8 411
Subscribers
-1124 hours
-307 days
-12330 days
Posts Archive
8 411
صد سال پیش، چادر سفید گلدار سرم میکنم و زنبیل قرمز پلاستیکی را که مادرم روی دستهاش را پارچهپیچ کرده برمیدارم و میروم بازار. ناهار هر روزمان آبگوشت است. آقام هر روز پول میدهد به مادرم اندازهی درست کردن یک وعده آبگوشت. مادرم صبح خروسخوان دستور پخت آبگوشت جادوییش را به خانومآقا داده است و حالا بوی لیمو عمانیاش میرقصد زیر دماغ آدم.
به اصرار کنج چادرم را سفت میگیرم بین دندانم و میروم سراغ نان سنگک. مادرم میگوید نان سر صبح بهتر است. خمیرش ور آمده از شب. نان تازهاش خوب است. آبگوشت هم. هر چیزی تازهاش خوب است. عشق هم. توی صف نانوایی ارسلان، پسر حاج شکور، هم ایستاده. توی عروسی دیدم که سیبیلش تازه سبز شده. زیر زیرکی نگاهم میکند و سرمان را پایین میاندازیم و میخندیم. سکینهخانوم روضهخوان هم پشت من توی صف ایستاده و دائم «استغفرالله» میگوید و من توی دلم به چشمش که من را دیده و به دهانش که قرار است به مادرم چوغولی من را بکند، میگویم «لعنت الله».
نان را تا میکنم و لای سفرهی سفید پارچهای میپیچم و میگذارم گوشهی زنبیل. کفش تازهای که آقام برای عروسی دختر عمهام خریده، پوشیدهام. صدای تق تق کفشم توی سکوت اول صبح کوچه میپیچد. قدّم با این کفشها بلندتر شده. ارسلان پشت سرم میآید. ساکت است. دارم به صدای پایش گوش میکنم. باد لای چادر حریرم میپیچد و میرود زیر دامنم. بالهای چادرم باز میشود و کم مانده است پرواز کنم. به صدای باد گوش میکنم. ارسلان از کنارم رد میشود میگوید: فتبارک الله.
صدای پاشنههام، صدای باد و صدای ارسلان لای صدای بال زدنم گم میشود.
صد سال پیش،آقام سفارش کرده کتاب دعای تازهای برای خودم بخرم. عم جزو را از بر کردهام و جایزهام شده خرید از بازار. از جلوی حجرهی پدرش میگذرم و میبینم که دارد با قناریهای تو قفس سوت میزند. من را میبیند و دستی به موهای روغن مالیدهاش میکشد و من پیچهی چادرم را زیر گلویم محکمتر میگیرم و رد میشوم. توی بازار یک صفحهی قمر را هم یواشکی میخرم و میچپانم زیرِ کشِ دامنم تا وقتی مادرم و ننه سلطان میروند روضه، جلدی بپرم توی مهمانخانه و توی گرامافونی که آقام از فرنگ آورده گوش کنم. قمر عجب صدایی دارد و سکینهخانوم باید هزار بار بمیرد و زنده شود و خاکش کوبیده و الک شود و هزار بار ورزَش دهند تا شاید به مرحمت خداوندِ رحمان، گِل وجودش یه جو از ته صدای قمر نصیبش کند.
حوریه خاتون توی حیاط، کنار پنجدری، روی تخت با بساط هندوانه و قلیان و چای زعفران بنداندازان راه انداخته. مادر و ننه سلطان نشستهاند و صورتهایشان لبو شده. وسمه را برمیدارم و به پیوند ابروهایم میکشم. حوریه خاتون صلوات و ماشاالله میفرستد و من دست به سرمه میبرم که نور به چشمهایم بیاید. مادرم از زیر اشک چشم و بند حوریه تشر میرود که دختر را چه به آرا ویرا و دستم را کوتاه میکند.
صد سال پیش، توی خواب بوی ارسلان توی دماغم میپیچد. نور سوت بلبلیاش خوابم را روشن میکند. صد سال پیش دستم را میگیرد و با هم فرار میکنیم. توی راه قمر میخواند و من سرمه به چشمهایم کشیدهام و ارسلان توی نینی چشمهایم پرواز میکند و من هم توی دریای آغوشش غرق میشوم.
صد سال پیش عاشق میشوم. عاشق بوی آبگوشت و لیمو عمانی، عاشق وسمه و سرمه، عاشق تقتق کفشهایم، عاشق شش دانگ ارث اعلای قمر و سوت بلبلی و عاشق ارسلان نامدارم.
صد سال بعد، توی ۴۹ سالگی، توی خیاطخانهی آقا محمود لباسِ زیر راستهدوزی میکنم. قابلمهی سیبزمینی قل میزند و فنچهای آقا محمود ویجویج میکنند. ترانهی قمر را زمزمه میکنم بیهیچ ارسلانی. بیهیچ امیر تهمتنی. بیهیچ سرمه و وسمهای. بیهیچ عشقی...
نویسنده: #مریم_قهرمانی
8 411
اجراى خصوصى محمدرضا شجريان وحبيب اللّه بديعى
شعر از حافظ
بی مِهرِ رُخَت روزِ مرا نور نماندست
وز عمر، مرا جز شبِ دیجور نماندست
هنگامِ وداعِ تو ز بس گریه که کردم
دور از رخِ تو، چشمِ مرا نور نماندست
میرفت خیالِ تو ز چشمِ من و میگفت
هیهات از این گوشه که معمور نماندست
* من بعد چه سود ار قدمی رنجه کند دوست
كز جان رمقى در تنِ مهجور نمانده ست *
وصلِ تو اَجَل را ز سرم دور همیداشت
از دولتِ هجرِ تو کنون دور نماندست
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید
دور از رُخَت این خستهٔ رنجور نماندست
صبر است مرا چارهٔ هجرانِ تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست؟
در هِجرِ تو گر چشمِ مرا آبِ روان است
گو خونِ جگر ریز که معذور نماندست
حافظ، ز غم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعیهٔ سور نماندست
توضيح: در نسخه ى حافظ خانلری و نیساری تعداد ابیات این غزل ۹ بيته و بیت ستاره دار هم لحاظ شده.
اين اجرا طولانى تر هست ولى من قسمت مورد علاقه ام رو كانورت كردم و تبديل شد به اين قطعه. نوش گوش🤍
شب بخير 🫂🤍
8 411
در ضمن اينو هم بگم كه من جزو اون گروهیام که معتقده خیلیها، مخصوصاً بعد از مرگ فروغ، از نام و اعتبار اون وام گرفتن نه فروغ از اونها. شاید در زمان خودش هنوز اینطور به نظر نمیرسید! اما بعدتر، خیلیها فهمیدن چه نام بزرگی رو کنار خودشون داشتن.
اميدوارم هيچ وقت بعد از رفتن كسى نفهميم كه كى در كنارمون بود و قدرش رو ندونستيم
اره خلاصه
اهنگ رو بفرستيد واسه معشوقه ى كناريتون و كيف كنيد كنار هم🤍
شب بخير
8 411
ترانه رو هم ميذارم و براى لحظه اى ميخوام خودتون رو جاى فروغ ببينيد، همين!
عاشقانه/ تولدى ديگر/ فروغ
ای شب از رؤیای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگیها کرده پاک
ای تپشهای تن سوزان من
آتشی در مزرع مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پربارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
ای دل تنگ من و این بار نور؟
های هوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هرکسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست، درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیهدل سینهها
سینه آلودن به چرک کینهها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنهٔ بازارها
آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو، تنهائیم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب، تو
بستر رگهام را سیلاب، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم رااز نوازش سوخته
گونههام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزهزاران تنم
آه، ای روشن طلوع بیغروب
آفتاب سرزمینهای جنوب
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینهام بیدار شد
از طلب، پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسهگاه بوسهات
خیره چشمانم براه بوسهات
ای تشنجهای لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه، میخواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه، میخواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمههای چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟
ای نگاهت لایلائی سحر بار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته در خود، لرزههای اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من
ای مرا با شور شعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم، شعرم به آتش سوختی
...
8 411
وقتی یه آهنگ رو میشنوم، بهجز صدای خواننده و تنظیم و ملودی، همیشه حواسم به شعر هست! به کسی که یه روز نشسته و کلمهها رو یکییکی کنار هم چیده تا از بینش چیزی متولد بشه که سالها بعد، صدای یه خواننده اون رو به حافظهی جمعی ما بسپره.
امشب اما بیشتر از همیشه به فروغ فکر میکردم.
به شاعر این ترانه.
به اون قسمتی که میگه؛
«ای مرا با شور شعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم، شعرم به آتش سوختی»
به زنی که خودش انگار تمام عمر، بین خواستن و نبایدها زندگی کرد بین عشقی که میخواست و جهانی که مدام بهش میگفت نباید بخوای!
فکر میکردم اون روز که این کلمات رو نوشته، تو دلش چی گذشته؟
از عشق زیادش نوشته اصلا؟ یا از سوز عشقی که باهاش بود؟
میدونی آدم وقتی از عشق مینویسه، همیشه فقط از معشوق حرف نمیزنه یه وقتایی داره از زخمی حرف میزنه که معشوق توی وجودش باز کرده، از چیزی که میدونه به دست آوردنش ممکن نیست ولی در عین حال، نمیتونه از خواستنش دست بکشه.
و فروغ چه خوب میفهمید این تناقض ها رو!
احتمالا معشوق براش همون میوهی ممنوعهای بوده که همه میگفتن دست نزن، نچین، نخواه! اما مگه میشه زنی رو که تمام وجودش با خواستن تعریف شده، به نخواستن محکوم کرد؟!
فروغ برای من همیشه شبیه یه زن دلفریب، روشن، عاشق و شاید کمی دور از دسترسه.
زنی که انگار قرار نبود در چارچوبهای زمان خودش جا بشه.
زنی که بهای دوست داشتن، انتخاب کردن، نوشتن و حتی زن بودنش رو با تنهایی و قضاوت و رنج پرداخت.
و احتمالا دردناکترین قسمت ماجرا همینه! اینکه ما امروز، سالها بعد، نشستیم و زیبایی کلماتش رو تحسین میکنیم، بدون اینکه بتونیم دقیقاً بفهمیم پشت هر کلمه چه شبهایی گذشته، چه بغضهایی فروخورده شده و چه عشقهایی بیفرجام مونده.
یه شاعر، فقط شعر نمینویسه.
یه وقتایی داره شاهد زندگی خودش رو به ما تحویل میده. تکههایی از قلبش رو، که سالها بعد کسی مثه اقای معین اون رو میخونه و با صداش به زندگی برمیگردونه.
و اینطوری یه عشق تمامنشده، یه رنج قدیمی و یه دستِ تنها که روزی روی کاغذ حرکت کرده، تبدیل میشه به ترانهای که ما امشب میشنویم و یهو حس میکنیم کسی دقیقاً از جای زخم ما یا از دهان ما حرف میزنه
شاید اصلا ماندگاری بعضی ترانهها هم دقیقا از همینجا شکل میگیره
ترانه هایی که فقط خونده نشده،
اول، زندگی شده.
امشب من بیشتر از صدای خواننده، صدای زنی رو میشنیدم که سالها پیش، تو روزگار سخت خودش، نشسته بود و از فرط عشقی نوشته بود که شاید قرار نبود به سرانجام برسه اما قرار بود روزی، خیلی دورتر از تمام اون روزها، دوباره تو گوش ما زنده بشه
فروغ شاید اونموقع نمیدونست،
که خیلی از عشقها برای رسیدن به وجود نمیان
برای ماندگار شدن تو کلمات به دنیا میان.
درست مثل خودش
و چه تلخ که سهم فروغ از عشقش، رسیدن نبود اما این «حس به عشق» برای همیشه تو شعراش موندگار شد.
8 411
تو دنیای داریوشهای متوهم که همه چیز رو در نهایت سر مردم خالی میکنن تو ابی گوش بده و کمک کن سایه بونی از ترانه برای خواب ابریشم بسازیم
چون غیر از ما کسی به فکر ما نیست قربونت برم 🥹🫂🤍
8 411
بايد اعتراف كنم با اينكه 🚬 رو ترك كردم ولى با ديدن اين دوستمون و سيگار كشيدنش دلم خواست يه نخ الان ميكشيدم
واقعا ترك مال موتوره! ☺️
8 411
قربانی هم اهنگ جدید داده، ولی من دیگه دوسش ندارم به همون دلیلی که دیگه چاووشی رو دوست ندارم یا خیلیهای دیگه رو
همین هم که هنوز اهنگاشو اینجا نگه داشتم به خاطر خاطراتیه که با اهنگاش دارم نه خودش.
در واقع لطف کردم بهش😎
8 411
در دل و جان خانه کردی عاقبت
هر دو را دیوانه کردی عاقبت
آمدی کآتش در این عالم زنی
وانگشتی تا نکردی عاقبت!
ای ز عشقت عالمی ویران شده
قصد این ویرانه کردی عاقبت!
من تو را مشغول میکردم دلا
یاد آن افسانه کردی عاقبت
عشق را بیخویش بردی در حرم
عقل را بیگانه کردی عاقبت
یا رسول الله ستون صبر را
استن حنانه کردی عاقبت
شمع عالم بود لطف چارهگر
شمع را پروانه کردی عاقبت
یک سرم این سوست یک سر سوی تو
دو سرم چون شانه کردی عاقبت
دانهای بیچاره بودم زیر خاک
دانه را دُردانه کردی عاقبت
دانهای را باغ و بستان ساختی
خاک را کاشانه کردی عاقبت
ای دل مجنون و از مجنون بَتَر
مردی و مردانه کردی عاقبت!!
کاسهٔ سر از تو پُر از تو تهی
کاسه را پیمانه کردی عاقبت
جان جانداران سرکش را به علم
عاشق جانانه کردی عاقبت
شمس تبریزی، که مر هر ذره را
روشن و فرزانه کردی عاقبت
«مولانا»
8 411
میخواستم زن زیبایی باشم!
از آن زیباییهایی که جهان، پیش از آنکه صدایت را بشنود، حق بودن را به تو میبخشد.
از ان زيبايى هايى كه درها، پیش از آنکه دستت به دستگیره برسد، خودشان باز ميشوند
زیباییای که لازم نیست برای اثبات ارزشش، دانا باشد، قوی باشد، بجنگد، یا هر روز از نو خودش را از میان ویرانههایش بسازد.
میخواستم در این هجوم بیپایان حس ناکافی بودن، یکبار هم که شده، زندگی راه آسانش را برای من انتخاب کند.
راهی که بعضیها بیآنکه بدانند صاحبش هستند
همان راهی که فاصلهی صد سال را در یک شب طی میکند!
اما اقبال، سهم دیگری برایم نوشته بود.
هر انتخاب، به جای آنکه مرا به خودم نزدیکتر کند آینهای شد که کمبودهایم را بلندتر فریاد میزد!
سختترین بخش ماجرا اما این نبود!
این بود که در تمام این مسیر، یادم رفت چگونه «زن»بمانم!
چگونه گاهی ضعیف باشم، تکیه کنم، زمین بخورم، و کسی بارِ افتادنم را بردارد.
من همیشه بارهایم را خودم حمل کردم.
آنقدر طولانی که دیگر مرز میان قدرت و فرسودگی را گم کردم.
ميخواستم اما نشد!
خسته نيستم، هميشه توانى براى ادامه دادن هست.
چون فقط اين را بلدم!
اما اين حقيقت است كه هيچ انسانى قرار نبود برای حمل تمام بارهايش،
آنهم به تنهايى، آفریده شود!
8 411
اگه اتفاقی افتاد و باز قطع شدیم و
رفتیم که رفتیم که رفتیم،
مراقب خودتون باشید
🤍🫂
باید چمدانم را ببندم،
راه بیوفتم و بروم
و میروم!
اما به درگاه نرسیده از خود میپرسم،
کجا؟
کجا را دارم؟
کجا بروم؟!!
میترسم
مضطربم
و با انکه میترسم و مضطربم
باز با تو تا اخر دنیا هستم
میایم کنار گفتگویی ساده
تمام رویاهایت را بیدار میکنم و اهسته زیر لب میگویم:
« برایت اب اورده ام
تشنه نیستی؟! »
