en
Feedback
رمان یونومیا

رمان یونومیا

Open in Telegram

تمام رمان ها بزرگسال می باشد. 🔊با بنر واقعی وارد شدید 🔊 نویسنده:مهین مقدسی فر درحال پارتگذاری: یونومیا ، شیطان و پروانه آبی ، شاهزاده خشم ربات نویسنده: @MahinMoghadasifarbot کامل: گرگ های اشرافی ، وروجا ، پریژه ادمین تبادل و فروش: @NightAngel55

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel رمان یونومیا

Channel رمان یونومیا (@romansara_tarjome) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 11 318 subscribers, ranking 3 377 in the Books category and 27 919 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 11 318 subscribers.

According to the latest data from 07 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -197 over the last 30 days and by -11 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 1.76%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 5.72% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 199 views. Within the first day, a publication typically gains 648 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 39.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as دخترک, صدا, نگاهش, آیسا, وقت.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
تمام رمان ها بزرگسال می باشد. 🔊با بنر واقعی وارد شدید 🔊 نویسنده:مهین مقدسی فر درحال پارتگذاری: یونومیا ، شیطان و پروانه آبی ، شاهزاده خشم ربات نویسنده: @MahinMoghadasifarbot کامل: گرگ های اشرافی ، وروجا ، پریژه ادمین تبادل و فروش: @NightAngel55

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 08 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

11 318
Subscribers
-1124 hours
-487 days
-19730 days
Posts Archive
یه دختر کوچولوی بوکسور که عاشق یه مافیای سایکو میشه..🥊🫦 اون هیولا، دختر کوچولوی رنج کشیدمونو وارد دنیای تاریک و خونی خودش میکنه و برای انتقامی که❤️‍🔥🔞  تا اینکه یه روز روباه کوچولوی هیولا متوجه انتقام و نقشه‌اش میشه و🔥❌ https://t.me/+497dYPGaMfE3OGZk #دارک‌رومنس # عاشقانه #صحنه_دار

پارت یک🥀

sticker.webp0.09 KB

Repost from N/a
#پارت223 - ببین به نظر من باید چندتا داف جمع کنی دور خودت داداش، بعدا این سالار پیر میشه نمیمونه ها. پشت دیوار سینی به دست پناه گرفتم، صحبت اَرس و دوستشو میشنیدم. - چی میگی مرد حسابی، داف چیه نزن این حرفا رو ؟ - والا یکی دوتا از این دخترای پدرسوخته ی کاربلد خوشکل که حسابی حال و حولتو عوض میکنن تست کنی بدم نیست اروم پشت دیوار یکم جلوتر رفتم تا ببینمشون، ارس میخواست با کسی دوست شه؟ - ول کن حوصله ندارم فعلا. - حوصله نداری چون بهت رسیدگی نمیشه، مثلا مردی پر از نیاز... بعدشم ژن شما ماشالله قویِ مثلا بابات فقط یه جین بچه ساخته، اگه میتونست با منم بچه میساخت حاجی، توام همینطوری! - هوی! - باشه ببخشید، ولی جدی میگم مریضی میگیری ها، یکم برس به خودت درسته زن داری حالا جسارت نشه به خانومت ولی خب...داداش عین خواهر برادرین. سینی میوه توی دستم لرزید و اروم گذاشتمش زمین، دستمو روی قلبم گذاشتم احساس از دست دادن داشتم ارس منو نمیخواست؟ به دوستش گفته بود خواهر برادریم؟ اخم های شدید ارس رو از دور هم میشد دید - داری از حدت میگیری بهراد ، سرت توی تخت خواب من و زنمه؟ - وایلا، نخیرم سرم توی خشتک توئه ...نخند جدی میگم، واست دافی جور کنم؟ - پوف، چی بگم. خیلی نیازم بالاست ولی این دختر زنمه گناه داره... هر چند اجباری ولی نمی‌خوام اذیتش کنم ــ بچه هم هست، صبر کن بفرستمش دانشگاهی جایی شهر دیگه بعدش میرسم به خودم. اشکام دونه دونه روی گونم غلطیدند پس منو نمیخواست - چی بگم، خیر باشه خلاصه خواستی خبرم کن دوست دخترم یه رفیق توپی داره شمارشو میدم بت فعلا برم. بعد رفتن دوستش با حرص و ناراحتی سینی میوه رو با پام کنار زدم و رفتم جلوش با دیدنم از جاش پرید : - واسه همین هی بهم اصرار میکردی کنکور بدم؟ چون منو نمیخواستی ارس ؟ ــ حالا داف ماف میخوای آره ؟ خندش گرفت که دست انداختم و تیشرتمو دادم بالا، با دیدن سینه های ۸۵ ام مات موند - اینا... - چیه؟ من بچه نیستم، زنونگی هام کامله به دوستت میگفتی تو نمیتونی با من باشی وگرنه من کاملم اقا ارس ، متاسفم واست خوبه منم یه دافی مرد پیدا کنم واسه خ... یهو کمرمُ چنگ زد و منو نشوند روی پاش سفتی تنشو زیرم حس کردم و از جا پریدم - تو غلط کردی تخم سگ، من تورو واسه سکس نمیخوام. - خب بخواه، زنتم من. بخواه! شایدم مرد نیستی که... با شکار شدن لب هام... https://t.me/+sEVjbOqcaGgxNTQ0 https://t.me/+sEVjbOqcaGgxNTQ0👅🔥اَرس تهرانـــی بزرگترین مافیای داروی ایران... هیچ نقطه ضعفی توی دنیای اون نباید وجود داشته باشه ، اما وقتی دخترک کوچولوی بزرگ ترین رقیبش پا پیچش میشه؛ یک شب در مقابل دلبری های اون کوچولو عنان از کف میده و تن کوچولوش رو میدره ، حالا اون دختر جزو دارایی های اَرس تهرانیِ و هیشکی نمیتونه اونو از چنگالش در بیاره❤️‍🔥👿 https://t.me/+sEVjbOqcaGgxNTQ0 #ممنوعه_بزرگسال ❌ 🛑توصیه ویژه #عاشقانه_ای_نفس_گیر #ازدواج‌اجباري

Repost from N/a
-حالا چرا اسم بیمارستانو میذارن رستا؟ -چند روز پیش دفتر رئیس بودم این یارو سرمایه گذار اونجا بود. سر اسم بحثشون شد، طرف گفت اگه قراره اسم اینجا رستا نباشه شراکتشو به هم میزنه تِی رو محکم روی زمین کشیدم و بی‌اراده آه بلندی از دهنم بیرون رفت دخترکمو به زور پیش زن صابخونه گذاشتم تا بتونم چند ساعتی بیام نظافت و یه پولی بگیرم کارگرای شرکت حسابی مشغول حرف زدن بودن دوباره یکیشون گفت: خب بازم دلیلشو نگفتی! اون یکی آرومتر پچ زد: میگفت اسم دخترش رستا بوده ولی مرده... اینجا رو به یاد اون ساخته تیره ی کمرم تیر کشید و درد وحشتناکی توی شکمم پیچید. این فقط یه تشابه اسمیه...هوایی نشو احمق... سطل آب از دستم رها شد و صدای بلندی داد که سرکارگر داد زد: هوی حواست کجاست زنیکه؟ خماری یا نئشه؟ جمع کن برگرد شرکت دستمو روی شکمم فشردم و با درد تی رو برداشتم تند گفتم: ب... ببخشید... حواسم پرت شد... الان تمیز میکنم -جل و پلاستو جمع کن و بزن به چاک الان دکتر میاد با صدای بلند و محکمی سر همه به سمتش چرخید -چه خبره اونجا؟ سرکارگر سریع جواب داد: ببخشید آقای دکتر. چیزی نیست یکی از کارگرا حالش خوب نیست دارم ردش میکنم بره... مرد جوون جلو اومد و توی یه قدمیم ایستاد نفسم در نمیومد -منو نگاه کن دختر تی رو محکم بین دستام فشردم و به سختی سر بلند کردم پرسید: تو چند سالته؟ واسه شرکت چقدر کار میکنی تا چندرغاز بهت بدن؟ صدای زیرلبی یکی از کارگرا رو شنیدم -لال نشو دختر... وضعیتتو به دکتر بگو کمکت میکنه دوباره سر پایین انداختم و گفتم: ۱۸سال... -مجردی یا متاهل؟ قبل از این که حرف بزنم، سر کارگر فوضول تند گفت: مجرده آقا. یه بچه کوچیک داره... شوهر نامردش طلاقش داده و ولشون کرده به امون خدا. کس و کار نداره اگه زیر پر و بالشو بگیرید و یه کار درست درمون بهش بدید تا عمر داره کنیزیتونو میکنه... مرد جوون دستشو به علامت سکوت بلند کرد و منو مخاطب قرار داد: چشمای به این قشنگی داری...زبون نداری واسه حرف زدن؟ لبمو گزیدم و آروم گفتم: آقا... من... یه دختر کوچیک دارم... بخاطر اون... حاضرم هر کاری بکنم نگاهشو توی سالن بیمارستان چرخوند چند روز دیگه افتتاحیه بود و واسه همین بیشتر نیروهای نظافتی شرکت اینجا بود واسه تمیز کاری تشر زد: به کارتون برسید...این طبقه باید تا شب تموم بشه نگاهی به سر تا پام انداخت و ادامه داد: بریم بالا تو اتاق من صحبت کنیم تمام وجودم فریاد میزد که همین الان اینجا رو ترک کنم و پناه ببرم به دخترکم... رستای من توی خونه منتظر بود بغلش کنم و بهش شیر بدم فقط یه دلیل داشتم.... همون رستا! دیگه نمیتونستم بیشتر از این گرسنه و بیمار نگهش دارم میدونستم این دکتر جوون و خوشتیپ ممکنه هر پیشنهاد کثافتی بهم بده ولی دیگه مهم نبود! ابروی من رفته... امیرحسین از خونه‌ی پر از عشقمون پرتم کرد بیرون و حاج بابا طردم کرد... فقط بخاطر تهمتی که نتونستم ثابتش کنم! دیگه نمی‌خواستم آبروداری کنم هرزه میشدم و هرزگی واقعی رو نشونشون میدادم من؛ ته تغاریِ عزیز حاج رسول و عروس حاج احمد یزدانی... دیگه به ته خط رسیده بودم هنوز درد زایمانِ وحشتناکم توی تنم می‌پیچید و من مجبور بودم کلفتی کنم به خودم که اومدم وسط اتاق ایستاده بودم و دکتر رو به روم دست زیر چونم گذاشت و آروم گفت : رنگ به رو نداری! سری تکون دادم و گفتم : مهم نیست... حرفتونو بزنین -من یه اشپز میخوام واسه خونه. جای خوابم بهت میدم، سرپرستی دخترت با من! زبونم بند اومده بود و نمیدونستم چی بگم دورم چرخید و پرسید: چرا جدا شدی از شوهرت؟ سر پایین انداختم و گفتم: هنوز نمیدونم... به من تهمت زد... گفت خیانت کردم... کتکم زد... باردار بودم... دکترا فکر کردن بچه مُرده... همونجا طلاقم داد. ولی بچه‌ام زنده بود... از یادآوری روزای جهنمی پاهام شروع کرد به لرزیدن و قبل از سقوطم، محکم منو نگه داشت حمله ی عصبی دوباره داشت شروع میشد دستشو روی کمرم کشید و آروم گفت: ششش آروم باش... این یه پنیک ساده اس... منو نشناختی شادی؟ روزی که خبر بارداریتو دادی و امیرحسین بدجور زده بودت... فردین تو رو آورد بیمارستان پیش من بهت زده نگاهش کردم -حتی با اون همه کبودی عین پنجه آفتاب بودی. گفتم حیف این دختر واسه امیر... حالا امروز... باور نمیکنم دیدمت در اتاق باز شد و صدایی که به گوشم رسید، خودِ ناقوس مرگ بود -اینجایی شهراد؟دوساعته پایین منتظرم... نمیدونستم دوست دخترت اینجاست خودش بود... امیرِ نامردِ من... کابوس شبانه روزم... قسم خورده بود اگه پیدام کنه منو می‌کشه... -اره؛ دوست دخترمه! میخواستم زودتر بهت نشونش بدم... https://t.me/+p4xHR9KS-zw4ODY8 https://t.me/+p4xHR9KS-zw4ODY8 https://t.me/+p4xHR9KS-zw4ODY8 #پارت‌واقعی ❤️‍🔥

Repost from N/a
#پارت2 _ دارم از سرما میمیرم مامانی وقتی حقوق گرفتی ماشین بِخَل! سوز سردی می‌وزید و بارون میومد تلخ خندیدم _حقوقم به ماشین نمیرسه عروسک ولی اسنپ میگیرم پیاده نریم خوبه؟ بهونه گرفت _پام دَلد گرفت هرروز وضع همین بود مسیر کارخونه‌ای که کار می‌کردم تا ایستگاه اتوبوس رو باید پیاده میرفتیم و کارو کلافه می‌شد _یه شعر بخونیم تا برسیم؟ ریز خندید و به سرعت سرما فراموشش شد پسر چهارساله‌ی مهربونم انگار مثل مادرش زیادی ساده بود آروم زمزمه کردم _ بخون مامانی با صدای بچگونه و قشنگش شروع کرد _ بابا از بیرون آمد رفتم در را وا کردم شادی را پیدا کردم وقتی بابا را دیدم فوری او را بوسیدم با او روشن شد خانه او شمع و ما پروانه ایستادم بهت زده نالیدم _از کجا یاد گرفتی؟ _ تو مهدکودک یاد دادن گفتن فردا روزِ باباهاست وحشت داشتم از سوالی که می‌خواست بپرسه به سرعت روی زمین نشستم و هول شده خندیدم _او هواپیما فرود اومد شنیده کارو خسته شده میخواد تا ایستگاه اتوبوس ببرش هیجان زده بلند خندید _ مگه هواپیما کمرش درد نگرفته؟ منتظر جوابم نموند و روی کمرم پرید _پرواز کنییییم کمرم تیر کشید و صدای دکتر تو گوشم تکرار شد " خانم محترم دیسک هفت و هشت شما هر دو بیرون زده و التهابش داره به نخاع میرسه الان سه‌ سال میشه بهتون هشدار دادم تو همین ماه وقت عمل جراحی بگیرید وگرنه امکان فلجی هست " سعی کردم بهش فکر نکنم آروم به راه افتادم که آلا از پشت سرشو به گردنم چسبوند و پچ زد _مامانی؟ انگار کسی با چاقو به جون مهره‌های ستون فقراتم افتاده بود _جانِ مامان؟ آروم زمزمه کرد _چرا من بابا ندارم؟ کمرم تیر کشید و نالیدم _آخ رعد و برق زد و بارون شدت گرفت _من سردمه ، قول داده بودی برام چکمه‌ی آبی بگیری پس کی حقوق میگیری آخه؟ کمردرد چنان عذابم میداد که زبونم به حرف باز نمیشد شایدم روشو نداشتم بگم حقوق این ماه هم جلوجلو برای اجاره و قسط سوپرمارکت رفته ماشینی از نزدیک با سرعت گذشت آبی که روی زمین جمع شده بود رومون ریخت و کارو بلند جیغ زد _آی بی‌تربیت انتظار داشتم نشنیده باشه اما ماشین ایستاد و دنده عقب گرفت کارو گردنمو چنگ زد _اومد منو دعوا کنه صدای مردونه‌ی آشنایی تو گوشم پیچید _خانم؟ بیا سوارشو تا یه جایی برسونمتون بَنگ! انگار برق از بدنم رد شد صدای ناله‌ای از دهنم خارج شد و ناخواسته روی زمین نشستم کارو از کمرم پایین پرید و خندید _عمو من فکر کردم میخوای دعوام کنی سرمو به سینم چسبوندم ، مقنعمو جلو کشیدم و به سرعت عینک آفتابی روی موهامو برگدونم روی چشمم البرز مردونه خندید _مگه کسی دلش میاد تو رو دعوا کنه مردِ کوچک؟ _ من کوچیک نیستم! آب ریختی روم لباسام بهم چسبید ریز شدم! البرز دوباره خندید خوش خنده شده بود... پنج سال پیش جز اخم و خشم چیزی ازش ندیده بودم شایدم حق داشت کی تو روی عروس خونبس میخندید؟! _خانم بچه سرماخورد بفرمایید برسونمتون از بهت نمی‌تونستم صدامو در بیارم کارو دستمو کشید _مامانم کَمَلش درد میکنه عمو طول میکشه تا بتونه بلندشه نری‌ها باشه؟ من پام خسته شده دیگه نمی‌تونم راه بِلَم! پلکامو روی هم فشردم درد کمرم شدت گرفته بود دستمو به زمین گرفتم و کنار گوش کارو التماس کردم _ تاکسی میگیرم مامانی به این آقا بگو بره خودمون میریم پاشو به زمین کوبید _این ماشین خوشگله تاکسی زشته به زور از زمین پاشدم که انگشتمو کشید _با عمو بریم البرز مردونه تعارف کرد _بفرمایید جلو خانم بخاری زدم گرم شید روی صندلی عقب نشستم و تو خودم جمع شدم کارو با ذوق پرسید _من بیام جلو؟ البرز در گلو خندید _بفرمایید آقا کوچولو _آخه قدم نمی‌رسه! البرز با لبخند از ماشین پیاده شد از گوشه پنجره می‌دیدم که چطور دخترکمو تو آغوشش گرفت صندلی جلو نشوند _آدرستون کجاست خانم؟ چنان می‌لرزیدم که نمیتونستم حرف بزنم کارو گفت _خیلی دوره عمو مامانم صبحا که میاد سرکار اینقد اتوبوس سوار میشیم با دستش عدد سه رو نشون داد _مامانت که حرف نمیزنه عمو شما آدرسو داری؟ درد کمرم چنان شدت گرفت که ناخواسته سرمو به صندلی فشردم تا از درد جیغ نکشم پاهام سر شده بود انگار حس نداشتن! _ باید بری اینور عمو اما شب میرسیماااا خونمون اونجاییه که اسم پارکش لادنه میدونستم میشناسه وقتی سال‌ها پیش به اجبار عقدم کرده بود برای عروس خونبسش اونجا خونه گرفت البرز اینبار با جدیت پرسید _چرا بابات نمیاد دنبالتون عموجون؟ بهش بگو خطرناکه _من که بابا ندالم دیگه نتونستم طاقت بیارم دستمو به دستگیره در فشردم و نالیدم _ب..بزن کنار درد دارم باید پیاده‌شم چنان روی ترمز کوبید که سر کارو به شیشه خورد و صدای گریه‌اش بلند شد البرز بی‌توجه به بچه بهت‌زده سمتم برگشت _آهو... ناخواسته از شدت درد زار زدم _آخ خدااااا https://t.me/+Zc6pjhUUytE4ZDI8 https://t.me/+Zc6pjhUUytE4ZDI8

Repost from N/a
_ با زنت سر سنگینی، دعواتون شده داداش؟ با اخم گفتم _ چطور؟ _ دیدم کنارش ننشستی باهاشم حرف نمیزنی _ تو دخالت نکن مینا _ طفلک تنها مونده از وقتی اومدین رفته تو آشپزخونه بیرون نیومده من که سرگرم کارای مراسمم، مامان و خاله ها هم که رابطه خوبی باهاش ندارن برای لحظه ای نگاهم به صحرا میفته که داشت سینی چایی رو آماده میکرد همون موقع مامان گفت _ مهریه رو چیکار کنیم امیر؟ _ همون که قبلا گفتم جز اون باید یه خونه هم به نامش بزنه مینا اعتراض کرد _ پیمان گناه داره داداش الآن نمیتونه صحرا هم بالاخره از آشپزخونه بیرون اومد سینی چایی رو روی میز گذاشت و کنارم نشست _ اینقدر بهشون سخت نگیر امیرجان با اخم جواب دادم _ غلط کرده وقتی اومده خواستگاری خواهر من وظیفشه هر کاری میگم رو انجام بده با خنده گفت _ مگه شب خواستگاری خودمون من ازت چیز زیادی خواستم؟ مهم علاقست که هر دو طرف همو میخوان ثروت بدست میاد عصبی بودم ظهر با هم دعوامون شده بود و دنبال بهونه ای بودم که حرصم رو سرش خالی کنم درست زمانی که کل جمع در سکوت منتظر جواب من بودن گفتم _ تو خودت رو با خواهر من مقایسه میکنی؟ من همین که اون چندتا سکه هم قبول کردم از سر لطفم بود هیچکس هیچ حرفی نمیزد نگاه من به صحرا بود به چشمای ناباورش به بغضش من شکستن زنمو به چشم دیدم ... اما هیچی نگفتم اونم هیچی نگفت من بی غیرت اون شب به روی خودم نیاوردم فکر کردم بریم خونه از دلش درمیارم اما ... https://t.me/+tYou5g6HIoIzYTI0 https://t.me/+tYou5g6HIoIzYTI0 https://t.me/+tYou5g6HIoIzYTI0 چجوری دلت اومد جلو همه به زنت این حرفو بزنی مرد🥲🥲

یه دختر کوچولوی بوکسور که عاشق یه مافیای سایکو میشه..🥊🫦 اون هیولا، دختر کوچولوی رنج کشیدمونو وارد دنیای تاریک و خونی خودش میکنه و برای انتقامی که...♨️❤️‍🔥🔞  تا اینکه یه روز روباه کوچولوی هیولا متوجه انتقام و نقشه‌اش میشه و…🔥❌ https://t.me/+497dYPGaMfE3OGZk #دارک‌رومنس # عاشقانه #صحنه_دار

پارت یک🍁

sticker.webp0.20 KB

Repost from N/a
- خانم دکتر یه چیزی تو دلم وول میخوره همش. مشکل از معدمه؟ دکتر دستگاه را روی شکم حریر حرکت داد و گفت: - بچه است که‌... حریر شانزده ساله وحشت ژده گفت: - چی؟ دکتر دست گذاشت روی سینه اش و با جدیت گفت: - بلند نشو خانمم بخواب! دستگاه چرخید روی شکم این دختری که با روپوش مدرسه تا اینجا آمده بود. وحشتزده به دور و برش نگاه می‌کرد و دکتر گفت: - اونم دوتا... دختر شانزده ساله ای که فقط یک بار قربانی مستی پسردایی بزرگسالش شدع بود چطور می فهمید فرق سنگ کلیه و بچه را. دکتر پزسید: - شوهرت کجاست؟ حریر زد زیر گزیه. شوهر کجا بود. فردای همان شب حامی تازه فهمید چه غلطی کرده گذاشت و رفت. به جای مدرسه امده بود اینجا؛ دکتر! که ببیند علت حالت تهوع های پی در پی حاملگی است یا معده درد. مثل ابر بهار گریه می‌کرد... - شوهر نداری؟ اگه بحوای میتونم کمکت کنم سقطشون کنیا.... حریر فوری و با گریه گفت: - نه نه... اگه بفهمه حامله ام برمی‌گرده... +++ حامی نفهمید! او رفنه بودو کسی از او خبر نداشت... حتی برنگشت طی این پنج سال... حالا مجلس ولیمه‌ی خان بابا بود... حریر توی حیاط داشت کمک عمه برنج آبکش می‌کرد و به خورشت سر می‌زد که صدای داد یک نفر از داخل خانه آمد: - این توله سگ بچه‌ی کیه؟ سراسیمه دویدند سمت خانه! حامی بود که داشت داد می‌زد. دستش را به باسنش گرفته بود و با خشم به نیک نگاه می.کرد. انبر شومینه دست نیک بود و با اخم به پدرش چشم دوخته بود... حریر صدا زد: - نیکزاد؟ نیک با لحن بچگانه گفت: - تو دخالت نکن مامانی! من باید با این آقای بی تلبیت دعوا تُنم! https://t.me/+KViUAHSdEPdlZmY0 https://t.me/+KViUAHSdEPdlZmY0 https://t.me/+KViUAHSdEPdlZmY0

Repost from N/a
#پارت_451 _تا کی می‌خواستی بچه‌ام رو ازم مخفی کنی ها؟؟؟می‌خواستین کی بهم بگین مامان؟! چمدان‌ها را پشت در خانه پایین آوردم؛ انگشتم را بر روی شاسی آیفون فشردم. بعد از خستگی پرواز و دلتنگی چهار ساله؛ فقط دیدن مامان می‌توانست حالم را خوب کند. بار دیگر دستم را به سمت آیفون بردم که در با صدای آرامی باز شد؛ دختر بچه شیرینی پشت در ایستاد و و لحن نمکی‌اش گفت: _با کی کار دارید؟ دلم با دیدنش سخت به جوشش در می آید بر روی پنجه میشینم: _سلام خوشگل خانوم اسم شما چیه؟ نگاهی به داخل حیاط انداخت: _ اسم من ماهک _چه اسم خوشگلی، درست مثل خودت. بزرگترت خونه‌س. سرش را به آرامی تکان داد: _مامان بزرگ هست. تا آن لحظه احساس می‌کردم، نوه یکی از همسایه‌ها یا چه می‌دانم دوست‌های مامان است. اما باشنیدن حرف‌های دخترک بدنم یخ زد. سعی در انکار شنیده‌هایم داشتم. _اسم مامان بزرگت چیه ؟ _ اشم مامان بزرگم، مامان فروغ دنیا برایم تیر و تار شد مگر مادر من بچه ای دیگری غیر از من داشت ؟‌ صدای آشنایی به گوش می رسد... _ماهک ؟ کی بود مامان ؟ قامت پر مهر مادرم که در چارچوب قرار گرفت همه جا را سکوت فرا گرفت.... °.°.°.°.°.°.°.°. _شربتت رو بخور پسرم. نگاهم را از لیوان مقابل به صورت مضطرب مامان دادم. کلافگی از تک تک حرکاتش پیدا بود: _مزاحم شدم مثل اینکه. هول زده گفت: _ این چه حرفیه می‌زنی مامان جان. سردی کلامم دسته خودم نبود: _معلومه از دیدم هیچ خوشحال نشدی. نگاهش را دزدید و به سمت آشپزخانه رفت. _توام چه حرفایی می‌زنی فراز . نگاهم بر روی دختر بچه شیرین ثابت ماند. صدایم را بلندکردم که به گوش مامان برسد و بهانه‌ای برای نشنیدن نداشته باشد: _دختره ماهوره ؟! این چه سوالیه میپرسم بعد منو اون مگه بچه ای دیگه ایم داری ؟ مامان با ظرف  آجیل بیرون آمد، نگاهی به دخترک انداخت مات او بود. _کی ازدواج کرده؟ رنگ از رخ مامان پرید.اما جوابی نداد _اسمش چیه؟! بازم سکوت. خودم را جلو کشیدم: _در حق اون دختر مادری کردی. در حق پسر خودت چیکار کردی مامان؟! نگاهش را تیز به چشمم داد برق اشک رو تو نگاهش می‌شد دید. از سکوتش کلافه شدم روبه ماهک کردم: _بابات کجاست؟ _یه جای دور، رفته مسافرت اما برمیگرده. _اسم بابات چیه؟ مامان مداخله کرد: _بچه رو نترسون. سوالم را بار دیگر تکرار کردم. _ اسم بابات چیه بچه جون ؟ _فراس قلبم از حرکت باز ایستاد. روبه مامان کردم: _دختر منه؟! آره مامان . این دختر من و ماهوره ؟؟؟؟ مامان بی صدا اشک می‌ریخت: _تا کی می‌خواستین بچه‌ام رو ازم مخفی کنید ها؟ میخواستی کی بهم بگی یه دختر دارم؟! چه بی شرفی ازم دیدید که جگر گوشمو ازم مخفی کردین؟؟؟ با باز شدن در و پیچیدن عطر آشنایی در فضا برمیگردم و ... _ مامان‌ ما اومدیم دارا رو امروز زودتر از مهد آوردم ... تخم جن معلوم نیست به کی رفته امروز تو مهد باز زده سر یکی رو شکسته ! بدون اینکه سر بلند کند مشغول در آوردن کفش های پسر بچه ای میشود که با پدرش مو نمیزند _ صاف وایسا بچه .... نمیگه ماکه پدر بالا سرمون نیست این مادر بدبختمونُ انقدر اذیت نکنیم آخه من ... اما سر که بلند میکند ، با دیدن مرد مقابلش نفسش بند می آید و ...👇❌😱 https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0 https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0 https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0 https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0 https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0 من ماهورم ، ماهور مُشـــرف عاشق کسی شدم که قیمم بود مرد ۳۷ ساله جذابی که سرپرستی منو به عهده داشت ، سالها پیش وقتی عشقمو بهش اعتراف کردم اون بعد از یک رابطه تو مستی گذاشت و رفت تا مثلا این عشق از سرم بیوفته ، اما حالا که برگشته نمیتونه ولم کنه چون منو اون یه نقطه اشتراک داریم بچه هامون! منو به خونه اش میبره و یه شب که از زور غیرت دیوونه اش میکنم 💦... https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0 https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0 #مناسب‌بزرگسال❌ محدودیت سنی رعایت شود 🔞💦 محشره رمانش با همون پارتای اولش غوغا کرده💥🍓

Repost from N/a
. با این لباسای کهنه میخوای بیای سر سفره ی سال تحویل؟ این همه مهمون اومده... خجالت می‌کشید بگوید معین پول نداده تا خرید کند. دستی به لباسش کشید. -سر معین شلوغ بود نتونست باهام بیاد خرید. همین خوبه . زیاد نپوشیدم. مرضی تند و تند چشمانش را ریمل می‌کشید -خب خودت میرفتی. میومدی باهم میرفتیم. این لباسه کهنه ست. بچه ها واست دست میگیرن. صدای شادی و خنده از بیرون اتاق می آمد. قرار بود سال تحویل را بروند ویلای علی... آنقدر پولدار بود که همه را تا سه روز مهمان کرده بود. مرضیه که بیرون رفت معطلش نکرد . درون اتاق میماند با دیدن لباس ها گریه اش می‌گرفت. -بچه ها بدویید ۵ تا ۵ تا مهربون بشینید تو ماشینا... هرکس به سمتی میدوید. با چشمش به دنبال معین میگشت. شاید اگر لباسش را می‌دید سر راه می‌توانستند یک مرکز خرید پیدا کنند. -ببخشید معین کجاست؟ سوالش را آرام پرسید اما همه را سر جا متوقف کرد. صورت ها همه در هم فرو رفت. زن امل معین با این چادر چاقچورش را در پارتی سال نو می‌خواستند کجای دلشان بگذارند. -مگه توام میای رعنا جون؟ سوال را بنفشه میپرسید. یکی از دوستان قدیمی اکیپ بود. سعی کرد بخندد اما لبخندش کج و کوله بود. -نیام بنفشه جون. خب شوهرم هم میاد. منم با شوهرم... روناک گوشی اش را چک می‌کرد. -شوهرت رفت طفلکی‌‌...از خونه باند برد واسه ویلای علی شب بزن برقصه. پارتی یعنی. پارتی میدونی چیه رعنا جون؟ سر جا یخ زد. شوهرش او را جا گذاشته بود. مرضیه دختر ها را به سمت حیاط هدایت کرد. هیچ کس از آمدن رعنا راضی نبود. حتما می‌خواست همین چادر کهنه را در پارتی به خودش بپیچد و کوفتشان کند. -بچه ها برید سوار شید دیر شد. الان معین سگ میشه... یک قدم جلو رفت. -مرضی من...من باهاتون... مرضی وسایلش را یکی یکی از روی میز برداشت. میگم رعنا جونم حتما داداشمم راضی نبوده تو بیای که نبردتت من میترسم ببرمت بیفته به جونم سر سال تحویل... اشکش بی اختیار چکید. -چرا نیام؟ مرضیه دنبال جواب از سر بازکنی میگشت. -داداشم غیرتیه حتما دوست نداره زنش بیاد پارتی...تو بمون خونه قربونت برم من میرم داداشم و راضی میکنم هفته ی دوم توام بیای شمال ...خوبه دیگه مسافرت که بهتره... کسی از حیاط جیغ جیغ کرد. -مرضی بدو...سال تحویل میمونیم تو ماشین ها....! مرضی گونه اش را بوسید. -قربونت بشم. یه سفره سال تحویل واسه خودت ردیف کن بشین قرآن بخون تو که دوست داری. مارم دعا کن اصلا. گفت و دوان دوان بیرون رفت و دخترک لرزان را داخل خانه جا گذاشت. اشکریزان پشت پنجره رفت. ماشین ها یکی یکی بیرون رفتند. در حیاط که بسته شد نگاهش به ماهی قرمزش افتاد. دو سال می‌شد که درون این تنگ کنار پنجره همدمش بود و حالا چند ساعت مانده به سال تحویل مرده بود. -امسال عید نموندی بی معرفت؟ خودش را به اتاقش رساند. تولد معین فردا بود. تمام پس اندازش را داده بود تا برایش آن پلیور گران قیمت را بخرد آن وقت خودش به خاطر کهنگی لباس هایش لایق جشنشان نبود. پیراهن را بغل گرفت. -قسم میخورم سال دیگه تو تنهایی بکشی ... ** -وای داداش خیلی خوش گذشت. سه روزه داریم میرقصیم. معین هنوز مست بود. نگاهی به چراغ های خاموش خانه انداخت. آن دخترک ورپریده توی ویلا پا نداده بود و حالا کمرش داشت میترکید. بالاخره زنش به درد خالی کردن کمرش که می‌خورد. -رعنا کجاست؟ مرضی کفش های پاشنه دارش را بغل گرفته بود. -خوابه حتما...میگم داداش گناه داره شمال ببریمش حتما... آمپرش چسبیده بود. الان کره ی ماه هم دخترک را می‌برد. آنقدر مظلوم و توسری خور بود که این سه روز تنهایی را با اولین لمس فراموش می‌کرد. -حالا چیزی تو دهنش ننداز تا ببینم چی میشه. گفت و در خانه را باز کرد. -رعنا خانوم...بدو بیا عیدت مبارک ... خانه در تاریکی مطلق بود. بلند تر صدا زد -نمیای استقبال شوهرت پدر سوخته؟ قهری؟ عزیزم تو خودت دوست نداری پارتی مارتی ‌‌..تو عشق مسجد و امام زاده ای‌‌...سیزده بدر میبرمت امام زاده صالح زیارت کنی جیگرت حال بیاد.. مرضی خنده کنان رفت و چراغ ها را روشن کرد. حالا نگاه خواهر و برادر به میز بود. به کیک آب شده و بسته ی کادوپیچ و کاغذ کنارش... معین خودش را به کاغذ رساند. دست خط رعنا بود. -تولدت مبارک نامرد.‌‌..برای همیشه خدانگهدار...! https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk #پارت👆

Repost from N/a
- بچه‌های مهد همش مخسرم میکنن می‌گن هامان بابات چقدر پیره! سپهر اخم در هم کشید... زمانی که فهمید پدرش در پنجاه سالگی دوباره پدر شده و به شدت ناراحت شد همچین روزهایی را میدید! - بذار بگن چه اهمیتی داره؟ مهم اینه دوست داره! قطعا که مسخره شدن این بچه اهمیت داشت اما چه باید به فرشته‌ی بانمکی که مقابلش بود میگفت؟! پسرک بغضش بیشتر شد. - آخه بابا منو دوست نداره داداش... همش تو رو دوست داره! سپهر دلش برای برادر ده‌ساله‌اش که بخاطر تحصیلش در خارج از کشور نتوانسته بود تمام این سال ها او را ببیند ، آتش گرفت. - هیولا کوچولو نبینم بغضتو چشم؟ همین حرف کافی‌ست تا اشک های کودک بچکد! - آخه داداشی هی داد میزنه سرم! البته که میزد… همه این ها را روزی به پدرش گفته بود. گفته بود در آن سن و سال پدر شدن قطعا عاقبت خوبی نخواهد داشت! در آغوشش کشید و گفت: - از این به بعد خودم می‌برمت مهد جوجه! https://t.me/+4w-Fy4MNybs3OTI8 قهقهه‌‌اش بلند شد و گونه هامانو بوسید. فکرشم نمیکرد بردار‌کوچولوش‌که بیست‌و‌پنج سال باهاش اختلاف سنی داشت رو بتونه انقدر دوستش داشته باشه! - وای داداشی دیدی؟ بچه‌ها تورو دیدن بلگاشون ریخته بود. اخم میکنه تا خنده‌شو‌بپوشونه. - آی‌آی فسقل‌! برگاشون چیه؟ نبینم حرف بد بزنیا! هامان معصومانه سر کج میکنه و با شیرین زبونی دست کوچولوشو رو چشمش میذاره. - چش. دیگه نمیتونه خودشو کنترل کنه و لبخند میزنه. - قربون چشات. برو دست و صورتتو بشور، منم برم ببینم بقیه اهل خونه کجان پسرم. “پسرم” رو بی‌اختیار میگه و با حس عجیبی که یه لحظه پیدا میکنه، خنده از روی لباش پاک میشه. - لفتم… لفتم. خیره به دویدن هامان سمت اتاق پدرش میره، اما قبل در زدن سالن با صدای زمزمه آرومی توجهش جلب میشه. - دیوونه شدی؟ سپهر اگه بفهمه هامان پسر خودشه دیگه عمرا برنمیگرده آمریکا. به هیچ عنوان نباید بفهمه! هم از ما متنفر میشه و هم اینکه بهترین موقعیتی که میتونه تو شغلش پیدا کنه رو از دست میده! دستش روی دستگیره در شل میشه میشه و‌ یخ زده به در چوبی نگاه میکنه. https://t.me/+4w-Fy4MNybs3OTI8 بعد چند سال از خارج برگشته اما نمی‌دونه پسری که میگن داداشته از رابطه‌ی یه شبه‌ با یارای بی‌پناهیه که یه زمانی به عنوان دخترخونده پدرش‌تو خونشون زندگی‌میکرد و…😭😢 https://t.me/+4w-Fy4MNybs3OTI8

یه دختر کوچولوی بوکسور که عاشق یه مافیای سایکو میشه..🥊🫦 اون هیولا، دختر کوچولوی رنج کشیدمونو وارد دنیای تاریک و خونی خودش میکنه و برای انتقامی که...♨️❤️‍🔥🔞  تا اینکه یه روز روباه کوچولوی هیولا متوجه انتقام و نقشه‌اش میشه و…🔥❌ https://t.me/+497dYPGaMfE3OGZk #دارک‌رومنس # عاشقانه #صحنه_دار

پارت یک

sticker.webp0.20 KB

Repost from N/a
- سه ماهه بچه‌های من بهم می‌گن عمو و تو هیچی نگفتی حریر! صدای دادش رعشه به تنم انداخت: - تا کی قرار بود این بازی کوفتی ادامه پیدا کنه اگه من نمی‌فهمیدم! چشم بستم از ترس! چشم.های به خون نشسته‌اش ادم را می‌بلعید در خودش! - واسه بچه‌های من به اسم من شناسنامه گرفتی و من نباید می‌دونستم؟ خیلی کثیفی حریر خیلی... چشم که باز کردم دیده‌ام تار بود. دست های لرزانم بالا لمد و تخت سینه اش نشست. هلش دادم اما حتی یک سانت هم تکان نخورد‌... قلبم داشت میسوخت... - تو یه دختر بچه هیفده ساله رو لخت تو اتاقت ول کردی تا ابروش بره! اخم کرد و من با گریه گفتم: - حتی کنارم نموندی که ازم دفاع کنی! حتی نگفتی یه سر قضیه برمیگرده به مستی تو! حامی چنگ فرو کرد لای موهاش و زیر لب غرید: - این همه وقت داشتی که بهم بگی برگرد! حریر داد زد: - توام این همه وقت داشتی که خودت با پای خودت برگردی و نگرانم بشی! حامی سکوت کرد و زیر لب گفت: - تو داشتی ازدواج میکرذی اگه من نمیفهمیدم...! حریر اشکش را پاک کرد و گفت: - هنوزم میخوام اردواج کنم! با هر ادمی غیر از تو! با هر خری که بشه! حامی پورخند زد: - خواب دیدی خیر باشه! فردا عازمی! چمدون جمع میکنی پامیشی میای خونه‌ی من بچه هاتو بزرگ میکنی! حریر هم مثل خودش پورخند زد: - بشین تا بیام. دست هایش را توی جیب سلوارش فرو کرده و حریر را اینطور تهدید کرد: - هنوزم عین قدیما بدن سالمی دارم دخترجون! یه جفت دو زرده دیگه میکارم که بزرگ شدنشونم خوب ببینم! انقد سر به سر من نذار اون روی سگمو بالا نیار! https://t.me/+Yzic8p71zgI1ZDFk https://t.me/+Yzic8p71zgI1ZDFk https://t.me/+Yzic8p71zgI1ZDFk

Repost from N/a
#پارت_451 _تا کی می‌خواستی بچه‌ام رو ازم مخفی کنی ها؟؟؟می‌خواستین کی بهم بگین مامان؟! چمدان‌ها را پشت در خانه پایین آوردم؛ انگشتم را بر روی شاسی آیفون فشردم. بعد از خستگی پرواز و دلتنگی چهار ساله؛ فقط دیدن مامان می‌توانست حالم را خوب کند. بار دیگر دستم را به سمت آیفون بردم که در با صدای آرامی باز شد؛ دختر بچه شیرینی پشت در ایستاد و و لحن نمکی‌اش گفت: _با کی کار دارید؟ دلم با دیدنش سخت به جوشش در می آید بر روی پنجه میشینم: _سلام خوشگل خانوم اسم شما چیه؟ نگاهی به داخل حیاط انداخت: _ اسم من ماهک _چه اسم خوشگلی، درست مثل خودت. بزرگترت خونه‌س. سرش را به آرامی تکان داد: _مامان بزرگ هست. تا آن لحظه احساس می‌کردم، نوه یکی از همسایه‌ها یا چه می‌دانم دوست‌های مامان است. اما باشنیدن حرف‌های دخترک بدنم یخ زد. سعی در انکار شنیده‌هایم داشتم. _اسم مامان بزرگت چیه ؟ _ اشم مامان بزرگم، مامان فروغ دنیا برایم تیر و تار شد مگر مادر من بچه ای دیگری غیر از من داشت ؟‌ صدای آشنایی به گوش می رسد... _ماهک ؟ کی بود مامان ؟ قامت پر مهر مادرم که در چارچوب قرار گرفت همه جا را سکوت فرا گرفت.... °.°.°.°.°.°.°.°. _شربتت رو بخور پسرم. نگاهم را از لیوان مقابل به صورت مضطرب مامان دادم. کلافگی از تک تک حرکاتش پیدا بود: _مزاحم شدم مثل اینکه. هول زده گفت: _ این چه حرفیه می‌زنی مامان جان. سردی کلامم دسته خودم نبود: _معلومه از دیدم هیچ خوشحال نشدی. نگاهش را دزدید و به سمت آشپزخانه رفت. _توام چه حرفایی می‌زنی فراز . نگاهم بر روی دختر بچه شیرین ثابت ماند. صدایم را بلندکردم که به گوش مامان برسد و بهانه‌ای برای نشنیدن نداشته باشد: _دختره ماهوره ؟! این چه سوالیه میپرسم بعد منو اون مگه بچه ای دیگه ایم داری ؟ مامان با ظرف  آجیل بیرون آمد، نگاهی به دخترک انداخت مات او بود. _کی ازدواج کرده؟ رنگ از رخ مامان پرید.اما جوابی نداد _اسمش چیه؟! بازم سکوت. خودم را جلو کشیدم: _در حق اون دختر مادری کردی. در حق پسر خودت چیکار کردی مامان؟! نگاهش را تیز به چشمم داد برق اشک رو تو نگاهش می‌شد دید. از سکوتش کلافه شدم روبه ماهک کردم: _بابات کجاست؟ _یه جای دور، رفته مسافرت اما برمیگرده. _اسم بابات چیه؟ مامان مداخله کرد: _بچه رو نترسون. سوالم را بار دیگر تکرار کردم. _ اسم بابات چیه بچه جون ؟ _فراس قلبم از حرکت باز ایستاد. روبه مامان کردم: _دختر منه؟! آره مامان . این دختر من و ماهوره ؟؟؟؟ مامان بی صدا اشک می‌ریخت: _تا کی می‌خواستین بچه‌ام رو ازم مخفی کنید ها؟ میخواستی کی بهم بگی یه دختر دارم؟! چه بی شرفی ازم دیدید که جگر گوشمو ازم مخفی کردین؟؟؟ با باز شدن در و پیچیدن عطر آشنایی در فضا برمیگردم و ... _ مامان‌ ما اومدیم دارا رو امروز زودتر از مهد آوردم ... تخم جن معلوم نیست به کی رفته امروز تو مهد باز زده سر یکی رو شکسته ! بدون اینکه سر بلند کند مشغول در آوردن کفش های پسر بچه ای میشود که با پدرش مو نمیزند _ صاف وایسا بچه .... نمیگه ماکه پدر بالا سرمون نیست این مادر بدبختمونُ انقدر اذیت نکنیم آخه من ... اما سر که بلند میکند ، با دیدن مرد مقابلش نفسش بند می آید و ...👇❌😱 https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0 https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0 https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0 https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0 https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0 من ماهورم ، ماهور مُشـــرف عاشق کسی شدم که قیمم بود مرد ۳۷ ساله جذابی که سرپرستی منو به عهده داشت ، سالها پیش وقتی عشقمو بهش اعتراف کردم اون بعد از یک رابطه تو مستی گذاشت و رفت تا مثلا این عشق از سرم بیوفته ، اما حالا که برگشته نمیتونه ولم کنه چون منو اون یه نقطه اشتراک داریم بچه هامون! منو به خونه اش میبره و یه شب که از زور غیرت دیوونه اش میکنم 💦... https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0 https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0 #مناسب‌بزرگسال❌ محدودیت سنی رعایت شود 🔞💦 محشره رمانش با همون پارتای اولش غوغا کرده💥🍓

Repost from N/a
⁠ . _ زنت ماشالله خوب پستون ننه شو گاز گرفته آقا سید! بهت زده به سمت زنی چرخیدم که در استارت دعوا نظیر نداشت. معین دستی به ته ریشش کشید و نگاهش را با اخم بین من و مادرش گرداند. _لااله الا الله! باز چی کار کرده این طفل معصوم شما توپت پره مادر من؟ _چیکار میخواستی بکنه؟ لاک قرمز زده رو اون ناخونای یه متریش راست راست تو روضه گشته! دیگه تیکه و کنایه نمونده که از بیوه زنای محل نخورده باشم. با حیرت صدا زدم. _من که دستکش دستم کردم حاج خانوم! _دستکش توری نازک بخوره تو سرت ورپریده‌ی بی حیا! معین سرش را به چپ و راست تکان داد. _من صد دفعه به شما گفتم این زن من و به زور ناله نفرین نکش روضه! خوشش نمیاد . بعد خطاب به من تشر می‌زند. _شمام لازم نیست انقدر لج کنی با همه چیز! پاک میکردی اون لاک بی صاحاب و ! با حرص انگشتانم را بالا گرفتم. _کاشته! پاک نمیشه! من به حاج خانم گفتم نمیام. گفت نه اگه نیای همه از فردا میگن عروس آسد شکیبا کافره! زن چشم درشت کرد. _بله که میگن! الانم میگن! ناخن قد ناخن سگ دراز میکنی که چی؟ غسل واجب گردن شما نیست مگه؟ به خدا هر جا که پا میذاری نجسه دختر! با بغض از جا بلند شدم و سمت اتاق مشترکمان دویدم. صدایش همچنان از پشت سرم به گوش می‌رسید. _اون روزی آقات نشسته اینجا بی حیا خانم حوله رو انداخته دور گردنش صاف صاف تو چشم آقات نگاه میکنه میگه دارم میرم حموم ! _تمومش کن مادر ! جوونه ! تازه عروسه! دلش میخواد لاک بزنه! دلش میخواد تند تند بره حموم! _خجالت نکش پسر! بیا برن تو گوش من پیرزن ! یه وقت.... از در فاصله گرفتم و چمدانم را از زیر تخت بیرون آوردم و هرچه دم دستم رسید داخلش ریختم. گوش هایم از شدت حرص کیپ شده بود. در اتاق به نرمی باز شد و هیکل درشت معین در آستانه ی در قرار گرفت. _کجا به سلامتی ! تیکه ی لباس را با حرص داخل چمدان انداختم. _میرم خونه ی بابام فرشای مامانت و نجس نکنم آقا معین! خونسرد جلو آمد و پرده را کشید. _شما بدون شوهرت جایی نمیری رعنا خانم. _چرا میرم ! من دیگه یه دقیقه هم تو این خونه نمیمونم.... از پشت که به تنم چسبید لال شدم. _تو میدونی نفسم به نفست بنده عمدی هر دفعه چمدون میبندی ها توله سگ! با صدای بسته شدن در کوچه شانه های هر دو نفرمان از جا پرید. معین از جایی نزدیک گوشم خندید. _فک کنم مامان باز رفت روضه! ادای گریه درآوردم. _اگه میرفت روضه دست منم میکشید به زور دنبال خودش میبرد معین خان! تنم را نرم به سمت خودش گرداند.مثل بچه ها پا بر زمین کوبیدم. _من خونه ی جدا میخوام ! پلک هایش را به نشان آرامش روی هم گذاشت و مردانه خندید. _به چی میخندی؟ من دارم از حرص منفجر میشم تو به چی میخندی؟ _اینجوری که عصبی میشی دست خودم نیست ولی....داغم میکنی رعنا! چشم هایم از حیرت گرد شد. _خجالت بکش ! مامانت اسم من و میذاره کافر و بی دین ! خبر نداره پسرش قدم به قدم هوایی میشه می افته به جون من.... تا به خودم بجنبم دو طرف صورتم را گرفت و سرم را جلو کشید. _زنمی! حلالمی! تازه عروسی! خوشگلی! هوایی هم نشم؟ گونی سیب‌زمینی زمینی که نیستم ! با حس برخورد تنش تقلا کردم. _وای معین ! صبح حموم بودم....مامانت حموم رفتنای من و می‌شماره... _الان این بی صاحاب زیپم و جر میده....اینو آروم کنی یه خبر خوب برات دارما... گفت و سرش را در گردنم فرو کرد که بی اراده آهی کشیدم. _جوووونم! تو خودت نزده میرقصی! از من بدتری که ! بعد همان طور که از گردنم بوسه بر می‌داشت سمت تخت هلم داد و بدون مقدمه لباسش را پایین کشید. - یالا رعنا ! تا مامان نیومده یه حموم دوتایی هم بریم. بی توجه پرسیدم. _چه خبری میخوای بهم بدی؟ خبر بدیه؟ برهنه مقابلم ایستاد و همانطور که لباسم را پایین میکشید سر بالا انداخت. _نه ! باز کن دکمه های پیراهنت و لباست و درار! کمرم ترکید. روی تنم خیمه زد و نگاهی به تنم انداخت. _جونم! داغ کردی که! خودش را که به تنم مالید آهم در گلو شکست. _من و نگاه کن رعنا! به محض باز شدن پلک هایم خودش را به تنم کوبید . بی اختیار ناخن هایم را در کمرش فرو کردم . _آخ معین.... روی تنم خم شد و در گوشم نفس نفس زنان پچ زد. _خبرم و بگم؟ شبیه خودش نفس نفس میزدم. _بگو.... _اولیش این که کاندوم نذاشتم، رعنا! تا بخواهم جیغ جیغ کنم ضربه ی بعدی را محکم تر زد و ادامه داد. _دومیشم این که.... ادامه👇 https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8 https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8 https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8 https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8 https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8 https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8 https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8 https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8 https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8 https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8 https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8 https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8