ch
Feedback
سنگِ صبور

سنگِ صبور

关闭频道

روزمرگی‌های یک آدم معمولی که عاشق کتاب، فیلم، موسیقی، طبیعت و نوشتن است. لینک ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=328826783

显示更多
伊朗124 994未指定类别
487
订阅者
-424 小时
-97 天
+1430 天

数据加载中...

吸引订阅者
九月 '26
九月 '26
+21
在7个频道中
八月 '26
+57
在6个频道中
Get PRO
七月 '26
+66
在5个频道中
Get PRO
六月 '26
+39
在10个频道中
Get PRO
五月 '26
+62
在7个频道中
Get PRO
四月 '26
+25
在10个频道中
Get PRO
三月 '26
+60
在5个频道中
Get PRO
二月 '26
+18
在4个频道中
Get PRO
一月 '26
+23
在4个频道中
Get PRO
十二月 '25
+31
在7个频道中
Get PRO
十一月 '25
+16
在5个频道中
Get PRO
十月 '25
+13
在2个频道中
Get PRO
九月 '25
+29
在5个频道中
Get PRO
八月 '25
+16
在2个频道中
Get PRO
七月 '25
+5
在2个频道中
Get PRO
六月 '25
+341
在1个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
21 九月0
20 九月0
19 九月+3
18 九月0
17 九月0
16 九月0
15 九月+1
14 九月0
13 九月+1
12 九月+2
11 九月+3
10 九月+1
09 九月+2
08 九月0
07 九月0
06 九月+1
05 九月+3
04 九月+2
03 九月0
02 九月+1
01 九月+1
频道帖子
یادداشت‌هایی از اتاق ۴۰۳- دوازدهم: صبح دو مریض از بخش زنان و ظهر یک مریض از بخش مردان رخصت شدند. مریض بخش مردان به خواست خودش رفت. جوان هلمندی و پدرش کم‌حوصله‌گی کردند. چهار روز و سه شب در بخش ما ماندند. درود بر صبر حاجی داوود با ۲۴ روز بستری بودن و درود بر امین بخاطر دو هفته خوابیدن در شفاخانه. وقتی که مریض هلمندی و پسرش می‌رفتند با فارسی دست‌وپاشکسته‌ای از همه خداحافظی و طلب بخشش کردند. پایواز مریض هلمندی دست ریش‌سفید جوزجانی را بوسید و «الله دی بامان» گفته از شفاخانه بیرون شد. او مرد قوی هیکل بود، چیزی در حدود ۱۵۰ کیلو وزن داشت. روز اولی که پسرش را بستری کردند، از اتاقش بیرون شد و روی دراز چوکی نشست. مرد جوزجانی از او درباره‌ی مریضی پسر جوانش پرسید، او بعد از اینکه جوابش را گفت، زار زار گریست. آصف، بعد از چندین روز سرگردانی صبح امروز مادرش را به خانه برد. قرار بود اول هفته رخصت شان کند ولی داکتر متخصص بعد از ویزیت روزانه، رخصت کردن آن‌ها را به تاخیر می‌انداخت. وضعیت مریض شان خراب شده می‌رفت و داکتر هم هی امروز و فردا کرد تا کار شان به دوشنبه کشید. در این چند روز آصف از حرف زدن بسیار و شوخی مانده بود. می‌گفت: داکترا بیخی ریشخند کده. امروز میگه صبا رخصت می‌کنیم، صبا که مریض ره معاینه کد میگه برو ای دوا ره از بیرون بگیر. مریض حال شی خوب نیسته. مجبور که د مادر خو بگویم اگر روز دیگه از درد ناله کدی، تک و تنها د شفاخانه بشین، مو خانه موریم. بعد از آصف، حوالی ظهر مروه و مادرش هم رفتند. او چهل روز در شفاخانه بستری شده بود. بعد از رفتن مریض هلمندی، دو مریض دیگر به بخش مردان آمدند. هردو مریض جوان اند. یکی از آن‌ها علی‌سینا نام دارد و دانش‌آموز مکتب است. پدرش طی یک هفته، او را به دو شفاخانه‌ی دولتی و دو شفاخانه‌ی شخصی برده. یک هفته در یکی از شفاخانه‌های شخصی بستری بوده ولی حالش خوب نشده که هیچ، بدتر هم که شده. پدر علی‌سینا تعریف کرد: پنجاه هزار مصرف کردم آخر یک خریطه دوا تحویلم دادند ولی پسرم جور نشد. تشخیص هم نشد. دیشب پسرش را از شفاخانه‌ای که بستری بوده، رخصت می‌کنند، یک خریطه دوا به او می‌دهند و می‌گویند مریض تان خوب است، می‌توانید خانه ببرید. علی‌سینا بعد از اینکه خانه می‌رسد، حالش خراب می‌شود. پدرش صبح امروز او را به شفاخانه‌ی افغان- جاپان آورده و سپس به بخش ما. مریض دیگر و پایوازش که پدر اوست، یک کلمه فارسی نمی‌فهمد. من با پشتوی دست‌وپاشکسته‌ای به پدرش گفتم که در بیرون شفاخانه‌ برای خودش اتاق بگیرد. سرش را تکان داد و متوجه شد. او پیر است و نیاز دارد فرد دیگری از او مواظبت کند. با خودم می‌گویم او اگر دیرتر بماند، چگونه راهش را پیدا کند؟ لابراتوار و دواخانه را چگونه پیدا کند؟ و... مریض جوزجانی و هردو پسر جوانش امروز به شفاخانه‌ی امیری پیش داکتر متخصص قلب رفته بودند. بعدازظهر که برگشتند، یکی از پسرانش به من گفت: بوله امروز همراه ما شفاخانه هم نرفتی. گفتم درس داشتم و روز قبل هم گفته بودم که با شما رفته نمی‌توانم. مریض جوزجانی قصه کرد: دو سال پیش وقتی که ما برای مشکلات قلبی به کابل آمده و به شفاخانه‌ی امیری رفته بودیم یک پیرزن در بخش عاجل شفاخانه‌ بستری بود. هر شب از او ۳۵ هزار افغانی می‌گرفتند. اکسیجن به او وصل بود. وضعیتش بسیار خراب بود. پسرش در بیرون از شفاخانه به سرش می‌زد و می‌گفت: خدایا یا مریض ما را جور کن و یا بکش که ما راحت شویم. زندگی ما هم تباه و برباد شد و مریض ما هم جور نشد. یکی از پایواز‌ها که دعای او را می‌شنود، از او می‌پرسد مادرت در این هفته بیدار شده یا در حالت کما است؟ او می‌گوید که او در کما است. او پیشنهاد می‌کند یک بار پیش مادرت برو و نبض اش را ببین که قلبش می‌زند یا نه. او وقتی پیش مادرش می‌رود، می‌بیند جسم‌اش سرد سرد است و نبض‌اش نمی‌زند.

2
برای اینکه از راه بیراه نشویم😉
برای اینکه از راه بیراه نشویم😉
18
3
یادداشت‌هایی از اتاق ۴۰۳- يازدهم: آب حمام بخش ما گرم است، صبح چهارشنبه هفته‌ی پیش مرد کلاه سفید و ریش سفیدی وارد بخش ما شد، اتاق ۴۰۳ را نشان داد و با فارسی دست‌وپا شکسته‌ای گفت: دو و نیم ماه در این اتاق بستری بودم. شکر خدا خوب شدم. حالا یک مریض داریم که در بخش ICU بستری است. به من توصیه کرد که فاصله ام با مریض را رعایت کنم. در ظرف جداگانه‌ای غذا بخورم و قاشق و گیلاس جداگانه استفاده کنم. بدون اینکه حرفی بگویم فقط سرم را تکان دادم. وارد حمام شد، دقایقی بعد با لباس نیمه‌تر از آنجا بیرون شد. کلاهش را بر سرش گذاشت و با مریض‌ها و پایواز‌ها که در آفتاب صبح‌گاهی نشسته بودند، مصروف صحبت شد. دیگران نصیحت می‌کرد: زیاد تشویش مکوه، جور او روغ میشی بخیر. بورادر از کجا هستی؟ نوم دی چی شی ده؟ وقتی بامان (به امان) خدا گفت و رفت، حاجی داوود گفت: فکر کنم تکلیف اعصاب داره. پایواز مرد جوزجانی حرف‌ او را با تکان دادن سر تایید کرد. بعد از ویزیت مریض‌ها، مرد ریش سفید با یک مرد دیگر برگشت. مرد جوانی که کلاه پکول بر سر داشت. با دست دروازه‌ی حمام را نشان داد و به زبان پشتو گفت: اوبه گرم ده، ورشه. ده دقیقه‌ای سپری شد. مرد جوان از حمام بیرون شد. دستی به ریش خودش کشید و از گرم بودن آب ابراز رضایت کرد: والا اوبه دیره گرم وه. مرد کلاه سفید با او همراه شد و رفت. حوالی چاشت، مسوول کنترل آمد و از مشکلات بخش ما پرسید. من و دو پایواز دیگر از او پرسیدیم: حمام بخش ما، حمام عمومی شفاخانه است؟ او پرسید چطور؟ گفتیم دو نفر دیگر از بخش عاجل برای حمام کردن به بخش ما می‌آیند. عصبانی شد و گفت: تمامی امکاناتی هر بخش تنها مربوط مریض‌ها و پایواز‌های همان بخش می‌شود. هیچ فردی حق ندارد از حمام و از تشناب و دیگر امکانات بخش دیگر استفاده کند. چون بخش‌های دیگر مربوط مریض‌های ساری می‌شود و ممکن پایواز آن‌ها هم مبتلا به مریضی شده باشد، وقتی پایواز دیگر بخش‌ها در این‌جا حمام کند، امکان دارد مریض‌ها و پایوازها به مریضی جدید مبتلا شوند. این حرف او را آویزه‌ی گوش مان کردیم. دیروز بازهم مرد جوان کلاه پکول و مرد دیگری از راه رسید. خودش در فاصله‌ی پنج متری دروازه بخش ما ایستاد و با دست دروازه‌ی حمام نشان رفیقش داد. من جلو دروازه ایستاده بودم، برای او گفتم: از کدام بخش آمده‌اید؟ مسوول کنترل این بخش به ما گفته به دیگران اجازه ندهید که اینجا حمام کنند. پایواز‌های دیگر مریض‌ها هم حرفم را تأیید کردند. آنها به او گفتند ما اجازه نمی‌دهیم اینجا حمام کنید. او راهش را گرفت و برگشت پیش رفیق خود. مرد پکول‌پوش با آن‌که متوجه حرف‌های ما شده بود پیش پایواز هلمندی رفت. از او به زبان پشتو پرسید مسوول کنترل چنین دستوری داده یا نه. او هم تایید کرد و گفت: سمه ده. داکتران منع کری ده. وقتی آن دو سمت بخش عاجل برمی‌گشتند، پایواز مرد جوزجانی گفت: اگر پیسه حمام نداری و حمام کردن برایت واجب شده بیا من پول می‌دهم بیرون برو و حمام کن. مرا ریش سفید کلاه سفید امروز بازهم برگشت. سلام کرد و سریع وارد حمام شد. هیچ کسی اعتراض نکرد. شاید بخاطر ریش سفید او. وقتی داشت از حمام بیرون می‌شد من گفتم: حاجی صیب مسوول کنترل به ما گفته به کسانی که اينجا مریض شان بستری نیست اجازه ندهید که حمام کنند. او پوزخندی کرد و گفت: چه کسی گفته اجازه نشته؟ دفعه دیگه که ایرقم گفت بگو که متوکل برای حمام کدن اینجا میایه. او این بار بدون اینکه با مریض‌ها و دیگر پایواز‌ها حرفی بزند و نصیحتی بکند، راهش را گرفت و رفت.
79
4
چند روز پیش یک یادداشت از یک نویسنده را دیدم. شکل نوشتهٔ آن آدم مثل نوشته‌های هوش مصنوعی بود و من گمان کردم آن آدم شاید ایدهٔ خود را داده باشد برای هوش مصنوعی که برایش بنویسد. هنوز فکرم درگیر آن «گمان» است. البته این نوع درگیری زیاد جدی نیست که مثلن بخواهد چیزی را در زنده‌گی من مختل کند. اما همین که دوباره آن آدم را در شبکه‌های اجتماعی می‌بینم و یا با نوشته‌هایش روبه‌رو می‌شوم، باز یاد همان «گمان» خودم می‌افتم. شاید این شکل‌گیری بی‌اعتمادی میان آدم‌ها، یکی از بدی‌های دیگر هوش مصنوعی باشد که من هنوز به آن پی نبرده بودم.
28
5
یادداشت‌هایی از اتاق ۴۰۳- دهم: برای چند ساعتی ما را از اتاق ۴۰۳ بیرون کردند. داکتری آمد و به گفت: استاد گفته این اتاق را خالی کنید یک مریض دیگر اینجا می‌آید. یک شب می‌ماند، فردایش می‌رود. دستور از بالا جای بود و نمی‌شد که نه، آورد. دستم پیش نمی‌رفت ولی اتاق را تخلیه کردیم. به اتاق کلان رفتیم. آنجا چهار تخت دارد. نظافت در اتاق کلان رعایت نشده بود اصلا، جوان بغلانی و بدخشانی در آن اتاق زندگی می‌کردند. چطور دل شان می‌شد در آنجا استراحت کنند؟ کمدهای مخصوص دوا و غذا بو می‌دادند، شیشه‌ی صورت‌نما پر از لکه بود، تخت‌ها نامنظم بود، تشک‌ها و لحاف‌ها چرکین. یکی از تخت‌ها را گرفتیم، وسایل مان را چیدیم. تشک و لحاف خود مان را از اتاق ۴۰۳ به آنجا بردیم. همسایه‌ی فاریابی مان پرسید: بوله خیریت باشه، چرا کوچ کردید؟ برایش تعریف کردم. او خندید و گفت: حتما یگان واسطه‌دار د ای اتاق شما میایه. او رفت و چوکی مان را به اتاق خود شان برد. اتاق ۴۰۳، در بین تمامی اتاق‌های بخش، امکانات بهتری دارد و تمیزتر است. البته من تمیزش کرده‌ام. سرپرستار آمد و دید که اتاق ۴۰۳ خالی است، از من پرسید: رخصت شدید؟ من جریان را برایش تعریف کردم. او گفت: نگران شدم که بچه‌های مقبول کجا رفتند. گفتم نگران نباش به این زودی‌ها نمی‌رویم. ساعتی بعد از انتقال ما به به اتاق ۴۰۱، دو خبرنگار وارد بخش شدند. آمده بودند به مناسبت روز جهانی مبارزه با ایدز گزارش تهیه کنند. می‌گفتند برای تلویزیون الجزیره گزارش جور می‌کنند. یکی از آن‌ها حاجی داوود را گفت با ما مصاحبه می‌کنی کاکا؟ حاجی قبول کرد و با آن‌ها مصاحبه کرد. خوب هم حرف زد. گفت: از پرسونل، کارمندان و داکتران راضی هستیم. به ما خوب رسیدگی می‌کنند. با دیدن خبرنگاران، یاد چهار سال پیش افتادم. تابستان سال ۰۱ با همکارانم در تلویزیون معراج به شفاخانه‌ی حوزوی هرات برای تهیه گزارش رفته بودیم. روز جهانی مبارزه با تب خون‌دهنده بود. یادش بخیر آن گزارش را هنوز هم دارم. بعدازظهر به اتاق ۴۰۳ برگشتیم. هیچ مریضی نیامد شکر خدا. تا شب صلوات گفتیم البته. به راستی که هیچ جایی خانه‌ی خود آدم نمی‌شود. البته ما به اتاق ۴۰۳ عادت کرده بودیم و در جای دیگر و اتاق دیگر، پای مان دراز نمی‌شد. خدا کند تا وقتی ما از شفاخانه رخصت می‌شویم، آدم‌های واسطه‌دار مریض نشوند، اگر شدند هم به شفاخانه‌ی افغان- جاپان نیایند.
111
6
هیچ چیز ابدی نیست! آدم‌ها، عشق‌ها، رابطه‌ها، حس و حال‌ها، خوبی‌ها و زشتی‌ها، بدن‌ها و وسایل و ابزارها، شغل و موقعیت و دارایی‌ها، هر ستون استوار زندگی می‌تواند در جایی که منتظرش نیستیم، در لحظه‌ای از یک روز معمولی، فرو بریزد! نه روز رفته‌ی گذشته، بر خواهد گشت، نه فردای موعود زودتر خواهد آمد. سهم ما همین فاصله‌ی باریک و تنگاتنگ میان گذشته و آینده است؛ همین “حوضچه‌ی اکنون*” و آدمی که باید بالاخره آب‌تنی یاد بگیرد، پیش از آن‌که همه‌ی عمر در کنار آب ایستاده باشد! خیلی وقت است فهمیده‌ام زندگی در اتفاقات و تغییرات بزرگ رخ نمی‌دهد. زندگی جریان سیال همین جزئیات ساده و تکرارشونده‌ی روزمره است، بخاری که صبح از فنجان چینی گلدار چای بالا می‌رود؛ قلمه‌ی حسن‌یوسفی که در شیشه‌ی آب، بی‌هیچ هیاهویی ریشه می‌دواند؛ نور کم‌جانی که عصر بر دیوار آشپزخانه می‌افتد و من که در پراکندگی ناتمام این لحظات، تکه‌های از هم گسسته‌ی زندگی را گاه با شور و گاه با اکراه به‌ هم می‌چسبانم! جهان جای هولناکیست، زندگی عادلانه نیست و سهم برابر، به تصویر یک رویای دور دست‌نیافتنی می‌ماند. در این مکان پر از جنگ و آشوب و نابرابری، در این روزگار آکنده از دورویی و دشمنی و آزار، من بیش از همیشه قدردان حلقه‌ی کوچک‌ و امن و صادق و آگاهی هستم که مرا دوست می‌دارند؛ خانواده‌ام، دوستانم، آن‌ها که آغوش و شانه و قلب‌هایشان را بی‌دریغ، پناه روح خسته و سوگوار و گریانم کردند. من با همه‌ی آن‌چه از دست داده‌‌ام و هر آن‌چه به دست آورده‌ام، هنوز به گرمای چای و آفتاب پشت پنجره و لبخند فرزندم دلخوشم! این یعنی هنوز زندگی را دوست می‌دارم و هنوز مسیرهای نرفته‌ای برای تجربه کردن، پیش رو دارم! برویم که زندگی معطل نمی‌ماند، آب “حوضچه‌ی اکنون” گرم و معتدل و زلال است؛ باید نفسی تازه کنم، کوله‌بار اندوه را که حالا جرئی از من است، محکم ببندم و از لبه‌ی این آب نیلگون، خودم را به عمق زندگی پرتاب کنم! برویم که روزهای تازه‌ای برای زیستن، باقیست! *سهراب سپهری هلن فرمان
118
7
امتحان کتاب عیاض که قرار است به نفر اول ۱۰۰ هزار افغانی جایزه بدهند، بدون حضور دختران -نیمی از خوانندگان و خریدکنندگان این کتاب-، برگزار شد. وفایی و تیم‌اش بسیار ماهرانه از آیات قرآن و زبان چرب و نرم شان استفاده کرده و از احساسات صدها جوان به‌ویژه دختران سواستفاده کرده، پول شان را گرفتند و پشت نخود سیاه روان شان کردند.
185
8
نقش قصه و روایت در شکل‌دهی باورها و عقاید آدم‌ها را نمی‌شود نادیده گرفت. آدم‌ها قصه‌گو و قصه‌نویس پخته و رسیده‌اند.
1
9
به قول بسیاری‌ها، چیزی که در نویسندگی خیلی کمک‌مان می‌کند، روزانه‌نویسی است؛ این‌که از روزمره‌گی و اتفاقات اطراف خود مدام بنویسیم. اما چالشی که من و دخترانی مثل من فعلا با آن مواجه شده‌ایم، کمبود تجربه است. ما تقریبا در یک چرخه گیر مانده‌ایم و هر روز داریم یک روز را زندگی می‌کنیم. من نمی‌گویم کارهای فعلی ما بی‌ارزش‌اند یا نمی‌توانند تأثیری داشته باشند، اما نوشتن از تکرار زیاد هم ساده نیست. چون مدام از خودت می‌پرسی که امروز چه فرقی با دیروز داشت؟ دیروز چه چیزی داشت که امروز نداشت؟ روزمره‌گی و دغدغه‌ی ما تکراری است و نمی‌شود هر روز از آن یک قصه‌ی پربار بیرون کشید. من اگر روزمره‌گی خودم را بنویسم، بعد از یک مدت کوتاه چیز جدیدی از آن بیرون نمی‌شود. کتاب می‌خوانم، فیلم و سریال می‌بینم و طرح‌هایی می‌کشم که استرس و اضطرابم را کمتر کننند. پادکست می‌شنوم و خوابم را تنظیم کرده‌ام و حالا مثل بزرگسال‌ها در یک زمان مشخص می‌خوابم. تفریحم در طول روز رفتن به دهلیز، دیدن غروب و مهتاب از پنجره و گاهی عکاسی از جزئیات زندگی است. برای همین فکر می‌کنم مشکل این نیست که چیزی برای نوشتن ندارم؛ مشکل این است که چیز زیادی برای زندگی‌کردن ندارم. و این دو خیلی با هم فرق دارند. من می‌توانم از یک اتاق، یک آدم، کتاب‌ها، یک پنجره یا یک اتفاق کوچک چیزهای زیادی بنویسم، اما خودم هم باید چیزی دیده باشم، جایی رفته باشم، آدم‌های مختلفی را دیده باشم، با چیزهایی روبه‌رو شده باشم که برایم ناشناخته‌ باشند و گفتن از آن‌ها من را با تکرار و ملال روبرو نکنند. البته نمی‌خواهم که از این تکرار فقط شکایت کنم. همین تکرار مصرانه شاید به آدم استقامت، صبر و ادامه‌دادن در محدودیت را یاد بدهد. اما مدام از خودم می‌پرسم تا چه زمانی باید فقط ادامه داد؟ تا چه زمانی باید از پنجره به بیرون نگاه کرد و اسمش را تجربه گذاشت؟ دارم در چهاردیواری خانه زندگی می‌کنم و نمی‌دانم آیا این واقعا زندگی است. آیا کتاب خواندن می‌تواند، جای سفر کردن، دیدن و تجربه کردن واقعی را بگیرد؟ آیا فیلم و سریال قدرت این را دارند که دنیا را به من آشنا کنند؟ و آیا می‌شود در دل این تکرار چیزهایی جدیدی هم پیدا کرد و به روزها وزن تازه‌ای داد؟
79
10
ایماژ نسل‌کشی در حافظه‌ی یک هزاره یک امروز ۱۸ سپتامبر است. در ۱۸ سپتامبر ۱۸۹۳، هزاره‌جات جوی خون بود. زنان و دختران را به اسارت گرفته بودند و به کابل و قندهار می‌بردند تا فروخته شوند و مردان کشته شده بودند. روستاها خالی شده بود و زمین‌ها از صاحبانشان گرفته می‌شد. چند روز دیگر، ۲۵ سپتامبر است؛ روزی که در حافظه جمعی هزاره‌ها به «روز سیاه» بدل شده است. ۱۳۳ سال پیش، در ۲۵ سپتامبر ۱۸۹۳، هزاره‌جات رسماً سقوط کرد و تمام جغرافیای مردم هزاره به دست نیروهایی متشکل از پشتون‌ها و تاجیک‌ها افتاد؛ نیروهایی که پس از کافر خواندن هزاره‌ها توسط ملاهای مسلمان حنفی‌مذهب، به آنجا حمله کرده بودند. دو پس از آن، هزاره‌ها با موجی از تحقیر روبه‌رو شدند. فروخته شدند، برده شدند و کشته شدند. زمین‌های سرسبز آنان در قندهار، جلال‌آباد و مناطق دیگر توسط پشتون‌ها غصب شد و مردم به کوهستان‌های مناطق مرکزی رانده شدند. این میزان از خشونت و تحقیر، به‌تدریج یک فرهنگ به وجود آورد؛ فرهنگی که هزاره‌ها را فرودست می‌شمرد. آنان را از زمین‌های حاصل‌خیز دور کردند و به حاشیه راندند. سپس همین وضعیت به بخشی از تصویری تبدیل شد که جامعه از هزاره ساخته بود. نام هزاره‌ها را «جوالی» گذاشته بودند؛ یعنی کارگر. سه این تصویر از هزاره‌ها هنوز هم وجود دارد. من از منطقه دایه‌وفولاد هزاره‌جات هستم؛ منطقه‌ای که از جمله آخرین پایگاه‌های هزاره‌ها بود. اینجا کوهستانی و سرسبز است، آب فراوان دارد، اما سرد است و میوه و سبزی پرباری حاصل نمی‌دهد. مردمش لاغر و گندمی‌اند و فقیرند. یا به تعبیری، فقیر شده‌اند. وقتی به این جغرافیا نگاه می‌کنم، فقر مردمش را فقط نتیجه طبیعت نمی‌بینم. پشت این فقر، تاریخ را هم می‌بینم؛ تاریخی که مردم را از زمین‌های حاصل‌خیزشان جدا کرد و آنان را به کوهستان‌ها راند. آنان توسط مهندسی اجتماعی حکومت افغان در کابل فقیر شدند. چهار وقتی وارد دانشگاه کابل شدم، با موجی از تحقیر و نگاه‌های تحقیرآمیز از سوی هم‌صنفی‌های پشتون و تاجیکم روبه‌رو شدم. تازه حکومت طالبان آمده بود. پشتون‌ها رسماً به ما می‌گفتند: «دوباره شما را به کوه‌ها می‌فرستیم.» تاجیک‌ها چهره هم‌صنفی لاغرم را که از بامیان بود مسخره می‌کردند. اما ما توجهی نداشتیم. بهترین‌های صنف ما هزاره‌ها بودیم. کتاب می‌خواندیم، می‌نوشتیم و درس می‌خواندیم. اگر نویسنده، کتاب‌خوان و آدم به‌دردبخوری در صنف ما بود، هزاره بود. ما آمده بودیم که بمانیم. این روزگار هزاره‌ها بود. پنج موج شدید هزاره‌ستیزی که با آن روبه‌رو شدم، یک ایماژ در من شکل داده است. من هر بار که می‌خواهم به افغانستان فکر کنم، می‌شکنم. هر بار که به دانشگاه فکر می‌کنم، می‌شکنم. وقتی به دفترهای دولتی فکر می‌کنم، می‌شکنم؛ وقتی به تبعیض فکر می‌کنم، چیزی در من دوباره فرو می‌ریزد. این ایماژ برای من شبیه برخورد تکه‌های بزرگ یخ با یکدیگر است. تکه‌های بزرگ یخ وقتی به هم می‌خورند، ریزریز می‌شکنند و از حجم و انسجامشان کاسته می‌شود. در پایان، آن تکه بزرگ، کوچک و کوچک‌تر می‌شود و می‌شکند. وضعیت افغانستان هم برای من همین است. هر روز هزاره‌ستیزی رخ می‌دهد، اما این ستیز فقط یک قوم را زخمی نمی‌کند؛ هر بار، بخشی از کلیت افغانستان را نیز خرد می‌کند. هزاره‌ستیزی وقتی اتفاق می‌افتد، تکه‌های بزرگ این جامعه را به یکدیگر می‌زند و چیزی از همه آن‌ها می‌شکند. در این برخوردها، فقط هزاره‌ها آسیب نمی‌بینند؛ بخشی از تاریخ، فرهنگ و تمدن این سرزمین نیز خرد می‌شود. هر بار که یک هزاره تحقیر می‌شود، هر بار که از جایی رانده می‌شود و هر بار که کشته می‌شود، تکه‌ای از آن یخ بزرگ نیز می‌شکند. افغانستان، آرام‌آرام، از درون خرد می‌شود.
90
11
برای گپ های وقت و ناوقت
130
12
没有文字...
136
13
ازی ملکای غم همرای هم موشیم روانه
120
14
http://t.me/HidenChat_Bot?start=328826783 حرفی، حدیثی، شعری، آهنگی، فیلمی چیزی اگر داشتید.
47
15
یادداشت‌هایی از اتاق ۴۰۳- هشتم: بخش کناری ما خالی شد. دروازه‌اش را قفل زده بودند، خوشحال بودم از اینکه دیگر آنجا کسی بیمار نیست. آصف می‌گفت: داکتران اتاق‌ها را خالی نمی‌گذارند، اگر بگذارند از کار بیکار می‌شوند. صبح که طرف اتاق رفتیم، دروازه آن بخش خالی بود، اما ساعت سه که برگشتیم، دروازه‌اش باز بود، احتمالا بیمار آورده بودند. دخترک خردسال دیروز از شفاخانه رخصت شد. برایش خوشحال شدم، همه خوشحال شدند. حقش نیست در این سن به‌جای بازی با عروسک، تابلیت بخورد و پیچکاری زرق شود و کارش به جایی برسد که در شفاخانه بستری شود. پیرزنی که پایواز نداشت، امروز صبح رخصت شد. برای او بیشتر خوشحال شدیم. هر کس که او را می‌دید، می‌گفت: بیچاره کسی را نداره که برایش دوا بگیره. خودش بیرون میره و دوا میاره. مدام با تلفنش گپ می‌زد. روز اولی که به شفاخانه‌ آمده بودیم، به بخش عاجل آمده بود و از داکتران می‌خواست معاینه‌اش کنند. با لهجه‌ای هزارگی‌اش می‌گفت: او داکتر خیر بنگری بچه مه، مره یک دفعه معاینه کو که بیخی جان مه تاو دره، می‌لرزم. داکتران معاینه‌ نمی‌کردند و می‌گفتند چرا نرس زنانه‌ای که در بخش زنان است ترا معاینه نمی‌کند؟ او با همان لهجه‌اش ادامه داد: اونا از گپ نموشه، خیره ام دفعه تو معاینه کو ما دیگه اینجی نمی‌یوم. یک مریض از جوزجان به بخش توبرکلوز آوردند. هرسه پسرش با او آمده است. ۱۸ ساعت فاصله را طی کرده و خود شان را به کابل رسانده‌اند. حوالی دوی شب به کابل می‌رسند، اول مریض شان را به شفاخانه‌ی انتانی می‌برند، آنجا تحویل نمی‌گیرند، بعد آن‌ها را به شفاخانه‌ی ابن‌سینا روان می‌کنند، مسوول بخش عاجل این شفاخانه، مشخصات مریض را می‌نویسد، مقدار پولی از آن‌ها می‌گیرد و در آخر می‌گوید مریض تان را به شفاخانه‌ی افغان- جاپان ببرید. سه و نیم به این شفاخانه رسیدند، با سراسیمه‌گی مریض را بستر کردند و خود شان روی زمین خوابیدند. فردا یکی از آن‌ها قصه کرد: «به شفاخانه انتانی مریض ما را نگرفتند، گفتند به شفاخانه ابن‌سینا ببرید، آنجا رفتیم، پول ما را گرفتند ولی مریض ما را بستر نکردند، گفتند شما چرا از اول نگفتید که مریض تان توبرکلوز دارد؟ با یکی از داکتران شان جنگ کردیم و گفتیم پول را پس بده. پول را برگشت ندادند. پیش مسوول شکایت شفاخانه رفتیم و شکایت ثبت کردیم و خودمان این‌ طرف آمدیم. دور از مجلس و دور از خوبان، یک‌عده از داکتران، از اخلاق طبابت هیچ بویی نبرده‌اند، انسانیت را هم فراموش کرده‌اند.» براساس تجربه‌ زیسته‌ی من، آدم‌ها در شفاخانه‌ مهربان می‌شوند. حس هم‌دلی در این محیط نسبت به جاهای دیگر خیلی زیاد است.
127
16
یادداشت‌هایی از اتاق ۴۰۳- هفتم: امروز را از داکتر متخصص، آزادی مشروط گرفتیم. روی دوسیه نوشت مریض از ساعت تا ساعت به خواست خودش از شفاخانه خارج می‌شود، مسوولیت به دوش پایواز او می‌باشد. روی برگه نشان انگشت مرا گرفت و به شوخی گفت: زیاد بی سوری نکنید.
125
17
زن در سرزمین من عکس: Saina Hamidi
زن در سرزمین من عکس: Saina Hamidi
147
18
هفتم) مورد دیگری که خیلی مهم است، استفاده از یک نام در بخش‌های اداری، ثبت نمودن مریض در دفترچه‌ی شفاخانه، تشکیل دوسیه، نسخه نوشتن و بردن نمونه‌ی خون و دیگر مواد مورد آزمایش به لابراتوار است. استفاده از دو نام در بخش‌های اداری و شفاخانه سبب سردرگمی داکتر و در مواردی ممکن است سبب شود مریض شما به جای مریض دیگر قرار بگیرد.
151
19
语音消息
197
20
یادداشت‌هایی از اتاق ۴۰۳- هفتم: امروز مریض بغلانی هم رخصت شد. خود شان رفتند البته. داکتر از پدرش تعهد گرفت و گفت اگر مریض تان در مسیر راه و در خانه وضعیت‌اش خراب شد، مسوولیت به عهده‌ی توست. قبول کرد پیرمرد ریش‌سفید. من خنده‌ی خوش او دوست داشتم. پسر جوانش بیست روز در شفاخانه بستری بود. پیپ به او وصل کرده بودند. خودش می‌گفت خیلی اذیت می‌شوم. خسته شده بود از فضای شفاخانه و خوابیدن روی تخت. دو روز پیش که نتایج توبرکلوز اش مثبت شد، اتاقش رفتم. سرگردان روی بستر نشسته بود، پرسیدم: ولی خان چه شده؟ سرش را تکان داد و گفت بازهم نتیجه مثبت برآمد و داکتر گفته چند وقت دیگر هم باید اینجا بستری بمانی. برایش آرزوی سلامتی کردم و از اتاقش بیرون شدم. امروز وقتی که پدرش کارهای اداری‌ رخصتی‌اش را خلاص کرد، ولی لباس شفاخانه را درآورده و لباس خودش را پوشید. چقدر زیبا شده بود. لباس‌اش به او نمود می‌داد. از دیدنش در آن حالت خوشحال شدم. با او دست دادم و برایش آرزوی سلامتی کردم. پدرش از ما بخشش خواست بنده‌ی خدا. چه بخششی؟ وقتی که هیچ گناهی نکرده‌ای بخشش نیاز نیست. این کار پیرمرد بغلانی قشنگ و انسانی بود.
182
سنگِ صبور - Telegram 频道 的统计与分析