908
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-530 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
May '26
May '260
in 0 channels
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+3
in 0 channels
Get PRO
January '26
+5
in 0 channels
Get PRO
December '25
+24
in 1 channels
Get PRO
November '25
+34
in 1 channels
Get PRO
October '25
+22
in 0 channels
Get PRO
September '25
+16
in 1 channels
Get PRO
August '25
+23
in 1 channels
Get PRO
July '25
+34
in 1 channels
Get PRO
June '25
+20
in 0 channels
Get PRO
May '25
+27
in 1 channels
Get PRO
April '25
+27
in 1 channels
Get PRO
March '25
+27
in 0 channels
Get PRO
February '25
+42
in 2 channels
Get PRO
January '25
+99
in 1 channels
Get PRO
December '24
+144
in 2 channels
Get PRO
November '24
+138
in 1 channels
Get PRO
October '24
+177
in 1 channels
Get PRO
September '24
+92
in 3 channels
Get PRO
August '24
+109
in 6 channels
Get PRO
July '24
+108
in 7 channels
Get PRO
June '24
+133
in 8 channels
Get PRO
May '24
+84
in 4 channels
Get PRO
April '24
+102
in 2 channels
Get PRO
March '24
+100
in 2 channels
Get PRO
February '24
+130
in 4 channels
Get PRO
January '24
+126
in 7 channels
Get PRO
December '23
+328
in 8 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 03 May | 0 | |||
| 02 May | 0 | |||
| 01 May | 0 |
Channel Posts
سلام
این آخرین یادداشت پگاه خواهد بود:
بعد از کلی کلنجار رفتن با خود، سرانجام تصمیم گرفتم بیش از این به جان کلمات عقیمی که بلدم نیفتم؛ موضوع بر سر غیرفعال شدن دائمی این کانال نیست. دیگر نمیخواهم جز در خلوت، یا نامه نوشتن برای دوستانی محدود، قلم دست بگیرم.
این، اعلام برائت نه صرفن خطاب به نوشتن، که پاسخ من به مواجهه با هر آنچیزیست که پس از این تجربه میکنم.
دیگر قرار نیست به خودم سخت بگیرم و برای رسیدن به چیزکی، ولو یادداشتی کوتاه و شستهرفته، تلاش کنم.
بر نقطهای ایستادهام که تمام امیدها و رؤیاهایی که داشتهام را برآبرفته میبینم، و جز پافشاری بر حفظ بقایی اینچنین بیکیفیت - که شبها کاری بسیار سخت و تا حدی ناممکن میشود - دیگر چیزی در چنته ندارم...
پگاهی که عاشق نوشتن بود و رؤیای رقصیدن در سر داشت، پگاهی که همیشه پی خلق کردن بودن و رؤیای طراح لباس شدن داشت، پگاهی که آرزوی نواختن دوبارهی ویولنش به دلش ماند، برای همیشه رفته.
کانالم را از بیخ پاک نمیکنم. دوستش دارم؛ صادقانهترین دفترچهخاطراتیست که تا این لحظه نوشتهام.
عاجزانه خواهش میکنم که بعد از این پیگیر احوالم نباشید و اگر ناخواسته باعث سنگینی قلبتان شدم، بر من ببخشایید.
و آخرین چیزی که میخواهم روبهروی تکتک شما همدلانم بگویم این است:
هرگز نامشان را از یاد نبرید... خاطرشان را از یاد نبرید، رؤیاهای از دست رفته و جوانی پرپرشدهشان را لحظهای فراموش نکنید. چون ما، یکی بودیم....
۲۳ بهمن ۰۴. پایان.
| 2 | ابلهان!
خدایتان بزرگ نیست؛ اسلحههایتان بزرگ است، وقاحت و بیشرمیتان...، جهل و خونخواریتان بزرگ است.
شما ضحاکپرستان دین ندارید؛ ظلم پیشهی شماست و هرزگی افکارتان.
با هر اذان، پیش از وضو، جنازهی بهترین جوانهای ما را به خاک میسپارید.
شکم شما با ۴۶ سال ساندیسخوردن اینگونه قناس نشده، شما از خون ما تغذیه میکنید، از صبوری و پاکی روح آزادیخواهمان...
ننگ بر شما و هرآنچه میپرستید. | 260 |
| 3 | من از آشوئیتس شب انتقال
من از قتلگاه جوونی میام
من از آخر یادگار امام
من از اول سرنگونی میام
زمستان خونبار ۱۴۰۴
#Auschwitz
#آشوئیتس
#حسین_شنبهزاده | 235 |
| 4 | توی این یک ماه، همهمون چند سال پیرتر شدیم؛
افسرده شدیم، اعصابمون ضعیف شد، تپش قلب گرفتیم، با هر عکس و فیلم دچار حملهی عصبی شدیم، ساعتها آروم گریه کردیم، تو خلوتمون ضجه زدیم، بیوقفه سوگواری کردیم، از غذا خوردن افتادیم، دچار پرخوری عصبی شدیم، اختلال خواب گرفتیم، شبها تا صبح خواب جنگ و فرار کردن و کشته شدن دیدیم، تقریبن سیستم گوارشیمون رو از دست دادیم، روتین روزانهمون مثل رؤیاها و نقشههایی که برای آینده کشیده بودیم از بین رفت، بیشتر سیگار کشیدیم، نه آهنگهای همیشگیمون رو گوش دادیم و نه رقصیدیم، یه روزهایی تمام انرژیمون صرف این میشد که صرفن زنده باشیم و صبح رو به شب برسونیم، لبریز از عذابوجدان زیستیم، با ترس، ناامنی، خشم و نفرت یکی شدیم، برای کمی آروم شدن به قرص و شربت متوصل شدیم، با عزیزترینهامون دهنبهدهن گذاشتیم، بیوقفه و با کوچکترین ذرهی امید منتظر موندیم، منتظر موندیم و بازیچه شدنمون توسط قدرتمندان رو دیدیم و باز هم منتظر موندیم...
و باز هم...
و توی این سی روز هرگز تنها نبودیم. ما، یک ایران بودیم؛ یک تاریخ سرخورده، طاغی، و عاجز از این همه ظلم و نابرابری و حرومزادگی.
ما، یکی بودیم... | 326 |
| 5 | شبها چندبار بخاطر زیاد شدن حجم اسید معده بیدار میشم. باید چند دقیقه بیدار بمونم تا حالت تهوعم کم بشه و آب بخورم. قسم میخورم که سمت گوشی نرم اما بعد از نیمساعت غلت خوردن، چارهای برام نمیمونه.
میرم تکتک کانالهای خبریم رو - که آرشیو شدن - چک میکنم.
بیهیچ امیدی، پی هیچ دلیلی؛ صرفن بخاطر این که از بیخبری میترسم؛
از این که یک روز توی برزخ باشم و بعدش بفهمم که چندصد نفر دیگه کشته شدن میترسم...
تا این که صدای اذان میاد، رعشه به تنم میفته و به این فکر میکنم که: «الآن چندتا از ریشههام اعدام میشن؟...»
اونقدر درموندهم که نمیتونم دوباره بخوابم.
بهجاش میتونم پاشم، آهنگ گوش بدم، و به حد کافی گریه کنم تا نیروی لازم برای تحمل یک روز کذایی دیگه رو کسب کنم.
پ.ن: تنها آرزوم اینه که حداقل تو آسوده خوابیده باشی... | 304 |
| 6 | آیدا راست میگه؛ این همه تلاشوتقلا برای افزایش بهرهوری، رشد شخصی، ثبات خلقوخو و کوفتوزهرمار، همش به فنا رفت.
سالها کتابهای روانشناسی بخون، پیش مشاور برو، جلسات روانکاویت رو دنبال کن، وقتی شرایط حاد شد قرص بخور تا دووم بیاری، هر روز آزادنویسی داشته باش، نوشتاردرمانی رو بهطور جدی پی ببر و... تا به چنین روزی برسی.
چند ماه پیش از اومدن روز صفر میترسیدم؛ از این که آب جیرهبندی بشه. الآن به این روزها رسیدیم؛ روزهای چندصد درجه زیر صفر.
دلم میخواد مثل والکا، مامان هیکاپ تو انیمیشن how to train your dragon کل زندگیم رو رها کنم و برم تو لونهی اژدها زندگی کنم تا خودم رو وقف مراقبت از این جونورهای عظیمالجثه کنم.
خستهم، عاجزم و روحم کوفتهست. اونقدر له که بیشترین توان روزانهم صرف این میشه که وقتی یه تصویر یا فیلم وحشتناک دیگه منتشر میشه، بعد از این که دانلودش میکنم، تصمیم بگیرم نبینمش تا برای بار صدهزارم نمیرم.
همین.
هیچکار دیگهای از دستم برنمیاد...
پینوشت اول: از آدمهاو خالقشون با تکتک سلولهای بدنم نفرت دارم. خدایی لایق موجوداتیه که زیبایی خلق میکنن، مثل کارگردان و تصویرگرهای چنین انیمیشنهایی، نه موجود سادیسمیای که فقط نظارهگر جنگ و انواع کشتوکشتار و فقر و فحشائه، و ککش هم نمیگزه که چهلهزار نفر فقط توی دو روز سلاخی بشن...
پینوشت دوم: حالا که توی اسنپم، دارم از سرکار برمیگردم و این یادداشت رو ویرایش میکنم، مذاکرات جمعه لغو شده! | 342 |
| 7 | Moein - Az khoon javanan @RelaxMusic.mp3 | 370 |
| 8 | نه عقل داری و نه شرم، نه فهم و نه حیا
تو را به آدمیّت چه کار؟ برو، که خطایی
مجری شبکه افق صداوسیمای جمهوری اسلامی در برنامهای که روز شنبه ۱۱ بهمن پخش شد، کشتار هزاران نفر را به تمسخر گرفت.
او گفت: جمهوری اسلامی جنازهها را در چه یخچالی نگهداری میکند؟
این رفتار توهینآمیز آنچنان انزجارآور بود که حتی برخی رسانههای داخل ایران هم آن را نقد کردند.
@VahidOOnLine
صداوسیما جمهوری اسلامی میگوید که صادق یزدانی، مدیر شبکه افق، به دلیل اظهارات «موهن» در مورد کشتهشدگان دیماه برکنار شد.
روابط عمومی صداوسیما گفت که صادق یزدانی در پی پخش برنامهای از شبکه افق با محتوای «موهن نسبت به شهدا و جانباختگان حوادث دیماه» و «بیتوجهی در مدیریت محتوای برنامه خطخطی» عزل و پخش این برنامه نیز متوقف شد.
در برنامه «خطخطی» شبکه افق، مجری در سوالی از مخاطبان پرسیده بود که «به نظر شما جمهوری اسلامی ایران جنازهها رو در کدام یخچال نگهداری میکند؟» و گزینههای پاسخ به این سوال «یک: یخچال سایدبایساید، دو: دستگاه بستنیساز، سه: فریزر سوپرمارکتی و چهارم: یخفروش هستم، کاسبی ما را به هم نزنید»، بود.
انتشار این بخش از برنامه انتقادات زیادی را در شبکههای اجتماعی به همراه داشت و حتی کاربران نزدیک به حکومت نیز به آن انتقاد کرده بودند.
همزمان گزارش شده است که سعید مقیسه با حکم محسن برمهانی، معاون سیما، سرپرست این شبکه شده است.
سعید مقیسه در حال حاضر رئیس مرکز بسیج صداوسیما است و پیش از این هم مشاور رئیس سازمان صداوسیما بود.
@VahidHeadline
📡 @VahidOnline
که خاک بر دهان تو باد... | 571 |
| 9 | پیشنوشت: شکوماما، ایزاک، خواهش میکنم این یادداشت رو نخونین
چندده شبه که بدون خوردن قرص آرامبخش و شربت سرماخوردگی نمیتونم راحت بخوابم. دو شب گذشته سعی کردم بدون وابستگی به مصرف این داروها بخوابم. نتیجهش این شد که طرفای ۵ صبح با شدت حالت تهوع و گرمای عجزآوری از خواب بیدار شدم. اسید معدهم رو پشت تیغهی بینیم احساس میکردم، برای همین مجبور شدم پاشم و کمی راه برم، و تا ساعت ۸ که باید بیدار میشدم و سرکار میرفتم، نشسته روی مبل بخوابم.
بدنم مدام خستهست و سستی دائمی رو توی زانوهام احساس میکنم، جوری که وقتی شبها میدوم تا به اسنپی که درخواستم رو قبول کرده برسم، حس میکنم الآنه که بههم بپیچن و استخوانهای پام خردوخاکشیر بشن.
وضعیت افکارم هم از هر زمان دیگهای پیچیدهتر و تاریکتره. مدام صداهایی آشنا میشنوم و تصویر جهنم پزشک قانونی کهریزک توی سرم نقش میبنده. و بیوقفه صدای باز و بسته شدن کاور سیاه حمل جنازه توی گوشهام تکرار میشه تا مطمئن شم که مُردم؛
مردهای پر از سؤال، پر از کینه، رنج، غصه، خشم، نفرت، سوگ و سوگ و سوگ...
مردهای که با صدای پگاه مدام توی سرم میپرسه:
اون ناچیزهایی که به سر، قلب و چشم مردم شلیک میکردن، چی بودن؟ متعلق به چه دنیایی بودن؟ کدوم اهریمنی داغ ننگ آفرینششون رو به پیشونی داره؟ به چه زبونی حرف میزدن؟ از کجا اومده بودن؟ کجا قایم شده بودن؟ کجا رفتن؟ کجا قایم شدن؟ چقدر عقده داشتن؟ در ازای چه منافعی حاضر شدن تمام شرافت و انسانیت خودشون رو زیر پا بذارن؟ و مهمترین پرسش:
چطوری تونستن؟... و چی شد که تونستن...؟
اینروزها
ایزاک رو که بغل میکنم، یاد مهسا خانجانی میفتم که سرش رو روی صورت سرد متینش، که دیگه هرگز چشمانش رو باز نمیکنه، گذاشته...
مامان رو بغل میکنم و یاد فائزه مستعان میفتم که چند خیابون پایینتر از خونهی من، تیر جنگی قلبش رو شکافت و مادرش تا صبح جنازهش رو توی بغلش نگه داشت و هزارانبار مرد و مرد و مرد...
و این، فقط دو روایته. دو روایت از هزارانهزار سوگنامهای که شنیدن هر کدومش کافیه که تا آخر عمر، سوگوارانه و با عذابوجدانی ابدی زندگی کنی...
پینوشت:
این یادداشت رو نوشتم تا دیگه احوالم رو نپرسید. پگاهی که تا همین ماه پیش دوست نزدیک یا دور شما بود، مرده. و تا آخرین لحظهی زندگیش - تنها - توی حباب سوگ و رنج زندگی میکنه. و شما، اگه مایل هستید سر خودتون رو با جملههایی مثل «طاقت بیار... درست میشه» شیره بمالید، نذارید به گوش من برسه. لطفن اعتقادات و ایمانتون به اومدن روزهای بهتر رو واسه خودتون نگهدارید و در مواجهه با من اصلن سخاوتمند و امیددهنده نباشید. من دیگه خدای مهربون شما و امیدی که بهش چنگ میزنید رو قبول ندارم. چون این چرخ گردون حجتش رو بر من تمام کرد. و آخرین حرفم خطاب به شما اینه:
هرچیزی که هرگز نباید اتفاق میافتاد، افتاد. و هر چیزی که هرگز نباید میدیدیم، دیدیم. هیچ اتفاقی - مطلقن هیچ اتفاقی - این نفرین فلاکتوار رو کمرنگ نخواهد کرد...
و در آخر، خواهش میکنم درجا و بیوقفه، این کانال و خاطرات ریزودرشتی که از من دارید رو از خاطرتون پاک کنید. ممنونم و خدانگهدار🖤... | 425 |
| 10 | ای دوست، ای برادر، ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتلعام گلها را بنویس...
حمید مهدوی آتشنشان ۳۸ سالهی مشهدی که پنجشنبه ۱۸ دیماه، به کمک مجروحان میشتافت تا نجاتشان دهد.
او در نهایت، در بلوار وکیل آباد مشهد، توسط گلولهی جنگیای که گلویش را هدف گرفته بود، برای همیشه از پا افتاد... | 358 |
| 11 | که چندان امانم ده از روزگار
کز این نحس ظالم بر آید دمار
اگر من نبینم مر او را هلاک
شب گور چشمم نخسبد به خاک
اگر مار زاید زن باردار
به از آدمی زادهی دیوسار
نماند ستمکار بد روزگار
بماند بر او لعنت پایدار
سعدی | 422 |
| 12 | کاش وقاحت ته داشت.
کاش دریدگی در نقطهای به پایان میرسید...
کاش هیچوقت به دنیا نیامده بودم تا هر روز بیشتر از دیروز معناها، کلمات و انسانیت پیش چشمم تهی نمیشدند.
کاش بشر میتوانست به حد مشخصی بیشرم باشد و به محض رد کردنش، از هم فرو میپاشید... | 431 |
| 13 | خوب نیستم و این اولینباریست که یقین دارم هرگز خوب نخواهم شد.
نای نوشتن ندارم؛ تمام امیدی که به آیندهی بهتر، و همهی ایمانی که به «خدا» داشتم از دست رفته.
کاش روحم ظرفیت تحمل این همه اسم... این همه ستارهی بیوقت را داشت، کاش بدنم میتوانست همهی آن تیرهای وحشی را در خود جای دهد تا به جای تکتکشان میمردم...
تا مغز استخوانم تیر میکشد و دیگر جز سوگواری، نه کاری ازم ساخته است و نه توقع دیگری از این زندگی هرزرفته دارم.
حالا،
تنها به یک چیز مؤمنم:
خدا مرده است. خدا سالهای سال است که مرده... | 591 |
| 14 | وطن در رؤیا نمیزید
و نه در مزرعهای در آغوش ماه،
و نه در قطرهای نورانی بر گل رز.
وطن من غریبهای خشمگین است
در اضطراب قرنها
با ماشهای کشیده بر شقیقهاش.
وطن من، کودکی است،
که دستانش را با امید و شجاعت
به سوی شادی دراز میکند...
- محمود درویش | 547 |
| 15 | یلدامون مبارک که انقدر صبور و سختکوشیم؛
یه سال دیگه رو گذروندیم
یه سال که هر روزش واسه تکتکمون سختتر از دیروزش بود
سالی که هیچ روزش بر وفق مراد ما پیش نرفت که نرفت
سالی که پر از کم آوردن ولی کم نذاشتن بود
سالی که رنجهاش غلیظتر از آسونیهاش بود
سالی که از بیبرقی عاجز شدیم
سالی که از ترس بیآبی لرزیدیم
سالی که نفسهامون تو هوای آلوده به شماره افتاد
سالی که جیبهامون خالیتر، اخمهامون تو همتر، و حقوقهامون ناچیزتر از همیشه بود
سالی که ریشههای از دسترفتهمون رو هر لحظه پیش چشم داشتیم
سالی که پرآرامشتر از همیشه تو خیابونها قدم زدیم و به آزادی فکر کردیم
سالی که آیندهمون از هر لحظهی دیگهای مبهمتر و خوشبختی دورتر از همیشه به نظر میرسه...
هرچی هم که بشه، سرمای این زمستون برای ماست
واسهی این که انگشتهای یخزدهمون از سرما بیفته؛ یکدم داخل جیبمون گمشون کنیم و دم بعدی، مشتهای گرهزدهمون رو ها کنیم، و همرمان به بخاری که از میون لبهامون جاری میشه نگاه کنیم و برای چند لحظه، همهی رنجهای روزگاری که دور از آخرالزمان نیست رو به فراموش بسپریم...
یلدامون خیلی مبارک✨❤️🌻🍉 | 454 |
| 16 | Ajab Oumadi.mp3 | 306 |
| 17 | نه، نه، نه، قطعن نه
از اتوبوسهای جدید برقی فردیس عادی بدم میاد. باید وقت ترمز گرفتن با تمام امعا و احشا حاضر باشی، و نزدیکترین میلهی ممکن رو جوری چنگ بزنی انگار زنده موندنت به این کار بستگی داره (و واقعن هم داره).
بعد، در حالی که باید خودت رو چنان منقبض نگه داری تا مبادا آرنجت تو صورت زن سمت راستی (یا گردن مرد سمت چپی) فرود نیاد.
و وقتی پسر روبهروییت عطسه میکنه، نفست رو حبس کنی تا دستکم نیمی از ویروسهای متجاوزش رو نبلعی.
و بعد در حالی که داری بخاطر ماسک نزدن یارو، به سه زبان متفاوت فحشکِشش میکنی، به صدای وراج وقتنشناسی که تو بالاخونه ساکنه رو میشنوی که پشتسرهم میپرسه:
«کاری که داری انجامش میدی، ارزشش رو داره؟ واقعن ارزشش رو داره پگاه؟» | 426 |
| 18 | شایدها
از دنیای مدرنِ همیشهبَرخط متنفرم، اما امکاناتی داره که گهگاه ازشون حظ میبرم؛ مثلن همین که میتونم انتخاب کنم یادداشتم در لحظهای منتشر بشه که دارم کابوس هفت پادشاه میبینم.
وقتی هیچ درکی از زمان و مکان ندارم، متنی متولد میشه که حامل یک تصویر مات و نادرست از منه. تصویر سیالی که شکل برداشت هر خواننده رو به خودش میگیره؛ جز همونی که دلخواه منِ نویسندهست.
این یادداشت در شرایط روحی کاملن ناپایداری نوشته شد. جسمم خسته و روحم آشفته بود؛
عاجزانه توی رختخواب، در حالی که مولی رو به صورت و قفسهی سینهم فشار میدادم، گریه میکردم. احساس ضعف میکردم. و به غایت دلم برای «زنانگی قدر نیافته» و «شور سرکوبشدهم به آینده» میسوخت.
و چند دقیقه پیش از ورود به عالم رؤیا، به حد اعلاء با امیدهای کوچکم، لاشهی رؤیای قدیمیم، و رنجهای ککوار روزگارم تنها مونده بودم...
باری،
امشب (شاید) مصمم شدم در همین ایامی که از حس ناکامی و ناکافی بودن سرشاره، تصمیمات گزنده، اما (شاید) راهگشایی بگیرم.
تصمیمهایی که (شاید) حتم دارم از پسشون به خوبی برخواهم اومد. | 407 |
| 19 | آیدای قلبم
سلام
دوباره، این تو بودی که دلیل نوشتنم شدی؛ حدودن یک ماه توی کانالم ننوشتم. چون یادداشت آخرم باعث شد شکوماما باهام قهر کنه و تا دو روز احوال ناخوش و عذابوجدان داشته باشم.
مامان فکر میکنه اینطوری نوشتنهام باعث میشه بدبخت بهنظر برسم. وقتی هم که بدبخت بهنظر برسم، دیگه کسی دوستم نداره. مثلن ایزاک با خودش میگه: «چرا باید با این دختر بمونم که افکارش انقدر سیاهه؟»
ولی این اشتباه محضه، چون میدونم هیچوقت اینو نمیگه. چون میدونم بخشی از علاقهی این مرد بهم مربوط به «پگاه بودنمه».
میدونی آیدای قلبم؟
توی این یک ماهی که ننوشتم حالم رو به وخامت گذاشت، و حالا دوباره به اون نقطهای رسیدم که فهمیدم تنهایی از پس خودم برنمیام و باید کمک بگیرم...
با این حال، این چند هفته به دو دلیل ننوشتم:
۱. داشتم با جدیت زبان میخوندم و ترجیح میدادم زمانی که به فارسی فکر میکنم و مینویسم در حداقلترین حالت ممکن باشه. فکر میکردم فارسی فکر کردن و فارسی نوشتن خیانت به هدفمه؛ داشتم از کلماتم فرار میکردم. از کلمههام آیدا؛ از هویتم، از مرهم رنجهام، از آخرین امیدهای تلخقلب این روزهام.
۲. میترسیدم دوباره چیزی بنویسم که عزیزترینهام رو ناراحت کنه.
تهشم این شد که مجبور شدم شکوماما، عزیزترینم رو، از اعضای کانالم خارج کنم تا بتونم بنویسم. چون اگه بیشتر از این سکوت کنم و توی خودم فرو برم، دفن میشم.
برام نوشتی که مدتهاست از خوندن کتابهایی که بهشون علاقهمندی خجالت میکشی، و طعمهی «بر خود برچسبزنی» شدی. منم همینطور آیدا جونم. چون من و تو، هر دو توی یک برههی کذایی، گیر ادعاهای پوچ استادنماها افتادیم. آدمهایی که با هزاران هزار کتاب دور خودشون دیوار ساختن که هیچ بنیبشری بهشون نزدیک نشه. فکر میکنن برای خودشون یه قلعهی پادشاهی ساختن. ولی من و تو میدونیم که اون قلعه چیزی جز ادعای پوچ فرهنگی بودن و شهوت درآمدزایی نیست.
ژست میگیری، کتاب ورق میزنی، و فکر میکنی حالا که میتونی نثر بد رو از نثر خوب تشخیص بدی خدایی.
میخوام بگم منم مثل توام آیدا. منم از نشون دادن کتابخونهم به دوستهام خجالت میکشم. منم شرم میکنم وقتی میخوام بگم کتابهای روانشناسی مورد علاقهترین منن.
خجالت میکشم که بگم تو زندگیم کم رمان و داستان خوندم و بهجاش درگیر خوانش یادداشتهای روزانه و نامهها بودم.
عارم میاد که بگم خیلی زود از خوندن فلسفه خسته شدم و کنار گذاشتمش.
خجالت میکشم که بگم اعتیاد کوتاهمدتم به خوندن کتابهای تفکر نقادانه و شرکت در دورههای مربوط بهش چقدر حالم رو بدتر کرد و همزمان چطوری به دام افسردگی افتادم.
شرمم میاد که بگم چند ماهه که فقط خوندن کتابهای کودک تونسته منو کتابخون نگهداره...
من میفهممت آیدای قلبم،
هر سطر نامهت رو با استخونهام درک میکنم.
خستهم آیدا؛ کم آوردم. از همرنگ جماعت مدعی و قضاوتگر بودن خسته شدم. صادقانه، دلم میخواد یه مدت طولانی از محیط کتابفروشیها فاصله بگیرم...
آیدای قلبم اینو فقط میتونم به تو بگم: برای من مهمترین چیز خوندنه. وقتی نوجوونی میاد و برای دیدن کتابهای فانتزیعاشقانهی مدرن ذوق میکنه، توی دلم تحسینش میکنم. چون میدونم که اون نمیتونه برقصه، نمیتونه هیجاناتش رو تخلیه کنه، شاید حتا نتونه با پارتنرش زمان راحتی رو بگذرونه. جوونی که کار نداره، هدف مشخصی نداره، هیچ آیندهای نداره ولی تمام پول توجیبیش رو میده تا نهایت دو تا کتاب بخره. اونم به قیمت خون پدرش...
چه اشکالی داره؟
و کی به من و تو اجازه میده که قضاوتش کنیم؟
کی میدونه؟ شاید اون خیلی بیشتر از «مای مدعی» از اون کتابهایی که میخونه یاد میگیره.
مگه همه باید قمارباز و نازنین بخونن؟
چرا فکر میکنیم ادبیات مدرن سخیف و نیرزه؟
من و تو نویسندهایم آیدا، میدونیم که نوشتن چه موهبت نفرینشدهایه. پس چرا نویسندههاشون رو قضاوت میکنیم؟ مگه نه که اگه من و تو هم بنویسیم، جزو همین دسته قرار میگیریم؟
خستهم آیدا؛
از همهچی. بریدم و بهر هیچی ادامه میدم...
اما باز هم میتونم برای تو بنویسم.
برای تو که بهم نشون دادی نزدیک بودن و محرم بودن، فرای نسبتهای خونی، دیدارهای همیشگی و محدودیت زمان و مکانه.
هر روز در من زندهتر از دیروزی...
دوستت دارم💛
جمعه، ۱۴ آذر ناخشنود ۰۴. حوالی ۱۲ ظهر. تلخوتاریک در بخش کودک. | 457 |
| 20 | نوشتن ترمیمگر
قسمت هفتم
محتوای این بخش:
توضیح تمرین هفت؛ سه جمله دربارهی بخشی از بدنمون که منشأ فشار، درد یا اضطراب آزاردهندهای هست مینویسیم.
#HealingWriting 🌱✍ | 419 |
