8 139
Subscribers
-124 hours
-157 days
-10130 days
Posts Archive
8 140
بفرستيد براى كسى كه لايق شنيدن اين ترانه ست🤍
اسم تو بوی همه گلها رو داره
سرخی دونهی پر خون اناره
کو به کو دنبالتم پای پیاده
تو با اسب کهرت تند و سواره
من که جونمو برات ارزونی کردم
برههامو پای تو قربونی کردم
فصل من روز درو کردن من بود
پیشکش من واسه تو خرمن من بود
روزای خوب شکفتن یادمه
پیش کوه اسم تو گفتن یادمه
یادمه کوزه به سر میاومدی
تنتو به آب چشمه میزدی
هنوزم چشمه تو رو یادش میاد
هوای مزرعه باز تو رو میخواد
نی همزبون و خوشنوای من
بی تو خاموشه صداش در نمیاد
من که جونمو برات ارزونی کردم
برههامو پای تو قربونی کردم
8 140
شجریان(سیاوش):
شب چو در بستم و مست از میِ نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت، جوابش کردم…
منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم،
آنقدر گریه نمودم،
آنقدر گریه نمودم
که خرابش کردم…
شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع،
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم…
غرقِ خون بود و نمیمرد ز حسرت فرهاد،
خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم…
دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشهٔ درد،
بر سرِ آتشِ جورِ تو کبابش کردم…
زندگی کردنِ من، مردنِ تدریجی بود…
آنچه جان کند تنم،
آنچه جان کند تنم،
عمر حسابش کردم…
8 140
هایده :
ای بیوفا، راز دل بشنو از خاموشی من
این سکوت مرا ناشنیده مگیر…
ای آشنا، چشم دل بگشا، حال من بنگر
سوز و ساز دلم را نادیده مگیر…
امشب که تو در کنار منی، غمگسار منی
سایهات سرِ من تا سپیده مگیر…
ای اشک من، خیز و پرده مکش پیش چشم ترم
وقت دیدن او، راه دیده مگیر…
دل دیوانهٔ من، بهغیر از محبت، گناهی ندارد؛ خدا داند…
شده چون مرغ طوفان که جز بیپناهی، پناهی ندارد؛ خدا داند…
منم آن ابر وحشی که در هر بیابان
به تلخی سرشکی بیفشاند…
بهجز این اشک سوزان، دل ناامیدم
گواهی ندارد؛ خدا داند…
ای بیوفا، راز دل بشنو از خاموشی من
این سکوت مرا ناشنیده مگیر…
ای آشنا، چشم دل بگشا، حال من بنگر
سوز و ساز دلم را نادیده مگیر…
دلم گیرد هر زمان، بهانهٔ تو
سرم دارد شور جاودانهٔ تو…
روی دل بود به سوی آستانهٔ تو…
چو آید شب، در میان تیرگیها
گشاید پر، روح من به شور و غوغا…
رو کند چو مرغ وحشی، سوی خانهٔ تو…
ای بیوفا، راز دل بشنو از خاموشی من
این سکوت مرا ناشنیده مگیر…
ای آشنا، چشم دل بگشا، حال من بنگر
سوز و ساز دلم را نادیده مگیر…
8 140
گلهای تازه ، برنامه شماره ۲۵ : "افسانه شیرین". با همکاری هنرمندان : هایده ، سیاوش (شجریان) ، همایون خرم (نوازنده ویولن ) ، مجید نجاهی (نوازنده سنتور) ، فریدون حافظی (نوازنده تار). آهنگ ترانه : همایون خرم. شعر ترانه : بهادر یگانه. غزل آواز : فرخی یزدی. گوینده : فیروزه امیرمعز.
8 140
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم
...
8 140
چقدر وقته اینجا ترانه ای نذاشتم!!
امشب رو با تقریبا ۱۳ دقیقه شاهکار بینظیر استاد بنان به خواب بریم.
اگه گریه هم کردی اشکالی نداره، ما خیلی وقته گریه رفیقمون شده...
رهایی از غم، نمیتوانم!
تو چاره ای کن که میتوانی...
8 140
چنان در قید مهرت پایبندم
که گویی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بی درمان بگریم
گهی بر حال بی سامان بخندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی بیهوده پندم
مده گر عاقلی بیهوده پندم
[نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی بیهوده پندم]
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی بیهوده پندم
مده گر عاقلی بیهوده پندم
همه شب نالم چون نی که غمی دارم
که غمی دارم
دل و جان بردی اما نشدی یارم
یارم
با ما بودی، بی ما رفتی
چو بوی گل به کجا رفتی
تنها ماندم، تنها رفتی
چو کاروان رود فغانم از زمین بر آسمان رود
دور از یارم خون می بارم
فتادم از پا به ناتوانی
اسیر عشقم چنان که دانی
رهایی از غم نمی توانم
تو چاره ای کن که می توانی
گر ز دل برآرم آهی آتش از دلم خیزد
چون ستاره از مژگانم اشک آتشین ریزد
چو کاروان رود فغانم از زمین بر آسمان رود
دور از یارم خون می بارم
نه حریفی تا با او غم دل گویم
نه امیدی در خاطر که تو را جویم
ای شادی جان سرو روان کز بر ما رفتی
از محفل ما چون دل ما سوی کجا رفتی
8 140
ما سختیه زیادی میکشیم تا بزرگ بشیم
وقتى هم به اندازه كافى بزرگ شدیم
ديگه توان زيادى براى زندگى كردن نداریم
مجموعه ای از حافظه ها میشیم!
نگهبان خرابه های درونمون میشیم،
این روزا هم که كولبر سوگ و عزاییم!
اومده و چمدونش رو تو حافظه مون باز كرده
تو این مدت دائما از خودم میپرسیدم اگه یه روزی بخوام به زندگی چنگ بزنم از کجا باید شروع کنم؟
هر بار فقط به یه جواب رسیدم
از بچه ها
نه چون اینده ان!
اینده دیگه برای من یه کلمه ست
یه خونه ی مربعی شکل روی تقویم کاغذی
بچه ها امکانن!
تموم فعل های توی ذهنشون شدنیه!
نگاشون کن!
اونا دائما میدوان
چون مقصد خاصی ندارن
سبک بالند
چون چیزیو رو دوششون حمل نمیکنن
یاداور سرسختی حیاطن
مثه وقتی که بهار از راه میرسه حتی برای درختهای توی قبرستون
فکر میکنم تمدن بشر رو آدمبزرگا نجات ندادن.
راز بقای انسان، خرد و تجربه و تاریخ نبوده!
لجبازی عجیب دنیا بوده که هر بار خودش رو تو قالب یه بچه! به زندگی برگردونده!
با وجود بچه هاست که هیچفاجعه ای نتونسته بشر رو متقاعد کنه که زندگی ارزش ادامه دادن نداره ...
برای همینه که میتونن
رو پله های اتاق شاهنشین برام بخندن
به جای مغز کردن گردوها اونا رو بخورن
در گوشی حرف بزنن
توی بالکن پنج دری خونه برقصن
دور هم بازی کنن
وسط حیات توی حوض اب تنی کنن
و کلم پلو رو کوفته پلو صدا بزنن
یه وقتایی فکر میکنم اگه قرار باشه یه معنایی برای زندگی پیدا کنم
اون معنا تو کتابا نیست
تو سخنرانی و خاطرات قهرمانها هم نیست
احتمالاً جاییه که یک بچه، بیخبر از تمام بحثایه ما بزرگترا
نشسته و داره انبه پوست میگیره!
اره، من خودخواهانه برای ادامه دادن از بچه ها شروع کردم
اومده بودم چیزیو تماشا کنم که از نظرم از دنیام رفته بود
معنا و اشتیاق وتصور فردا رو
من اومده بودم اینا رو برگردونم
میخواسم بینم چطور میشه بدون اینکه اسم یه چیزیو امید بذاری ادامه داد..
حقیقتش به امید بهعنوان یه احساسِ نجاتدهنده دیگه اعتماد ندارم. ما به امید زیاد باخت دادیم
دیگه نمیتونم چشمم رو ببندم و بگم همهچیز درست میشه. نه. همهچیز درست نمیشه. بعضی چیزها هرگز درست نمیشن. مثه بعضی آدمها که هرگز زنده نمیشن!
زخم همیشه اسمش زخم میمونه،
چیزی رو فراموش نکردم!
از تاریکی هم نمیخوام معنا خلق کنم!
نمیخواستم بگم اینده روشنه!
نمیخواستم دنیا رو بزک کنم و نشون بدم زیباست!
فقط میخواستم یه میز بچینم برای هفت تا بچه
من فقط اونروز در رو باز کردم
از دووم اوردن یه قدم اومدم اینورتر
ترشی انبه بهونه بود
اينبار میخواستم چيزيو به مهمونام ياد ندم
اينبار ميخواستم ازشون ياد بگيرم
اصلا از کجا میدونیم؟!
شايد ادامه دادن اونمِ بعد از سوگ
این شکل باشکوه و پیچیدهای که ما براش ساختهایم نباشه
شاید شبیه کسی باشه که معمولاً قد کوتاهی داره.
روی صندلی پاش به زمین نمیرسه.
وسط حرف زدنش حواسش پرت سقف میشه.
و هنوز فکر میکنه دنيا جاى قشنگیه،
چون خیلی درخت داره...
