Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
عشـوهِـگـر🔞
Open in Telegram
4 295
Subscribers
No data24 hours
-457 days
-26930 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
4 295
برای خرید vip رمانها به ایدی زیر پیام بدید: ❤️🔥😍😎
@atenaorrg
با تخفیف مناسب🩵🥰❤️🔥
تخفیف رو از دست ندید😍❤️🔥
4 295
#part737
یعنی چی شبشو با یه زن دیگه صبح کرده؟!
بغضی که از شنیدن حقیقت به گلوم حجوم میاره رو کنار
میزنم.حداقل بخاطرِ کارن باید از این موضوع بگذرم.
در جواب کارن میگم:
-هیچی قربونت برم..خاله طرالن اشتباه گفت.
تو این موقعیت چیزِ بهتری به ذهنِ قفل کردهم نمیومد.
با دیدن سه تا دختر جلف،که از بغلمون رد میشن،با
چندش ازشون رو میگیرم و به ماشینا که حاال بهشون
نزدیک بودیم نگاه میکنم.
خیلی طول نمیکشه که صدای نازک و پرعشوهی یه
نفرشون رو میشنوم:
-جوون بابا..!آقایونِ خوشتیپ در خدمت باشیم.
4 295
#part736
با رستا و مستانه و طرالن و کارن از رستوران خارج
میشیم و به سمت ماشینا که تو پارکینگ بودن راه
میفتیم؛میعاد و مینب و سپهر و آیهان هم بعداز حساب
کردن،آرومآروم پشتمون میومدن.
مستانه:طناز ناراحت شدی؟!
حاال دیگه خودمون بودیم و اونا هم زن بودن و حسمو
درک میکردن.
-آره خب..!ولی این رفتارای آیهان عادیه.عالقهای بهم
نداره که بهم پایبند باشه.
طرالن بهم میتوپه:
-چیچی عادیه؟! وقتی زن داشته،شبشو با یه زن دیگه
صبح کرده.میتونی شکایت کنی طناز!..
کارن با کنجکاوی میپرسه:
4 295
#part735
با تردید میپرسه:
-خوبی؟
با این حرفش نگاهِ همشون به سمت من بر میگرده.
با لبخندی مصنوعی میگم:
-آره.
سرشو تکون میده و مشغول غذاش میشه!
نه تنها رستا بلکه بقیه هم دیگه چیزی نمیگن و هریک
مشغول غذاش میشه.
خدایا فقط میخوام بدونم چه گناهی به درگاهت کردم که
باید هر لحظه از زندگیم یه اتفاقی بیفته که تمام لحظات
خوشم رو فراموش کنم!؟
***
4 295
برای خرید vip رمانها به ایدی زیر پیام بدید: ❤️🔥😍😎
@atenaorrg
با تخفیف مناسب🩵🥰❤️🔥
تخفیف رو از دست ندید😍❤️🔥
4 295
#part734
این همه ما اعصابمون بهم ریخته،خانم تازه میپرسه رز
کیه؟!خب بزار بگم ..بگم که خانم رز دوست دختر قبلیِ
شوهرتونه،همون که اون روز هم تو مهمونی حضور
داشت..
به ظاهر بی تفاوت »آهان«ـی میگم و سرمو پایین میندازم
و شروع به خوردن دیزیِ مقابلم میکنم.
اما...دروغ نیست اگه بگم بعداز شنیدن حرفِ مستانه،نفسم
برای چند ثانیه قطع شد،قلبم شکست،مغزم سوت کشید و
بغض به گلوم رسید و اشک تا چشام اومد.
صدای رستا میاد:
-طناز!!
سرمو بلند میکنم:
-جانم؟!
4 295
#part733
واقعاً دارم گیج میشم!!چرا احساس میکنم این اسم واسم
آشناست..یکم به ذهنم فشار میارم.
با صدای سپهر فکرم بهم میریزه:
-بخورین دیگه.
سرمو میارم باال که نگاهم به نگاهِ رستا گره میخوره.اونم
مثل من گیج شده بود و با کنجکاوی به جمع نگاه
میکرد؛انگار اونم دلش میخواد این موضوع ادامه پیدا کنه
تا موضوع رو بفهمه.
قبل از اینکه بیشتر ذهنم درگیر شه،با صدای آروم،جوری
که انگار برای گفتن حرفم تردید دارم میپرسم:
-ر..رز کیه؟؟
طرالن پوزخندی میزنه:
4 295
#part732
دیگه رز دیگهای نمیشناسم احتماالً همونه!
اصالً رز کیه؟!چرا دارن رمزی صحبت میکنن؟!
ایندفعه منیب میپرسه:
-یعنی کانادا،رز هم پیشت بود؟!
آیهان تک خندهای میکنه؛اول رو دستای کوچیک کارن که
هنوز به حالت شمارش مونده بود و خودش داشت با
تعجب به بحث ما نگاه میکرد،بوسهای میزنه که کارن با
خوشحالی از گردنه آیهان آویزون میشه.آیهان هم با کمال
میل کارنو به آغوشش میکشه و میگه:
-عَـــه..بیست سوالی راه انداختین؟!رز چند روزی پیشم
بود،کارن صداش میکرد خاله...همین.
با آوردن غذاها سکوت بینمون حاکم میشه و غذای هر
کس رو بهش میدن.
4 295
#part731
خاله رستا،خاله تینا،خاله مستانه،خاله طرالن،خاله
راحیل)مادر مهبد یا همون همسایهی آقاجون(.اممم
دیگه...اها...خاله رز...
دلم از این نوع حرف زدناش ضعف میره؛اما رز کی
بود؟!با لبخندی که رو لبم بود،موهاشو خراب میکنم و
میپرسم:
-رز کیه فِسقِلَم؟!
با لحن دلبرش میخنده:
-وقتی کانادا بودیم،یه زنه..
مستانه اجازه نمیده کارن حرفشو کامل کنه و با حیرت
میپرسه:
-آیهان!!این بچه،رزِ کنهی خودمونو میگه؟!
آیهان بی تفاوت شونهای باال میندازه:
4 295
#part730
آخ جووون!خاله تینا داره میاد.
مستانه نچ نچی میکنه و با اخم میگه:
-نگاه،نگاه..چقدر زود ما رو فروخت.
رستا با خنده میگه:
-بچه اینقدر خاله داره نمیدونه کدومو بچسبه!..
کارن با لحن بامزهای میخنده:
-آره یه عالمه.
بعد همونطور که یکییکی اسماشونو میگه دستاشو به
حالت شمردن باال میاره.
4 295
#part729
اینا از وقتی ازدواج کردن کالً بیمعرفت شدن.ایلیا یه
زنگم به من نزده.
آیهان دستی به صورتش میکشه:
-ماه دیگه دارن میان.نگران نباش.
با حیرت میپرسم:
-ماهِ دیگه؟
آیهان ابرویی باال میندازه:
-نیان؟؟
با تعجب میپرسم:
-پس چرا به من چیزی نگفتن؟!
شونهای باال میندازه:
-شاید میخواد زنگ بزنه همینو بگه..
کارن با خوشحالی دست میزنه و پاهاشو تکون میده:
4 295
#part728
یه نفر میاد نزدیک و با خوشرویی ما رو به سمت یه میز
۸نفره هدایت میکنه.
کنار آیهان میشینم که مثل بقیهی روزا کارن
رو میز
میشینه.
بعداز اینکه سفارش غذا میدیم،رستا هول شده میگه:
-راستی طناز،امروز تینا زنگ زد.گفتم بیرونیم،گفت
ساعت۸هرجا باشین زنگ میزنه دلش برامون تنگ شده.
لبخندی میزنه:
-باشه.بهش پیام میدم به من زنگ بزنه.
رستا با اخم میگه:
-نخیرم،به خودم زنگ میزنه پیشِ همیم دیگه.
»باشه«ای میگم و دیگه بحث رو ادامه نمیدم.
اما سپهر ادامه میده:
4 295
#part727
بعداز چند دقیقه آیهان با یه کیک بستنی و بستنی شاتوت
میاد.
بستنیِ شاتوت رو به کارن میده و کیک
بستنی رو به من
میده.
از کجا میدونست بستنیِ مورد عالقهی من کیک
بستنیه؟؟؟!
ولی بیتوجه لبخند عریضی میزنم و تشکر میکنم،که فقط
سر تکون میده.
بعداز چند دقیقه منیب و رستا و سپهر و مستانه هم میان و
همگی سوار ماشین میشن تا بریم ناهار بخوریم.
***
وارد رستوران میشیم.ایندفعه به یه رستوران سنتیِ
فوقالعاده شیک اومدیم.
معلوم بود از اون رستوراناست که کلی پولشه.
4 295
#part726
میعاد به ماشین تکیه داده بود و طرالن هم یه طرفه رو
صندلی عقب نشسته بود جوری که پاهاش بیرون از
ماشین بود و داشت بستنی میخورد.
کارن با دیدن طرالن صداش در میاد:
-منم بستنی میخوام..
و شروع میکنه به چک و لگد پروندن تو بغل آیهان و
لجبازی کردن.
آیهان با خنده میگه:
-خیل خوب فندوقم!!اآلن میرم برات میخرم.
و کارن رو به طرف من میگیره تا بغلش کنم.بعداز اینکه
کارن رو به بغلِ من میده و ساکهای خرید رو روی زمین
میذاره ، خودش به سمت بستنی فروشیِ بغلِ پاساژ میره.
همونطور که کارن تو بغلم بود به ماشینِ آیهان تکیه میدم.
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
