en
Feedback
| سایه‌بان

| سایه‌بان

Open in Telegram

[ در سایه‌‌ و ستایش کلمات ] به یاد وبلاگی که رهایش کردم. برای صحبت‌های احتمالی: https://t.me/Harfmanrobot?start=16050835466

Show more
1 016
Subscribers
-224 hours
-17 days
-730 days
Posts Archive
دیگه بلد نیستم از نو شروع کنم.

هر اتفاقی افتاد، به صداهای گذشته برنگرد.

شاید فقط تنها و معلق بودنِ در کهکشان بتونه این میل بی‌نهایت به انزوا رو در من خاموش کنه.

تحقق «تُعِزُّ مَنْ تَشاء» رو به چشم می‌بینم و با یاد هلهله‌های ۹ اسفند که شنیدم و نمردم خون گریه می‌کنم.

خدا می‌داند بزرگ‌ترین دشمن در مورد ما و هرکس، جدا کردن از حضرت اباعبدالله الحسین(ع) است. از حرم او، از صحن او، از حال او، از خانه‌ی او، از دسته‌ی او، از کار او، از آن‌که بفهمیم حضرتشان که بود و چه کرد. برائت می‌جویم از کسی که من را از حسینم جدا کند. | سید مهدی امامی سدهی

لا لنا الا حسین.

Repost from ع‌ج؛
این شب‌ها خیلی به یاد اون چند نفر آدمی‌ام که توی تونل‌های موشکی بدون هواکش گیر افتاده بودند و آخرین صدایی هم که ازشون شنیده شده روضه‌ی سیدالشهدا بوده. یک مکتب چقدر باید برای عده‌ای مقدس و ارزشمند باشه که تا آخرین مولکول قابل استشمام اکسیژنی که توی هوا وجود داره، ازش بگن و اسمش رو صدا بزنند. «در آن نفس که بمیرم، در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم».

نمی‌دونم مشخصاً از چه چیزی یا از چه کسی تا به‌ این‌ حد عصبانی‌ام.

غم‌انگیزه که حدفاصل دوره‌ی انکار تا پذیرش می‌تونه تا ابد برای آدمی ادامه داشته باشه.

امشب نوبه‌ی ما بود که بسته‌‌ی ارزاق را به‌دست خانواده‌های تحت‌پوشش خیریه‌ی موسسه برسانیم. آدرس آخر خانه‌ی پیرمردی بود با محاسن سفید بلند، کمری خمیده، عصا و شالی سبز. با تردید نگاه‌مان می‌کرد، می‌گفت: مطمئن هستید این بسته برای من است؟ شاید برای کسی دیگر باشد. شاید برای این همسایه باشد، برای آن خانه باشد. اصلاً برای یک کسی باشد آن سر شهر. من چطور دلم بیاید از این‌ها استفاده کنم اگر یک نفر دیگر صاحب و محتاجش باشد؟ فرم خیریه را آوردیم نشانش دادیم گفتیم: ببین عزیز جان، اسم شما، آدرس شما، شماره‌‌تماس شما اینجا ثبت شده. به‌خداکه هرچه در این بسته‌ است مال شماست. هنوز چند دقیقه‌ای از خداحافظی نامطمئنش نگذشته بود که تماس گرفت. خواهش کرد که: اگر خیلی دور نشده‌اید، برگردید من و این بسته را با خودتان ببرید خیریه. بگذارید من را از نزدیک ببینند، آخر شاید مقصودْ من نبوده باشم. مستأصل هماهنگ کردیم که مسئول خیریه با پیرمرد تماس بگیرد. به او اطمینان داده بود که: حاجی، من شما را می‌شناسم. شما همانی هستید که همیشه شال سبز بر شانه داری، سردر خانه‌ات فلان ذکر حک شده، سال‌هاست بر دیوار خانه‌ات فلان پرچم آویز شده. مقصود خود شما بوده‌ای. ما همه فقط واسطه‌‌ایم. امیر و سرور و آقای این شب‌ها کسی دیگر است. پیرمرد چند دقیقه‌ای پشت تلفن ذکر «ای علی جان، ای علی جان» می‌گیرد... و دیگر از خودش و تردیدش خبری نمی‌شود.

شب برای کسی حرف بزنم که صبح فردا یادش نیاد.

برای تکثیر کم‌حرفی‌هام: https://ble.ir/saayeh_baan

در ساعات پایانی این روز و به‌عنوان هدیه‌ی تولد: صدایی، سخنی، شکوه‌ای، نصیحتی.

چیه این امید. از دست نمی‌ره چرا.

یادم رفته اینجا و از تو نوشتن چطوری بود.

خیال می‌کنم که پرسیدم: آرومی؟ و خیال می‌کنم پاسخ شنیدم که: آرومم.

خابَ الوافِدونَ عَلی غَیْرِک وَخَسِرَ المُتَعَرِّضونَ اِلّا لَک وَضاعَ المُلِمُّونَ اِلّا بِک وَاَجْدَبَ المُنْتَجِعونَ اِلّا مَنِ النْتَجَعَ فَضْلَک.