| سایهبان
رفتن به کانال در Telegram
[ در سایه و ستایش کلمات ] به یاد وبلاگی که رهایش کردم. برای صحبتهای احتمالی: https://t.me/Harfmanrobot?start=16050835466
نمایش بیشتر1 010
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-630 روز
آرشیو پست ها
1 010
هر داستان عاشقانه، بالقوه، داستانِ اندوه نیز هست؛ اگر نه در اوایل، اما در ادامهاش؛ برای یکیشان نه، برای دیگری؛ بعضیوقتها هم برای هردوشان.
پس چرا ما همواره سودای عشق داریم؟ چون عشق نقطهتلاقیِ حقیقت و جادوست؛ حقیقت چنان که در عکاسی؛ و جادو چنان که در بالونسواری.
عکاسی، بالونسواری، عشق و اندوه/ جولین بارنز
1 010
ما روی زمینِ صاف زندگی میکنیم، روی سطح، اگرچه همچنان بلندپروازیم. ما قعرنشینان گاهی به بلندای خدایان میرسیم. بعضی با بالِ هنر پر میکشند، بعضی با مذهب عروج میکنند؛ ولی بیشتریها را عشق پرواز میدهد.
عکاسی، بالونسواری، عشق و اندوه/ جولین بارنز
1 010
هزار و یک مسئله وجود داره که باید نگرانشون باشم. اما فقط به این فکر میکنم که همین روزها چشمم به ایوان طلای صحن انقلاب روشن بشه، بیست و سه مهر شروعی تازه در کنار استادم داشته باشم و بالاخره یه روز، ساعت نه تا دهِ شب سوم آبان رو از خاطر ببرم.
1 010
بیهوا گفت: میدونی؟ من فکر میکنم علت اصلی علاقهی تو به مقولهی زمان، اینه که در ناخودآگاهت دنبال راه برگشتی به گذشته هستی به این امید که بتونی یه خاطرهی تلخ رو از گذشتهت خط بزنی. خیره به چشمها ادامه داد: و کاش اون اتفاق تلخ برات من نبوده باشم.
1 010
شاید فقط تنها و معلق بودنِ در کهکشان بتونه این میل بینهایت به انزوا رو در من خاموش کنه.
1 010
تحقق «تُعِزُّ مَنْ تَشاء» رو به چشم میبینم و با یاد هلهلههای ۹ اسفند که شنیدم و نمردم خون گریه میکنم.
1 010
خدا میداند بزرگترین دشمن در مورد ما و هرکس، جدا کردن از حضرت اباعبدالله الحسین(ع) است.
از حرم او، از صحن او، از حال او، از خانهی او، از دستهی او، از کار او، از آنکه بفهمیم حضرتشان که بود و چه کرد.
برائت میجویم از کسی که من را از حسینم جدا کند.
| سید مهدی امامی سدهی
1 010
Repost from عج؛
این شبها خیلی به یاد اون چند نفر آدمیام که توی تونلهای موشکی بدون هواکش گیر افتاده بودند و آخرین صدایی هم که ازشون شنیده شده روضهی سیدالشهدا بوده. یک مکتب چقدر باید برای عدهای مقدس و ارزشمند باشه که تا آخرین مولکول قابل استشمام اکسیژنی که توی هوا وجود داره، ازش بگن و اسمش رو صدا بزنند.
«در آن نفس که بمیرم، در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم».
