Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
عشـوهِـگـر🔞
Open in Telegram
4 295
Subscribers
No data24 hours
-457 days
-26930 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
4 295
#part713
بریم واسه پسرم بگیرم.
با اعتراض اسمشو صدا میکنم:
-آیــهـــان!!
همونطور که به سمت مغازه میرفت،بدون اینکه برگرده
جواب میده:
-اول برای کارن ماشینو میخرم،بعد بقیهی خریدا.
و بیتوجه بهم وارد مغازه میشه.شیطونه میگه یکی بکوبم
تو سرم با این شوهرِ از خودراضیم.
به اجبار منم به سمت مغازه میرم که میبینم یه پیرمرد
مسن داره ماشینی که کارن انتخاب کرده بود رو توی
پالستیکی بزرگ میندازه.
پیرمرده با لبخندِ دلنشینی پالستیک رو به سمت آیهان
میگیره.معلوم بود پالستیک با اون ماشین چقدر سنگینه،اما
4 295
#part712
اخالقش بسازن ولی قلبم،مغزم رو منع میکرد و شیطون
رو لعنت میکرد.ولی خب از حق نگذریم،آیهان خیلی
شبیه هالیوودیها بود و من..
-بابا اونو واسم میخری؟
با صدای کارن که حاال تو بغلِ آیهان بود،فکرم از هم
میپاشه و یادم میره تو فکرِ چی بودم!!
راستهی دستِ کارن رو میگیرم که میرسم به مغازهی
اسباب بازی فروشی که یه ماشین کنترلیِ بزرگ داشت.
پوفی میکشم:
-قندم تو که کلی ماشین کنترلی داری؟
لباشو غنچه میکنه و با لجبازی میگه:
-همین!
خواستم عصبی بهش حرفی بزنم که آیهان زودتر میگه:
4 295
#part711
خب اگه بریم داخل ممکنه همدیگه رو گم کنیم؛پس
ساعت ۴ همین بیرون منتظر همیم.
همه موافقت میکنیم و وارد پاساژ
میشیم.
همگی با هم وارد پاساژ میشیم؛اما همین که چند دقیقه
میگذره،هر کس به طرف مغازهای میره و همه از هم جدا
شدیم.
برعکس دفعات قبل که به خرید میومدیم و من با ذوق به
لباسایی که ممکن بود بخرم نگاه میکردم،اآلن تنها کارم
این بود که نگاهِ دخترای جلفی که نگاهشون زومِ آیهان
بود،رو غافلگیر میکردم و با اخم جوابشون رو میدادم. باز
هم بین جدالِ مغز و قلبم گیر بودم.مغزم میگفت شیطونه
میگه آیهان رو بهشون پیشکش کنم ببینم میتونن با
4 295
برای خرید vip رمانها به ایدی زیر پیام بدید: ❤️🔥😍😎
@atenaorrg
با تخفیف مناسب🩵🥰❤️🔥
تخفیف رو از دست ندید😍❤️🔥
4 295
#part701
از رو تخت بلند میشه و به سمتِ من میاد.لباسارو از
دستم میگیره که میپرسم:
-اتو بزنم؟
بیخیال میگه:
-نیاز نیست.
»باشه«ای میگم و به سمت کارن میرم .
***
با لذتِ وصف نشدنیای،به پاساژ نگاه میکنم.مثل همیشه
از اینکه قرار بود خرید کنم انرژی خاصی گرفته بودم.از
همونا که امید خاصی به آدم میداد و ته دلت قیلی ویلی
میرفت .
با صدای منیب از فکر بیرون میام:
4 295
#part700
با تعجب بر میگردم تا ببینم دارن چیکار میکنن.
با تعجب بهشون نگاه میکنم!این رفتارا از آیهان بعید بود.
آیهان تیشرتِ کارن رو بالا زده بود و سرش رو شکم
کارن بود و با دهنش شکمِ کارن رو قلقک میداد و
قهقهی کارنم رو هوا بود.
ناخودآگاه با دیدنشون،لبخندی رو لبم میشینه.
یه شلوار اسلیمِ مشکی هم بر میدارم و رو به آیهان
نشونشون میدم:
-چطوره؟!
سرشو از رو شکم کارن بلند میکنه و تیشرتِ کارنو
دوباره میکشه پایین.در آخر به لباسا نگاه میکنه و
»خوبه«ای میگه.
4 295
#part699
هان؟
آیهان بالفاصله با اخم میگه:
-اول ً هان نه و بله توله! دوماً بیخیال مغزت کشش نمیده!
کارن با غرور میگه:
-خیلی هم میده.
بین حرفاشون دست کارن رو ول میکنم و به سمت
چمدون میرم.
زیر چشمی میبینم که آیهان به سمت کارن میره و بغلش
میکنه و همونطور که با موهاش بازی میکنه به سمت
تخت میره.
حواسمو میدم به لباساش تا یه لباس خوب براش انتخاب
کنم.یه پیرهن مردونهی سفیدِ آستین کوتاه بر میدارم که
صدای قهقهی کارن بلند میشه.
4 295
امشب روز آخر تخفیف هست قیمت 0️⃣6️⃣بوده شده0️⃣4️⃣
فقط تا صبح🥰😍
با خرید دوتا رمان یک رمان هدیه😘😍
✈️ ایدی ادمین :
✅ @atenaorrg
4 295
تبلیغات پذیرفته میشود📥
با کمترین هزینه🙏🫶🩵
جهت هماهنگی برای تبلیغ در کانال و اینستاگرام 🌐📱☑️
به دایرکت پیام بدید✔
☑️@atenaorrg
4 295
#part707
وقتی منو به داخل میکشه،کارن هم که دستش تو دستم
بود همراهم داخلِ اتاق میشه.
با تعجب رو به آیهان میگم:
-چیزی میخوای؟
با لحنی که خود به خود آدم رو مجبور به اون کار
میکرد،میگه:
-لباس بده بهم!
کارن با خنده میگه:
-مگه بچهای مامان بهت لباس بده؟
آیهان ابرو باال میندازه و میگه:
-فندوق،من اگه نبودم،تو هم نبودی که زنِ من بشه
مامانت!
کارن گیج شده میگه:
4 295
#part706
وقتی وارد اتاق میشم،بی حوصله یه تیشرتِ مشکی و
مانتوی طوسی با شال مشکی انتخاب میکنم و با شلوار لیِ
مشکیِ قد۹۱ میپوشم.
برای کارنم یه تیشرت طوسی با شلوارک لیِ آبی اقیانوسی
براش میپوشونم.
کیفِ کوچیکِ یه طرفهی مشکیم رو با گوشیم بر
میدارم.
دستِ کارن رو میگیرم و از اتاق خارج میشیم که همون
لحظه آیهان و منیب و سپهر و میعاد میان باال.
از چهرهی آیهان،بی حوصلگی مشهود بود.هر کی تو اتاق
خودش میره.آیهان هم موقعِ وارد شدن دست منو میگیره
و با خودش میکشه داخل.
4 295
#part705
از اینکه موفق شدیم که بریم خرید خوشحال شدم.خودمم
نظرم همین بود.اصالً کدوم دختریه که از خرید بدش
بیاد؟!خرید یه انگیزهی خاصی به دخترا میده.
سپهر با همون خندهش میگه:
-پاشید برید لباس بپوشید من راضیشون میکنم.
طرالن بلند میشه،قری میده و کِشیده میگه:
-چشـــــــم..
سپهر بالشتِ پشتشو بر میداره به سمت طرالن میندازه و
همزمان میگه:
-برین تا منصرف نشدم..
با همدیگه بلند میشیم که کارنم بغل میکنم و با همدیگه
۵نفری به سمت پلهها میریم.
4 295
تبلیغات پذیرفته میشود📥
با کمترین هزینه🙏🫶🩵
جهت هماهنگی برای تبلیغ در کانال و اینستاگرام 🌐📱☑️
به دایرکت پیام بدید✔
☑️@atenaorrg
4 295
برای خرید vip رمانها به ایدی زیر پیام بدید: ❤️🔥😍😎
@atenaorrg
با تخفیف مناسب🩵🥰❤️🔥
تخفیف رو از دست ندید😍❤️🔥
4 295
#part704
بعداز فکر کنم پنج دقیقه به خودم میام و اتفاقات و درک
میکنم . با پشیمونی به حرفای مضحکم فکر میکنم و
جاشون حرفای بهتری به ذهنم میرسه؛در صورتی که کار
از کار گذشته بود و بیجنبگیم رو ثابت کرده بودم.
***
طرلان:نخیر،بریم خرید.
منیب پوفی میکشه و ادامه میده:
-طرلان به فرهاد قول دادم بریم پیشش.
ایندفعه مستانه با لجبازی میگه:
-بابا فرار نمیکنیم که..خب فردا میریم.
سپهر دستاشو به حالت تسلیم بالا میبره و با خنده میگه:
-من تسلیمم؛موافقم بریم خرید.
4 295
#part703
اینقدر هول بودم از این همه نزدیکی که بدون فکر کردن
میگم:
-خب من نمیبوسـ..
با قراردادن لباش رو لبام،صدامو تو گلوم خفه میکنه و
اجازه نمیده بیشتر حرف بزنم.
بعداز اینکه واقعاً نفس کم میارم،با خجالت به عقب
هولش میدم که متوجه میشه و عقب میکشه.
از تخت بلند میشه و به سمت در میره:
-من میرم پایین.کارنو بیدار کن بیاین صبحونه.
به تکون دادن سرم اکتفا میکنم.البته که اصلا ً نمیتونستم
چیزی بگم.انگار که زبونم بند اومده بود.
4 295
#part702
هومم..تو که به فکرم نیستی!مگر اینکه مادرزنم به فکرم
باشه..
با تعجب بهش نگاه میکنم که نگاهشو تو صورت
میچرخونه و رو لبام توقف میکنه.چونمو که اسیرِ دستاش
بود نزدیک میکشه و میگه:
-پس بوسم و بده بیاد.
هول شده میگم:
-نه..مامانم گفت لُپ..
نگفته بود اما برداشت خودم از حرفش این بود.
آیهان دوباره اخم میکنه:
-مگه نگفتم حق نداری بجز لبم،جای دیگهای از صورتمو
ببوسی؟
4 295
#part701
کی بود؟
-مـ..مامانم.
با پوزخند میگه:
-کارنو شاید ولی آیهانو نمیتونم؟؟یعنی
چی؟
با تعجب میگم:
-چی یعنی چی؟
از رو کاناپه بلند میشه و میاد کنارم رو تخت
میشینه.چونمو بین دستاش میگیره و میگه:
-مامانت چی گفت که این جوابو دادی؟
حقیقت رو میگم:
-گفت آیهان و کارن رو ببوس..که منم..
خشمش کمکم فروکش میکنه و از چین خوردگیهای
کنارِ چشمش میشه فهمید که داره میخنده:
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
