en
Feedback
هاوِست - فرهنگ و هنر مازرونی

هاوِست - فرهنگ و هنر مازرونی

Open in Telegram

🔅ما برای #هاوست (یاری دادن) فرهنگ و هنر مازندران دور هم هستیم #فرهنگ #هنر #شعر #موسیقی #تاریخ #کتاب #زبان #آداب و #رسوم #میراث #گردشگری و همچنین #اخبارِ #همایشها #جشن و #نمایش و معرفی #اساتید تبری ارسال مطلب: @z_kardgar @Aliramezani_50

Show more
1 830
Subscribers
+224 hours
-47 days
+1130 days
Posts Archive
✅ اینجا مازندران زیبا 🖼 بابل 🎥 مهدی رجب پور 📆 شهریور ۱۴۰۵ 🆔 کانال اینجا مازندران زیبا @injaMazandaran 🖼 پنجره‌ای رو به ناشناخته‌های طبیعت مازندران

✅ جاده چالوس ثبت ملی می‌شود 🔸وزیر میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع‌دستی با اشاره بر ظرفیت‌های تاریخی و طبیعی چالوس، دستور پیگیر
جاده چالوس ثبت ملی می‌شود 🔸وزیر میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع‌دستی با اشاره بر ظرفیت‌های تاریخی و طبیعی چالوس، دستور پیگیری ثبت ملی منظر فرهنگی-طبیعی جاده هزارچم این شهرستان را صادر کرد. 🆔 هاوست، کانال فرهنگ‌ و‌ هنر مازندران @Haavest

آفتاب شالیزار آهسته آهسته رو به غروب بود و من در این دقایق واپسین دم یک روز پر کار ، با آخرین لبخند او ، ترانه ای از جنس امید " سردادم قصه ی من از واژه ی امید" قلم بر کاغذ نشانده .. احساسِ ناامیدی ، دائمی و ماندگار نیست طنین ِ شیشه ای حنجره ی نازکم ، مانند نسیمی ملایم  و آرامش بخش ، بر سینه ی تازه نفس شالی های زرد و طلایی می دمید و من هم چون رقص کمر ساقه ها را که برگ هایش را می تکانید مثل مادر زائویی که ، آماده دیدن روی نوزاد تازه به دنیا آمده اش را ببیند و دل تو دلش نباشد سرور و شادی همه ی وجودش را پر کرده باشد را می دیدم و رنگ آوازم هم روشن تر و زلال تر می شد وناخودآگاهم نیز ، رج به رج واژه های عاشقانه ی نوتر می بافت . بوی شالی های خشک مرداد ، هرقدر به شب نزدیکتر می شد مثل گل شب بوهای روی دیوار ِ حیاط خانه ، سَکر آور و سرخوش کننده تر  می شد  من از بار خستگی آماده کردن شالی ها حاشیه ی دشت سالها نفس می کشید کمی بعد ، در حالیکه روی پاهایم چمپاته زده بودم با نگاه امیدوارنه ، به آینده ام اندیشیدم و زیر زبانم از ته دل خدا را برای همه کمک ها یش ، شکر می کردم.‌ اما ، شب که سر رسید ووقتی با تن خسته راهی منزل بودم که صدای وحشتناک ِ رعد های آسمانی و بارش تند و خشنش ، دلم را لرزاند با نگاه به چنین منظره نومید کننده ای ، زیر لب دعا و ذکر می گفتم و از خداوندگار ، عالم برای نگه داشتن حاصل شش ماه زحمات شبانه روزی ام با اشک و اندوه استدعا می کردم اشک ها همراه با باران و باد تند بیابان ، پرده ای جلوی چشمانم می انداخت تا آنجاکه، به سختی از چاله چوله های سامون ها می گذشتم تا خود را به خانه برسانم .‌ فردای آن شب تلخ هنوز چشمان آفتاب از سینه ی آسمان بیرون نزده بود که سراسیمه بعد از اذان و اقامه ی نماز صبح راهی ِ دشت شدم تا ، بتوانم شالی هایی که هنوز به دست قهر آمیز باد و بوران نابود نشدند را نجات دهم . هنوز قدم به دل دشت نگذاشته بودم که ، شاهد گونه های پر از اشک ساقه گندم های محزون و گریان شدم و با همان حال بدم شروع کردم به دست چین کردن ساقه هایی که هنوز نمرده و نفس می کشیدند محصول آن سال پر زحمتم بسیار اندک مانده بود اما ، چند روزی از این حادثه ی تلخ نگذشته بود که برای خاطر همین حادثه نرخ شالی ها برای فروش بالا رفت و من بی بهره ازدسترنجم نماندم اما ، از ابتدا سخنم را با موضوع امید " شروع کردم چرا ؟ زیرا ، خواستم بگویم ، درست است که در دل شالیزار ، همه ی خیالم به روزی‌ بود که حاصل زحماتم را بچشم تا، همه ی خستگی های شبانه روزی ام بریزد .. اما ، آیا وقتی داستانِ من از ابتدا با واژه ی امید "شروع شد به معنای آنست که ، محصول تلاشم  برای رسیدن به  آرزوهایم باید قطعاً رنگ همان رویاهای مرا داشته باشد یا خیر ، امید " بهترین ابزار برای برخاستن و منجمد نماندن و درجا نزدن در صورت شکست یا حضور موانع می باشد ، می تواند توان و انگیزه و سطح تاب آوری را وسیع تر و در ثبات قدم را ، در پیمودن مسیر پر پیچ و خم و شکننده کمک کننده باشد  ولی با همه ی تفاسیر ، گاهی دست روزگار،  موانع بسیار فراسوی همین مسیرهای امیدوارانه قرار می دهد و امیدواری نیازمند عوامل دیگری ست ، مانند پشتکار و جنگیدن و مقاومت سخت و جانکاه ..‌‌‌ و برای من ،،،  یاس و نامیدی را، در آستانه ی درو هم خود را نمایان کرد ، زیرا این روزها ، تب و تابی هم در مزرعه داران نمی بینم ، همه ی  دغدغه های درو با " دهره " و واژگان خوش تراش مازنی مانند ، کر ، کسو ، کوله ، کپا " در مقابل کمباین ( سرتاش ) رنگ باخت و کار طولانی درو به شیوه ی سنتی را در دوساعت انجام می دهند و دیگر جینگا مفهومش را از دست داد ، کار آسان‌تر شد ولی ، دغدغه ها ، بیشتر و فشارهای زندگی چندین برابر ... شور و اشتیاق ها در مزارع و شالیزار روز به روز کمتر و کمتر می شود باخود گفتم خدایا ، چه شد ؟ چرا روزگار این همه تغییر ...‌ ؟! کاش ، همان نشاهای دستی و سنتی ، پاها در آب و کمرها از طلوع  تا غروب ، خم بود اما ،زن های شمالی ، با هم بلند بلند در حالیکه ، دسته دسته بذرها را در زمین آبی با دست های مهربان خود چال می کردند همچنان پابرجا بود و رنگ‌ امروزی نمی گرفت و خنده ها و آوازهای عاشقانه ی قدیمی رج به رج از حنجره ی مهربان بانوان زحمتکش آوا می شد درست مثل امروز من که می خواندم و امیدوارانه ، نوای  امیری مازندرانی  را سر می دادم و خوشه های نورسته با شادی من شاد می شدند آخر قصه ی من ، باز برمی گردد به آغاز آن ..‌ در پس هر فرودی ، اوجی هست و در پی ِ هر نا امیدی ای ، امیدها هم جوانه خواهند زد . ✍صدیقه - کاظمی - جویباری مرداد ماه. ۲۴۰۵

یه دلمون همیشه همونجاست که ریشه در طبیعت داشتیم و با طبیعت و روستا بزرگ میشدیم، شاید برای همینه حال دلمون با دیدنش خوب میشه. قسمت دوم از سفرنامه: وقتی جنگل خونه ست! عوامل تولید ویدیو لفور: تهیه کننده و تولید کننده : مرتضی اسفندیار راوی : مرتضی اسفندیار تدوینگر: مهدی جوادی دستیار تصویربرداری: سایه لطفی نویسنده: مرتضی اسفندیار تیم تحقیق: فاطمه زردکوهی هماهنگی محلی: نبی عابدی پژوهشگر موسیقی : صادق بهشتی آهنگساز و تنظیم کننده / AI Music Creator : شروین افقه با تشکر از خانواده میزبان: یزدان عابدی 🆔 هاوست، کانال فرهنگ‌ و‌ هنر مازندران @Haavest

🦋 شمـه صـوائی به خــئر و خاشی 📆 امرو پنجشنبه ▫️۳ هَره‌ما ۱۵۳۸ تبری ▫️۲ مهر ۱۴۰۵ خورشیدی ▫️۱۲ ربیع‌الثانی ۱۴۴۸ قمری ▫️۲۴ سپت
🦋 شمـه صـوائی به خــئر و خاشی 📆 امرو پنجشنبه ▫️۳ هَره‌ما  ۱۵۳۸ تبری ▫️۲ مهر ۱۴۰۵ خورشیدی ▫️۱۲ ربیع‌الثانی ۱۴۴۸ قمری ▫️۲۴ سپتامبر ۲۰۲۶ میلادی 📌 آلاشت سوادکوه 🆔 هاوست، کانال فرهنگ‌ و‌ هنر مازندران @Haavest

آواز کتولی علی دیوسالار نی علی اسماعیل نژاد شعر سلطان شکوهی (خراط) 🆔 هاوست، کانال فرهنگ‌ و‌ هنر مازندران @Haavest

گوچمر سلطان بانگ جنگل های هیرکانی چهارشنبه اول مهرماه ۱۴۰۵ جنگل های بولای دودانگه تصویر اقای شعبان اصغری محیط بان وعلی رمضانی پاجی همیار محیط زیست

📣 به میزبانی مدیریت اسناد و کتابخانه ملی مازندران برگزار می‌شود: "شمس و مولانا؛ قصه یک دیدار ماندگار" به مناسبت هشتصد و نوزدهمین زادروز آموزگار مهر، "مولانا جلال‌الدین محمد بلخی"، مجموعه‌ برنامه‌های فرهنگی و ادبی با عنوان "یک هفته با مولانا" در ساری برگزار می‌شود. در این برنامه‌ها، با حضور و سخنرانی دکتر "رضا زرین‌کمر"، مدرس دانشگاه و مولاناپژوه، ابعاد مختلف اندیشه، شعر و جهان فکری مولانا مورد بررسی قرار خواهد گرفت. مدیریت اسناد و کتابخانه ملی مازندران میزبان دومین برنامه این مجموعه با عنوان "روایت دیدار شمس و مولانا" خواهد بود. حضور در این نشست با اطلاع قبلی انجام می‌شود و آزاد و رایگان است. از علاقه‌مندان دعوت می‌شود با حضور در این برنامه، در روایت و بازخوانی یکی از مهم‌ترین پیوندهای تاریخ عرفان و ادبیات فارسی همراه شوند. 🗓 تاریخ برگزاری: دوشنبه ۶ مهر ⏰ زمان: ساعت ۱۷ 📍مکان: ساری، خیابان امیر مازندرانی، کنار فرمانداری، مدیریت اسناد و کتابخانه ملی مازندران ☎️ شماره تلفن برای هماهنگی حضور در برنامه: ۰۹۱۱۳۵۳۱۴۰۱ همچنین در روزهای ۵ تا ۱۱ مهر نشست‌های دیگری با سخنرانی رضا زرین‌کمر با موضوعاتی ازجمله "نیاز به مولانا در روزگار ما"، "مولانا و مفهوم رنج"، "مولانا و مفهوم زادن"، "دریا در اندیشه مولانا"، "مولانا و تجربه شاعری" و "مولانا و مفهوم شادی" در مراکز فرهنگی مختلف ساری و بابل برگزار خواهد شد. 🌱 هفته‌ای برای خواندن، شنیدن و اندیشیدن به مولانا #مدیریت_اسناد_و_کتابخانه_ملی_مازندران #یک_هفته_با_مولانا #مولانا #فرهنگ_و_ادبیات #مازندران #رضا_زرین‌کمر

"شمس و مولانا؛ قصه یک دیدار ماندگار"
+1
"شمس و مولانا؛ قصه یک دیدار ماندگار"

🦋 شمـه صـوائی به خــئر و خاشی 📆 امرو چهارشنبه ▫️۲ هَره‌ما ۱۵۳۸ تبری ▫️۱ مهر ۱۴۰۵ خورشیدی ▫️۱۱ ربیع‌الثانی ۱۴۴۸ قمری ▫️۲۳ سپ
🦋 شمـه صـوائی به خــئر و خاشی 📆 امرو چهارشنبه ▫️۲ هَره‌ما  ۱۵۳۸ تبری ▫️۱ مهر ۱۴۰۵ خورشیدی ▫️۱۱ ربیع‌الثانی ۱۴۴۸ قمری ▫️۲۳ سپتامبر ۲۰۲۶ میلادی 📌 دودانگه ساری 🆔 هاوست، کانال فرهنگ‌ و‌ هنر مازندران @Haavest

درپایان از حُسن اعتماد او نسبت به این حقیر  کمال تشکر و تقدیر را دارم و از خداوند متعال، خواستار سلامت، سعادت و توفیقات بیشتر این استاد اخلاق و رفیق شفیق خود هستم. شایان ذکر است، انتخاب کلمات و ترکیبات و سلیقه ی بکار برده شده در این کتاب، نوع کتابت واژگان و کلیه امور وابسته به این فرهنگ نامه، ازسوی خود آقای شکوهی صورت گرفته است و بنده جزء اندکی تذکر و برخی مشاوره دهی جزیی و نگارش این مقدمه ، هیچ نقشی در آن نداشته ام و آقای شکوهی در تصمیم و نگاه و نگرش خود، عزمی راسخ و اصرار به شیوه خاص خود داشته اند تا واژگان و ترکیبات، به زبان گویشی غرب مازندران سازگاری داشته باشند. امیدوارم بزودی این فرهنگ واژگان سلطان خراط، در دل شاعران، نویسندگان و علاقه مندان زبان و فرهنگ تبری جا باز کند و به خوبی،  اثرات زیبا و ثمربخش خود را در جامعه  بر جای بگذارد. از صمیم قلب، دعا می کنم، سهمی که آقای سلطان خراط، در گسترش ، بسط و وسعت زبان تبری از خود داشته اند و برای مردم این دیار و خطّه جغرافیایی تبری زبانان باقی گذاشته اند، "باقیات صالحات " او ، در دنیا و آخرتش باشد و همواره لطف خدا، یار و توفیق الهی، رفیقش باشد. الحمدالله اولا" و آخرا" #منصور جعفری/ ساری ۱ فردینه‌ما، ۱۵۳۸ تبری (شروع سال نو تبری) ۲مرداد، ۱۴۰۵ خورشیدی 🆔 هاوست، کانال فرهنگ‌ و‌ هنر مازندران @Haavest

مقدمه خدا را شکر ، در زبان تبری در این سالها ، پژوهش و تحقیق در دستور زبان تبری، نقد و بررسی متون، فنون بلاغت ، عروض و قافیه و فرهنگ نامه نویسی انفرادی و گروهی باب شده است ودر حال گسترش یافتن و رونق گرفتن است. یکی از چهره های خوش ذوق و اهل شعر و پژوهش در زمینه فرهنگ نامه نویسی انفرادی با عنایت به نگاه، نگرش و با توجه به دانسته هایش سرور عزیزم، آقای سلطان شکوهی با تخلص شعری خراط  از توابع شهرستان نور ، بخش چمستان است که با گشت و گذار به  لابلای اشعار محلی سروده خودش و با حشر و نشری که در مصاحبت ها و همنشینی ها با افراد منطقه خود داشته است، شروع به این کار مهم  کرده است و به تازگی ، با شور، علاقه و پشتکاری که دارند، دست به کار تدوین فرهنگ واژگان تبری غرب استان مازندران، تحت عنوان " فرهنگ واژگان تبری سلطان خراط" شدند و با این کار بی تردید هم به فرهنگ و زبان تبری خدمت شایان توجه ای کرده اند؛ و هم کار بسیاری از محققان تبری زبان را سهل و راحت نموده اند؛ و هم شاعران و مخاطبان متون و اشعار تبری را در فهم و یادگیری بهتر آن اشعار و متون، کمک در خور تقدیری کرده اند. شایان ذکر است ، آقای شکوهی نه در عرف معمول امروزی و علمی، دست به فرهنگ نامه نویسی زده اند و نه مدعی این کار هستند، او با ذوق، علاقه ، و به دلیل حراست و محافظت از برخی واژگان تبری اصیل- که احتمال فراموشی و انقراض آنها را می داده اند- مسوولانه در این راه صعب العبور پا گذاشتند و با اشتیاق زاید الوصف، آغاز به این کار خطیر کرده اند. حقیقتا، آقای شکوهی با قلب سرشار از صفای شان، عاشقانه در این باره قدم و قلم برداشتند و مدت های طولانی جهت گسترش و ترویج فرهنگ و زبان تبری وقت گذاشتند تا در این امر مهم فرهنگ نویسی، خشتی بر خشت ها بیفزایند و زبان تبری را از فراموشی واژگان در حال انقراض ، رهایی دهند و بر دامنه و وسعت آن اضافه کنند. آقای شکوهی، شاعری فرهنگ دوست و حقیقتا فردی دلسوز به زبان مادری خودشان هستند و مدام دغدغه داشتند واژگان اصیل تبری را ضبط و ثبت نمایند تا هم در طول سالیان، واژگان و ترکیبات زیبای مازندرانی، دستخوش تغییرات نابجا نشوند و هم فهم آنها دچار نارسایی ها در بین مردم نگردد و  افزون بر آن ، باعث انحطاط و ضعف زبان تبری نگردد. این لغت های دستچین شده فرهنگ واژگان تبری سلطان خراط، هم اصالت و قدمت دارند و هم با طرزی صحیح و درست، تلفظ آن ثبت گردیده است و در کل و با عنایت به سلیقه خاص خود،  مشتمل بر واژگان زیادی از گویش منطقه غرب مازندران است که احتمالا برخی از آن رو به فراموشی رفته اند و دستخوش تغییرات کم و زیاد شده اند و مردم با رجوع به این فرهنگ آقای شکوهی می توانند به اصل و اصالت بسیاری از واژگان تبری برگردند و از آن لذت وافر ببرند. آقای شکوهی، صرفا گردآورنده این واژگان نیست، با این واژگان و ترکیبات زیست و دست و پنجه نرم کرده و با آنها سالیانی در محلات و منطقه صحبت کرده است و طرز ادا ، چگونگی استفاده و کابردهای آن را در جمله ها و ضرب المثل ها و گفتگوهای روزمره با مردم بلد است، اینگونه نیست، آنی اراده ای کرده باشد و در گشت و گذار در کتابهای مختلف قبل از خود، آنها را جمع کرده باشد. این فرهنگ واژگانی آقای شکوهی _ که در نوع خود ، ارزشمند است _خود بیانگر دغدغه و پایبندی او به این فرهنگ اصیل با قدمت چندین هزار ساله است که مثل زبان فارسی ، ریشه ی پهلوی دارد. احساس مسوولیت آقای شکوهی و تعصب او در حفظ و پاسداشت زبان و فرهنگ مازندرانی ستودنی است ، بارها به خود بنده فرمودند، از اینکه فکر می کنم در آینده شاید زبان تبری با واژگان زیبای آن،  از بین بروند وحشت دارم و از سهل انگاری برخی متولیان فرهنگی جامعه، هنرمندان ، ادبا، شاعران بخاطر عدم جدیّت در نگهداری این زبان گله مند بودند و فرهنگ واژگان تبری سلطان خراط ، محصول همین نگرانی ها و دعدغه مندی های این چهره دلسوز و مسوولیت پذیر، در این زمینه است. یکی از مزیّت های این فرهنگ واژگان، نگارش کلمات با اصالت تبری است ، بویژه تسلط او در بکارگیری واژگان دامداری و بسامد بالای این واژگان از قبیل، مارمار، جوندِکا، کَلِز، جوله، کتِرا، نام گاوها، درختان و کلماتی از این دست، در کتابهای شعری او و از جمله در این مجموعه ی ارزشمند است، به عبارتی آقای سلطان شکوهی، سلطان واژگان دست نخورده، ریشه دار و عمیق است. او علاوه بر دانسته های فراوان واژگان و ترکیبات محلی، در بکارگیری تمثیل های خوش دست و ضرب المثل های شیوا، تبحّر دارد و در ده کتاب شعر محلی خود، بسیاری از آنها را استفاده نموده است. بنده به شخصه، هم مفتون و شیفته ی اخلاق حسنه و برخورد دینی و انسانی او هستم ، هم شیدای تمثیل ها و ضرب المثل های انباشته در ذهن و ضمیر او و هم تشنه ی مصاحبت و همنشینی با او.

فرهنگ واژگان تبری غرب استان مازندران 🆔 هاوست، کانال فرهنگ‌ و‌ هنر مازندران @Haavest
+2
فرهنگ واژگان تبری غرب استان مازندران 🆔 هاوست، کانال فرهنگ‌ و‌ هنر مازندران @Haavest

"باران ، کبوتر ، بوی خانه" هواپیما هنوز از زمین بلند نشده بود که فهمیدم چیزی را جا گذاشته‌ام. از پنجره بیرون را نگاه کردم چراغ‌های شهر یکی‌یکی کوچک می‌شدند و من هنوز نمی‌دانستم چه چیزی را جا گذاشته‌ام. فقط می‌دانستم چیزی هست چیزی که نبودنش را با تمام وجودم حس می‌کردم. دلم می‌خواست خلبان برگردد اما نمی‌دانستم برای چه. مدتی گذشت وارد شهر تازه شده بودم شهری با خیابان‌هایی که هنوز اسمشان را نمی‌دانستم و آدم‌هایی که چهره‌هایشان برایم غریبه بود. کم‌کم شهر می‌خواست مرا به خودش عادت بدهداما آن خلا هر روز بزرگ‌تر می‌شدآن‌قدر که دیگر نمی‌توانستم نادیده‌اش بگیرم. تا این که مجبور شدم و یک روز بلیت گرفتم نمی‌دانستم چه چیزی مرا به عقب می‌کشاند فقط می‌دانستم باید برگردم. برگردم به همان خاکی که از آن آمده بودم و ببینم چه چیزی را آنجا جا گذاشته‌ام. با خودم کلنجار می‌رفتم. شاید اگر دوباره کوچه‌ها را ببینم شاید اگر بوی خانه را نفس بکشم شاید اگر دوباره پا روی همان خاک بگذارم یادم بیاید چه چیزی را با خودم نبرده‌ام که این‌همه آزارم می‌دهد. من فقط می‌خواستم برگردم و بفهمم چه چیزی از من آنجا مانده است. وقتی برگشتم باران می‌آمد. همان بوی خاک خیس. همان بوی شمعدانی‌های خیسِ حیاط. در را که باز کردم چند لحظه همان‌جا ایستادم.خانه همان خانه بود اما مثل همیشه چیزی در آن نبود که نبودنش همه‌چیز را عوض می کرد. مادر سال‌ها بود که نبود، اما انگار خانه هنوز حضورش را نگه داشته بود. وارد اتاق شدم نگاهم افتاد به گوشه‌ی اتاق. سجاده‌اش هنوز همان‌جا بود تاخورده و آرام ، انگار هر لحظه ممکن بود دستی آن را باز کند. کنار پنجره ، جای استکانش خالی بود همان جایی که سال‌ها دیده بودمش. دلم خواست صدایش را بشنوم که بگوید گرسنه‌ای غذا درست کردم اما خانه ساکت بود. فقط باران روی شیروانی می‌زد. در خانه هر قدمم مرا به خاطره‌ای می‌رساند به دستی که روزی پرده را کنار زده بود به بشقابی که روی همین سفره گذاشته بود به گلدانی که خودش آب می‌داد. خانه پر از نشانه‌های او بود اما خودش نبود. آن‌جا فهمیدم غربت فقط جایی نیست که آدم را نمی‌شناسند گاهی آدم به خانه‌ی خودش برمی‌گردد و می‌بیند کسی که خانه برای او بود دیگر نیست. ایستادم و نفس عمیق کشیدم. چیزی درونم لرزید.کبوترها هنوز روی بام‌ها بودند گاهی دسته‌جمعی بلند می‌شدند و دوباره انگار نیرویی آن‌ها را به همین خانه می‌کشید و برمی‌گشتند. گل‌ها در گوشه‌وکنار حیاط باز شده بودند و سرو ، آن سوی باغچه ، سبز و راست‌قامت ایستاده بود همان سروی که سال‌ها پیش در دل خاک نشانده بودم و آرزو داشتم روزی آن‌قدر بلند شود که سایه‌اش را بر سر این خانه بیندازد سبز و استوار مثل تصویری از سرزمینی که هنوز در جانم ایستاده بود. تازه فهمیدم دلم برای صدای باران روی شیروانی تنگ شده برای بخار چای و دمنوش‌های گیاهی برای عطر گل‌گاوزبان و به‌لیمو در عصرهای بارانی برای بوی نان تازه‌ای که از سر کوچه می‌آمد برای حیاطی که بهار زیر شکوفه‌های بهارنارنج گم می‌شد. چند روز ماندم و فکر می‌کردم پیدایشان کرده‌ام. با دیدنشان حالم بهتر شده بودفکر می‌کردم حالا دیگر می‌توانم با نیرویی بیشتر برگردم اما انگار آن چیزها باز هم با من داخل هواپیما نیامده بودند. من از پله‌ها بالا می‌رفتم و آنها از پله‌ها به پایین برمی‌گشتند آن‌قدر آهسته که فکر می‌کردند من متوجه نشدم. شاید می‌ترسیدند برگردم دستشان را بگیرم و با خودم ببرم. آن‌وقت فهمیدم اصلا نمی‌خواستند سوار هواپیما شوند. باران نمی‌خواست. بوی نان هم نمی‌خواست. شمعدانی‌ها و شکوفه‌های بهارنارنج هم که معلوم بود اصلا اهل سفر نیستند. حتی کبوترهابا آن همه اعتمادبه‌نفس حاضر نبودند از شهرشان دل بکنند. لبخندی روی لبم نشست انگار همه‌ از اول می‌دانستند چیزی را که من این‌همه مدت دنبالش می‌گشتم نمی‌شود در چمدان گذاشت و از مرز رد کرد. به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم‌هایم را بستم. حالا می‌دانستم چرا هر بار که سوار هواپیما می‌شوم احساس می‌کنم چیزی را جا گذاشته‌ام و هر بار که برمی‌گردم پیدایشان می‌کنم. اما من دنبال فقط یک چیز نبودم دنبال تکه‌هایی از خودم می‌گشتم که هر کدام جایی در آن خاک جا مانده بودند. دستم را روی سینه‌ام گذاشتم قلبم هنوز همان‌جا بوداما انگار جایش را تازه پیدا کرده بودچشم‌هایم را بستم برای اولین بار صدای مادرم را از آن سوی سال‌ها شنیدم رسیدی؟ و من بعد از این همه راه تازه فهمیدم هیچ‌وقت از خانه نرفته بودم. #سیمین_علیزاده 🆔 هاوست، کانال فرهنگ‌ و‌ هنر مازندران @Haavest

پاییز را دوست دارم؛ به خاطر انارهای سرخش، به خاطر رنگارنگی برگ‌هایش، به خاطر نقاشی شگفت‌انگیز خداوند در طبیعت. پاییز را دوست دارم؛ به خاطر انگورهایی که در دل خم می‌نشینند، تبدیل به شراب می‌شوند و آدم‌ها را مستِ عشق و زندگی می‌کنند. پاییز، فصل رنگ‌هاست؛ فصل رسیدن، فصل دلتنگی‌های شیرین، و فصل تماشای هنر خداوند در ساده‌ترین و زیباترین شکل ممکن.

؟🌷 دیدار ِ یار 🌷 یا حضرت ِ مولانا ، یک شمس نشانم د ِه رمزی ز پس ِ پرده ، بر راز ِ نهانم د ِه در مکتب ِ عشق ِ تو ، شاگرد ِ ا
؟🌷 دیدار ِ یار 🌷 یا حضرت ِ مولانا ، یک شمس نشانم د ِه رمزی ز پس ِ پرده ، بر راز ِ نهانم د ِه در مکتب ِ عشق ِ تو ، شاگرد ِ الفبایم درس ِ ادب و عرفان ، دستور ِ زبانم د ِه شاگرد ِ جلالم* من ، مشتاق ِ کمالم من ناپخته و لالم من ، تفسیر و بیانم د ِه در این تن ِ جان‌خسته ، نبوَد رمَقی دیگر ای ساقی دلداران ، یک جرعه توانم د ِه از حیله‌ی مکاران ، از جور ِ جفاکاران یک راه ِ نجاتی از ، اینم دِه و آنم دِ ِه محکوم به اعدامم ، با تیغ ِ کمان ابرو ای یار ِ کمان ابرو ، یک لحظه امانم د ِه صد بوسه فرستادم ، از دور برای تو یک بوسه‌ی ناقابل ، جبران ِ زیانم د ِه از راه ِ دراز آمد ، تا درگه ِ تو احسان از بهر ِ حضور ای جان ، یک باره** زمانم د ِه در دایره‌ی عشقت ، ای نقطه‌ی کانونی در شکل ِ سِماعی خوش ، چندی دوَرانم د ِه گم‌کرده‌رهَم جانا ، در این شب ِ ظلمانی فانوس نمی خواهم ، یک شمس نشانم د ِه ✍️ وزن شعر : مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن ✍️  * جلال‌الدین محمد بلخی ( مولوی ) ✍️ ** باره : دفعه نعمت‌الله احسانی بنافتی (احسان) ۱۴۰۵/۶/۳۰ - قونیه 🆔 هاوست، کانال فرهنگ‌ و‌ هنر مازندران @Haavest

🦋 شمـه صـوائی به خــئر و خاشی 📆 امرو سه‌شنبه ▫️۱ هَره‌ما ۱۵۳۸ تبری ▫️۳۱ شهریور ۱۴۰۵ خورشیدی ▫️۱۰ ربیع‌الثانی ۱۴۴۸ قمری ▫️۲۲
🦋 شمـه صـوائی به خــئر و خاشی 📆 امرو سه‌شنبه ▫️۱ هَره‌ما  ۱۵۳۸ تبری ▫️۳۱ شهریور ۱۴۰۵ خورشیدی ▫️۱۰ ربیع‌الثانی ۱۴۴۸ قمری ▫️۲۲ سپتامبر ۲۰۲۶ میلادی 📌 کندل‌چو (جای گندم و برنج بوده در قدیمها) 🆔 هاوست، کانال فرهنگ‌ و‌ هنر مازندران @Haavest

🔺بازنشر مطالبی از هاوست، کانال فرهنگ‌ و‌ هنر مازندران در روزنامه بشیر مازندران 📆 شماره امروز دوشنبه ۳۰ شهریور 🙏 با تشکر از جناب آقای لطیفی 🆔 هاوست، کانال فرهنگ‌ و‌ هنر مازندران @Haavest

هاوِست - فرهنگ و هنر مازرونی - Statistics & analytics of Telegram channel @haavest