رمان یونومیا
تمام رمان ها بزرگسال می باشد. 🔊با بنر واقعی وارد شدید 🔊 نویسنده:مهین مقدسی فر درحال پارتگذاری: یونومیا ، شیطان و پروانه آبی ، شاهزاده خشم ربات نویسنده: @MahinMoghadasifarbot کامل: گرگ های اشرافی ، وروجا ، پریژه ادمین تبادل و فروش: @NightAngel55
Show more📈 Analytical overview of Telegram channel رمان یونومیا
Channel رمان یونومیا (@romansara_tarjome) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 11 318 subscribers, ranking 3 377 in the Books category and 27 919 in the Iran region.
📊 Audience metrics and dynamics
Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 11 318 subscribers.
According to the latest data from 07 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -197 over the last 30 days and by -11 over the last 24 hours, overall reach remains high.
- Verification status: Not verified
- Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 1.76%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 5.72% reactions from the total number of subscribers.
- Post reach: On average, each post receives 199 views. Within the first day, a publication typically gains 648 views.
- Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 39.
- Thematic interests: Content is focused on key topics such as دخترک, صدا, نگاهش, آیسا, وقت.
📝 Description and content policy
The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“تمام رمان ها بزرگسال می باشد.
🔊با بنر واقعی وارد شدید 🔊
نویسنده:مهین مقدسی فر
درحال پارتگذاری: یونومیا ، شیطان و پروانه آبی ، شاهزاده خشم
ربات نویسنده:
@MahinMoghadasifarbot
کامل: گرگ های اشرافی ، وروجا ، پریژه
ادمین تبادل و فروش: @NightAngel55”
Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 08 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.
Data loading in progress...
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 08 September | 0 | |||
| 07 September | +2 | |||
| 06 September | +4 | |||
| 05 September | +1 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | +5 | |||
| 01 September | 0 |
| 2 | sticker.webp | 24 |
| 3 | - خانم دکتر یه چیزی تو دلم وول میخوره همش. مشکل از معدمه؟
دکتر دستگاه را روی شکم حریر حرکت داد و گفت:
- بچه است که...
حریر شانزده ساله وحشت ژده گفت:
- چی؟
دکتر دست گذاشت روی سینه اش و با جدیت گفت:
- بلند نشو خانمم بخواب!
دستگاه چرخید روی شکم این دختری که با روپوش مدرسه تا اینجا آمده بود.
وحشتزده به دور و برش نگاه میکرد و دکتر گفت:
- اونم دوتا...
دختر شانزده ساله ای که فقط یک بار قربانی مستی پسردایی بزرگسالش شدع بود چطور می فهمید فرق سنگ کلیه و بچه را.
دکتر پزسید:
- شوهرت کجاست؟
حریر زد زیر گزیه. شوهر کجا بود. فردای همان شب حامی تازه فهمید چه غلطی کرده گذاشت و رفت.
به جای مدرسه امده بود اینجا؛ دکتر! که ببیند علت حالت تهوع های پی در پی حاملگی است یا معده درد. مثل ابر بهار گریه میکرد...
- شوهر نداری؟ اگه بحوای میتونم کمکت کنم سقطشون کنیا....
حریر فوری و با گریه گفت:
- نه نه... اگه بفهمه حامله ام برمیگرده...
+++
حامی نفهمید!
او رفنه بودو کسی از او خبر نداشت... حتی برنگشت طی این پنج سال...
حالا مجلس ولیمهی خان بابا بود... حریر توی حیاط داشت کمک عمه برنج آبکش میکرد و به خورشت سر میزد که صدای داد یک نفر از داخل خانه آمد:
- این توله سگ بچهی کیه؟
سراسیمه دویدند سمت خانه!
حامی بود که داشت داد میزد. دستش را به باسنش گرفته بود و با خشم به نیک نگاه می.کرد. انبر شومینه دست نیک بود و با اخم به پدرش چشم دوخته بود...
حریر صدا زد:
- نیکزاد؟
نیک با لحن بچگانه گفت:
- تو دخالت نکن مامانی!
من باید با این آقای بی تلبیت دعوا تُنم!
https://t.me/+KViUAHSdEPdlZmY0
https://t.me/+KViUAHSdEPdlZmY0
https://t.me/+KViUAHSdEPdlZmY0 | 31 |
| 4 | #پارت_451
_تا کی میخواستی بچهام رو ازم مخفی کنی ها؟؟؟میخواستین کی بهم بگین مامان؟!
چمدانها را پشت در خانه پایین آوردم؛ انگشتم را بر روی شاسی آیفون فشردم. بعد از خستگی پرواز و دلتنگی چهار ساله؛ فقط دیدن مامان میتوانست حالم را خوب کند.
بار دیگر دستم را به سمت آیفون بردم که در با صدای آرامی باز شد؛ دختر بچه شیرینی پشت در ایستاد و و لحن نمکیاش گفت:
_با کی کار دارید؟
دلم با دیدنش سخت به جوشش در می آید بر روی پنجه میشینم:
_سلام خوشگل خانوم اسم شما چیه؟
نگاهی به داخل حیاط انداخت:
_ اسم من ماهک
_چه اسم خوشگلی، درست مثل خودت. بزرگترت خونهس.
سرش را به آرامی تکان داد:
_مامان بزرگ هست.
تا آن لحظه احساس میکردم، نوه یکی از همسایهها یا چه میدانم دوستهای مامان است. اما باشنیدن حرفهای دخترک بدنم یخ زد. سعی در انکار شنیدههایم داشتم.
_اسم مامان بزرگت چیه ؟
_ اشم مامان بزرگم، مامان فروغ
دنیا برایم تیر و تار شد مگر مادر من بچه ای دیگری غیر از من داشت ؟
صدای آشنایی به گوش می رسد...
_ماهک ؟ کی بود مامان ؟
قامت پر مهر مادرم که در چارچوب قرار گرفت همه جا را سکوت فرا گرفت....
°.°.°.°.°.°.°.°.
_شربتت رو بخور پسرم.
نگاهم را از لیوان مقابل به صورت مضطرب مامان دادم.
کلافگی از تک تک حرکاتش پیدا بود:
_مزاحم شدم مثل اینکه.
هول زده گفت:
_ این چه حرفیه میزنی مامان جان.
سردی کلامم دسته خودم نبود:
_معلومه از دیدم هیچ خوشحال نشدی.
نگاهش را دزدید و به سمت آشپزخانه رفت.
_توام چه حرفایی میزنی فراز .
نگاهم بر روی دختر بچه شیرین ثابت ماند.
صدایم را بلندکردم که به گوش مامان برسد و بهانهای برای نشنیدن نداشته باشد:
_دختره ماهوره ؟! این چه سوالیه میپرسم بعد منو اون مگه بچه ای دیگه ایم داری ؟
مامان با ظرف آجیل بیرون آمد، نگاهی به دخترک انداخت مات او بود.
_کی ازدواج کرده؟
رنگ از رخ مامان پرید.اما جوابی نداد
_اسمش چیه؟!
بازم سکوت. خودم را جلو کشیدم:
_در حق اون دختر مادری کردی. در حق پسر خودت چیکار کردی مامان؟!
نگاهش را تیز به چشمم داد برق اشک رو تو نگاهش میشد دید. از سکوتش کلافه شدم روبه ماهک کردم:
_بابات کجاست؟
_یه جای دور، رفته مسافرت اما برمیگرده.
_اسم بابات چیه؟
مامان مداخله کرد:
_بچه رو نترسون.
سوالم را بار دیگر تکرار کردم.
_ اسم بابات چیه بچه جون ؟
_فراس
قلبم از حرکت باز ایستاد. روبه مامان کردم:
_دختر منه؟! آره مامان . این دختر من و ماهوره ؟؟؟؟
مامان بی صدا اشک میریخت:
_تا کی میخواستین بچهام رو ازم مخفی کنید ها؟ میخواستی کی بهم بگی یه دختر دارم؟!
چه بی شرفی ازم دیدید که جگر گوشمو ازم مخفی کردین؟؟؟
با باز شدن در و پیچیدن عطر آشنایی در فضا برمیگردم و ...
_ مامان ما اومدیم دارا رو امروز زودتر از مهد آوردم ... تخم جن معلوم نیست به کی رفته امروز تو مهد باز زده سر یکی رو شکسته !
بدون اینکه سر بلند کند مشغول در آوردن کفش های پسر بچه ای میشود که با پدرش مو نمیزند
_ صاف وایسا بچه .... نمیگه ماکه پدر بالا سرمون نیست این مادر بدبختمونُ انقدر اذیت نکنیم آخه من ...
اما سر که بلند میکند ، با دیدن مرد مقابلش نفسش بند می آید و ...👇❌😱
https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0
https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0
https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0
https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0
https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0
من ماهورم ، ماهور مُشـــرف عاشق کسی شدم که قیمم بود مرد ۳۷ ساله جذابی که سرپرستی منو به عهده داشت ، سالها پیش وقتی عشقمو بهش اعتراف کردم اون بعد از یک رابطه تو مستی گذاشت و رفت تا مثلا این عشق از سرم بیوفته ، اما حالا که برگشته نمیتونه ولم کنه چون منو اون یه نقطه اشتراک داریم بچه هامون! منو به خونه اش میبره و یه شب که از زور غیرت دیوونه اش میکنم 💦...
https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0
https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0
#مناسببزرگسال❌
محدودیت سنی رعایت شود 🔞💦
محشره رمانش با همون پارتای اولش غوغا کرده💥🍓 | 14 |
| 5 | .
با این لباسای کهنه میخوای بیای سر سفره ی سال تحویل؟ این همه مهمون اومده...
خجالت میکشید بگوید معین پول نداده تا خرید کند. دستی به لباسش کشید.
-سر معین شلوغ بود نتونست باهام بیاد خرید. همین خوبه . زیاد نپوشیدم.
مرضی تند و تند چشمانش را ریمل میکشید
-خب خودت میرفتی. میومدی باهم میرفتیم. این لباسه کهنه ست. بچه ها واست دست میگیرن.
صدای شادی و خنده از بیرون اتاق می آمد. قرار بود سال تحویل را بروند ویلای علی... آنقدر پولدار بود که همه را تا سه روز مهمان کرده بود. مرضیه که بیرون رفت معطلش نکرد . درون اتاق میماند با دیدن لباس ها گریه اش میگرفت.
-بچه ها بدویید ۵ تا ۵ تا مهربون بشینید تو ماشینا...
هرکس به سمتی میدوید. با چشمش به دنبال معین میگشت. شاید اگر لباسش را میدید سر راه میتوانستند یک مرکز خرید پیدا کنند.
-ببخشید معین کجاست؟
سوالش را آرام پرسید اما همه را سر جا متوقف کرد. صورت ها همه در هم فرو رفت. زن امل معین با این چادر چاقچورش را در پارتی سال نو میخواستند کجای دلشان بگذارند.
-مگه توام میای رعنا جون؟
سوال را بنفشه میپرسید. یکی از دوستان قدیمی اکیپ بود. سعی کرد بخندد اما لبخندش کج و کوله بود.
-نیام بنفشه جون. خب شوهرم هم میاد. منم با شوهرم...
روناک گوشی اش را چک میکرد.
-شوهرت رفت طفلکی...از خونه باند برد واسه ویلای علی شب بزن برقصه. پارتی یعنی. پارتی میدونی چیه رعنا جون؟
سر جا یخ زد. شوهرش او را جا گذاشته بود.
مرضیه دختر ها را به سمت حیاط هدایت کرد. هیچ کس از آمدن رعنا راضی نبود. حتما میخواست همین چادر کهنه را در پارتی به خودش بپیچد و کوفتشان کند.
-بچه ها برید سوار شید دیر شد. الان معین سگ میشه...
یک قدم جلو رفت.
-مرضی من...من باهاتون...
مرضی وسایلش را یکی یکی از روی میز برداشت.
میگم رعنا جونم حتما داداشمم راضی نبوده تو بیای که نبردتت من میترسم ببرمت بیفته به جونم سر سال تحویل...
اشکش بی اختیار چکید.
-چرا نیام؟
مرضیه دنبال جواب از سر بازکنی میگشت.
-داداشم غیرتیه حتما دوست نداره زنش بیاد پارتی...تو بمون خونه قربونت برم من میرم داداشم و راضی میکنم هفته ی دوم توام بیای شمال ...خوبه دیگه مسافرت که بهتره...
کسی از حیاط جیغ جیغ کرد.
-مرضی بدو...سال تحویل میمونیم تو ماشین ها....!
مرضی گونه اش را بوسید.
-قربونت بشم. یه سفره سال تحویل واسه خودت ردیف کن بشین قرآن بخون تو که دوست داری. مارم دعا کن اصلا.
گفت و دوان دوان بیرون رفت و دخترک لرزان را داخل خانه جا گذاشت. اشکریزان پشت پنجره رفت. ماشین ها یکی یکی بیرون رفتند. در حیاط که بسته شد نگاهش به ماهی قرمزش افتاد. دو سال میشد که درون این تنگ کنار پنجره همدمش بود و حالا چند ساعت مانده به سال تحویل مرده بود.
-امسال عید نموندی بی معرفت؟
خودش را به اتاقش رساند. تولد معین فردا بود. تمام پس اندازش را داده بود تا برایش آن پلیور گران قیمت را بخرد آن وقت خودش به خاطر کهنگی لباس هایش لایق جشنشان نبود.
پیراهن را بغل گرفت.
-قسم میخورم سال دیگه تو تنهایی بکشی ...
**
-وای داداش خیلی خوش گذشت. سه روزه داریم میرقصیم.
معین هنوز مست بود. نگاهی به چراغ های خاموش خانه انداخت. آن دخترک ورپریده توی ویلا پا نداده بود و حالا کمرش داشت میترکید. بالاخره زنش به درد خالی کردن کمرش که میخورد.
-رعنا کجاست؟
مرضی کفش های پاشنه دارش را بغل گرفته بود.
-خوابه حتما...میگم داداش گناه داره شمال ببریمش حتما...
آمپرش چسبیده بود. الان کره ی ماه هم دخترک را میبرد. آنقدر مظلوم و توسری خور بود که این سه روز تنهایی را با اولین لمس فراموش میکرد.
-حالا چیزی تو دهنش ننداز تا ببینم چی میشه.
گفت و در خانه را باز کرد.
-رعنا خانوم...بدو بیا عیدت مبارک ...
خانه در تاریکی مطلق بود. بلند تر صدا زد
-نمیای استقبال شوهرت پدر سوخته؟ قهری؟ عزیزم تو خودت دوست نداری پارتی مارتی ..تو عشق مسجد و امام زاده ای...سیزده بدر میبرمت امام زاده صالح زیارت کنی جیگرت حال بیاد..
مرضی خنده کنان رفت و چراغ ها را روشن کرد. حالا نگاه خواهر و برادر به میز بود. به کیک آب شده و بسته ی کادوپیچ و کاغذ کنارش...
معین خودش را به کاغذ رساند. دست خط رعنا بود.
-تولدت مبارک نامرد...برای همیشه خدانگهدار...!
https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk
https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk
https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk
https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk
https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk
https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk
https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk
https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk
https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk
https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk
https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk
https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk
#پارت👆 | 16 |
| 6 | - بچههای مهد همش مخسرم میکنن میگن هامان بابات چقدر پیره!
سپهر اخم در هم کشید...
زمانی که فهمید پدرش در پنجاه سالگی دوباره پدر شده و به شدت ناراحت شد همچین روزهایی را میدید!
- بذار بگن چه اهمیتی داره؟ مهم اینه دوست داره!
قطعا که مسخره شدن این بچه اهمیت داشت اما چه باید به فرشتهی بانمکی که مقابلش بود میگفت؟!
پسرک بغضش بیشتر شد.
- آخه بابا منو دوست نداره داداش... همش تو رو دوست داره!
سپهر دلش برای برادر دهسالهاش که بخاطر تحصیلش در خارج از کشور نتوانسته بود تمام این سال ها او را ببیند ، آتش گرفت.
- هیولا کوچولو نبینم بغضتو چشم؟
همین حرف کافیست تا اشک های کودک بچکد!
- آخه داداشی هی داد میزنه سرم!
البته که میزد…
همه این ها را روزی به پدرش گفته بود.
گفته بود در آن سن و سال پدر شدن قطعا عاقبت خوبی نخواهد داشت!
در آغوشش کشید و گفت:
- از این به بعد خودم میبرمت مهد جوجه!
https://t.me/+4w-Fy4MNybs3OTI8
قهقههاش بلند شد و گونه هامانو بوسید.
فکرشم نمیکرد بردارکوچولوشکه بیستوپنج سال باهاش اختلاف سنی داشت رو بتونه انقدر دوستش داشته باشه!
- وای داداشی دیدی؟ بچهها تورو دیدن بلگاشون ریخته بود.
اخم میکنه تا خندهشوبپوشونه.
- آیآی فسقل! برگاشون چیه؟ نبینم حرف بد بزنیا!
هامان معصومانه سر کج میکنه و با شیرین زبونی دست کوچولوشو رو چشمش میذاره.
- چش.
دیگه نمیتونه خودشو کنترل کنه و لبخند میزنه.
- قربون چشات. برو دست و صورتتو بشور، منم برم ببینم بقیه اهل خونه کجان پسرم.
“پسرم” رو بیاختیار میگه و با حس عجیبی که یه لحظه پیدا میکنه، خنده از روی لباش پاک میشه.
- لفتم… لفتم.
خیره به دویدن هامان سمت اتاق پدرش میره، اما قبل در زدن سالن با صدای زمزمه آرومی توجهش جلب میشه.
- دیوونه شدی؟ سپهر اگه بفهمه هامان پسر خودشه دیگه عمرا برنمیگرده آمریکا. به هیچ عنوان نباید بفهمه! هم از ما متنفر میشه و هم اینکه بهترین موقعیتی که میتونه تو شغلش پیدا کنه رو از دست میده!
دستش روی دستگیره در شل میشه میشه و یخ زده به در چوبی نگاه میکنه.
https://t.me/+4w-Fy4MNybs3OTI8
بعد چند سال از خارج برگشته اما نمیدونه پسری که میگن داداشته از رابطهی یه شبه با یارای بیپناهیه که یه زمانی به عنوان دخترخونده پدرشتو خونشون زندگیمیکرد و…😭😢
https://t.me/+4w-Fy4MNybs3OTI8 | 26 |
| 7 | یه دختر کوچولوی بوکسور که عاشق یه مافیای سایکو میشه..🥊🫦
اون هیولا، دختر کوچولوی رنج کشیدمونو وارد دنیای تاریک و خونی خودش میکنه و برای انتقامی که...♨️❤️🔥🔞
تا اینکه یه روز روباه کوچولوی هیولا متوجه انتقام و نقشهاش میشه و…🔥❌
https://t.me/+497dYPGaMfE3OGZk
#دارکرومنس # عاشقانه #صحنه_دار | 49 |
| 8 | پارت یک | 48 |
| 9 | sticker.webp | 67 |
| 10 | - سه ماهه بچههای من بهم میگن عمو و تو هیچی نگفتی حریر!
صدای دادش رعشه به تنم انداخت:
- تا کی قرار بود این بازی کوفتی ادامه پیدا کنه اگه من نمیفهمیدم!
چشم بستم از ترس!
چشم.های به خون نشستهاش ادم را میبلعید در خودش!
- واسه بچههای من به اسم من شناسنامه گرفتی و من نباید میدونستم؟ خیلی کثیفی حریر خیلی...
چشم که باز کردم دیدهام تار بود.
دست های لرزانم بالا لمد و تخت سینه اش نشست. هلش دادم اما حتی یک سانت هم تکان نخورد... قلبم داشت میسوخت...
- تو یه دختر بچه هیفده ساله رو لخت تو اتاقت ول کردی تا ابروش بره!
اخم کرد و من با گریه گفتم:
- حتی کنارم نموندی که ازم دفاع کنی! حتی نگفتی یه سر قضیه برمیگرده به مستی تو!
حامی چنگ فرو کرد لای موهاش و زیر لب غرید:
- این همه وقت داشتی که بهم بگی برگرد!
حریر داد زد:
- توام این همه وقت داشتی که خودت با پای خودت برگردی و نگرانم بشی!
حامی سکوت کرد و زیر لب گفت:
- تو داشتی ازدواج میکرذی اگه من نمیفهمیدم...!
حریر اشکش را پاک کرد و گفت:
- هنوزم میخوام اردواج کنم! با هر ادمی غیر از تو! با هر خری که بشه!
حامی پورخند زد:
- خواب دیدی خیر باشه! فردا عازمی! چمدون جمع میکنی پامیشی میای خونهی من بچه هاتو بزرگ میکنی!
حریر هم مثل خودش پورخند زد:
- بشین تا بیام.
دست هایش را توی جیب سلوارش فرو کرده و حریر را اینطور تهدید کرد:
- هنوزم عین قدیما بدن سالمی دارم دخترجون! یه جفت دو زرده دیگه میکارم که بزرگ شدنشونم خوب ببینم! انقد سر به سر من نذار اون روی سگمو بالا نیار!
https://t.me/+Yzic8p71zgI1ZDFk
https://t.me/+Yzic8p71zgI1ZDFk
https://t.me/+Yzic8p71zgI1ZDFk | 67 |
| 11 | #پارت_451
_تا کی میخواستی بچهام رو ازم مخفی کنی ها؟؟؟میخواستین کی بهم بگین مامان؟!
چمدانها را پشت در خانه پایین آوردم؛ انگشتم را بر روی شاسی آیفون فشردم. بعد از خستگی پرواز و دلتنگی چهار ساله؛ فقط دیدن مامان میتوانست حالم را خوب کند.
بار دیگر دستم را به سمت آیفون بردم که در با صدای آرامی باز شد؛ دختر بچه شیرینی پشت در ایستاد و و لحن نمکیاش گفت:
_با کی کار دارید؟
دلم با دیدنش سخت به جوشش در می آید بر روی پنجه میشینم:
_سلام خوشگل خانوم اسم شما چیه؟
نگاهی به داخل حیاط انداخت:
_ اسم من ماهک
_چه اسم خوشگلی، درست مثل خودت. بزرگترت خونهس.
سرش را به آرامی تکان داد:
_مامان بزرگ هست.
تا آن لحظه احساس میکردم، نوه یکی از همسایهها یا چه میدانم دوستهای مامان است. اما باشنیدن حرفهای دخترک بدنم یخ زد. سعی در انکار شنیدههایم داشتم.
_اسم مامان بزرگت چیه ؟
_ اشم مامان بزرگم، مامان فروغ
دنیا برایم تیر و تار شد مگر مادر من بچه ای دیگری غیر از من داشت ؟
صدای آشنایی به گوش می رسد...
_ماهک ؟ کی بود مامان ؟
قامت پر مهر مادرم که در چارچوب قرار گرفت همه جا را سکوت فرا گرفت....
°.°.°.°.°.°.°.°.
_شربتت رو بخور پسرم.
نگاهم را از لیوان مقابل به صورت مضطرب مامان دادم.
کلافگی از تک تک حرکاتش پیدا بود:
_مزاحم شدم مثل اینکه.
هول زده گفت:
_ این چه حرفیه میزنی مامان جان.
سردی کلامم دسته خودم نبود:
_معلومه از دیدم هیچ خوشحال نشدی.
نگاهش را دزدید و به سمت آشپزخانه رفت.
_توام چه حرفایی میزنی فراز .
نگاهم بر روی دختر بچه شیرین ثابت ماند.
صدایم را بلندکردم که به گوش مامان برسد و بهانهای برای نشنیدن نداشته باشد:
_دختره ماهوره ؟! این چه سوالیه میپرسم بعد منو اون مگه بچه ای دیگه ایم داری ؟
مامان با ظرف آجیل بیرون آمد، نگاهی به دخترک انداخت مات او بود.
_کی ازدواج کرده؟
رنگ از رخ مامان پرید.اما جوابی نداد
_اسمش چیه؟!
بازم سکوت. خودم را جلو کشیدم:
_در حق اون دختر مادری کردی. در حق پسر خودت چیکار کردی مامان؟!
نگاهش را تیز به چشمم داد برق اشک رو تو نگاهش میشد دید. از سکوتش کلافه شدم روبه ماهک کردم:
_بابات کجاست؟
_یه جای دور، رفته مسافرت اما برمیگرده.
_اسم بابات چیه؟
مامان مداخله کرد:
_بچه رو نترسون.
سوالم را بار دیگر تکرار کردم.
_ اسم بابات چیه بچه جون ؟
_فراس
قلبم از حرکت باز ایستاد. روبه مامان کردم:
_دختر منه؟! آره مامان . این دختر من و ماهوره ؟؟؟؟
مامان بی صدا اشک میریخت:
_تا کی میخواستین بچهام رو ازم مخفی کنید ها؟ میخواستی کی بهم بگی یه دختر دارم؟!
چه بی شرفی ازم دیدید که جگر گوشمو ازم مخفی کردین؟؟؟
با باز شدن در و پیچیدن عطر آشنایی در فضا برمیگردم و ...
_ مامان ما اومدیم دارا رو امروز زودتر از مهد آوردم ... تخم جن معلوم نیست به کی رفته امروز تو مهد باز زده سر یکی رو شکسته !
بدون اینکه سر بلند کند مشغول در آوردن کفش های پسر بچه ای میشود که با پدرش مو نمیزند
_ صاف وایسا بچه .... نمیگه ماکه پدر بالا سرمون نیست این مادر بدبختمونُ انقدر اذیت نکنیم آخه من ...
اما سر که بلند میکند ، با دیدن مرد مقابلش نفسش بند می آید و ...👇❌😱
https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0
https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0
https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0
https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0
https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0
من ماهورم ، ماهور مُشـــرف عاشق کسی شدم که قیمم بود مرد ۳۷ ساله جذابی که سرپرستی منو به عهده داشت ، سالها پیش وقتی عشقمو بهش اعتراف کردم اون بعد از یک رابطه تو مستی گذاشت و رفت تا مثلا این عشق از سرم بیوفته ، اما حالا که برگشته نمیتونه ولم کنه چون منو اون یه نقطه اشتراک داریم بچه هامون! منو به خونه اش میبره و یه شب که از زور غیرت دیوونه اش میکنم 💦...
https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0
https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0
#مناسببزرگسال❌
محدودیت سنی رعایت شود 🔞💦
محشره رمانش با همون پارتای اولش غوغا کرده💥🍓 | 29 |
| 12 | .
_ زنت ماشالله خوب پستون ننه شو گاز گرفته آقا سید!
بهت زده به سمت زنی چرخیدم که در استارت دعوا نظیر نداشت. معین دستی به ته ریشش کشید و نگاهش را با اخم بین من و مادرش گرداند.
_لااله الا الله! باز چی کار کرده این طفل معصوم شما توپت پره مادر من؟
_چیکار میخواستی بکنه؟ لاک قرمز زده رو اون ناخونای یه متریش راست راست تو روضه گشته! دیگه تیکه و کنایه نمونده که از بیوه زنای محل نخورده باشم.
با حیرت صدا زدم.
_من که دستکش دستم کردم حاج خانوم!
_دستکش توری نازک بخوره تو سرت ورپریدهی بی حیا!
معین سرش را به چپ و راست تکان داد.
_من صد دفعه به شما گفتم این زن من و به زور ناله نفرین نکش روضه! خوشش نمیاد .
بعد خطاب به من تشر میزند.
_شمام لازم نیست انقدر لج کنی با همه چیز! پاک میکردی اون لاک بی صاحاب و !
با حرص انگشتانم را بالا گرفتم.
_کاشته! پاک نمیشه! من به حاج خانم گفتم نمیام. گفت نه اگه نیای همه از فردا میگن عروس آسد شکیبا کافره!
زن چشم درشت کرد.
_بله که میگن! الانم میگن! ناخن قد ناخن سگ دراز میکنی که چی؟ غسل واجب گردن شما نیست مگه؟ به خدا هر جا که پا میذاری نجسه دختر!
با بغض از جا بلند شدم و سمت اتاق مشترکمان دویدم. صدایش همچنان از پشت سرم به گوش میرسید.
_اون روزی آقات نشسته اینجا بی حیا خانم حوله رو انداخته دور گردنش صاف صاف تو چشم آقات نگاه میکنه میگه دارم میرم حموم !
_تمومش کن مادر ! جوونه ! تازه عروسه! دلش میخواد لاک بزنه! دلش میخواد تند تند بره حموم!
_خجالت نکش پسر! بیا برن تو گوش من پیرزن ! یه وقت....
از در فاصله گرفتم و چمدانم را از زیر تخت بیرون آوردم و هرچه دم دستم رسید داخلش ریختم. گوش هایم از شدت حرص کیپ شده بود. در اتاق به نرمی باز شد و هیکل درشت معین در آستانه ی در قرار گرفت.
_کجا به سلامتی !
تیکه ی لباس را با حرص داخل چمدان انداختم.
_میرم خونه ی بابام فرشای مامانت و نجس نکنم آقا معین!
خونسرد جلو آمد و پرده را کشید.
_شما بدون شوهرت جایی نمیری رعنا خانم.
_چرا میرم ! من دیگه یه دقیقه هم تو این خونه نمیمونم....
از پشت که به تنم چسبید لال شدم.
_تو میدونی نفسم به نفست بنده عمدی هر دفعه چمدون میبندی ها توله سگ!
با صدای بسته شدن در کوچه شانه های هر دو نفرمان از جا پرید. معین از جایی نزدیک گوشم خندید.
_فک کنم مامان باز رفت روضه!
ادای گریه درآوردم.
_اگه میرفت روضه دست منم میکشید به زور دنبال خودش میبرد معین خان!
تنم را نرم به سمت خودش گرداند.مثل بچه ها پا بر زمین کوبیدم.
_من خونه ی جدا میخوام !
پلک هایش را به نشان آرامش روی هم گذاشت و مردانه خندید.
_به چی میخندی؟ من دارم از حرص منفجر میشم تو به چی میخندی؟
_اینجوری که عصبی میشی دست خودم نیست ولی....داغم میکنی رعنا!
چشم هایم از حیرت گرد شد.
_خجالت بکش ! مامانت اسم من و میذاره کافر و بی دین ! خبر نداره پسرش قدم به قدم هوایی میشه می افته به جون من....
تا به خودم بجنبم دو طرف صورتم را گرفت و سرم را جلو کشید.
_زنمی! حلالمی! تازه عروسی! خوشگلی! هوایی هم نشم؟ گونی سیبزمینی زمینی که نیستم !
با حس برخورد تنش تقلا کردم.
_وای معین ! صبح حموم بودم....مامانت حموم رفتنای من و میشماره...
_الان این بی صاحاب زیپم و جر میده....اینو آروم کنی یه خبر خوب برات دارما...
گفت و سرش را در گردنم فرو کرد که بی اراده آهی کشیدم.
_جوووونم! تو خودت نزده میرقصی! از من بدتری که !
بعد همان طور که از گردنم بوسه بر میداشت سمت تخت هلم داد و بدون مقدمه لباسش را پایین کشید.
- یالا رعنا ! تا مامان نیومده یه حموم دوتایی هم بریم.
بی توجه پرسیدم.
_چه خبری میخوای بهم بدی؟ خبر بدیه؟
برهنه مقابلم ایستاد و همانطور که لباسم را پایین میکشید سر بالا انداخت.
_نه ! باز کن دکمه های پیراهنت و لباست و درار! کمرم ترکید.
روی تنم خیمه زد و نگاهی به تنم انداخت.
_جونم! داغ کردی که!
خودش را که به تنم مالید آهم در گلو شکست.
_من و نگاه کن رعنا!
به محض باز شدن پلک هایم خودش را به تنم کوبید . بی اختیار ناخن هایم را در کمرش فرو کردم .
_آخ معین....
روی تنم خم شد و در گوشم نفس نفس زنان پچ زد.
_خبرم و بگم؟
شبیه خودش نفس نفس میزدم.
_بگو....
_اولیش این که کاندوم نذاشتم، رعنا!
تا بخواهم جیغ جیغ کنم ضربه ی بعدی را محکم تر زد و ادامه داد.
_دومیشم این که....
ادامه👇
https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8
https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8
https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8
https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8
https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8
https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8
https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8
https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8
https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8
https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8
https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8
https://t.me/+FO5ibBB8nB4xYTE8 | 31 |
| 13 | #پارت۱
- یارا؟!
صدای آشنا که چندین سال است نشنیدهام را از پشت سر میشنوم.
دستانم یخ میزند و به خود دلداری میدهم که احتمالاً باز هم دچار توهم شدهام!
اما باز هم صدا میزند:
- یارا جان خودتی؟!
مطمئن میشوم توهمی در کار نیست!
بعد از ده سال امروز قرار بود بیاید!
میخواستم قبل از آمدنش بروم.
گفته بودند امروز ظهر میآید...
و من هفت صبح را برای رفتن انتخاب کرده بودم تا حداقل در لحظهی ورود نبینمش.
صدای قدمهایش را میشنوم و رو به رویم که میبینمش لحظهای نفسم میگیرد.
نه اندازهی من اما تغییر کرده بود!
آن صورت بشاش و جوان جایش را با یک چهرهی مردانه عوض کرده.
میتوانستم همین حالا دهها مرد را نام ببرم که از او زیباترند اما آن دلنشینی عجیب که همیشه در صورتش میدیدم، به اوج خود رسیده!
روزهای آخر قبل رفتنش ورزش کردن را شروع کرده بود.
اما آن پسر بیست سالهی کمی رو آمده کجا و این مرد سیساله با این شانههای پهن و طویل کجا!
- چقدر عوض شدی قربونت برم!
شنیدن جملهاش و خندهی آرامی که میکند، تک تک رگهای قلبم یخ میزند.
- بیا اینجا ببینمت.
نزدیک شدنش را که میبینم، مغز منفجر شده و قلب لرزانم را جمع میکنم.
- حتی جرات نکن بهم دست بزنی!
صدایم آنقدر خشک و بیحس است که حتی خودم را هم شوکه میکند!
این بار اوست که سرجایش خشک میشود!
با تنهای که به شانهاش میزنم از کنارش رد میشوم.
- واقعاً جدی هستی تو؟!
اهمیتی به جملهاش نمیدهم و سمت ماشینم میروم.
بیخیال نمیشود و ادامه میدهد:
- بعد ده سال یعنی اصلاً از دیدنم خوشحال نشدی که حتی بخوای یه سلام بهم بدی؟!
به ماشین که میرسم نمیتوانم جوابش را ندهم.
سر به سمتش میچرخانم و به اخمهای درهمش نگاه میکنم.
- سپهر؟
صدایش که میکنم، کمی از شدت اخمهایش کم میشود.
- جانـ... بله خانوم بداخلاق؟
- امیدوارم زودتر برگردی همون جهنمی که ازش اومدی!
بیاهمیت به چهره وارفتهاش دزدگیر را میزنم و سوار ماشین میشوم.
https://t.me/+rYnh8dHaGm8wNGI0
https://t.me/+rYnh8dHaGm8wNGI0 | 63 |
| 14 | یه رمان متفاوت و خاص🥹👇
شهریار اسفندیاری پسر باجُربزه ی بشدت جذاب و هیکلیِ مغرور و تعصبی...
پسرارشد خانِ طایفه ی لرتباری که بعد از مرگ همسرش حالا باید به فکر همسر برای خودش و مادر برای وارثش باشه و این بین بصورت تصادفی با زبون درازی یکی یدونه ی معتمد روستاشون روبهرو میشه و از سر لج و لجبازی کاری میکنه که دخترک مظلوم رو به اختیار خودش بگیره و...😱🙊🙈
https://t.me/+gwwF2H4-YFU4NTZk | 60 |
| 15 | پارت اول🥀 | 106 |
| 16 | sticker.webp | 157 |
| 17 | - سه ماهه بچههای من بهم میگن عمو و تو هیچی نگفتی حریر!
صدای دادش رعشه به تنم انداخت:
- تا کی قرار بود این بازی کوفتی ادامه پیدا کنه اگه من نمیفهمیدم!
چشم بستم از ترس!
چشم.های به خون نشستهاش ادم را میبلعید در خودش!
- واسه بچههای من به اسم من شناسنامه گرفتی و من نباید میدونستم؟ خیلی کثیفی حریر خیلی...
چشم که باز کردم دیدهام تار بود.
دست های لرزانم بالا لمد و تخت سینه اش نشست. هلش دادم اما حتی یک سانت هم تکان نخورد... قلبم داشت میسوخت...
- تو یه دختر بچه هیفده ساله رو لخت تو اتاقت ول کردی تا ابروش بره!
اخم کرد و من با گریه گفتم:
- حتی کنارم نموندی که ازم دفاع کنی! حتی نگفتی یه سر قضیه برمیگرده به مستی تو!
حامی چنگ فرو کرد لای موهاش و زیر لب غرید:
- این همه وقت داشتی که بهم بگی برگرد!
حریر داد زد:
- توام این همه وقت داشتی که خودت با پای خودت برگردی و نگرانم بشی!
حامی سکوت کرد و زیر لب گفت:
- تو داشتی ازدواج میکرذی اگه من نمیفهمیدم...!
حریر اشکش را پاک کرد و گفت:
- هنوزم میخوام اردواج کنم! با هر ادمی غیر از تو! با هر خری که بشه!
حامی پورخند زد:
- خواب دیدی خیر باشه! فردا عازمی! چمدون جمع میکنی پامیشی میای خونهی من بچه هاتو بزرگ میکنی!
حریر هم مثل خودش پورخند زد:
- بشین تا بیام.
دست هایش را توی جیب سلوارش فرو کرده و حریر را اینطور تهدید کرد:
- هنوزم عین قدیما بدن سالمی دارم دخترجون! یه جفت دو زرده دیگه میکارم که بزرگ شدنشونم خوب ببینم! انقد سر به سر من نذار اون روی سگمو بالا نیار!
https://t.me/+Yzic8p71zgI1ZDFk
https://t.me/+Yzic8p71zgI1ZDFk
https://t.me/+Yzic8p71zgI1ZDFk | 87 |
| 18 | #پارت_451
_تا کی میخواستی بچهام رو ازم مخفی کنی ها؟؟؟میخواستین کی بهم بگین مامان؟!
چمدانها را پشت در خانه پایین آوردم؛ انگشتم را بر روی شاسی آیفون فشردم. بعد از خستگی پرواز و دلتنگی چهار ساله؛ فقط دیدن مامان میتوانست حالم را خوب کند.
بار دیگر دستم را به سمت آیفون بردم که در با صدای آرامی باز شد؛ دختر بچه شیرینی پشت در ایستاد و و لحن نمکیاش گفت:
_با کی کار دارید؟
دلم با دیدنش سخت به جوشش در می آید بر روی پنجه میشینم:
_سلام خوشگل خانوم اسم شما چیه؟
نگاهی به داخل حیاط انداخت:
_ اسم من ماهک
_چه اسم خوشگلی، درست مثل خودت. بزرگترت خونهس.
سرش را به آرامی تکان داد:
_مامان بزرگ هست.
تا آن لحظه احساس میکردم، نوه یکی از همسایهها یا چه میدانم دوستهای مامان است. اما باشنیدن حرفهای دخترک بدنم یخ زد. سعی در انکار شنیدههایم داشتم.
_اسم مامان بزرگت چیه ؟
_ اشم مامان بزرگم، مامان فروغ
دنیا برایم تیر و تار شد مگر مادر من بچه ای دیگری غیر از من داشت ؟
صدای آشنایی به گوش می رسد...
_ماهک ؟ کی بود مامان ؟
قامت پر مهر مادرم که در چارچوب قرار گرفت همه جا را سکوت فرا گرفت....
°.°.°.°.°.°.°.°.
_شربتت رو بخور پسرم.
نگاهم را از لیوان مقابل به صورت مضطرب مامان دادم.
کلافگی از تک تک حرکاتش پیدا بود:
_مزاحم شدم مثل اینکه.
هول زده گفت:
_ این چه حرفیه میزنی مامان جان.
سردی کلامم دسته خودم نبود:
_معلومه از دیدم هیچ خوشحال نشدی.
نگاهش را دزدید و به سمت آشپزخانه رفت.
_توام چه حرفایی میزنی فراز .
نگاهم بر روی دختر بچه شیرین ثابت ماند.
صدایم را بلندکردم که به گوش مامان برسد و بهانهای برای نشنیدن نداشته باشد:
_دختره ماهوره ؟! این چه سوالیه میپرسم بعد منو اون مگه بچه ای دیگه ایم داری ؟
مامان با ظرف آجیل بیرون آمد، نگاهی به دخترک انداخت مات او بود.
_کی ازدواج کرده؟
رنگ از رخ مامان پرید.اما جوابی نداد
_اسمش چیه؟!
بازم سکوت. خودم را جلو کشیدم:
_در حق اون دختر مادری کردی. در حق پسر خودت چیکار کردی مامان؟!
نگاهش را تیز به چشمم داد برق اشک رو تو نگاهش میشد دید. از سکوتش کلافه شدم روبه ماهک کردم:
_بابات کجاست؟
_یه جای دور، رفته مسافرت اما برمیگرده.
_اسم بابات چیه؟
مامان مداخله کرد:
_بچه رو نترسون.
سوالم را بار دیگر تکرار کردم.
_ اسم بابات چیه بچه جون ؟
_فراس
قلبم از حرکت باز ایستاد. روبه مامان کردم:
_دختر منه؟! آره مامان . این دختر من و ماهوره ؟؟؟؟
مامان بی صدا اشک میریخت:
_تا کی میخواستین بچهام رو ازم مخفی کنید ها؟ میخواستی کی بهم بگی یه دختر دارم؟!
چه بی شرفی ازم دیدید که جگر گوشمو ازم مخفی کردین؟؟؟
با باز شدن در و پیچیدن عطر آشنایی در فضا برمیگردم و ...
_ مامان ما اومدیم دارا رو امروز زودتر از مهد آوردم ... تخم جن معلوم نیست به کی رفته امروز تو مهد باز زده سر یکی رو شکسته !
بدون اینکه سر بلند کند مشغول در آوردن کفش های پسر بچه ای میشود که با پدرش مو نمیزند
_ صاف وایسا بچه .... نمیگه ماکه پدر بالا سرمون نیست این مادر بدبختمونُ انقدر اذیت نکنیم آخه من ...
اما سر که بلند میکند ، با دیدن مرد مقابلش نفسش بند می آید و ...👇❌😱
https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0
https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0
https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0
https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0
https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0
من ماهورم ، ماهور مُشـــرف عاشق کسی شدم که قیمم بود مرد ۳۷ ساله جذابی که سرپرستی منو به عهده داشت ، سالها پیش وقتی عشقمو بهش اعتراف کردم اون بعد از یک رابطه تو مستی گذاشت و رفت تا مثلا این عشق از سرم بیوفته ، اما حالا که برگشته نمیتونه ولم کنه چون منو اون یه نقطه اشتراک داریم بچه هامون! منو به خونه اش میبره و یه شب که از زور غیرت دیوونه اش میکنم 💦...
https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0
https://t.me/+ENYtcKp6xgU2MTY0
#مناسببزرگسال❌
محدودیت سنی رعایت شود 🔞💦
محشره رمانش با همون پارتای اولش غوغا کرده💥🍓 | 37 |
| 19 | .
عروس بیوهت دستمال خونی نداره حاج مرتضی بیخودی نمون پشت در حجله!
دخترک تا بناگوش سرخ شد و چادر سفید را محکم تر چسبید.
_توروخدا نگید. باباتون بشنوه از خجالت میمیرم.
تازه داماد گوشش به این حرف ها بدهکار نبود.
_ببین واسه عروس بیوه چه بریز و بپاشی کرده پدر شوهر!
دخترک چیزی نمانده بود پس بیفتد. این داماد عصبانی قطعا امشب پوستش را میکند. مگر حاج مرتضی تا کجا میتوانست همراهش باشد.
_اتاق حجله و ماشین عروس و جشن عروسی!
بعد سرش را پایین کشید و ادامه داد.
_فقط حیف که عروس بیوه دستمال خونی واسه تقدیم کردن نداره!
حاج مرتضی با شور اطراف خانهای که برای عروس و داماد آماده کرده بود را نشان داد.
_اینم از خونهتون باباجان. ایشالا به پای هم پیر بشید. خوب زنی گرفتی پسرم. سربلندم کردی!
معین اما گلوله ی خشم و گله بود.
-یه زن چند بار میره حجله حاج بابا؟ واسه ته تغاریت عروس بیوه آوردی!
حاج مرتضی نگاه سنگینی به قد و بالای پسر چهار شانهاش انداخت. مثلا امشب دامادش کرده بود و آمده بود برای قبل از حجله دعای خیر تحویل عروس و داماد بدهد.
-واسه زن بیوه که حجله آذین نمیبندن دیگه حاجی! میبندن؟ مسخره کردی مارو ؟
انگار نه انگار نوعروس کنارش ایستاده بود. بی محابا زخم میزد.
-ننه بابای مارو تو رو خدا ! زن یکی دیگه رو آوردن من عقد کنم که فقط واسشون ارث خور پس بندازم!
دخترک مثل بید میلرزید. حرف معین به پایان نرسیده گونههایش سرخ شد. آنقدر آرام گفته بود که فقط خودش بشنود اما این چیزی از شرمش کم نمیکرد. معین با کینه نگاهش کرد.
_هان چیه؟ فکر کردی زن یه پسر جوون مجرد شدی با کل هیکلت افتادی تو ظرف عسل؟ چند سالته اصلا تو زنیکهی کفتار ؟ چادرت و دربیاری حتما باید کفاره بدیم!
دخترک بی اختیار فاصله گرفت. او از این مرد وحشت داشت.
_چیه بابا جان؟ چرا پیش شوهرت وای نمیستی؟
دهان باز نکرده معین عربده کشید.
_شوهری که به زور فرستادین تو حجله ی بیوهی رفیقتون آقاجون دیگه شوهر نیست. برگ چغندره!
پیرمرد به نوعروس نگاه کرد. خودش او را دیده و برای تک پسرش پسندیده بود آنقدر جوان بود که شبیه دختر بچههای دبیرستانی به نظر میرسید.
-حرمت عروست و نگه دار پسر جان!
-عروس من نیست و بیوهی رفیق شماست. شوهرش مرده ؟ خدا بیامرزه! چرا زنش و من باید بگیرم؟ زوره؟
پیرمرد عصایش را بر زمین میکوبد.
-این زنه خدابیامرز حاج محمده پسر جان. به سر شوهر خدا بیامرزش یه بازار قسم میخورن. زندگی جمع کنه. اهل نماز و روزه. اهل حجاب و محرم نامحرم . دیگه چی میخوای؟
-بیوهی رفیقت و واسه خودت عقد میکردی بابا!
چیزی نمانده بود دخترک از شرم تبخیر شود. برای این نخواستن ها زیادی حیف بود .
چادر را روی صورتش کشید و فاصله را بیشتر کرد. مجال داشت تا نفس در سینه یاری میکرد از این خانه و آدمهایش میگریخت .
-همین که گفتم! یا با این زن زندگی میکنی یا داغ ارث و به دلت میذارم.
معین هیستریک خندید
_وایستادین چی و تماشا میکنین پس؟ شب حجله نیست مگه؟ مگه امشب شب وصال تک پسرتون با بیوهی حاج ممد نیست.
پیرمرد عصا زنان از در بیرون رفت . قلب دخترک مثل گنجشک میتپید.
معین فریاد کشید.
_حتی اگه جنازه شم بیفته کسی حق نداره در واحد مارو امشب بزنه. میخوام با زنم تنها باشم....
گفت و در را به هم کوبید و مثل گرگ گرسنه جلو آمد.
-یالا چادرت و بردار عروس خانمه دست خورده! از قدیم گفتن زن بیوه مثل میوه ست! بردار ببینم این میوه رو چقدر کرم خورده....
https://t.me/+LZZsFqrDmFhkYWFk
https://t.me/+LZZsFqrDmFhkYWFk
https://t.me/+LZZsFqrDmFhkYWFk
https://t.me/+LZZsFqrDmFhkYWFk
https://t.me/+LZZsFqrDmFhkYWFk
https://t.me/+LZZsFqrDmFhkYWFk
https://t.me/+LZZsFqrDmFhkYWFk
https://t.me/+LZZsFqrDmFhkYWFk
https://t.me/+LZZsFqrDmFhkYWFk
https://t.me/+LZZsFqrDmFhkYWFk
https://t.me/+LZZsFqrDmFhkYWFk
https://t.me/+LZZsFqrDmFhkYWFk | 38 |
| 20 | #پارت۱
- یارا؟!
صدای آشنا که چندین سال است نشنیدهام را از پشت سر میشنوم.
دستانم یخ میزند و به خود دلداری میدهم که احتمالاً باز هم دچار توهم شدهام!
اما باز هم صدا میزند:
- یارا جان خودتی؟!
مطمئن میشوم توهمی در کار نیست!
بعد از ده سال امروز قرار بود بیاید!
میخواستم قبل از آمدنش بروم.
گفته بودند امروز ظهر میآید...
و من هفت صبح را برای رفتن انتخاب کرده بودم تا حداقل در لحظهی ورود نبینمش.
صدای قدمهایش را میشنوم و رو به رویم که میبینمش لحظهای نفسم میگیرد.
نه اندازهی من اما تغییر کرده بود!
آن صورت بشاش و جوان جایش را با یک چهرهی مردانه عوض کرده.
میتوانستم همین حالا دهها مرد را نام ببرم که از او زیباترند اما آن دلنشینی عجیب که همیشه در صورتش میدیدم، به اوج خود رسیده!
روزهای آخر قبل رفتنش ورزش کردن را شروع کرده بود.
اما آن پسر بیست سالهی کمی رو آمده کجا و این مرد سیساله با این شانههای پهن و طویل کجا!
- چقدر عوض شدی قربونت برم!
شنیدن جملهاش و خندهی آرامی که میکند، تک تک رگهای قلبم یخ میزند.
- بیا اینجا ببینمت.
نزدیک شدنش را که میبینم، مغز منفجر شده و قلب لرزانم را جمع میکنم.
- حتی جرات نکن بهم دست بزنی!
صدایم آنقدر خشک و بیحس است که حتی خودم را هم شوکه میکند!
این بار اوست که سرجایش خشک میشود!
با تنهای که به شانهاش میزنم از کنارش رد میشوم.
- واقعاً جدی هستی تو؟!
اهمیتی به جملهاش نمیدهم و سمت ماشینم میروم.
بیخیال نمیشود و ادامه میدهد:
- بعد ده سال یعنی اصلاً از دیدنم خوشحال نشدی که حتی بخوای یه سلام بهم بدی؟!
به ماشین که میرسم نمیتوانم جوابش را ندهم.
سر به سمتش میچرخانم و به اخمهای درهمش نگاه میکنم.
- سپهر؟
صدایش که میکنم، کمی از شدت اخمهایش کم میشود.
- جانـ... بله خانوم بداخلاق؟
- امیدوارم زودتر برگردی همون جهنمی که ازش اومدی!
بیاهمیت به چهره وارفتهاش دزدگیر را میزنم و سوار ماشین میشوم.
https://t.me/+rYnh8dHaGm8wNGI0
https://t.me/+rYnh8dHaGm8wNGI0 | 88 |
