Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
عشـوهِـگـر🔞
Open in Telegram
4 295
Subscribers
No data24 hours
-457 days
-26930 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
4 295
اگر دنبال موزيك هاي ترند و چالشي اينستا هستي و پيداشون نميكني اينجا همشو واست ميفرستم🫂👀👂🏻
تازه متن خودِ موزيك هم همراهش داريم كه ميتونه زبان اتو بهتر كنه كلي ام عكس نوشته مخصوص استوري و پست به خاص ترين شكل ممكن حتما جوين شيد👄🗣️
مشاهده چنل
4 295
😍😍😍😍😍😍😍دخترايي كه دنبال ست هاي ورزشي خفن و همچنين شرت و سوتين هاي كيفيت بالا با ارزون ترين قيمت هستن فقط و فقط ميتونن اينجا پيدا كنن🫦🌸🪽🩵🎀🛍️🧸🎁
👙
ارسال به سراسر كشور💸
شعار ما: ارائه بهترين كيفيت =احترام به مشتري🔱
https://t.me/neatwoman
https://t.me/neatwoman
4 295
⭕️⭕️پارت رمانمون امشب تخفیف ویژه خورد🔥🍋🟩💸 تا اخر شب پارت رمان هامون فقط 35😍🍓💸
آیدی ادمین فروش👇🏻😀
🆔️ @atenaorrg
4 295
#part798
آشپزخونه هم مثلِ کل ویال قشنگ و شیک بود.
به کمک هم،اول مطمئن میشیم که همهی مواد لازم باشه و
بعد شروع به درست کردن قرمهسبزی میکنیم...
***
زیر خورشت رو خاموش میکنم و به سمت بچهها
برمیگردم:
-تموم شد دیگه...کاری نمونده تا شام...
مستانه با ذوق میگه:
-باشه بریم پیش سپهر اینا...
قبول میکنیم و با هم به سمتِ هال میریم که حاال همشون
گوشهی سالن که میزِ بیلیارد قرار داشت در حال بازی
بیلیارد بودن...
طرالن:بَهبَه ببین آقایون چه فعال شدن..
4 295
#part797
فرهاد:خدایی دو ماهی میشه...از بس این عجوزه مثه کَنه
بهم میچسبه،وقت نمیشه به مامانم سر بزنم...
خندم میگیره...جالبه خودشم دلِ خوشی از سونیا نداره و
نگهش میداره...
مستانه:خب پس بگو چی میخوری درست
کنیم؟
فرهاد:آخ که دلم یه قورمه سبزی خوشمزه میخواد...
مستانه بلند میشه و دستِ من و رستا هم میکشه و
مخاطب به من میگه:
-باید دستورالعمل اون قورمهسبزیای که اون روز خونتون
خوردیم و بدی که این آقا فرهادمون آرزو به دل نمونه...
»باشه«ای میگم و همراه باهاشون به سمت آشپزخونه
میرم...
4 295
#part796
متعجب نگاهش میکنم؛خوب حال میده؟!دقیقاً منظورش
چیه؟!
فرهاد همچنان منتظر نگاهم میکنه،انگار که
انتظار داشت
یه حرکتی بکنم که نشون بده حرفشو فهمیدم...
با صدای آیهان نگاهمو از فرهاد میگیرم:
-ولش کن داداش!این زن من یکم پاستوریزست...
من پاستوریزم؟!خیلی نامرده!!..
کارن بالفاصله بعداز حرفِ آیهان میپرسه:
-بابا!پاستوریزه یعنی چی؟!
قبل از اینکه آیهان چیزی بگه،فرهاد کارن رو به خودش
فشار میده و پشتسرهم لپشو میبوسه:
-آخ من فدای تو بشم بچه..!پاستوریزه یعنی کسی که
سادست و بعضی چیزا رو نمیدونه!..
4 295
#part795
فرهاد هم خیلی بیخیال میگه:
-باشه...
تای ابرویی باال میندازم و متعجب میگم:
-چرا اینجوری کردین؟!
رستا:راست میگه..کاری بهتون نداشت دختره...
فرهاد قبل از مستانه و طرالن با خنده میگه:
-ولش کنین..!مهم نیست...
با تعجب نگاهش میکنم و میگم:
-براتونمهم نیست که ناراحت شد؟!
فرهاد پوکر میگه:
-نه بابا؛مهم نیست؛مهم اینه که خوب حال میده..
4 295
#part794
پس سونیا چیکار میکنه؟!یه شام درست نمیکنه؟!
پس این حرفو زد تا حاله سونیا رو بگیره...
سونیا با لحنی تند میگه:
-کُلفَت نیستم که عزیزم..!فرهاد خودش میدونه من این
کارارو نمیکنم...
طرالن زودتر از مستانه میگه:
-عزیزم تا بلد نباشی شکمِ شوهرتو سیر کنی یعنی زن
زندگی نیستی!حاال ما یه چیز درست میکنیم،بشین و نگاه
کن!..
سونیا اخمی میکنه و با صدایی که ناز و عشوه کمتر توش
مشهود بود میگه:
-فرهاد من میرم بخوابم سرم درد میکنه؛واسه شام بیدارم
کن...
4 295
#part793
قبل از اینکه کسی حرفی بزنه،سونیا با اخم و لحنی لوس
میگه:
-این حرفت یعنی چی؟!
فرهاد:هیچی به جون تو...
مستانه با شیطنت میپرسه:
-فرهاد شام چی داریم؟!
اینقدر صمیمی بودن؟!
فرهاد با خنده میگه:
-تا شام که خیلی مونده!!بعد هرچی خودتون میخواید
سفارش میدم...
چرا همه چی اینقدر عجیبه؟!یعنی مهمون دعوت کردن
شام درست نکردن؟!
مستانه با لحنی تمسخر مانند میگه:
4 295
#part792
کارن با لبای غنچه شده میگه:
-بابام که گوشیشو نمیده بهت زنگ بزنم...
آیهان با لحنِ شوخی گفته:
-همین مونده گوشیمو بدم بهش دیگه..!پس
لپتاپ و
تبلت و کامپیوترش چیه؟
فرهاد با اخم میگه:
-با کدوم میتونه بهم زنگ بزنه..؟!
زودتر میگم:
-از این به بعد به یادش میارم بهتون زنگ بزنه...
فرهاد با لحنی صمیمی که معلوم بود منظورِ بدی نداره
میگه:
-آخ یه خواهرِ فرشتهی دیگه به خواهرام اضافه
شد...خدایی شما از این زنا از کجا میارید؟!
4 295
#part791
میترسی گناه کنی؟
قبل از اینکه کسی ازم دفاع کنه،خودم میگم:
-اینطوری راحتترم عزیزم!..
و یکی از اون عزیزمهایی که خودش میگفت
رو آخر
جملم چسبوندم.
از پلهها که پایین میاییم به سمت آیهان اینا میریم..
همین که نگاهم به سمت آیهان برمیگرده،میبینم که
نگاهش رو منه و داره لباسامو نگاه میکنه...در آخر
نگاهش رو چهرم میشینه و با خیالِ راحت رو میگیره..
۵نفری به جمعشون اضافه میشیم.کارن خیلی صمیمانه رو
پای فرهاد نشسته بود.
فرهاد:ولی کارن قرارمون این نبودا!قرار بود بعداز اون روز
با گوشیِ بابات بهم زنگ بزنی..
4 295
#part790
دختره که انگار بهش برخورده بود چشم غرهای بهش
میره،ولی بیشتر از این به روی خودش نمیاره و با لبخندی
ضایع میگه:
-بریم باال...
بعداز اینکه لباسامونو تعویض میکنیم از اتاقِ مهمان خارج
میشیم...
البته که من فقط مانتومو کنده بودم و شالم هنوز رو سرم
بود...
با کشیده شدن شالم از عقب با اخم به سمت عقب
برمیگردم که سونیا میگه:
-چرا برنمیداری عزیزم؟!
با تمسخر ادامه میده:
4 295
#part789
فرهاد با اخم میگه:
-آقا منیب گل کاشتی پسر!..
و بعداز حرفش کارن رو بغل میکنه و به داخلِ ویال میره
و میگه:
-بیاین داخل دیگه...
اون دختر جلفه هم با ناز و عشوه میگه:
-ببخشید منتظر موندینا...بفرمایید داخل...
فکر میکردم وقتی طرالن و مستانه رو میشناسه،حداقل یه
عکسالعملی باهاشون داشته باشه،اما اصالً محل نکرد
بهشون...
پشتِ مردا واردِ ویال میشیم که فرهاد میگه:
-سونیا،خانوما رو به سمت اتاقِ مهمان ببر لباساشونو
عوض کنن...
4 295
#part788
به من که میرسه با اخمی باحال،بدون اینکه نگاهشو ازم
بگیره میپرسه:
-میعاد،سپهر،منیب،آیهان،کدومتون خواهر
داشتین،تا اآلن
رو نکرده بودین؟!
معذب نگاهمو ازش میگیرم که منیب پسه گردنیای بهش
میزنه و میگه:
-پس کارن از زیرِ بته به عمل اومد؟!
فرهاد پوفی میکشه و رو به من میگه:
-عه؛پس سالم خواهر عزیز..
خندم میگیره؛چقدر این پسره بامزه بود...درست شبیهِ
منیب و سپهر...
با حرفِ کارن متعجب نگاهش میکنم:
-مامان از زیره بته عمل آورده یعنی چی؟!
4 295
#part787
دختره که انگار بهش برخورده بود چشم غرهای بهش
میره،ولی بیشتر از این به روی خودش نمیاره و با لبخندی
ضایع میگه:
-بریم باال...
بعداز اینکه لباسامونو تعویض میکنیم از اتاقِ مهمان خارج
میشیم...
البته که من فقط مانتومو کنده بودم و شالم هنوز رو سرم
بود...
با کشیده شدن شالم از عقب با اخم به سمت عقب
برمیگردم که سونیا میگه:
-چرا برنمیداری عزیزم؟!
با تمسخر ادامه میده:
4 295
⭕️⭕️پارت رمانمون امشب تخفیف ویژه خورد🔥🍋🟩💸 تا اخر شب پارت رمان هامون فقط 35😍🍓💸
آیدی ادمین فروش👇🏻😀
🆔️ @atenaorrg
4 295
#part786
ماشینارو داخل میبرن و پارک میکنن...
با کارن از ماشین پیدا میشم و به سمت رستا و طرالن و
مستانه میرم و هم قدم با هم به سمت درِ
اصلی میریم...
خیلی طول نمیکشه که در توسط یه مرد خوشهیکل و
خوشتیپ باز میشه و پشتبندش یه دخترُ جلفِ غرق در
آرایش،تو چهارچوبِ در و پشتِ مرده ظاهر میشه...
کارن با دیدن اون مرده دستشو میکشه و فوراً به سمتش
میره و داد میزنه:
-عمو فرهـــــــاد...
پس این مرده فرهاد بود؛کارن از کجا میشناختش..؟!
همه میریم جلو که فرهاد با همه سالم میکنه:
-سلام خواهرای عزیز..
4 295
#part785
ولی از حق نگذریم، کبابای خوشمزهای شده بود..
بعداز خوردن ناهار،ظرفارو ما جمع میکنیم...
بعدازجمع کردن وسیلهها،میریم تا لباس بپوشیم...
***
ساعت ۳بود و حاال هممون آماده بودیم؛یه تیشرت آبیِ
روشن که آستیناش کلوش بود و جنسش ساتن،با شلوارِ
مشکیِ لیِ قد۹۱ پوشیدم و از اونجایی که از پسِ طرالن و
مستانه بر نمیومدم،یه خط چشمِ نازک برام کشیدن و
همراهِ غرغرایمن با یه برقِ لبِ صورتی،کارو تموم
کردن...
یه مانتوی آبی هم میپوشم و شالِ مشکی سرم میکنم...
***
جلوی یه ویالی بزرگ نگه میدارن که بعداز چند دقیقه
در باز میشه؛
4 295
#part784
نه والا!ولی الزم به ذکره که شما هم باید زن بگیرید با
این ریش و پشماتون؟!
مستانه عصبی میگه:
-کی گفته ما ریش و پشم داریم؟!
حاال نوبتِ اونا بود که به ما بخندن...
ولی خدایی من آدم کممویی بودم و اگر هم مو داشتم
اینقدر بور بود که فقط از نزدیک دیده میشد...
تقریباً ۲ماه به ۲ماه بدنمو شیو میکردم و کالً تو این کار
وارد نبودم و هر دفعه یه جاییم زخم میشد..
ناهار هم با خنده و شوخیهای منیب و کارن و سپهر
میخوریم...
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
