خانوم نگار
Ir al canal en Telegram
305
Suscriptores
-124 horas
-17 días
-630 días
Archivo de publicaciones
305
هربار که گوشگیر رو میذارم روی گوشهام و از دنیای اطرافم جدا میشم و فقط زل میزنم به کتابم، بیشتر به این نتیجه میرسم که عمدهٔ نفهمیدن یه مطلب به خاطر خنگ بودنمون نیست! صرفاً صداهای پس زمینه اجازه نمیدادن زوم کنیم ببینیم توی کتاب چه خبره و چی از ما میخواد.
305
امروز یه روز تعطیل بود، هم مراکز آموزشی، هم کتابخونهها، هم همهجا. منم تصمیم گرفتم به خودم سخت نگیرم و یه امروز بیخیال زود بیدار شدن بشم! در نتیجه تازه بیدار شدم! بیا مسواک بزنیم و بشینیم درس بخونیم.✨
305
چقدر خوشحالم که هم تو از مسیرت راضی هستی و هم خانوادهات، آخه یه جور خاصی کیف میده ببینی مامان و بابات هم ذوق پیشرفت توی مسیری که داری میری رو دارن، از خدا میخوام انشاءالله همیشه همینطوری باشه عزیزم.🥹🤍🫶🏻
305
من امسال هنر میخونم و خانوادم اول راضی نبودن ولی بعداً سعی کردم متقاعد کنم اونها رو تا اجازه بدن
حالا اونقدی همشون ذوق پیشرفتای منو دارن که بابام چندشب قبل رفته بود رستوران غذابگیره و مثه اینکه اونجا پر از آثار هنری بوده ، فوری برگشت خونه دنبال من تا بریم باهم اونارو ببینیم ...کلی ام ذوق کرد
حالا امشب زنگ زد بهم و داشتم براش میگفتم از پروژه ای که فردا باید تحویل داده شه اونقدی ذوق کرد برامو تشویقم کرد که نگم
خیلی خوشحالم بابت این موضوع..🥹✨
305
Repost from پَناهگاهِنَقاشِخیابانِبِیکِر.
🎞 : اگه توی چنلتون دربارهی فیلموسریال، کتاب، پلیلیست، روزمرگی، هنر، نوشته یا علایقتون میذارید، این پیامو فوروارد کنین تا توی فولدر بذارمتون و همدیگه رو پیدا کنیم.💘
•Limit: تا زمانی که خط بخوره.
•Read: THIS
305
عمهام داره به مامانم میگه نسخهام خطی بود و دوتا داروخونه نتونستن خط دکتر رو بخونن! واقعاً دکترها بدخطن! بعد نگاه من کرد گفت البته عمه من میدونم تو خیلی خوش خط میشی و نسخههات بدون مشکل میشن. :)))
305
امروز عطرها، شومیزها، شالها و حتی جورابهایی که میپوشیدم و با او بیرون میرفتم را در یک چمدانِ طوسیرنگ گذاشتم. لاکهایی که خودش انتخاب کرده بود را هم کنارشان گذاشتم. از مامان خواستم بگذارد طبقه بالای کمد، تهِ گنجه. کنجکاوی نکرد چرا دارم این کار را میکنم، شاید اصلاً نخواست سر صحبت را در مورد این مسئله باز کند. وقتی برای آخرین بار قبل از آنکه زیپ چمدان را ببندم نگاهشان کردم، با خودم گفتم یا دوباره کنار او میایستم و میپوشمشان، یا دیگر هیچ وقت نمیپوشم. در آن لحظه که چمدان از دیدم پنهان شد و فقط قامت مامان را میدیدم که دارد جا باز میکند برای بخشی از خاطراتم، در دلم بارها و بارها از خدا خواستم که کاش لباسهایم و خاطراتی که با آنها تا شدهاند تهِ گنجه خاک نخورند. شاید مامان هم، آن لحظه در دلش همین را از خدا خواست، که لباسهایم، خاطراتم و قلبم تهِ این گنجه خاک نخورند.
#نگار_آکلاهدار
