en
Feedback
420
Subscribers
No data24 hours
-37 days
+430 days
Posts Archive
روز قبل از رفتن به تهران(البته روز که نه، شب شما و روز من)، پس شب قبل از رفتن به تهران(شب هم نه، چون بعد از ظهر همان روز بود)، پس بامداد آن شبانه روز، حدود ساعت سه دراز به دراز روی تخت افتاده بودم و قصد داشتم الانی که یحتمل ترافیک اینترنت کمتر است، فیلمی که ساعت ۱۱ دیده بودم را داخل لیست اضافه کنم، که خب بدیهی‌ست که ایرانی جماعت چه داستانی با اپ‌های فیلتر شده دارد، این اپ هم از قضا هربار فیلترشکن کاری از پیش نمیبرد، یک گزینه‌ی sign out می‌آورد، آن شب هم نمیدانم چه شد، پایم خورد یا هرچه که بود؛ در نهایت از اکانت خارج شد، حالا هرچند تلاش کردم، و ایمیل و رمزها را امتحان کردم، وارد دو اکانت قبلیِ از دست رفته‌ی لدرباکسد میشدم، عصبی بودم، چندین راه را امتحان کردم که حوصله‌ی شرحش نیست، چندین هم بار وارد اکانت‌های اشتباهی شدم، و از دلخوری نام یکی را به اسم مضحکی تغییر دادم که اینجا قید نمیکنم، که خدایی ناکرده کسی به آن دسترسی پیدا نکند. در همان اوضاع فکر میکردم اگر به کل از دسترس خارج شد و راه دیگری نداشت چه خواهم کرد، در دل میگفتم قیدش را میزنم، ولی میدانستم با دلخوری، [چندین ماه بعد] شاید یک جدید راه بیندازم. به هرحال بعد از یک ساعتی ممارست فرجی شد و دوباره وارد شدم. فردا با پناهی راه افتادیم، و حدود ۸ شب رسیدم، که البته از تهران، رفتن، و بودن، بگذریم. این چند روزِ سفر خواب درستی نرفتم، پس دیشب خوابیدم، ظهر بلند شدم، یک ساعتی صرف غذا خوردن کردم، دوباره چند ساعتی خوابیدم، بیدار شدم، و تصمیم گرفتم پس از سه سال سریال ببینم، به طور کلی نگاه مطلوبی به سریال دیدن و سریال بین‌ها ندارم، چرا که سریال دیدن رفته رفته سلیقه‌ی فیلم‌بینی را زایل میکند و پس از زمانی شما را نسبت به فیلم دیدن بی‌میل میکند. البته بگویم که یک هفته پیش تصمیم گرفتم سریالی که چندین سال پیش تا فصل آخرش را دیده بودم، ولی قید پنج قسمت انتهایی_اش را زده بودم را تکمیل کنم، که ترجیحا اسم نمی‌آورم که خون کسی به جوش نیاید! امروز هم True detective را شروع کردم، در ابتدا که شخصیت پردازی مک‌کانهی را میدیدم، بیشتر گمانم بر این میرفت که: آهان یک شخصیت کاریزماتیک، که حتی همین گیرایی_اش هم در صفاتِ معمول سریالی مثل: کم‌حرفی، گوشه‌گیری، جنون مالیخولیایی، باهوش بودن و یک سری اکت‌های تکرار شونده‌ی و سیگار دست گرفتنِ منحصر به فردش خلاصه میشود و یحتمل این جاذبه‌های ظاهری قرار است حفره‌ها‌ی پیرنگِ الکن سریال را پر کند، که البته این به مرور کمرنگ‌تر شد و شخصیت پردازیِ گفتارمحوری که تو ذوق میزند هم معدوم‌تر شد، تا بعد. خب از این دست هم نیستم که چندین قسمت را بی‌قفه پشت هم ببینم، بعد از قسمت اول کمی با زاهد گپ زدم، و یک فیلم دیگر دیدم که گویا ادغام فلسفه و ومپایران بود، آن هم به دلم نچسبید، ولی یک دیالوگ ازش خاطرم ماند که از این قرار بود:«این “می‌اندیشم پس هستم” نیست، بلکه ”زاده شده‌ام پس بازنده‌ام” هست.» بعد از آن هم مادرم قید کرد که غذا را میخورد و من اگر در توانم هست شب یک چیزی درست کنم برای خوردن، که قبول کردم چون گمان میکردم نودلی برای درست کردن هست، خواستم بگویم که نودل درست کردن از جمله معدود چیز‌هایی‌ست که درش به غایت مدعی‌ام! خب از غذا که گذشتیم، نشستم کتاب کروآک که قرار بود به ربیعی هدیه‌اش کنم را تمام کردم و بیشتر گرسنه شدم. این کتاب، [فیزیکی]کتاب چموشی‌ست، شاید چون قطور است اما قطعِ کوچکی دارد، هربار طولانی مدت دست میگیرمش، یک رگ از انگشت اشاره تا شستم تیر میکشد، که البته شاید دلیلش این هم باشد که در صدد آنم که دستم کمترین تماسی را با جلد کتاب داشته باشد. و اما درباره خود کتاب، چندی پیش داشتم ریویوهای خوانندگانش را از “گودیردز” میخواندم(یکی را اینجا ضمیمه کردم) و هرچه پیش میرفت بیشتر به این مهم دست میافتم که امکان ندارد شما این نوشته‌ی “خود به خودیِ” کروآک را بخوانید و دلتان هوای این را نکند که یک کوله به دوش بیندازید و در کشورها مفت‌سواری(هیچهایک) ‌کنید و در کیسه خواب بخوابید و یک بودیستُ الاصل شوید و هر روز در طبیعت به مراقبه بگذرانید و مهم‌تر از همه یک رفیقی مثل “جافی” داشته باشید؛ خلاصه‌ی مطلب اینکه کتاب را میخوانید، فکر میکنید باید کوله‌ام را ببندم و این خانه را رها کنم برای خودش، که در همان‌گاه به نظرتان می‌آید که ایرانی هستید و سرجایتان میشینید و نهایتِ دارمایی بودنتان در فکر به تناسخ بودایی_که البته همان هم مایه‌‌ای از وجدان معذب را برایتان به ارمغان می‌‌آورد_ خلاصه میشود.

درود، اگر شخصی کتاب فاوست گوته رو خونده و مایل به کمک کردن هست، بسیار ممنون میشم پیام بده. @Braindamageadminnbot

درود، اگر شخصی کتاب فاوست گوته رو خونده و مایل به کمک کردن هست، بسیار ممنون میشم پیام بده. @Braindamageadminnbot

Damage 1992

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ https://t.me/LunaticBrainDamage/2788 سلام میشه اسم فیلمشو بگی؟

لحظات آخر، نریشن آخر، از زبان انسانی مطرود، مردی دلداده به شوری گناه آلود؛ مرد به عکس زن زل زده ‌است، از آخرین باری که او(زن)
لحظات آخر، نریشن آخر، از زبان انسانی مطرود، مردی دلداده به شوری گناه آلود؛ مرد به عکس زن زل زده ‌است، از آخرین باری که او(زن) را با همسر و کودکش دیده است میگوید؛ عاشقی که از این سودا و عشق عقلش زایل شده بود و تنها کنش_اش ارج نهادن به حلاوت این لذت بود، حال نشسته است، رانده شده از همه جا و همه کس، نگاه میکند به عکس، دوربین هم با حرکت اپتیکال چشم ما را با او پیوند میزند و بیشتر ما را با باور مرد وصلت میدهد، و اما آخرین چیزی که او به زبان می‌آورد از این قرار است: “She was no deterrent from anyone else.”

«همین که من یه تاریخچه دارم، می‌شه به‌ش گفت یه الگو، که، مثلاً، اول‌های رابطه خیلی سریع و جدی واردش می‌شم و خیلی جدی و خیلی شدید پی‌گیر می‌شم و خیلی شدید ابراز عشق می‌کنم و از همون اول یک دل نه صد دل عاشق می‌شم، یا این‌که همون اولِ رابطه می‌گم دوستت دارم، هنوز هیچ‌چی نشده شروع می‌کنم به حرف زده با افعالِ آینده، از این‌که هیچ کاری یا هیچ حرفی که نشون بده چه‌قدر به فکرم به نظرم زیاده‌رَوی نمی‌آد، که خب طبعاً همه‌ی این‌ها تأثیر می‌ذاره، که جدی باور کنن من واقعاً عاشقم - که هستم - که فکر کنم باعث می‌شه حس کنن به قدر کافی است داشته می‌شن و می‌شه گفت اون‌قدر احساس امنیت می‌کنند که بتونن به‌م بگن دوستت دارم و دوست داشتنِ خودشون رو به رسمیت بشناسن. و این‌جوری نیست که - بذار روش تأکید کنم، چون عین حقیقته - این‌جوری نیست که وقتی می‌گمش جدی نمی‌گم.» مصاحبه‌ی شماره‌ی ۲، اکتبر ۹۴ کاپیتولا، کالیفرنیا مصاحبه‌های کوتاه با مردان کریه، دیوید فاستر والاس. پ.ن: متنی که از خاطرم رفت ضمیمه‌اش کنم.

درود جناب فاستر والاس؛ من شناخت کاملی از شما ندارم، و حتی در زمره‌ی نویسندگانی که خوشم می‌آید برایشان بنویسم هم قرار نمیگیرید، صرفا چندی پیش به بخشی از کتابتان با نام ”مصاحبه‌های کوتاه با مردان کریه” برخوردم(آن بخش را ضمیمه میکنم)، روز قبلش هم داشتم فیلمی از پیالا تماشا میکردم، و چنان تناقضی این بین شکل گرفت که گمان بردم، شما کسی هستید که قرار است حرف‌هایم را نفهمید، پس برایتان مینویسم چون از طرفی اسم یکی از کتاب‌هایتان “شوخی بی‌پایان” است، [حتی] نمیدانم محتوای شوخ طبعانه‌ای هم دارد یا صرفِ هدفی هجوآمیز به این نام در آماده، اما اینطور در نظر میگیرم که با انسان باجنبه و پرحوصله‌ای طرفیم. خب جناب گفتم که فیلمی از همکاران فرانسوی‌ات تماشا کردم، و دوباره به خاطرم آمد که انگار فرانسوی‌ها چیزی از فیلمسازی میدانند که بقیه‌ی ما نمیدانیم. به هرجهت برگردیم به بحث؛ پس از آن متوجه‌ی ارتباط دردآوری که این بین وجود دارد شدم، و برای دریافت_اش رفتم سراغ یکی از یادداشت‌هایِ برون‌ریزانه‌ای که پیش‌تر در تقبیحِ “‌نابلدیِ ‌احساسیِ منتقل شده از خانواده” نوشته بودم. در ادامه هم ملتفت شدم که چیزی درمورد داستان و کاراکتر‌هایی وجود دارد که بر خلاف شمااند، آن‌ها عاشق عشق هستند، اما عملا قادر به عشق نیستند؛ یا حتی نمیخواهند که باشند، این همان ارتباطی‌ست که در خودم میبینم، این کرختیِ حسی که گاها فکر میکنم که گویی هیچ تفاوتی در احساستم به دیگران وجود ندارد، از خانواده گرفته تا شریک‌های عاطفی‌ام، یک نوع اختگی که انگار از کودکی درم جاگذاشته شده و در موقعیت‌هایی هم که ازم گلایه‌ میشده، سریعا تقصیر را به گردن رویکرد خانواده به این ماجرا انداختم و گذشتم. دیوید عزیز، الان متوجه شدم که راحت نیستم که برای نوشتن چنین چیزهایی از ضمایر و افعال اول شخص استفاده کنم، پس بگذارید از الان اینطور بگویم که: در عین نیازی ناامیدانه برای دوست داشتن دیگران و حس کردن آن توفیرِ حسی، حقیقت پنهانی وجود دارد که اصلا شاید آن‌ها را نمیخواهی یا دست کم نه آنطور که آن‌ها تو را میخواهند، یا در ساده‌ترین حالت، طوری که در یک موقعیت عاطفی از تو انتظار میرود که خواهان کسی باشی، نیستی؛ در این وضع حتی اگر خود خواستار قرار گرفتن در آن موقعیتی، بدیهی‌ست که باز جای‌ تو آنجا نباشد، مگر اینکه با نوعی از فریبی بی‌غش جایگاه خود را برقرار کنی، همان طور که بار‌ها از سر گیر کردن در این وضعیت‌ها دهان باز کردی و گفتی:«من هم دوستت دارم./ من هم دلتنگم./ من هم…» البته بگذارید اینطور برایتان بگویم که این ماجرا آنقدر هم که به نظر می‌آید شرورانه نیست، شما خود را جای عاشقی بگذارید، که توانا در عشق نیست(پس شاید به من خورده بگیرید که چرا “عاشق” نامیدمش، ولی بگذارید دلش خوش باشد.) عاشقی که برای قبولاندنِ این توانایی و ادراکْ به خود، ممارست به خرج میدهد؛ در مَثلْ معشوقه‌ای را میشناسد، معشوقه‌ای که گیاه‌داری دوست دارد، درباره‌ی گیاه میخواند، میخرد، داری میکند، نه برای اینکه تصویری متظاهرانه برای دوست داشتنش به معشوقه ارزانی دارد، لاکن چون میخواهد به خود حسی را تکلیف کند. این همان آزادی و تنگنایی‌ست که تو اهمیت میدهی و همچنین اهمیت نمیدهی. تو در روابطتت غلت میزنی، با انسا‌ن‌ها ارتباط میگیری، پسشان میزنی، لعنت میفرستی، دروغ میگویی ولی همه‌ی این‌ها باز هم کافی نیست، نه در گذشته و نه در آینده، چرا که آنچه میخواهی فی‌نفسه برای خودت هم ناشناخته‌ست و هرچه را مزه میکنی، باز طعم دهانت نیست، با وقوف به این امر که دهانت چشاییِ نابسمانی دارد؛ جلوتر هم درمیابی که شاید چیزی که میخواهی هیچ باشد و این خودِ آزادی‌ست که تو هیچ نخواهی و هیچ از تو نخواهند، ولی مگر میشود! پس از آن، شما در هرجا با هرکس که باشید، احساسات به نوبه‌ی خود خشک میشوند، گویا چیزی اینجا وجود ندارد که بتواند همچون انسان‌های دیگر روابط را دوست داشته باشد، حتی وقتی عشق هست، همچنان خاموش است، اشتباه است، غمگین است، و گویی هیچ یک از این تجربت‌ها منبعی برای خوشبختی نیستند، بلکه مایه‌ی بدبختی‌‌اند. حال چاره‌یِ[به قول یکی از دوستان] اخته‌مآبِ ما چه بود؟_ رفته رفته به جای زهرپالایی از این رخوتِ عاطفی، ترجیح میدهی موضع دیگری به آن بگیری، چیزی شبیه به استطاعت، استطاعتی که به شما عشقی هدیه نمیکند بلکه شما را به حرکت وا میدارد و نمیگذارد مانند دیگر عاشقان در این راه دچار مصیبتِ[هرچند خوشایند] شوید؛ و با ارجاع به لئوس کاراکس در‌میابید که شاید دیگر عشق برایتان پیر شده و شما هم خسته‌ شدید.(love is old, and lovers are tired.) یک فرانسوی دیگر! شما که آمریکایی هستید و جنس عشقتان طور دیگری‌ست، نه که خود را در خیل فرانسوی‌ها قرار دهم(که چندان هم خواستنی به نظر نمی‌آید) ولی برای شما دیوید عزیز، آرزو دارم که همیشه همین قدر ایمن و جدی عشق بورزید. مزاحم عاجزِ شما، نگین.

[شعری از]گوتفرید آگوست بورگر، که شوپنهاور هم در کتاب متافزیک عشق آن را نقل میکند.
[شعری از]گوتفرید آگوست بورگر، که شوپنهاور هم در کتاب متافزیک عشق آن را نقل میکند.

هرچه موسیقی “عاشقان روی پل” را بیشتر به رقص وامی‌دارد، مخاطب را غمبارتر میکند و این‌ست تناقض عاشقانی که روی تخت‌ سر میگذارند، با عاشقانی که روی پل میرقصند.

فیلمِ “برای عشق‌هایمانِ ” موریس پیالا، درباره بیداری جنسی یک دختر نوجوان و اثراتی‌ست که این امر بر اطرافیانش میگذارد؛ در صحنه‌ی آغازین فیلم(که گویا عکس منتخب برخی از پوستر‌های فیلم هم هست) سوزانِ شانزده ساله با لباس سفیدِ سترده‌ی خود که در باد میرقصد، به تنهایی بر روی قایق ایستاده است، این تصویر تماما تجسمی‌ست از شهوانیت و باکرگی. در ادامه فیلم هم او همچون این تصویر، قایقی‌ست که از جریان آب عبور میکند، فارغانه راه خود را می‌پیماید، در ضمنی که دیگران در اطرافش میلغزند و غرق میشوند.

جستاری در باب “ناامیدکننده‌ بودن”. من انسان ناامید کننده‌ای هستم. (همین که مدیوم متن را “جستار” بنامم ولی آن را با واژه‌ی “من” شروع کنم دلالت بر همین ماجرا دارد.) البته میدانید که طبعا [حتی]این صفتِ نامشروع هم مختص به من نیست، و یحتمل با نگاهی به ارتباطاتِ انگل-گونِ خود میتوانید بفهمید که حتی در شخصی کردن این ویژگی هم ناتوان بودم و مشترکا با افراد زیادی درمیان_اش گذاشتم. ناامیدکننده بودن هم به خودی خود، ساحت‌های دارد که یحتمل به تعداد آدم‌های این کره‌ی خاکی گوناگون بروز میکند، پس شناخت این را میگذارم برعهده‌ی زیست شخصی‌ خودتان و ترجیحا میروم سراغ رویکرد انسان‌های ناامیدکنندهْ از ناامیدکننده بودنشان. ببینید این خیل از مردم_که به طبع همه‌ی آن‌ها را شامل میشود_ به سه دسته‌ی مجزا و تلفیقی گونه‌گون میشوند؛ دسته‌ی اول: ناامیدکنندگانی که بالفعل سعی در مستتر کردن این خصلت دارند، ولی از قضا این امرِ”ناامیدکننده_گی” چنان درشان مرئی‌ست که دیگر یارایِ پوشاندن_اش را ندارند، و هرچه این طرفش رو می‌گیرند از آن سو سرریز میکند. دسته‌ی دوم: ناامیدکنندگانی هستند که فی‌نفسه هنر بازیگری را خوب میدانند. این دست از ناامیدکنندگانْ در این سیستم همواره در فرازِ باقی ناامیدکنندگان قرار میگیرند، و چنان القا میکنند که انگار از باقی آنان منفک‌اند، البته که کم عقل‌هایشان گمان میبرند که بالقوه انسان‌های “غیرِ ناامیدکننده‌ای” هستند، با وقوف به اینکه چنین دیدی تنها از توهمی مجعول نشات میگیرد. دسته‌ی سوم: ناامیدکنندگانی هستند که همزمان با آگاهی کامل از ناامیدکننده بودنشان _و نه انکار آن_ این چگونگی را با شجاعت تمام برملا میکنند، و در عین گردن گرفتن، با هرزگی، این صفت را مشروع_اش میکنند. البته در نظر بگیرید که دسته‌ی سوم در ظاهر کنشی بس ناپرهیزانه و ناهنجار ندارد پس بدیهی‌ست که همواره در این بستر نابخردانه، زیر آن دو دسته‌ی دیگر قرار گیرند. با شناخت خود از خود، میدانم که عملا در دسته‌ی اول قرار میگیرم که چنین چیزی از وجود خام و ترسو‌ام نشات میگیرد اما از قضا اگر کمی جدیت به خرج دهم_نه در عمل_ در حرف میتوانم خود را در دسته‌ی دوم جای دهم و با تشخصی ظاهری گوشزد کنم که: حال شما بیاید و نتایج هر کدام از این دسته‌ها را بسنجید، آشکار است که عاقبت‌‌ِ “در رو ناامیدکننده بودن”، وانهادگی و طردشدگی‌ست، حال این عقوبت‌ها بیش از اینکه ارتباطی با ترک‌کننده داشته باشد به واکنش‌ ما[یِ] ناامیدکننده به دیگریِ نامیدکننده دارد. پس بر انسان‌ ناامیدکننده رواست که به جای زهرپالایی از این امر، دست پذیرش بر ناامیدکنندگی بزند، و همواره شک ببرد بر آن عده‌یِ غیرِ ناامیدکننده. جلوتر هم دریابد که جان و ضمیر خو کرده به ناامیدکنندگی همواره او را از ثباتِ کلیشه‌ای جدا میکند و جسارت ناامیدکننده بودن را برای طغیان پیشکش_اش خواهد کرد. پ.ن: همانطور که مشخص است، در ابتدا قصد داشتم در هجو و تقبیح ناامیدکنندگی بنویسم، ولی معلوم نشد چه شد، که به تجلیل رسید. انگار دوران جوانی‌ست.

photo content

“مرگ در ونیز”، اثری پرعشوه است، عشوه‌ای بی‌ریا، نه افراطی همچون “احساس ۱۹۵۴”، دارای عشقی آرمانی، عشقی تجسم‌گونه از هنر، که به
“مرگ در ونیز”، اثری پرعشوه است، عشوه‌ای بی‌ریا، نه افراطی همچون “احساس ۱۹۵۴”، دارای عشقی آرمانی، عشقی تجسم‌گونه از هنر، که به نظر غیرقابل درک و دسترسی است و کسی هم در برابرش به خود حق جسارت نمیدهد! همچون سقراطی که من باب فایدروس گفت:«آدمی دوست دارد فقط به فایدروس خیره شود.» البته این‌ها که صرفِ فیلم است، جناب ویسکونتی ارجمند؛ صادقانه بگویم تجربه‌ی فیلمتان همْ چنین التفاتی به من بخشید، تجربه‌ای بی‌آزار که همچنان که در من حسی را بر‌می‌آشوبید، حسی را هم درم ساکت میکرد، یک تصویر حقیقی و در عین حال آرمانی.