در کوهستان
Kanalga Telegram’da o‘tish
مسافر. لحظههای سادهی زندگی رو ثبت میکنم. *زاده کوهستانی که کنون کیلومتر ها از آن دور است. کانال من برای موسیقی بی کلام: @Nafislovemusic برای فرستادن پیامهاتون: @Darkohestan_bot
Ko'proq ko'rsatish627
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+27 kun
-330 kun
Postlar arxiv
627
Maple= افرا
Oak= بلوط
Birch= توس یا غان
Aspen= سپیدار
Sycamore= چنار
Elm= نارون
Sweetgum= عجیب بود)شیرین ژد)
Redbud= ارغوان
Dogwood= زغالاخته گلدار
627
آنا کارنینا رو ادامه ندادم! پیچیدگی داستان مدل روسی رو احساس میکردم نمیتونم گوش بدم و بعدم احساس کردم باید تغییر فصل بدم و اینو توی زمستون گوش بدم.
همزمان دیشب خوابم نمیومد رفتم تو کتابهای صوتی گشتم و کلی کتاب جدید اضافه شده بود که از اینکه پیداشون کردم خوشحال شدم.
627
مهمونی عصرانه یا مهمونی چای که در فرهنگ بریتانیا هست و دلم میخواست دوستان هم فکری داشتم که دعوتشون میکردم. یه میز چای با تم پاییزی.
خیلی زیبا میشد 🍁☕️
627
Afternoon tea این سنت در قرن نوزدهم، در دوره ویکتوریا، جا افتاد. داستان معروفش این است که Anna, Duchess of Bedford بین ناهار و شام گرسنه میشد و درخواست چای و خوراکی سبک میکرد، و کمکم این کار تبدیل به یک رسم اجتماعی شد.
627
فکر میکنم یکی از مهمترین چیزها با خود شفافیت هست. اینقدر خودت رو بشناسی و با خودت شفاف باشی که وقتی احساساتت دگرگون میشه بدونی دقیق چی میخوای و به چی نیاز داری.
627
یه چیزی تو مغزم هست که میگه تو باید به چیزهای جدیتر فکر کنی. به اینکه کار کنی، به اینکه درس بخونی، زبان بخونی، مهارت ارتباطیتو بهتر کنی، وزن کم کنی. مفید باشی و الان وقت این نیست که تو به این فکر کنی که برگهای پاییزی جمع کنی، کار با خمیر کلی رو امتحان کنی، ترشی و پای سیب درست کنی.
انگار تنها وقتی لایق انجام کارهایی هستی که دوست داری که قبلش کارهایی رو انجام داده باشی که با معیار دنیای کنونی در مسیر رشد بودی.
627
یهبار سر یه موضوعی با بابام بحثم شد و بهم گفت بعد از این همه سال انگار تنها چیزی که یاد گرفتی آشپزیه. و این اون موقع خیلی برام سنگین و ناراحتکننده بود. اون موقع فراموشش کردم. ولی بعد تز اون هرزمان که میخوام یه کار متفاوتتری از همیشه کنم با به یاد آوردنش اون حس خوبش برام کمرنگتر میشه.
627
من دیروز رفتم بازار و یا قیمت پایین خیار و گلکلم خریدم. و دیروز دو تا کنسرو بزرگ خیارشور درست کردم و حالا امروز هم میخوام تو مسیر سرکه بخرم و ترشی با رنگهای مختلف درست کنم. زرد و قرمز و بی رنگ.
آخرین خاطرهای که از ترشی درست کردن دارم وقتی بود که بابام یه نایلون اندازه کمر من گل کلم خریده بود. و مامانم اون سال انواع اقسام ترشی درست کردم. سالهای بعدی دیگه انگار کلا ترشی درست کردن از مد افتاد. و من تصمیم گرفتم خودم انجامش بدم.
627
خب چرخه خوشی تموم شد انگاری؛ وارد چرخه ناراحتی و اضطراب شدم. اینجوری که ناراحتی و دلایلش رو هم میدونی ولی راهحلی برای برطرف کردنش نداری.
627
زمستون و تابستون فصلهای طولانیای هستن ولی بهار و پاییز کوتاهن. در حد چند هفته هستن و بعد انگار تموم میشن.
627
توی عکسهایی که برای آدمهای مختلف درست کرده بود عکس پاسپورت ایران خیلی زیاد بود. این یعنی چقدر آدمها راجع به مهاجرت با چتجیبیتی صحبت مردن
