاس بندی، الانم خسته و کوفته بغل مامانی خوابیده بود؛ اما واقعیت اینه‌که خود مامانی الان درس داره و باید امتحان بده همهٔ پاییز رو! تازه بابایی رو هم پیدا نکرده.✨

زود بیدار شدم و به شدت سردرد دارم، خوابمم میاد. چقدر بی‌خوابی غیر قابل تحمله.

Repost from evergreen🌲
#چالش این پیام رو فوروارد کن بگم اگه کلمه بودی چی بودی 🍄🎗🔅
جوین باش
تا 00:00

برنامهٔ اولین روز پاییز: از صبح بیدار شدن و درس خوندن. ثبت نام کتابخونه.

خوش اومدی پاییز.🤎🍁🍂✨

تلگرام باید به مناسبت پاییز؛ ری‌اکتای جدیدی بذاره. پیشنهاد من اینان: 🤎🍁🍂

ان‌شاءالله که همین‌طور بشه و یادمون نیاد چه بلایی سرمون اومد توی این تابستون.

واسه تجربه‌ی تلخ جفتمون متاسفم:) امیدوارم اوضاع یه روزی انقد بهتر شه که حتی این احساس بد یادمون هم نیاد چطور بوده

و خب من فکر می‌کردم نهایتاً این غم توی دوماه کم‌تر می‌شه، یا حتی سه ماه، اما هم‌چنان هست و اکثر اوقات وقتی می‌خوام بخوابم دلم می‌گیره، وقتی بیدار می‌شم هیچ حال خوبی و هیچ انگیزه‌ای برای شروع روزم ندارم، انگار یه چیزی گمه، کمه و پازل زندگیم از هم پاشیده.

دقیقاً. و من خیلی دوستش داشتم و دارم، یعنی هم‌چنان ویژه‌ترین آدمیه که دلم می‌خواد صداش رو بشنوم، باهاش حرف بزنم مث قبلاً یا حتی یه سلام و احوالپرسی ساده داشته باشیم باهم.

https://t.me/negarishere/24895 آره سخته هی فکر می‌کنی که این دفعه دیگه فراموش شده بعد یهو با یه یادآوری بوم!

به نظرتون از شنبه، ۴ مهر برم کتابخونه؟ فردا فقط ثبت نام کنم.

یکی از بچه‌ها استوری گذاشته که امروز آخرین روز دورهٔ پزشکی عمومی‌م تموم شد! خطاب به ما هم نوشته که امیدوارم خیلی زود شما کوچولوها پزشک بشید! باشه بزرگوار، باشه غیر کوچولو، باشه.

درس هم که می‌خونم همه‌ش به این فکر می‌کنم این بخشی که من دارم می‌خونم، ممکنه اونم الان داره می‌خونه؟ یا صبح خونده؟ یا ظهر خونده؟ دامن می‌زنم به حال خودم.

متاسفانه دل کندن از آدم اشتباه سخته، مثلاً تازه از پیش کافه‌ای که من و ا‌وشون برای اولین بار همو دیدیم رد شدم و همه چی تار شد؛ نتونستم سرپا بمونم و نشستم یه گوشه. :))

متاسفانه به شدت آلرژیم عود کرده.