en
Feedback
شعر نوشتن

شعر نوشتن

Open in Telegram

و به‌هم می‌رسیم در شعری یادت بماند نشانیِ پیوندگاه‌مان: شعر نوشتن ارتباط با من: @Moradidaniel باشگاه شعر: @Cufkoclub سایت‌های من: Cufko.ir Danielmoradi.ir

Show more
Iran200 791The category is not specified
345
Subscribers
+124 hours
-47 days
+1030 days

Data loading in progress...

Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
December '24
December '24
+1
in 0 channels
November '24
+26
in 2 channels
Get PRO
October '24
+27
in 0 channels
Get PRO
September '24
+25
in 2 channels
Get PRO
August '24
+85
in 5 channels
Get PRO
July '24
+43
in 5 channels
Get PRO
June '240
in 2 channels
Get PRO
May '240
in 0 channels
Get PRO
April '240
in 0 channels
Get PRO
March '240
in 2 channels
Get PRO
February '24
+248
in 2 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
08 December0
07 December0
06 December0
05 December0
04 December0
03 December+1
02 December0
01 December0
Channel Posts
🎙 یادداشت شعری-صوتی ۱ • عنوان: «حسادت شیرجه‌ها، فانتزی ایده‌ها» • صدا: دانیال مرادی #یادداشت #پادکست @Cufkoclub @Danielsnotes

2
✅ حسادت شیرجه‌ها، فانتزی ایده‌ها من از خالی‌ها پُر شده‌م؛ توی دستم دستبند شانس. توی ذهنم خالی. توی قلبم شعر برای آپه. توی جیب
✅ حسادت شیرجه‌ها، فانتزی ایده‌ها من از خالی‌ها پُر شده‌م؛ توی دستم دستبند شانس. توی ذهنم خالی. توی قلبم شعر برای آپه. توی جیبم خالی. توی چشم‌هام انبارِ کلمه. توی پاهام خالی. توی... وَ می‌جویم خالی‌ها را؛ توی دستم دستبند شانس. توی دستم دستبند شانس. توی دستم دستبند شانس. واقعن شعر چیست؟ هر بار باید به این سؤال پاسخی تازه بنویسم؟ پس واقعن شعرم چیست؟ شعرم کجاست؟ آموزش‌هایم چه شد؟ من از خالی‌ها پُر شده‌م: توی کانالم خالی. خالی از آموزش. خالی از انتشار. خالی از بودن. و پیام‌هایی می‌گیرم آفرین‌کِش و آفرین‌کُش: «تو که خوب می‌نویسی، چرا هر روز نمی‌نویسی؟»، «چرا دلمون رو یه‌ذره کردی، هر روز برامون بنویس دیگه»، «رسانه‌ت نامنظم آپدیت می‌شه، با کمال احترام لفت از کانال» و... آب. اتفاقن آقا کمال احترام را دیدم چند روز پیش. پرید توی آب‌. توی تن‌ش هایپرتریکوز¹. توی ریش‌هاش خالی، ریزش سکه‌یی. توی سرش مجعدِ دم‌اسبی. توی ابروهاش خالی‌. با همین حال، لخت شد، پیراهن درید، شلوار کَند و مایوپیچ پرید توی آب. اصلن آقا کمال احترام کیست؟ این حرف‌ها چیست؟ نه. این‌ها همه‌ش فانتزی‌ست. نه من از خالی‌هام، نه آموزشی هست، نه کسی پیگیر این کانال خالی، نه آقا کمالْ این شخصیت خیالی. فانتزیِ فانتزی‌تر اینکه شعر هم از فانتزی‌هاست. شعر برای فانتزی‌هاست. خیال‌های دور و دست‌نیافتنی. آرزوهای لهیده و نشایدهای خواستنی. و ایده‌ی تازه، چه برای نوشتن پیش‌نویس، شعر یا حتا یادداشت، نوشتن برای فانتزی‌هاست. هفته‌ی گذشته من از خالی‌ها پُر شدم، ولی ۲ تا پیش‌نویس شعری داشتم: یکی درباره‌ی خودم و آپه که سوار بر حیوانی از رودخانه رد می‌شویم و به آن سوی ناکجا می‌رسیم. و یکی دیگر درباره‌ی آدم‌هایی که در این عکس شیرجه می‌زنند توی آب. شیرجه می‌زنند توی آب این آدم‌ها. در بوستون، جایی از ایالت ماساچوست آمریکا. و بر پایه‌ی تاریخ عکس (۱۹۸۵)، یعنی ۳۹ سال پیش. هنوز من متولد نشده بودم. هنوز آپه‌م طلوع نکرده بود. ولی این آدم‌ها بودند، در یک روز گرم نامعمول، در تیز خورشید، در سایه‌ی شعر، در یک فانتزی می‌پریدند توی آب. و فانتزی تازه برای شعری بعدی‌م: چه می‌شد اگر من و تو ۳۹ سال پیش روی این پل بودیم؟ لخت می‌شدیم و می‌پریدیم توی آب؟ یا خجالت می‌کشیدیم مثل همین الان، حتا از یک بوس کوچک گوشه‌ی خیابان یا مترو؟ یا تو جسور بودی و من خجالت می‌کشیدم؟ یا من جسور بودم و تو خجالت می‌‌کشیدی؟ یا... من حسودم حتا به همین شیرجه‌های ساده در سال‌های دور، من از خالی‌ها پر شده‌م؛ اما توی جمجمه‌م پر از فانتزی‌های شعری. فانتزی تازه‌ی شما چیست؟ این هفته با کدام فانتزی شعر می‌نویسید؟ پی‌نوشت: ۱- پرمویی یا هایپرتریکوز به رویش بیش از حد موهای بدن گفته می‌شود. ©John Tlumacki, An unusually warm day in Boston 1985 ✅ ۰۳۰۷۲۱ شنبه ✅ دانیال مرادی ✅ #یادداشت @Cufkoclub @Danielsnotes
150
3
✅ دست‌هایت از من چه می‌پرسند؟ در این یادداشت از دغدغه‌ی منتشر کردن یا نکردن شعر و نوشته می‌گویم. وَ بنویس. بنویس. بنویس. دست‌های تو از من می‌پرسند «چه بنویسم؟». می‌گویم «بنویس». چیزی بنویس، هر چیزی. از شورش ذهنت برای مردی که دوستش داری یا از زیستنِ زیستنِ زیستنِ تنِ بیگانه‌ی من در کم‌دیدن‌هایت. کی تو را می‌بینم پس؟ اما تا هنگام دیدارمان، بنویس. انگشت‌های باریک نحیفت را بگذار روی کاغذی یا بپذیر بوسه‌ی دکمه‌های کیبورد را به نوک انگشت‌هایت. حتا کیبورد هم انگشت‌های تو را بوسیده است، وَ نَه مَن. بنویس. دست‌های تو از من می‌پرسند «از کجا بدانم شعرم مناسب انتشار است؟ با کدام اطمینان‌‌خاطر؟». هیچ‌کدام. هیچ‌وقت. هیچ اطمینانی. هیچ نوشته‌یی یا شعری مناسب انتشار نیست. هیچ‌کدام‌شان مناسب نیستند. اما بنویس و منتشر کن. انگشت‌های تو مرا یاد شعر «زمستان ریتا»¹ میندازند: دریا پشتِ در است صحرا پشتِ دریاست لب‌هایم را ببوس... پس لب‌هایت را بنویس؛ از تَرَک‌خوردگی‌هایش، از اینکه کِدِری‌ها را با لیپ‌گلاس (براق‌کننده‌ی لب) می‌پوشانی یا نه. چرا ماتیک نمی‌زنی؟ چرا زرشکی نمی‌کنی آن دو خمیده‌ی آتشگاه عشقت را، لب‌هایت را؟ ریتا در باغ تن‌ش خوابیده است... -کجا یکدیگر را ببینیم؟ دست‌هایش پرسیدند. -کجا یکدیگر را ببینیم؟ دست‌هایش پرسیدند... وقتی‌هایی که شعری، یادداشتی و... منتشر می‌کنی چه می‌شود؟ دلخور می‌شوند آدم‌هایی از همزیستی با تو و شخصیتِ پنهانِ هنرمند-نویسنده‌ت؟ بشوند. ماما سرِ سفره اخم می‌کند در بازتاب لیوان آبت؟ بکند. من ناراحت می‌شوم از اینکه دوستم نداری وُ متولد شده‌‌یی تا عاشق مرد دیگری باشی؟ ناراحت بشوم. بشوم. بشوم. چه ایرادی دارد از خود نوشتن؟ اعتراف‌کردن با خودخواهی تمام؟ با رنجاندن دیگران؟ با اینکه اشک بریزی تو، اشک بریزم من؟ وَ هق‌هق‌م بیندازی و شانه‌ت را نداشته باشم برای آرام شدن. وَ فین‌فین‌م بیندازی و دستمال تمیزی توی جیبم نباشد. یکی دارم اما آلوده. با آن مایونزِ چربِ عشق ناتمامم را پاک می‌کنم. و تو به دست‌هایم می‌گویی که بنویسم. جایمان عوض می‌شود‌. توی گوشم داد می‌زنی: بنویس. بنویس. بنویس. دست‌هایم از تو می‌پرسند «چه بنویسم؟». می‌گویی «بنویس». چیزی بنویس، هر چیزی. از من بنویس. از شورش ذهنت بنویس که چگونه آپه‌ی تو شده‌م یا از زیستنِ زیستنِ زیستنِ تنِ بیگانه‌ت در لحظه‌هایت. لحظه‌هایم؟ لحظه‌م؟ حالا توی مدرسه‌‌م. نشسته‌م کنار باغچه. همکلاسی‌های سال‌آخری زیر درخت‌ها را آلوده‌ند به نایلون‌ها و آشغال‌سس ساندویچ‌هایشان. پاکت‌های کوچک آبی، مایونز تک‌نفره. سراسر حیاط پُر از سطل‌هاست، پس چرا زمین؟ باغچه؟ وُ از این حرف‌ها که محیط زیست و فلان و فلان. ✅ و من شعری می‌نویسم برای تو، برای انتشار: گوشه‌ی لبت، لکه‌یی مایونز تهوع، انزجار، یادی؟ دادی، فریادی، که تو؛ چهل‌تیکه‌ی عشق منی ولی کم‌بادی. دیدی که ندارم، بَرا وزن‌وُقافیه استعدادی؟ لکه‌یی مایونز، گوشه‌ی لبت؟ و منم، که می‌نویسم شعری روی کاغذ با مدادی (زد بیرون آهنگ و وزنش). تو تُوو امتحان اعتراف‌کردن پاس شدی یاااااآ افتادی؟ یادی؟ عشق کم‌بادی؟ وَ وای، وای وُ وای وُ وای به من که نداشتم دستمالی برای پاک‌کردن لبت وُ پایان عشق استبدادی. گوشه‌ی لبت و... این هم شعری بی‌اندیشه. بی‌وزن درست‌وحسابی و...، ولی منتشرشده. پس از چه می‌ترسی؟ بنویس. بنویس. بنویس. دست‌های تو از من می‌پرسند «چه بنویسم؟». می‌گویم «بنویس». بنویس و منتشر کن؛ مقاله‌یی، یادداشتی، شعری و... منم بی‌ترس می‌نویسم: دوستت دارم آپه. و راستی یک خبر تازه: اگر دوست داشتید شعر یا یادداشت شعری‌تان را بررسی کنم و در اینجا یا در کانال کافکو منتشر کنم به پی‌وی‌م شعر/نوشته‌تان را بفرستید: @Moradidaniel پی‌نوشت: ۱- «زمستان ریتا» شعری از محمود درویش، شاعر معاصر عرب. در این یادداشت سطرهایی از این شعر با ظاهر ایتالیک استفاده شده است. ✅ ۰۳۰۷۱۰ سه‌شنبه ✅ دانیال مرادی ✅ #یادداشت @Cufkoclub @Danielsnotes
413
4
🎙 یادداشت صوتی ۱ • موضوع: «کار هنرمند چیست؟» +چند نکته‌ درباره‌ی یادداشت‌های آموزشی کانال «شعر نوشتن» • صدا: دانیال مرادی #یادداشت #نیمچه_پادکست @Cufkoclub @Danielsnotes
234
5
🎼 آهنگ کشاله‌ها • خواننده: محسن نامجو • ترانه‌سرا: محسن نامجو #ترانه #فارسی @Cufkoclub @Danielsnotes
238
6
✅ شعری که به نام زندگی‌م بود اندیشه‌ی دوگانه. سپیده‌دم، نیمروز، عصرگاه‌ و حتا در پیاده‌روی شبانه هم زمزمه می‌کنم ترانه‌یی را. شعری که به نام زندگی‌م بود. شعرهایی که به نام زندگی‌م بودند. وَ هست. وَ هستند وُ مثلن این یکی: «می‌شود بی‌هدف به راه افتاد تو اگر یار و همسفر باشی می‌شود خنده زد به غم، تو اگر خیره در چَشم‌های تَر باشی که در اینجا نگاه‌ها سردند می‌توانم به جات بنویسم هر شب از خنده‌هات بنویسم شاعر چَشم‌ها باشم وُ تو خالق صاحب اثر باشی چَشم‌های تو شاعرم کردند...»¹ یا گاهی که حال احساساتم کوک است، بلند می‌خوانم آواز «کشاله‌ها»² را. اینطوری: «کشاله‌ها، کشاله‌ها کشاله های ران من کشاله های ران تو بُرید امان امان من (۲×) رسیده درد هجر تو به مغز استخوان من ببین چگونه آجُری درسته در دهان من...» و رهگذرها بدشانس‌ند. صدای ناپخته‌ی من به گوش‌شان میفتد فرو. فرو. فرو. و رهگذرها خوش‌شانس‌ند. صدای ناپخته‌ی من به گوش‌شان میفتد فروتر. فروتر. فروتر. که حداقل متن ترانه‌ها زیباست، سوایِ اجرای نابلد و ناشی‌م. و عنوان‌شان؟ مهم نیست برای کسی. ما در اجراییم: در تئاتر زندگی شعرناک‌مان. ما محتواییم، فارغ از تیتر، عنوان، یا هر نام دیگری بالای شعرهایمان. و عنوان‌شان؟ مهم است برای کسی. ما در اجراییم. در تئاتر زندگی شعرناک‌مان. ما عنوانیم؛ عدد یا کلمه، فارغ از محتوا، درونمایه یا هر اندیشه‌ی دیگری در درون شعرهایمان. اندیشه‌ی دوگانه. بلاخره عنوان مهم است یا نه؟ چرا توی یک پاراگراف اهمیتش را خُرد می‌کنی و توی پاراگراف بعدی مهم می‌شماری‌ش؟ و چطور باید عنوانی برای شعر انتخاب کرد؟ کلیدواژه‌ها را عنوان کرد؟ یک سطر را برای نامش برگزید؟ عدد زد، مثلن شعر ۲۷م؟ یا تیتری نداشت بالای شعر؟ اندیشه‌ی دوگانه. من که به چشم‌ها و کشاله‌ها می‌اندیشم حالا. نه به عنوان. به چشم‌های آپه (که هزاربار اسمش توی یادداشت‌های قبلی آمده و دختری‌ست...). به چشم‌هایِ به چشم‌هایِ به چشم‌هایِ... و سپیده‌دم، نیمروز، عصرگاه‌ و حتا در پیاده‌روی شبانه هم زمزمه می‌کنم ترانه‌یی را. شعری که به نام زندگی‌م بود. شعرهایی که به نام زندگی‌م بودند. وَ هست. وَ هستند وُ بلاخره باید با این پرسش‌های فنی چه کرد؟ مثلن اینکه: برای شعرم عنوان بگذارم یا نه؟ شعرم باید چند کلمه باشد؟ از کجا بفهمم شعرم آماده‌ی انتشار است؟ از کجا بفهمم شاعر خوبی هستم یا نه؟ نمی‌فهمید. هیچ‌کدام‌شان را نمی‌فهمید و نمی‌شود فهمید وُ فهمید وُ فهمید. شما هنرمندید؛ نویسنده‌ید. شاعرید. ترانه‌نویس‌ید. نوازنده‌ید. یا... نباید در چارچوب‌ها بمانید. باید بشکنید استبداد فرم‌ها را. اگر تا امروز قانونی بود برای همه‌ی شاعرها تا حتمن برای عنوان شعرهایشان عدد برگزینند، من و دوستانم یک گروه زیرزمینی می‌ساختیم با شعار «شعر خوب، شعر باتیتر است. هاها و لعنت به شعرهای عددی» و... این به معنای گریختن از یادگیری نیست. تئوری شعر بخوانید. حتمن بخوانید. اما اگر تئوری را رعایت کردید یا نه، مهم نیست. هر طوری دوست دارید خوب است، باعنوان یا بی‌عنوان. و در آخر، نقل می‌کنم اندیشه‌یی از بورخس³ (که همین صبحی داشتم برای آپه تعریف می‌کردمش): «نوشتن هر شعری دلالتی داره به الهه‌های شعر، که تو ازشون طلب می‌کنی ایده‌های شعری رو. ولی نمی‌تونی بنویسی‌شون. اون چیزی که می‌خواستی نمی‌شن روی کاغذ. و بخاطر همین، شعر بعدی رو می‌نویسی. شعر بعدی‌تر رو می‌نویسی. و شعر، بعدی‌تر... و ادامه می‌دی هنر رو.» (نقل به مضمون)⁴. در این یادداشت از سؤال رقیه هاشمی «شعر اگه تیتر داشته باشه بهتره یا بدون تیتر؟» گفتم. اگر دوست داشتید درباره‌ی دغدغه‌ی شعری‌تان یادداشتی بنویسم برایم کامنت بگذارید. پی‌نوشت: ۱- آهنگ «شاعر چشم‌هات» از شاهین نجفی (فارغ از طرز فکر این خواننده، واقعن این آهنگش آهنگ خوبی‌ست). ۲- آهنگ «کشاله‌ها» از محسن نامجو. به این یادداشت پیوستش می‌کنم حتمن. ۳- خورخه لوئیس بورخس، برجسته‌ترین نویسنده و شاعر معاصر آمریکای لاتین ۴- نقلی از اندیشه‌های بورخس، با برداشت‌های سعدی گل‌بیانی (شاعر معاصر) و لحن عامیانه‌ی من ✅ ۰۳۰۷۰۹ دوشنبه ✅ دانیال مرادی ✅ #یادداشت @Cufkoclub @Danielsnotes
346
7
✅ این شعرهایِ بی‌مصرف جوش چرکی به سینه‌م. می‌ترکد. تا بخواهم چرک‌وُخونش را بپاکم تی‌شرت سفیدم لکه‌ می‌شود. اَه. نگاهی اخم‌‌آلود به ساعت و بارانی که از پشت پنجره صدایم می‌کند. اما من اینجام. در اتاق. چند سطری شعر می‌پاشم روی کاغذ. میفتم به نشخوار. این شعر خوبی‌ست یا باید از آپه (دختری که دوستش دارم) بنویسم که دلم برایش تنگ شده است؟ اصلن کدام سوژه به روح شعرم می‌نشیند؟ روزمرگی و ترکیدن جوش چرکی؟ یا طوطی مکائوی سرخ‌فام که هیچ ازش نمی‌دانم؟ یا یک موضوع اجتماعی، مثلن چشم‌های نا-بی-ناشده‌ی دختری جوان در جنبشی خیابانی؟ یا برگردیم به احساسات: دلتنگیِ معشوقه؟ بهترین‌شان کدام است؟ بی‌مصرف. این شعر بی‌مصرف، این شعرهای بی‌مصرف، این کتاب‌شعرهای بی‌مصرف. همه‌‌شان زباله‌دان‌های احساسات‌ند. ناپخته و گذرا: نگاه‌های سَرسَری و چاپ‌های زودانزال از هنرمندی میرزابنویس. جوشت برای چه کسی مهم است؟ یا طوطی وُ جنبش وُ دلتنگی؟ چرا خیال می‌کنی شعرت برای دیگران مهم است؟ پس چه باید نوشت؟ همه‌ی این دغدغه‌ها از حرف‌های پگاه و سؤال شگفت‌انگیزش شکل گرفت: «وقتی کتاب‌شعرهایی که پارسال خریدم رو ورق می‌زنم، احساس می‌کنم پُر از شعرهای بیهوده‌ن. درحالی‌که پارسال باهاشون کیف می‌کردم. چرا برام پوچ شدن؟» راست می‌گویی پگاه. همه‌ی کتاب‌شعرهای انبارشده پُر از شعرهای پوچ‌ند. بد وُ بد وُ بد. من هم از ۴۰۰ جلد کتاب‌‌شعرم تنها چندتایشان را دوست دارم. باقی همه دوست‌داشتنی‌های کهنه یا حتا گاهی هم تهوع‌آور. بی‌مصرف. این شعر بی‌مصرف، این شعرهای بی‌مصرف، این کتاب‌شعرهای بی‌مصرف. همه‌‌شان زباله‌دان‌های احساسات‌ند. اما ما برای انتخاب سوژه‌ی شعر (چه برای خواندن و خریدن، و چه نوشتن) ناچاریم چند چیز را فراموش نکنیم: خیال ناب: ناچاریم به خیال ناب. و در ابتدای راه کنار گذاشتن سلیقه‌ی شخصی و پی‌گرفتن سلیقه‌ی شعربازها. مثلن من خودم رویای شعرهای بورخس را نمی‌فهمم. کشف استعاره و واژه‌هایش برایم دشوار است. اما می‌خوانم‌ش. چون نام شعرش را می‌شنوم در کنار بهترین‌های آمریکای لاتین. شکار و پرسه: پرسه بزن. باید پرسه بزنی. باید گشت توی کتابفروشی‌ها. بخصوص دست‌دوم‌فروشی‌ها که شاعرهای ناشناخته را به جمجمه‌ی شما می‌شناساند. این هم شعر ناشناخته‌ی امروز من: «صبح تا شب سر کار شب پای‌ات به خانه که می‌رسد چوب رختی لُخت‌ات می‌کند مبل گوشه‌ای می‌نشاند تو را» -از کتاب «دست‌شستن از مرگ»، کمیل قاسمی، نشر شورآفرین، ۱۳۹۲ پافشاری در یادگیری تئوری شعر: و باز هم ناچاریم، این‌بار به تحمل تئوری. بشناسیم که شعرِ نوِ فارسی از کجا آمده است. مثلن من خودم نمی‌دانستم شعر نو، جرقه‌ش در دوره‌ی دوم ناصری (قاجار) شکل گرفته است. با اینکه همه می‌دانیم بعدها بوطیقای‌ش را نیما نوشته است. ولی قاجار و شعر نو؟ یا اینکه رویدادهای سال ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ چه تأثیری در زبان شعر امروز داشته‌ند. یا... حس‌کشی: گاهی حس‌کشی کنیم. هنگام گشتن میان کتاب‌شعرها، گاهی نادیده بگیرید حس‌تان را: شادی، غم، خشم، انزجار، عشق و... بیخیال‌ش که غم می‌لولد توی خون‌تان، توی جوش چرکی روی سینه‌تان، توی... بیخیال که دلباخته‌یید، بیخیال که در زندان کدام حس هستیم. کتاب‌شعری سوایِ حس‌تان ورق بزنید. از من بپرسید: از من سؤال بپرسید (👍). این‌بار از سؤال پگاه گفتم. می‌کوشم در هر یادداشت درباره‌ی یکی از پرسش‌هایتان بنویسم. در یادداشت بعدی از این سؤال رقیه هاشمی «شعر ا‌گه تیتر داشته باشه بهتره یا بدون تیتر؟» می‌گویم. ✅ ۰۳۰۷۰۸ یکشنبه ✅ دانیال مرادی ✅ #یادداشت @Cufkoclub @Danielsnotes
319
8
✅ دارد از‌ آن‌سویِ این دریایِ سرگردان¹ بگردان این ذهن سرگردانت را روی کاغذ. دارد از آن‌سویِ این دریایِ سرگردان مدام شعر می‌آید. مدام شعر می‌آید. مدام شعر می‌آید. و چطور باید شعر گفت؟ چطور باید شعری را آغازید؟ بگردان این ذهن سرگردانت را روی کاغذ. باید بنویسی بی‌باک اعتراف‌هایت را. زار بزنی، زار بزنی و با شعرهایت زار بزنی. از خاطره‌ی اندام‌ها بگو. یا حس‌ها. یا به‌زبان جوان‌ترها، باید از وایب‌ها بگویی. من پیر شده‌م، اما شعرم کنج اتاق نمی‌ماند. شعری که کنج اتاق می‌ماند می‌میرد. از دیگران بگو. از آدم‌ها. کوچه‌ها. خیابان‌ها. برّه‌ها. گرگ‌ها، گرگ‌ها و گرگ‌ها. از آنها بگو که کشاله‌های ران‌شان در دوی زندگی رنجِ شعر می‌شود؛ شعر رنجیدن‌ها. بگردان این ذهن سرگردانت را برای شعر تازه: ✅ ابتدا شخصیتی بیآفرین، مثلن یک راننده‌تاکسی که زبانش را هنگام حساب‌وُکتاب کرایه بیرون میندازد. یا یک خلبان که با پیژامه بهتر هواپیما می‌راند. یا یک طراح لباس که با ناهار ساندویچ تُن ماهی لباس‌های مدرن‌تری می‌دیزایند. دارد از آن‌سویِ این دریایِ / سرگردان / مدام / شعر / می‌آید. شعر می‌بارد. شعر می‌پاشد. شعر می‌ریزد. شعر می‌کاود روح‌تان روی کاغذ. ✅ بعد، می‌توانی بروی سراغ زمان مکان. بنویسی آن شخصیت کجاست. کجاست؟ کجاست؟ کجاست؟ آن راننده تاکسی، خیلی واقع‌گرایانه پشت فرمان تاکسی‌ش است یا توی یک وَن صورتی-گل‌گلی کهکشان راه شیری را می‌پیماید. یا آن خلبان پشت پلی‌استیشن‌ش با پیژامه آسمان‌رانی می‌کند یا واقعن بین ابرهاست. یا آن طراح لباس دوست دارد توی ساندویچ‌ش پر از تُن باشد یا کمی‌ش را می‌ریزد برای گربه‌ش. و گوجه‌های ساندویچ را از علی‌آقا سوپر تره‌بار سر خیابان می‌خرد یا از باغچه‌ی خودش درو می‌کند. باید شعرت را ستینگ کنی. ستینگِ زمان و مکان. کی و کجا؟ در نمونه‌یی ببینیم: شعر «ری‌را»² از نیما یوشیج سطرهای آغازین‌ش را بخوانیم: ری‌را، صدا می‌آید امشب از پشت «کاچ» که بندآب برق سیاه تابش تصویری از خراب در چشم می‌کشاند... گردش ذهن سرگردان نیما، راه می‌برد به اقتصاد بیان در ستینگی ساده: امشب (زمان)، از پشت کاچ یا همان کاج (مکان). یا در چند سطر پایین‌تر: یک شب درون قایق دلتنگ خواندند آن چنان که من هنوز هیبت دریا را در خواب می‌بینم... حتا این‌بار موجزتر و در یک سطر: شب (زمان)، درون قایق (مکان) و برسیم به یک تمرین ساده: پیش از شروع نوشتن شعر تازه‌تان، کاغذی کوچک بردارید و برای شعرتان شخصیت‌پردازی کنید، ستینگ زمان و مکانش را بچینید و بعد بروید سراغ نوشتن شعر تازه. پی‌نوشت: ۱- این شعری که فضای حسی یادداشتم را ساخت تا برایتان بنویسم را بخوانید: «دارد از آن‌سویِ این دریایِ سرگردان مدام باد می‌آید. بر ساحل این تابِ خالیِ تنها با خاطره‌یِ اندامِ تو برایِ خودش مدام در رفت و آمد است؛ و من نشسته‌ام حیران نگاه می‌کنم مدام بر موج و باد و تاب؛ و بی‌تابِ توام بی‌تابِ تو بی‌تاب...» -از کتاب «آواز‌هایی برای گله‌یِ گنجشک‌ها»، فؤاد نظیری، نشر حرفه‌هنرمند، ۱۳۹۴ ۲- اگر دوست داشتید نگاهی به شعر ری‌را بیندازید: +لینک خواندن شعر ✅ ۰۳۰۷۰۷ شنبه ✅ دانیال مرادی ✅ #یادداشت @Cufkoclub @Danielsnotes
323
9
سلسله پادکست‌های درآمد از نویسندگی • قسمت ششم ✨مدت زمان فایل: حدود ۱۵ دقیقه @yaddashtbardari pegahjahangirnezhad.ir
236
10
چطوری با نوشتن درآمد کسب کنیم؟ توی این قسمت از پادکست از دانیال مرادی، شاعر و طراح سایت خواستم به این سؤال‌ها پاسخ بده: • چرا
چطوری با نوشتن درآمد کسب کنیم؟ توی این قسمت از پادکست از دانیال مرادی، شاعر و طراح سایت خواستم به این سؤال‌ها پاسخ بده: • چرا داشتن سایت شخصی برای درآمدزایی از نویسندگی لازمه؟ • باید تو سایت یادداشت‌های کوتاه بنویسیم یا مقاله؟ • چطوری می‌تونیم جریان درآمدزایی سایت‌مون رو فعال کنیم؟ • و... #پادکست #درآمد_از_نویسندگی 👇
187
11
✅ چرا باید هرچه سریع‌تر سایت شخصی‌مان را راه‌اندازی کنیم؟ ما به سایت شخصی نیاز داریم برای: 🙃 ساخت برند شخصی قدرتمند 🙃 سریع‌تر شناخته شدن کسب‌وکار 🙃 مشتری‌یابی و فروش سریع و بی‌دردسرتر خدمات و محصولات 🙃 و... اگر همچنان در داشتن سایت و تأثیرش بر برند شخصی یا کسب‌وکار تردید دارید، پاسخگوی دغدغه‌ها و سؤالات شما هستم. نمونه‌کارهای من: ✅ https://danielmoradi.ir/projects تعرفه‌ها: ✅ https://danielmoradi.ir برای مشاوره‌ی بیشتر کافی‌ست به آیدی زیر پیام بدهید: ✅ @Moradidaniel @Wordpressdm
174
12
✅ چرا باید هرچه سریع‌تر سایت شخصی‌مان را راه‌اندازی کنیم؟ ما به سایت شخصی نیاز داریم برای: 🙃 ساخت برند شخصی قدرتمند 🙃 سریع‌تر شناخته شدن کسب‌وکار 🙃 مشتری‌یابی و فروش سریع و بی‌دردسرتر خدمات و محصولات 🙃 و... اگر همچنان در داشتن سایت و تأثیرش بر برند شخصی یا کسب‌وکار تردید دارید، پاسخگوی دغدغه‌ها و سؤالات شما هستم. نمونه‌کارهای من: ✅ https://danielmoradi.ir/projects تعرفه‌ها: ✅ https://danielmoradi.ir برای مشاوره‌ی بیشتر کافی‌ست به آیدی زیر پیام بدهید: ✅ @Moradidaniel
32
13
✅ چرا باید هرچه سریع‌تر سایت شخصی‌مان را راه‌اندازی کنیم؟ ما به سایت شخصی نیاز داریم برای: 🙃 ساخت برند شخصی قدرتمند 🙃 سریع‌تر شناخته شدن کسب‌وکار 🙃 مشتری‌یابی و فروش سریع و بی‌دردسرتر خدمات و محصولات 🙃 و... اگر همچنان در داشتن سایت و تأثیرش بر برند شخصی یا کسب‌وکار تردید دارید، پاسخگوی دغدغه‌ها و سؤالات شما هستم. نمونه‌کارهای من: ✅ https://danielmoradi.ir/projects تعرفه‌ها: ✅ https://danielmoradi.ir برای مشاوره‌ی بیشتر کافی‌ست به آیدی زیر پیام بدهید: ✅ @Moradidaniel
1
14
✅ چرا باید هرچه سریع‌تر سایت شخصی‌مان را راه‌اندازی کنیم؟ ما به سایت شخصی نیاز داریم برای: 🙃 ساخت برند شخصی قدرتمند 🙃 سریع‌تر شناخته شدن کسب‌وکار 🙃 مشتری‌یابی و فروش سریع و بی‌دردسرتر خدمات و محصولات 🙃 و... اگر همچنان در داشتن سایت و تأثیرش بر برند شخصی یا کسب‌وکار تردید دارید، پاسخگوی دغدغه‌ها و سؤالات شما هستم. نمونه‌کارهای من: ✅ https://danielmoradi.ir/projects تعرفه‌ها: ✅ https://danielmoradi.ir برای مشاوره‌ی بیشتر کافی‌ست به آیدی زیر پیام بدهید: ✅ @Moradidaniel
1
15
✅ وقتی شعرنورد بودم چطور شیفته‌ی شعر می‌شوی؟ چطور زندگی‌ت را در شعری فراموش می‌کنی، یا افسردگی را؟ یا رنج را؟ می‌روی توی کتابفروشی یا سایتی برای کتابگردی؛ برمی‌خوری به کتاب‌شعری. و تمام، شیفته‌ی شعر شده‌یی تو. شعر جایی درونت می‌رخند. ریشه می‌دواند به ایستگاه آخر تن: قلب. ممکن‌ست خودت هم شاعر شوی. یا دستِ‌کم به ستیزگاه جمجمه‌ت بتازی. بِغُری به خودت و خلاقیتت. بخروشی روی کاغذ. سیاه کنی، مچاله کنی و بپرتابی به زباله‌دان. اما تو همچنان شعرنوردی. وقتی شعرنورد بودی، شعر را برای شعر می‌خواندی، شعر را برای شعر می‌نوشتی. شعرْ تو بودی. حالا اما یخ‌توده‌هایی آلوده پُر کرده‌ند ذهنت را: قلب یخی، خلاقیت منجمد، دست‌هایی نازا برای نوشتن شعری تازه. وقتی شعرنورد بودم، شعر می‌نوشتم. حالا اما کمتر. چه باید کرد؟ کافی‌ست بنویسی و باید بنویسی و باید بنویسی. ریشه می‌دواند به ایستگاه آخر تن: نوشتن. چه در تن تو ریشه دوانیده است؟ ✅ ۰۳۰۷۰۶ جمعه ✅ دانیال مرادی ✅ #یادداشت @Danielsnotes
225
16
من از اعتراف می‌ترسم. وقتی بی‌ایمان باشی، پفیوزها متجاوز روحت می‌شوند. و حالا این جمله‌ها بیگانه‌ترین متجاوز روح من: «خودت رو ببین. ببین چه بلایی سر خودت آوردی. تو خندون بودی. از آبی آسمون تهران شعر می‌گفتی، از قشنگی زندگی و... حالا فقط یه دختر. یادداشت‌هات پژمرده‌ن. ذلیل شدی.» بله ذلیلم، چون حرمت عشق را می‌دانم، حرمت اعتراف را. چرا باید این حرف‌ها را از زبان کسی شنید که مثلن سرکش است در برابر سانسور؟ یک سرکشی توخالی. ۲- بی‌تعارف، آن حرف‌های بیگانه از شاهین کلانتری است. و من هم دوست ندارم فقط از بدی‌ها بگویم. او استاد خوبی‌ بود برایم. ولی حالا، از تهی‌ هم تهی‌تر شده است در ذهنم. پس من را برای خودم بخواهید. من دانیالم. بخواهید دانیال را برای دانیال. و اگر یادداشت‌هایم را دوست ندارید همین حالا کانالم را ترک کنید. هویت برند شلم‌شوربای من، خودِ خودِ دانیال است. پس اگر زورکی اینجا هستید بروید. ۳- هادی، سه‌شنبه‌ی بعدی که همدیگر را دیدیم، از خودت بگو. از زندگی‌ت. از دخترت. از پروژه‌های جدیدت. می‌دانم شاید حرف این ۲ ماه گذشته، چندتا یادداشت قبلی و این یادداشت را پیش بکشی. ولی جان من این کار را نکن. من همه‌چیز را اینجا نوشتم. می‌خواهم بگذرم و فراموش کنم باقی‌ش را. ۴- مامان و فک‌وفامیل، با تمام عشقم، اگر این یادداشت را خواندید حتا کلمه‌یی درباره‌ش برایم نگویید. بیایید درباره‌ی چیزهای دیگر حرف بزنیم. والا، اگر حرف بزنید از کانال بلاک‌تان می‌کنم. ۵- آپه، دوستم داشته باش. استیکر برایم کافی نیست. دو پرده از تئاترم برای تو بود. تو هم کمی برایم کلمه خرج کن. بنویس. نامه بنویس. سعدی راست می‌گوید، من نباید توِ معشوقه‌م را زنجیر شعرم کنم. ولی گاهی بنویس که دوستم داری. مثلن الان. یا الان. یا الان. آپه‌ی من،‌ آپه‌ی قشنگ من. ۶- طولانی شد. باقی‌ش برای بعد. یعنی می‌شود دوباره اعتراف کنم؟ یا همچنان بترسم؟ یا مؤمن شوم؟ یا گلابی شوم؟ یا بشنوم حرف‌های ذهن‌تان را در پایان این تئاتر، در جایی به نام بخش «کامنت‌ها». من کجای گریزگاهم ایستاده‌م؟ پی‌نوشت: ۱- اومپالومپا: آدم‌هایی کوتوله در فیلم چارلی و کارخانه‌ی شکلات‌سازی ۲- سعدی گل‌بیانی، شاعر معاصر ✅ ۰۳۰۶۲۹ پنج‌شنبه ✅ دانیال مرادی ✅ #یادداشت @Danielsnotes
314
17
✅تئاتر حنایی دلبستگی‌ها گریزانم. گریزانم از بازخوانی و ویرایش یادداشت‌هایم. گریزانم از چینش کلمه‌هایم، برپایی سطرهایم و پایه‌ریزی پارگراف‌هایم. ببخشید، من همیشه خوش‌رویم. بشاشم. می‌خندم، و حتا گاه‌گاهی روبه‌روی آینه تمرین خنده می‌کنم. واقعن می‌ورزم خنده‌م را. اما باید اعتراف کرد. باید گفت از واقعی‌ترین‌ها. چرک‌ترین‌ها. پلشت‌ترین‌ها. باید گفت. این وظیفه‌ی من است. نویسنده بودن. نگهبان حقیقت‌های خود شدن. من تماشاچی و شما تماشاچی و صحنه، تئاترِ زندگیِ من است. به تئاتر حنایی دلبستگی‌ها خوش آمدید. پرده‌ی اول: عریان‌ند زن‌هایی روی سِن (صحنه). اما نمی‌شود ببینی اندام‌شان را. محو موهایشان می‌شوی. اولی به‌جای مو سرش پُر شده از برش‌های پرتغال. نارنجی و خونی و چندتایی هم سیاه‌گون. مردمک چشم‌هایش، سایه‌ی پلک‌هایش یا حتا گوشواره‌ها هم نارنجی‌ند. و حتا نارنجی‌های پایین‌تر از گردن. اما نمی‌شود ببینی اندامش را. دومی به‌جای مو یک کوه وانیلی روی سرش کاشته‌ند. چندتایی اومپا‌لومپا¹ هم روی موج گیس‌وانیلی اسکی می‌کنند. سُر می‌خورند و سُر می‌خورند و سُر می‌خورند تا به پیشانی می‌رسند و چپه می‌شوند. لکه‌یی خون می‌شوند روی سینه و شکم و آرنج‌های لخت زن. اما نمی‌شود ببینی اندامش را. و سومی، چه دست‌هایی. چه انگشت‌های باریکی. که می‌روند لای موهای انسانی‌ش. سیاه و چین‌چین و کوتاه. اما چطور می‌شود هویت دختر را دید؟ بی‌حرف‌های کوچیده از لب‌ها و اندام. صبر کنید. حالا، او، کلاه تولدی حنایی-اکلیلی روی سرش می‌گذرد. من هم عاشقش می‌شوم. پرده‌ی دوم: روی سِن برمی‌خیزند دو درخت لخت -برهنه از آزادی- و من می‌کاوم، لغت‌نامه‌ی مخفی‌م را برای کلمه‌یی، برهنه از ما، برهنه از شعر من اگر جای کارگردان بودم روی سِن می‌انباشتم گلابی‌های وحشی -برهنه از سیب- و من می‌کاوم، پناهگاه جمجمه‌م را برای افسانه‌یی، برهنه از آدم، برهنه از عشق ما {برهنه از عشق ما؟ مگه تو هم عاشق منی؟} دو درخت لخت همدیگر را می‌لیسند، رویِ سن، و ما می‌کاویم، اشتهای عشق‌مان را میان آنها اشتهای گلابی‌دریدن اشتهای افسانه‌ی سیب‌کشتن اشتهای عاشق‌نشدن. و من حتا شکست می‌خورم از یک گلابی، وقتی حنایی چَشم‌هایت، به‌جای من، بپیوندد با چشم‌های مرد دیگری، غیر از من دلبستگی تو می‌ماند در یادانبار خاطره‌هایم؟ این تئاتر آشفته‌گاه عشق من است؟ یا می‌رسی به من، در گزیدن لب‌های یک گلابی در نیش‌زدن چشم‌های مرد دیگری می‌رسی به من؟ دیروز این شعرم در کارگاه شناخت شعر نیما یوشیج نقد و بررسی شد. سعدی² با بعضی از چیزهای شعرم مخالف است. مثلن ترکیب «حناییِ چشم‌هایت». خب چه کنم؟ وقتی چشم‌هایش حنایی است چه بنویسم؟ و یا وقتی عاشق گلابی‌م چرا باید بنویسم از انجیرها؟ سوای این جزییات، نقدی هم می‌شوم برای بند پایانی «و من حتا شکست می‌خورم از یک گلابی...». چون اندیشه‌ی این سطر و سطرهای بعدی‌ش به معشوقه می‌گوید بمان وُ بمان وُ بمان. بمان و دوستم بدار. اما او انسان است. آزاد است. می‌تواند با تو بماند یا تو را برنگزیند. برود سراغ‌ پسرها و آدم‌های دیگری. چرا او را زنجیر تئاتر خود می‌کنی؟ چرا؟ سعدی راست می‌گوید. چرا مالک معشوقم می‌شوم؟ بلند‌گوی سالن: من تماشاچی و شما تماشاچی و صحنه، تئاترِ زندگیِ من است. به تئاتر حنایی دلبستگی‌ها خوش آمدید. پس از ۵ دقیقه استراحت شما و بازیگرها، و چیدن دکور بعدی، برای دیدن پرده‌ی آخر برمی‌گردیم. لطفن به آرامی سالن را ترک کنید. تیک‌تاک، تیک‌تاک، تیک‌تاک. پرده‌ی سوم: انسانی نیست که نیست: باید اعتراف کرد. باید گفت از واقعی‌ترین‌ها. چرک‌ترین‌ها. پلشت‌ترین‌ها. باید گفت. این وظیفه‌ی من است. نویسنده بودن. نگهبان حقیقت‌های خود شدن. پس عدد می‌زنیم. اعتراف به اعتراف: ۱- گریزانم از بازخوانی و ویرایش عشقم. گریزانم از چینش کلمه‌هایم، برپایی جمله‌هایم و پایه‌ریزی سروُته حرف‌هایم. چون امیدی نیست به صداقتم. ایمانی نیست به خدا. شمایی که ایمان دارید برایم بنویسید که چطور مؤمن بشوم. وقتی ایمان نداری، انسان‌های پفیوز صورتت را سرخ می‌کنند با ناامیدی. صورتم سرخ است. یادتان می‌آید تا همین چند ماه پیش چقدر برایتان از خصوصی‌ترین وجه‌های زندگیم می‌نوشتم؟ اعتراف می‌کردم، اسم‌ می‌آوردم، مقدمه‌چینی نمی‌کردم و... حالا برایتان ۲ پرده مقدمه چیدم. از زن و درخت و معشوقی که نمی‌خواهدت و... تا برایتان بگویم:
266
18
🙃 مقاله‌ی تازه سایت معرفی کتاب: «جهان ساعت‌هایش را با چشمان تو کوک می‌کند» نویسنده: پگاه جهانگیرنژاد (+) 🙃 خلاصه: سه سال پی
🙃 مقاله‌ی تازه سایت معرفی کتاب: «جهان ساعت‌هایش را با چشمان تو کوک می‌کند» نویسنده: پگاه جهانگیرنژاد (+) 🙃 خلاصه: سه سال پیش وقتی وارد کتابفروشی شدم تا برای خودم هدیه‌ی سال نو بخرم، نمی‌دانستم که قرار است برای همیشه با شعر پیوند بخورم. بعد از گذشت ۲ ساعت، هنوز تصمیم نگرفته بودم چه کتابی می‌خواهم. باید حواسم را جمع می‌کردم تا... 🙃 لینک: خواندن ادامه‌ی مقاله 🙃 با اشتراک‌گذاری این محتوا از کافکو حمایت کنید. 📹 Instagram | 🕸site | 💬 @Cufkoclub
188
19
✅دو دوک دوکا، آقا توکا می‌خندم. وَ بعد، سطری می‌شکافد جمجمه‌م را: «سفارش‌های مرگ‌ند این خطوط ته نشسته...» داری با من چه می‌کنی نیما؟ هم خُرد می‌شوم و هم امید می‌پراکنم با شعر تو، به شعرهای خودم. می‌خواهم کمِ‌کم ۱۰۰ بار بشنوم آقا توکا را با صدای سعدی¹؛ همین‌طور که می‌گریزم از سرمای کولرگازی و می‌گزم زبان و دندان‌هایم را. همین‌طور که ذهنم پفیوزمفیوز می‌گوید به چرک ریل پله‌برقی مترو که لکه‌یی سیاه روی پیراهن خردلی‌م آلود. می‌خواهم بشنوم، کمِ‌کم ۱۰۰ بار. آهااا، داشتم برای شما می‌نوشتم؟ ببخشید، خیال کردم دارم توی دفترچه‌ی شخصی‌م می‌نویسم. شفاف‌تر می‌گویم: چهارشنبه، ۱۵ دقیقه مانده به چهار. باید ۲ ساعت چشم بدوزم به مترو-آدم‌ها. قصه‌ها بدزدم از چشم‌هایشان برای شعرهای تازه‌م تا آخرین ایستگاه. از غربی‌ترین نقطه تا شمالی‌ترینِ تهران: تجریش. کمی دیر می‌شود‌. باید بدوم و بدوم و بدوم میان بَلبَشوی بازار و آدم‌ها. چیز بیشتری نمی‌بینم. آدم وُ آدم وُ آدم، خیابان وُ خیابان وُ خیابان. دختری هنگ‌درام می‌نوازد. این یکی را می‌بینم. می‌رسم به کلاس. سعدی و شاگردها پیش از من رسیده‌ند و دهان‌هایشان سوار گفت‌وگوی پیش از کلاس است. و خب، امروز هم پُر از حرفم برای شما. پُر از ایده‌های شعری. اما چطور بگنجانم تمام آموخته‌های چهارشنبه را در یک یادداشت؟ می‌خندم. وَ بعد، سطری می‌شکافد جمجمه‌م را: «سفارش‌های مرگ‌ند این خطوط ته نشسته...» داری با من چه می‌کنی نیما؟ هم خُرد می‌شوم و هم امید می‌پراکنم با شعر تو، به شعرهای خودم. هااا، همین خوب است. نیما. نیما. نیما. باید از نیما بیشتر بگویم برایتان. ۳۰۰وخرده‌یی نفر از دلکش‌های من، که دستِ‌کم نیم‌نگاهی میندازند به یادداشت‌های عقیمم، باید از نیما بیشتر بخوانند و بدانند. دو دوک دوکا، آقا توکا دو دوک دوکا، آقا توکا دو دوک دوکا، آقا توکا. شعر مکاشفه‌یی غیر از خود است. بیرون زدن از من، بیرون زدن از تن، بیرون زدن از خودگویی. باید بتوانی از جهان دیگران بگویی. از درون چَشم‌های یک نا-خود، یک پرنده یا حتا یک ربات. برای شروع، می‌شود شعر آقا توکا از نیما را خواند. وَ کشف کرد که چطور می‌شود شعری نوشت از گفت‌وگوی مردی درون پنجره و یک پرنده. و اعتراف فراموشخانه‌ی امروز: عزیزم، کاش آقا توکایی بودم، یا حتا یک گربه، یا بهتر: یک سگ. شاید این‌طور معذب نمی‌شدی و تو هم یک‌بار پیشانی من را می‌بوسیدی. سفارش‌های مرگ‌ند این خطوط ته نشسته. شاید بر روی پیشانی‌م. پی‌نوشت: ✅ سعدی گل‌بیانی، از بهترین شاعرهای معاصر فارسی ✅ دارم سایت کافکو را دوباره زنده می‌کنم. امروز اولین شعر را منتشر کردم. می‌توانید آقا توکا را از لینک زیر، در کافکو، بخوانید: ✅خواندن شعر در وبلاگ ✅ ۰۳۰۶۲۲ پنج‌شنبه ✅ دانیال مرادی ✅ #یادداشت ✅ @Danielsnotes
240
20
✅من چه‌گونه -من تو- را فاش نکنم؟ چالشی پوسیده دوباره میفتد توی آستینم: چه بنویسم؟ وَ من بیدارم. به پهلویم دراز می‌کشم و در کمین‌گاهم. در تله‌ی یک اعتراف، و اعتراف‌های بیشتر. و تا همیشه بیدارم؛ برای دیدن آفتابگردان‌ها. برای شمردن گلبرگ‌هایشان، و اینکه با پافشاری و اسکیت‌سواری روی جمجمه‌م بفهمم این یکی مولین‌راگ¹ است یا نه. اما پس از چند ماه سرگردانی و ننوشتن‌ها، دوباره می‌پیوندم به اعتراف‌هایم. اعتراف‌های گستاخم، و چشم‌های شایدِ شایدِ خیس تو. چه بگویم؟ از زندگی پُرملال و لوسم بگویم برای ۳۰۰وخرده‌یی خواننده که تعدادی‌شان هرروز و هرروز بیشتر می‌گریزند از من و کانالم؟ یا به قول مظاهر شهامت²: «من چه‌گونه -من تو- را فاش نکنم؟» و بله، تو برای من در اعتراف‌ها و آفتابگردان‌ها موجز می‌شوی. یک آفتابگردان؛ زندانی از ساقه‌یی تنومند، طناب‌پیچ کنفی، گلبرگ‌های غول‌آسا و کاسبرگ‌های ژولیده. درهم‌برهم و شبیه موهایم. و کمی داستان: جاده که تمام می‌شود، می‌رسم به متروی بیمه. این‌بار نمی‌پرم توی ایستگاه و می‌روم سمت دیگر خیابان. هاااااااا، می‌ترسم. به تو گفته بودم از پل عابر هوایی می‌ترسم؟ همین‌طور که می‌پیمایم خیابان شهید فلسفی را، می‌رسم به گلفروشی. و تا همیشه بیدارم؛ برای دیدن آفتابگردان‌ها. برای شمردن گلبرگ‌هایشان، و اینکه با پافشاری و اسکیت‌سواری روی جمجمه‌م بفهمم این یکی مولین‌راگ است یا نه. واااااااااای، مامان... مولین‌راگ است. می‌پرسد «رمز؟» و می‌گویم «۹۴۲۰». نباید با همین شماره‌های رمز کارتم برایت آفتابگردان می‌خریدم؟ ۹۴۲۰ آفتابگردان. سبد به سبد و کامیون به کامیون ردیف می‌شد جلوی در خانه‌تان، نباید؟ منم پُر از اعتراف. منم پُر از حسرت. منم پُر از تنهایی. و بازآفرینی حسم در آفتابگردان خریدن و می‌خرم و می‌خرم تا همیشه. و تا همیشه بیدارم؛ برای دیدن تو. ناراحت شدی از افشای خصوصی‌هایمان؟ می‌خواستی از چه بگویم؟ از زندگی پُرملال و لوسم بگویم برای ۳۰۰وخرده‌یی خواننده که تعدادی‌شان هرروز و هرروز بیشتر می‌گریزند از من و کانالم؟ یا به قول مظاهر شهامت: «من چه‌گونه -من تو- را فاش نکنم؟» و همه‌ی این‌ها شعر است. چالشی پوسیده دوباره میفتد توی آستین‌تان: چه شعری بنویسیم؟ و شما بیدارید: بگویید از آفتابگردان‌ها. از دلتنگی‌تان برای دوست دختر/پسر (یا همون معشوق‌تان). بگویید از حجم مدفون اعتراف‌ها. بگویید از عصیان زندگی‌تان. بگویید دوستت دارم و... می‌گویم دوستت دارم. پی‌نوشت: ۱- مولین‌راگ: نوعی آفتابگردان با گلبرگ‌های سرخ و قهوه‌ای ۲- مظاهر شهامت: شاعر معاصر ایرانی ✅ ۰۳۰۶۲۱ چهارشنبه ✅ دانیال مرادی ✅#یادداشت ✅ @Danielsnotes
265