در کوهستان
Open in Telegram
مسافر. لحظههای سادهی زندگی رو ثبت میکنم. *زاده کوهستانی که کنون کیلومتر ها از آن دور است. کانال من برای موسیقی بی کلام: @Nafislovemusic برای فرستادن پیامهاتون: @Darkohestan_bot
Show more628
Subscribers
-124 hours
-17 days
-630 days
Posts Archive
628
از کارهای که این مدت کردم.
خیلی وقت بود دلم میخواست موهامو رنگ کنم و رنگ کردم. دومین سوراخ گوش زدم. واکسن کزاز زدم. یاد گرفتم چطوری شلوارک بدوزم. تعداد اندکی کتاب خوندم و فیلم دیدم. تونستم فقط برای یکی از دوستانم یه هدیه کوچک بفرستم و امیدوارم سری بعد برای بقیشون هم بفرستم. سه کیلو وزن کم کردم. درمان pcos رو به صورت جدی شروع کردم. تا حدود زیادی وضعیت دندونامو سر و سامون دادم. عفونت سینوسی رو برطرف کردم. همه دوستامو دیدم و باهاشون وقت گذروندم. دوبار سفر رفتم. با خواهر کوچیکم حموم رفتیم. در حد ۱۰ جلسه ورزش کردم. اغلب صبحهارو زود بیدار شدم. خانوادم رو بغل کردم. مقدار زیادی گریه کردم. به اینستاگرام برگشتم و تونستم استوری از خودم بذارم و به فکر قضاوت بقیه نباشم. تونستم یه تراپیست جدید پیدا کنم که به نظر خوب میاد. پیش روانپزشک رفتم و داروهای افسردگی خریدم که در صورت ضرورت درمان دارویی رو شروع کنم. خیلی زیاد تحقیر و مقایسه شدم. زمانهای زیادی از خودم متنفر بودم. به اینکه محو و نابود بشم و بمیرم خیلی زیاد فکر کردم. یه دوست جدید پیدا کردم که خیلی زیاد میتونیم هم رو درک کنیم. با یکی از دوستای قدیمیم صحبت کردم و فهمیدم یه پسر کوچولو به این دنیا آورده و از دیدنش قلبم ستارهبارون شد. عروسی دوستم رفتم با اینکه برام خیلی استرسزا بود. به این فکر کردم با شکستن استخون/بیماری کاش از مسئولیتهام فرار کنم. دعوا و بحث سنگین با خانواده کردم. میوههای تابستونی به مقدار زیاد خوردم. دوستامو دعوت کردم باغ بابام. تونستم با پسردایی سه سالم ارتباط بگیرم جوری که باهام حرف زد و دوست شد. سعی کردم مدلی بخوابم و عادت کنم که به کمرم آسیب کمتری بزنم. کمی رزینکاری کردم. تو خونه اصلا مفید نبودم و بارها احساس اضافه بودن و به درد نخور بودن کردم. ناخنهامو ژلیش رنگ صدفی زدم. در زمانهای زیادی احساس گناه و عذاب وجدان کردم. پولهای بابامو تموم کردم. دلتنگی رو خیلی زیاد تجربه کردم. استرس رو با اعماق وجودم حس کردم.
در مجموع نمیتونم بگم مفید بودم؛ فقط بودم.
628
انگار پی وجود من رو با احساس عذاب وجدان و احساس گناه داشتن ساختن! وگرنه چرا باید یه آدم نسبت به همه چیزِ آدمهای عزیزش اینقدر خودش رو بکوبه. بابا زن بسه، بسه دیگه! خستم کردی.
628
امشب شب آخری هست که خونه هستم؛ فردا برمیگردم. کل امروز حالت بغضی بودم. جوری که اگر تقی میزدی بهم اشکام سرازیر میشد. یه علت بزرگش ترسه! از اینکه میخوام زندگیم رو خودم انتخاب کنم و بارش اینجوری چقدر سنگینه. از همه چیز که در هاله ابهام هست و نمیدونم چی میخواد بشه.
توی این چند روزه هزاران بار به این فکر کردم کاش کلا به دنیا نمیومدم. چون استرس داشت پودرم میکرد. و زندگی خیلی خیلی سخته! هنوزم وضعیت تغییری نکرده ولی خب یسری نقاط روشن هست که باعث میشه تلاش کنم که قوی باشم. به عنوان یه زن ۲۵ ساله از خودم انتظارات زیادی دارم. ولی همزمان انگار تواناییهای کمتری هم دارم. همیشه یه مرزی هست بین کسی که میخوام باشم و کسی که هستم. و انگار همیشه با ماده توهمزا دارم به خودم نگاه میکنم! بگذریم. میخواستم پایان متن رو با جملات انگیزشی تموم کنم. ولی خب چرا الکی دروغ بگم؟!
پس میرم بخوابم
شب خوش.
628
اینکه مامانم گریهاش میگیره و پشت بندش اشک منم در میاد؛ خیلی خیلی زیاد عصبیم میکنه یعنی :///
628
و یک چیز بچهها لطفا هیچوقت هیچی رو به کسی که کارش رو نمیدونید نسپارید! مثل من نباشید که به خانم آرایشگر اعتماد کردم که رنگ مویی که بهم میاد برام بزنه و بدون هیچ تغییری(یعنی من رفتم مراسم توی اون چلچراغ که همه هم فامیل هستن و منو دیدن نگفت موهات رو رنگ کردی) برگشتم خونه.
628
یکبار کلاس سوم بود و رفتم کارناممو گرفتم توی املا معلم بهم ۱۹ داده بود درحالی که من فکر میکردم ۲۰ میشم. رفتم خونه و آبجیم به مصلحتی همون شیرم گرد که برم اعتراض کنم به نمرم. سوار دورچرخم شدم با عزم جزم که برم اعتراض کنم. و خب هنگام عبور از خیابون ماشین بهم زد و تصادف کردن. چیز خاصی نشد ولی نتیجه جوگیر شدن🤣
628
موهام رنگ باز نکرد و انگار اصلا کاری نکردم؛ اون لحظه عجله داشتم و رفتم. حالا بعد از صحبت با خواهرم شیرم کرد که فردا برم دعوا کنم و موهامو از نو همون رنگی که میخوام رنگ کنه. D:
فکر میکنم هر موقع حقم ضایع شد باید زنگ بزنم به آبجیم تا شیرم کنه که بعدش برم ازش دفاع کنم.
628
چندروزه غرق در اضطراب هستم. اینکه نمیتونم استرس رو کنترل کنم بیشتر آزارم میده. ولی همزمان سه شب هست که هوا سرد شده. این اولین باره بعد از ۴،۵ سال این تایم خونه هستم و لحاف کشیدن، انگور کشمش خوردن حس کردن اومدن پاییز خیلی حس خوبی داره.
همزمان دارم له میشم زیر استرس آینده نامعلومم. از سردرگم بودن متنفرم. دیگه تحملش رو ندارم. کاش یکم زندگیم وارد ثبات بشه! خسته شدم.
628
دارم برای اولین بار به صورت جدی موهامو رنگ میکنم؛ و اگر بد بشم چی؟
(تازه بعدش مستقیم میخوام برم یه مراسم عقد!)
به به
بعد همزمان توی مغزم میگم وسط این همه استرس و بدبختی مثلا که چی داری رنگ میذاری:///
628
Repost from N/a
+1
بیاید دوباره کنار هم لبخند به لب بچه ها بیاریم
قراره تعدادی پک لوازم تحریر و کوله بگیریم و بین بچه های کار و بی سرپرست پخش بکنیم
هنوزم برای خیلی از بچه های کار شروع مدرسه مثل یک آرزو میمونه و گاهی یک بسته مداد رنگی میتونه دنیای یک کودک رو رنگی بکنه ✨
❤️ هزینه هر قدم توی این مسیر فقط ۴۹ هزار تومانه ❤️
از یک قدم تا هر چند تا که خواستین می تونید کنارمون باشید تا بتونیم باعث بشیم بچه های بیشتری دوباره به رویاهاشون فکر بکنند
6037991231713227
به نام نازنین زهرا باغبان
لطفا واریز کردین پیوی زیر تعداد قدم هایی که کنارمون بودید رو بگید 🤍
@nazanin_bgh1
از تمامی مراحل خرید تا پخش بسته ها و ... براتون عکس میزارم✨