Jejune.
Open in Telegram
420
Subscribers
No data24 hours
-37 days
+430 days
Posts Archive
420
“هیاهوی بسیار برای هیچ”
این عنوان را انتخاب کردم که به نقل از امیرسامان بهتان گوشزد کنم که ادامهاش را نخوانید اگر که دنبال پیشامدی مهم یا تحلیل تئوریک هستید. هرچه جلوتر برود بیهمه چیزتر خواهد شد.(این هم به نظر عنوان بدی نیست، “بی همه چیز”!) بعد به خودم آمدم و گفتم چقدر بیآبرو_ام که صرفا اسم را به غنیمت بردم و نمایشنامه را نخواندم و از آنجایی که این هفته گمانم بیش از دو روز بیرون بودم، ترجیح دادم که ترک خانه نشینی نکنم. درخواست کردن از پدرم همواره برایم مایهی خجالت و اذیت است، اما به هرصورتی به او گفتم: اگر حوصله کرد سر راه_اش این کتاب را هم بخرد. هیچوقت که مخالفتی نمیکند، اما میدانم به اندازه من حوصله به خرج نمیدهد و بدتر از آن ولخرج است، البته که این کتاب آنقدری قیمت نخواهد داشت که نیازی به ملاحظه باشد. ولی من به شخصه زمانی که میخواهم کتاب بخرم و پول چندانی هم در دست و بالم نیست(که همیشه همین طور هم هست، چون حالا شما هرچند هم پول داشته باشی میتوانی طوری بسنجی که با همان پول یک کتاب بیشتر بخری) کل کتاب فروشی ها را تفتیش میکنم تا ببینم کسی با قیمت چاپ قدیم چیزی میفروشد یا نه، که عمدهی اوقات هم دست خالی برنمیگردم. برای مثال، خاطرم هست دوبلینیها با ترجمهی گلشیری را چندین سال پیش خریده بود و پارسال تازه شروع به خواندنش کردم، بعد هدایت پرسید: این ترجمهای که میخوانی چند صفحه “یادداشت” دارد؟ گفتم: والا اصلا ندارد! تعجب کرد و گفت: از ترجمه فلان که فلان صفحه یادداشت و نقد دارد پس چطور میشود؟ کمی دو به شک_ام کرد، پس گفتم: خب جناب شما کتاب را به من امانت بده تا یک قیاسی سر دهم و شاید اصلا بهتر دیدم ترجمهی شما را بخوانم. نتیجتا هم ترجمه صالح حسینی و صفریان را خواندم، اما اگر عقل الان بود، یحتمل انتخاب دیگری داشتم. خلاصه کتاب را گرفتم و یک روز در راه دادم_اش دست ستایش تا نمیدانم بند کفشم یا همچین چیزی را ببندم؛ او هم بازیش گرفت و کتاب را در دست چرخ داد و انداختش زمین، یک نگاه “چه گوهی داری میخوری”طور تحویلش دادم و کتاب را برداشتم، نمیدانم چطور توضیح دهم اما قسمت عطف کتاب جمع شده بود. ناراحت شدم، چیزی نگفتم، گذاشتم در کیفم و راه افتادیم. میخواستم برای تولد آتنا و یک نفر دیگر که خاطرم نیست کتاب بخرم، پس مجبور بودم در درجهی اول کتابیهایی را انتخاب کنم که پولم بهشان برسد و در درجه دوم جایی را بجویَم که بشود قیمت بهتری خرید و در نتیجه کتاب دهان پر کن تری هدیه داد! البته اولی که از همان ابتدا منتفی بود چرا که کتاب آتنا مشخص بود، قرار بود برایش چیزی بخرم که کمی کمکش کند تا مردم در ذهنش ذلیل شوند و بتواند آنها را به تخمش بگیرد و در نهایت کمتر مهربانی کند، جویس هم که به لطف ستایش روی دستم مانده بود، فقط سر آن فردی که خاطرم نیست کلاه میرفت که میتوان امیدوار بود که او هم یادش نمانده باشد. پس الان شد سه کتاب، خلاصه گشتم و از خوش اقبالی کتاب دوبلینی ها(که الان باید دست کم ۲۰۰ تومان قیمت داشته باشد را) با قیمتی حدود ۷۰ تومان برای هدایت خریدم، همان موقع هم کلی زیر قیمت بود، و اینجا خواستم اضافه کنم که تا چه حد آداب امانت داری را از بَرَم؛ البته باید کسی را شکر میکردم که هدایت عادت نداشت در کتابهایش چیزی بنویسد وگرنه که واقعا “چه گوهی میخوری ستایش”؟
هیچوقت به رویش نیاوردم و متوجه نشد که رفتم یک کتاب نو خریدم ولی، سال بعدش، یک روز که هر دو چیزی مصرف کرده بودیم و من طبق معمول حال روانی متشوش و بدی داشتم، برای تعدیل اوضاع و شوخی بهش یادآوری کردم که خاطرت هست کتاب هدایت را چه کردی؟ و من مجبور شدم یکی دیگر بخرم، در جواب خندید و گفت: وای، باورم نمیشه زندگیت رو نابود کردم نگین. البته نه اینکه کینه به دل گرفته بوده باشم و دنبال فرصتی برای خاطرنشان کردنش باشم، نه اینطور نبود، انگار که پس و پیش صحبتها ما را به آنجا رساند، انگار…
420
فیلیپ مارلو؛
گربهاش او را ساعت سه صبح از خواب بیدار میکند، برمیخیزید تا برای گربهاش غذا آماده کند، خوراکی گربهاش که “کوری” نام دارد که از قضا تمام شده است، پس خودش برای گربه غذایی حاضر میکند، گربه به دل میگیرد و نمیخورد، حاضر میشود که برود از بیرون غذای “کوری” تهیه کند، سفارش همسایههایش _که عدهای دختر عریان در حال یوگا کار کردن هستند_ را میگیرد، به مغازه میرود اما غذای موردعلاقهی گربهاش را ندارند، فروشنده آنجا به او پینشهاد میدهد که: یک برند دیگر بخرد، چون همهی آنها یک آشغال اند و مارلو میگوید: تا به حال گربه نداشته که چنین اظهار نظری میکند، فروشنده هم میگوید: چرا باید گربه داشته باشد وقتی برای خودش دوست دختر دارد!
بازمیگردد خانه، پودر کیکها را به همسایههایش تحویل میدهد؛ او که کبریت_اش را با در و دیوار روشن میکند و همواره سیگار به دهان دارد، وقتی که دخترهای همسایه به اون پیشنهاد سکس و در نهایت کیک شکلاتی میدهند، میگوید برای دندان هایش مضر است و میرود سراغ گربهاش. نمیگذارد گربه بفهمد و غذای او را در ظرف غذای “کوری” میریزد تا او را فریب دهد، پس از آن هم تظاهر به باز کردن در کنسرو میکند و غذا را به گربه میدهد، که طبعا گربه گول نمیخورد و فرار میکند، و او طبق معمول میگوید: it’s ok with me!
مارلو وارد بازی جنایی_اش میشود ولی همچنان فیلیپ مارلو میماند، و در آخرین سکانس دوستش به او میگوید:
That’s you, Marlow. You’ll never learn. You’re a born loser.
مارلو هم در جواب میگوید:
Yeah. I even lost my cat.
420
۱۴۰۲/۵/۲۳
دی ماهِ سال پیش امیر باید مرده میبود.(شروع [کمی]به تقلید از اولین جملهی “بیگانه” از نویسنده نامحبوبام.) اما از قرار زنده است و در هفته یک روزش را به سراغ ما میآید، عمدتا جمعهها؛ این جمعه هم اینجا بود و دهانش آفت زده بود، پس از گوگل یک درمان خانگی جُست و شروع کرد به آفتهای دهانش رب انار بمالد، پس از آن هم کاسه را همان جا رها کرد، و از قضا زمانی که من خواستم از جایم بلند شوم هندزفری_ام داخل رب انار افتاد، هندزفری_یی که کمتر از دو روز بود که از زیر تعمیر در آمده بود. تمیزش کردم، و کمی به خودم مهلت دادم و در گوشم گذاشتم، قطع نه، ولی از آن دور هم نبود؛ به قول معروف: صدا از ته چاه میآمد، کمی انرژی گذاشتم، و در نهایت خراب/درست_اش کردم.
فردای آن روز از حمام برگشتم، که دیدم گوشی زنگ میخورد. نمیدانم چه صدایش کنم، چندین اسم دارد، امروز ازش پرسیدم کدام را ترجیح میدهد و گفت: هیچوقت با عناوین میانهی خوبی نداشته، حالا این اسمش “دیوار” باشد یا هرچی. من هم در ادامه اذعان کردم که: اسمش به خودش نمیآید؛ و قرار بر این شد که همان مستعار بماند، “stray”. به هرحال زنگ زد، پاسخ دادم، روز دیدار مشخص شد و در همین اثنا گفت: ضمنا کتابت هم پیشمه! اول داشتم به کتابی که شاید پیشتر امانت داده بودم فکر میکردم، که یادِ یکی از ناشناسهای اخیر افتادم که اسم کتابی که نتوانستم بخرم را جویا شده بود، و دستم آمد ماجرا از چه قرار است، و به واقع چنان شوقی درم زنده شد که دوست داشتم طوری به او بفهمانم که توانسته چه مقدار از احساس قدردانی را در من برانگیزد.
پس فردا هم دیگر را دیدیم، در ابتدا کمی حرف زدیم، از فرانسوی خواندن و ترجمهای که در دست دارد گفت، تا اتفاقات اخیر زندگی. پس از آن کتاب را هدیه کرد، و ازش خواستم ابتدایش چیزی بنویسد که مجبور شدیم دقایقی را به کلنجار رفتن سرِ بدریخت بودن خطش صرف کنیم، که البته زیبا هم نبود ولی من عقیده داشتم دست کم شخصیست و کتاب را هم شخصی سازی میکند، او هم گفت: کتاب را پیش از هدیه کردن خوانده است پس به اندازه کافی شخصی شده است؛ به هرحال نوشت.
اِستری را دیدم، پس از دو سال اولین بار بود که به تنهایی وقت میگذراندیم؛ دیدار و سیر شناخت به این شکل است که شما او را میبینید، و بعید است که تعجب نکنید که چطور کسی میتواند این چنین انسان سالمی باشد؛ “انسانِ سالم بودن” فینفسه امری موردانتظار است، ولی نگاهش میکنید و میگویید: چطور میشود این همه تجربه را از سر گذراند، ایستاد، خندید در نهایت راضی بود؛ چطور میشود خود را در این مسلک نفروخت و تمام این تجارب، منحصرا مایهای باشند برای غنای زیستی_ات، غنایی که تو را به مرزی برساند که تمام این تعابیر و شرحیات را به عنوان “دیگری” ارائه دهی، و رذایل اخلاقی_رفتاری که به جد، در عمده جولان میدهد را تا حد قابل ملاحظهای به شکل بالغانهای به کنار بزنی و آزارگر نباشی.
برگشتیم خانه، یکی از دوستهای نزدیکم را دستیگر کردند و فعلا کل حال و هوای خانواده مستاصل و بلاتکلیف است و تمام بحثها هم پیرامون همین موضوع شکل میگیرد، به شرح بیشتر نمیپردازم، شبش هم کسی پیام داد که سعید روستایی هم به زندان محکوم شده، و در پیرو_اش اضافه کرد که: کاش حداقل دلمان میسوخت! و همان زمانها بود که خاطر سکانسِ رقص محسن در ابد و یک روز افتادم، که هرچند ابد و یک روز را دوست نداشته باشم و در کل روستایی را؛ اما باز این سکانس برایم تراژیک، بغض آلود، و اما خشمگین است، همچون دستگیریِ روستایی و روستاییها.
آخر شب هم مستند کوتاهی که سبحان از یک بندِ جز تلفیقیِ ژاپنی فرستاده بود را تماشا کردم، چند هفته پیش از آن آلبومی ازشان فرستاده بود که میتوانستی بیوقفه بهشان گوش کنی. به نظر موزیک آشناییست، حتی در مستند هم به این اشاره میشود که چطور جَز فیوژنِ ژاپن در بازیهای هم نسلِ آتاری به کار میرفته است. این موسیقی در عین همین آشناییت، مایهای از استقلال را هم در خود حفظ میکند و در راستای نظمِ موجود حرکتی را پیش نمیراند بلکه به نظر، خودْ سازندهی نظم است، دقیقا شبیه به نوعی از انقلاب و هنجارزدایی میماند. این آوا، میل شیزویی را برمیانگیزد و ترس شما را میزداید و میشود همان طریقهای که باید با پیشبرد_اش از واقعیت به حقیقت راه یابید.
حداقل برای خودم عجیب است که چه تاکیدی در پیوند زدن خزعبلات روزمرهام به یکدیگر دیگر دارم، به طوری که در انتها بتوان از همهاش یک برآیند مشخصی داشت.(که مشخصا هم چنین نتیجهای حاصل نمیشود!) یک گرایش به ریداکشنیسمِ عقیم و ناقص که جایی برای نظریهپردازی نمیگذارد. اما کمی جلوتر گمان میبرم که گاها نه تنها چنین الزامی وجود ندارد بلکه فردیت همین محمولاتِ پیش پا افتاده_بدون فروکاست به چیزی_ میتواند مرادی داشته باشد، هربند جدا، معنایی واحد و ژِژون(jejune)!
420
متأسفانه همین طوره.
دست ما که کوتاست. بحث کتاب شد و سختی خریدنش یاد مقالهای از بنیامین افتادم.
420
رفتم یادداشتهای دو سال قبلِ تابستان را خواندم، انگار همه چیز دارد به طور بالقوهای به همان شکل تکرار میشود، سال پیش اینطور نبود، سال پیش درگیر چیزی یا کسی بودم، امسال اما، همان دو سال پیش است، حالا چرا سراغ خواندنشان رفتم، چون دست و خطم به نوشتن نمیرفت، نه به آن شکل. الان زمان آن است که سیاق قدیمی جذابیتش را به دست آورد، برای تجدید بیشترش هم Bird on a wire کوهن را پلی کردم. البته بیجاست که بگویم “همه چیز” همان است که بود، همیشه چیزهایی هستند که با چند ساعت قبلشان هم تفاوت کنند، هرچند که این روزمرگی و ملال دافعهای باشد بر این امر، ولی آنها کار خودشان را میکنند.
یکی از آن چیزها برنامهی خواب است که دقیقا برخلاف دو سال پیش به صورت افراطی جلو میرود، البته “بیعاری”ست که چنین اجازهای را به شما میدهد؛ اما درستش میکنم، و نگار هم امروز ظهر که قرار بود برای کاری به من سری بزند، به این داستان به طور مثبتی دامن زد و قرار شد هاردش را از اطلاعاتی که به «نازکآرایِ تنِ ساقه گلی که به جاناش کِشتم و به جان دادماش آب»میماند، پر کنم، آن هم در ازای یک لایف و خوراکی! به هر حال من یک زابراهِ قانعم. نگار رفت، خانواده هم رفتند برای بیرون از شهر.
دیشب که کتاب فروشی بودم با این امید به آنجا رفته بودم که کتابی را که ماه هاست میخواهم_اش را بخرم، ولی از قضا انقدر قیمتش باورناکردنی بود که دلخور شدم، همچنان هم هستم و احساس فقدان میکنم که نتوانستم بخرمش؛ کلا میدانید انسانهای بیقدری مثل من، خواستار ایناند که مالک چیزی باشند تا آن را به خود ببخشایند ولی وقتی همان برنامه هم به درستی پیش نمیرود، مسبب آن میشود که دیگر هر چه به اطراف مینگرند همه چیز را هم مثل خود همان قدر ناچیز بببینند. البته همچنان ناامید نشدم و امروز سعی کردم یک کتاب کم حجم را شروع کنم تا زمانی که پولدار شوم برای آن کتاب؛ از زولا چیزی نخوانده بودم که خاطرم افتاد به کتابی که بهار به من ارزانی داشته بود، شروعش کردم و در یک نشست خلاص شد، از آن دیگری هم فعلا خبری نیست.
داشتم از این حجمهی بیکاری و بیعاری میگفتم که به اینجا رسیدم که بیکار شدن مثل دو سال پیش است، ولی اعمالی که در آن زمان انجام میدادم تجربهی یکسانی با الانم ندارد، برای مثال نشستهام چیزی تماشا میکنم که از حد معمول کمی مهیج و شوکه کنندهتر است و شما را در تعلیقی قرار میدهد که دچار اضطراب شوید، و در همین زمانهاست که منِ پیرمرد، آن را برای دقایقی متوقف میکنم، چرا که نمیتوانم آن حجم از هیجان را تحمل کنم؛ تا بعد از این که تجربه منقطع شد و تاثیرگذاری_اش دچار فقدان شد، ادامه_اش را ببینم، به نظر تحملاش از توانم خارج است_که اگر هم نباشد_ دیگر خودم حوصلهی انرژی گذاشتن برایش را ندارم.
در واقع بیکار و بیعار بودن هم تا جایی خوب است که بتوانی به تلاش دیگران نگاه کنی و با لبخندی مضحک، زندگی و سگ دو زدنشان را هجو کنی، ولی از یک جایی به بعد، آن جایگاه خجستهات تنها مایهای از افسوس برایت به همراه دارد که به نظر تنها “کار کردن”_آن هم به هر شکلش_ میتواند کاری کند که رخصت افسوس خوردن به حال زبانه کشیدن این شعلهی رو به افول را نداشته باشی، هرچند شعله به زودی زود خاموش خواهد شد، اما بهتر است آنقدر “کار” تو را دچار از خودبیگانگی کرده باشد که در زمان خاموشی هم حواسی برایت نمانده باشد؛ بله یک راهکار کاپیتالیستیِ تهوعآور! در مقابلش اما یک چیزی این بین وجود دارد، آن که: “بیکاری” امریست که شما را بیشتر به “خود” پیوند میزند، در بیکاری بیشتر میتوانید اصل آهستگی و پیوستگی را رعایت کنید و علاوه بر آن مشغول چیزی فراتر از “کار” به معنای عامش شوید و رفته رفته مبدل به انسانهایی عوام پسند و ماشینیزه شده نشوید.
حرفهایم از دم تکراریست، همهاش را بارها و بارها گفتهام، و دوباره از نو، پیشتر که دربارهی این شعله حرف میزدم گفتم: به هرچه خواستید نسبتش دهید، الان خواستم از خود بپرسم که دقیقا به چه چیزی، ولی آنقدر پاسخها به انتزاع میل میکنند، که گویی از همان ابتدا هم جوابی نداشتم. سوال بعدی این است که چطور میتوان این شعلهی روبه زوال را روشن نگه داشت، چطور میشود هم مورد تایید بود و به سلوک فکری رسید، و هم به اصطلاح آبی به آسیبان دیگران نریخت و خود را فراموش نکرد، جواب این هم برای باقی. فعلا ترجیح میدهم خوب زیرنظر داشته باشم که چطور شعله خاموش میشود.
420
امروز این رو داخل کتاب فروشی پیدا کردم، پول نداشتم، پس در همین حد عکس بهم افاقه بخشیده شد.
420
این عکس سهراب سپهری با آن یکی عکسی که با میوهی مورد علاقهاش(انار) گرفته شده است، من را خاطر یکی از بخشهای فیلم رگبارِ بیضایی میاندازد. کلا در فیلمهای بیضایی زیاد میبینید که به غیر از پیرنگ اصلی، چندی از این ریزهکارهایِ به یادماندنی در پس و پیش داستان جای داده شود؛ و در رگبار، ما با مادری از کار افتاده طرفیم که دکتر اذعان دارد که :«تنها بخشی از بدنش که هنوز در حال فعالیت است دستانش است.» گویی دستان مادر همچنان برای ادامهی زندگی و رفع نیاز اعلام استقلال میکند. دستان سپهری هم برای همیشه زندهترین عضو او خواهد ماند، چیزی که پروانه اعتمادی به خوبی دریافتش کرده است.
420
Repost from Archive (The Catcher in the Rye)
عکسِ دستهای سهراب سپهری در بستر مرگ که پروانه اعتمادی گرفته.
420
متن را رها کردم و در اثنایی که فیلم دانلود میشد، یک قسمت دیگر از سریال دیدم؛ فیلم اما دقیقا چیزی بود که برای الان نیاز دارم، فعلا در خانه ندای خوابگاه رفتن یا همخانه گرفتن به راه است، این فیلم هم ارتباطات نزدیکی به این ماجرا داشت، در فیلم همه چیز خوب است فقط اپیزودهایش بیجا و نامنسجم مینمایند ولی به خودی خود چیز دلچسبی بود و موسیقیاش هم یادوارهی دیوید بویی! با اینکه به هیچ وجه اشتراک و سمپاتیِ کمال یافتهای با شخصیت نداشتم ولی در بدترین حالت بدم نمیآمد که همخانهای همچون فرانسیس داشته باشم، که البته اینها همهاش برای دو روز اول است چرا که یحتمل من فینفسه همخانهی خوبی نیستم!
به هر صورتی پس از گذشت زمانی، هرچند با بیعاری مفرط زندگی را بگذرانی و آن هم چه بسیار دلچسب و مدافع ملال به نظر بیاید؛ اما باز همین هم، با تکرار، خودش را تکرار میکند و تکرار هم دوباره آن را تکرار میکند و به جایی میرسد که دلت میخواهد به پایش بیفتی و تمنا کنی این قدر دیوانهوار در دل و رودهی خود نکاوند تا دست کم بفهمی تو کجای تکرار ایستادهای، آن وقت اگر نفهمی_که نمیفهمی_ در بهترین حالت دیگر حتی دلت هوای ولگردهای دارما را هم نخواهد کرد.
پ.ن: یادداشت از دیشب بود، که خوابیدم و موکول شد به امروز.
