ru
Feedback
رمان یونومیا

رمان یونومیا

Открыть в Telegram

تمام رمان ها بزرگسال می باشد. 🔊با بنر واقعی وارد شدید 🔊 نویسنده:مهین مقدسی فر درحال پارتگذاری: یونومیا ، شیطان و پروانه آبی ، شاهزاده خشم ربات نویسنده: @MahinMoghadasifarbot کامل: گرگ های اشرافی ، وروجا ، پریژه ادمین تبادل و فروش: @NightAngel55

Больше

📈 Аналитический обзор Telegram-канала رمان یونومیا

Канал رمان یونومیا (@romansara_tarjome) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 11 704 подписчиков, занимая 3 248 место в категории Книги и 27 008 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 11 704 подписчиков.

Согласно последним данным от 05 июля, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило -163, а за последние 24 часа — -11, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 4.38%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 5.33% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 513 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 625 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 65.
  • Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как دخترک, صدا, نگاهش, آیسا, وقت.

📝 Описание и контентная политика

Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
تمام رمان ها بزرگسال می باشد. 🔊با بنر واقعی وارد شدید 🔊 نویسنده:مهین مقدسی فر درحال پارتگذاری: یونومیا ، شیطان و پروانه آبی ، شاهزاده خشم ربات نویسنده: @MahinMoghadasifarbot کامل: گرگ های اشرافی ، وروجا ، پریژه ادمین تبادل و فروش: @NightAngel55

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 06 июля, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.

11 704
Подписчики
-1124 часа
-597 дней
-16330 день
Архив постов
sticker.webp0.27 KB

Repost from N/a
‌_ عطی کاندومام کو؟ چرا نیاوردی با خودت؟ با صدای فریادش از جا پریدم. نیاوردم که نیاوردم‌.... خیلی هم خوب کردم. زهله‌م ترکید... جوابشو ندادم و به خالی کردن چمدون ادامه دادم. _ این همه گفتم یادت نره، یادت نره، آخرسر هم نیاوردشون. همینجور که به زیرو رو کردن وسایل ادامه میداد زیر لب هم غر میزد. جرات خندیدن یا عکس العمل نشون دادن نداشتم. من هم عصبی بودم. مرتیکه واسه سکس با عمه‌ی من کاندوم می‌خواست؟ حالا دکتر هست که هست، چه معنی داره همیشه‌ی خدا یه جین کاندوم اینور اونور ببره آخه؟ با حس نگاه خیره‌‌ش دیگه نتونستم به تظاهرم ادامه بدم و نگاش کردم. _ جدی جدی نیاوردی؟ سرمو به دو طرف تکون دادم. انگار بادش خالی شد یهو. _ یعنی چی آخه؟ اون همه تاکید کردم بهت بعد یادت رفت؟ سرمو پایین انداختم و به بیرون آوردن بقیه وسایلم ادامه دادم و واسه آروم دادنش یکم وا دادم. _ یه دونه رو توی جیب کیفم گذاشتم. _ یه‌دونه؟ فقط یک؟ اخه من این دوتارو به کجام بسابم؟ _ اینجا مهمونیم قرار نیست که مثل خرگوشا بچپیم توی اتاق و مشغول جفت گیری شیم که. صدای نفس پر از حرصشو شنیدم. _ قشنگ مشخصه از اول هم قصدی واسه آوردنشون نداشتی. تا به خودم بجنبم روی تخت هلم داده بود و دست‌هاش مشغول باز کردن دکمه‌های مانتوم بود. _ اصلا چه بهتر. حالا که ابزارشو نداریم بیا از فرست استفاده کنیم و بچه بسازیم... بابات هم دیگه نمی‌تونه به تاریخ عروسی گیر بده! سعی کردم دست‌هاشو از خودم جدا کنم‌. تنم از حرفش لرزید. _ دیوونه شدی؟ ولم کن یادت رفته چه قولی دادی به بابام؟ همین الانشم بدونه اینقدر پیش رفتیم بیچارم می‌کنه. _ تقصیر من چیه؟ تو که می‌دونستی نمیتونم جلوی خودمو بگیرم باید کاندومارو میاوردی! الانم بد نشده البته میدونی که از پوشیدنشون خوشم نمیاد فقط به خاطر تو مجبور بودم. کمربند و زید شلوارشو باز کرد. سعی گردم روی تخت خودمو عقب بکشم که پاهامو گرفت و منو سمت خودش کشید. _ علا، قربونت بشم نکن به خودت بیا. حامله دوتامون بیچاره میشیم ها. _ نچ. اتفاقا من بچه دوست دارم. بالا تنه‌ی خودم و خودشو کامل لخت کرد‌ و مشغول ور رفتن با زیپ شلوارم شد. _ به خدا شوخی کردم باهات. کاندومات توی کیف پولمن. صدای خنده‌ی آرومشو بغل گوشم شنیدم و بعدش هم شلوارمو کامل از دام درآورد. _ حالا که هوسش و فکرشو انداختی به جونم فکرکردی از اون وسیله‌ی آزار دهنده استفاده میکنم؟ https://t.me/+P93YjyN4eTxlYWI0 https://t.me/+P93YjyN4eTxlYWI0 دختره با نامزدش اومده مسافرت و قبلش پدرش ازشون قول گرفته که دست از پا خطا نکنن اما این دوتا هول از قبل کل راهو رفتن😂😅 حالا هم پسره میگه حامله‌ات کنم که بابات بذاره زودتر عروس کنیم و... https://t.me/+P93YjyN4eTxlYWI0 https://t.me/+P93YjyN4eTxlYWI0

Repost from N/a
-شب ها مَرد میاری خونه ات دخترجان؟ دست به کمر چشم هامو براش ریز کرد: -ببخشید؟ متوجه نمی شم؟ پیرزن چادر شو محکم تر دور خودش پیچوند و با لحنی که انگار داره با یه دختر خراب حرف میزنه به تندی گفت: - چرا اتفاقا خوب می فهمی دیشب که صدای ناله هات که خوب همه جا رو برداشته بود. بهت زده دست رو دهنم گذاشتم. لال شده بودم نمی دونستم چی بگم که ادامه داد: -خانم دکتری درست. ولی این ساختمونم فاحشه خونه نیست که هرکسی و خواستی بیاری. معلومه یه کرمی داشتی که شوهر قبلیت طلاقت داد. پلک زدم و قدمی عقب رفتم. دیشب لعنت به دیشب که کنترل خودم و از دست دادم و تو دام اون مردک افتادم. -شما گوه خوری همه رو می کنی خانم یا فقط گونل ؟ بهت زده با رنگی پریده چرخیدم و با دیدن هیکل گنده اش که دو پله پایین ایستاده بود حرصی نگاهش کردم. -شما؟ زن به وضوح دست و پاشو گم کرده بود. - دوست پسرش، شوهر آینده، کراش... هرچی‌.. به تو چه؟ ضربتی گفت و نفس زن و برید. این مرد یه لات بی سرپا بود که ادعای عاشقی می کرد. می‌گفت دوستم داره. قبل ازدواجم با داراب صبح تا شب بیمارستان بود و مزاحمم می شد و بعد طلاقمم دست برنداشت. با اون زخم روی ابروش و چشم های ابیش اونقدری ترسناک بود که گاهی لال می شدم زیر نگاهش. ماهگل خانم چشم غره ای رفت و با حرصی که نمی دونم واسه چی بود گفت: -من هشدارم و دادم. حواست به رفت و امدت باشه دختر جون فکر نکن مردم خرن نمی فهمن نه اتفاق یه بار دیگه بشنوم و.... - چه غلطی می کنی مثلا؟ صدای غرشش مو به تنم سیخ کرد و رنگ از رخ زن همسایه پرید. عقب رفت اما زبون تند و تیز شو جمع نکرد: - درست حرف بزن آقا احترام موی سفید من و داشته باش این چه طرز رفتاره؟ میکائیل بالا اومد با اون کت چرم لعنتی سیاه که حتی ترسناک تر و جذاب ترش می کرد غرید: - دماغ تو کردی تو کون زندگی مردم طلب کاری؟ به تو چه که من کی ام؟ این خراب شده رئیس نداره؟ نالیدم - لطفا آروم... بدون اینکه نگاهم کنه گفت: - نچ بذار ببینم چی می گه! ماهگل خانوم پوزخند زد: - دیشب تا صبح صدای ناله تون می اومد آقا، خجالت هم خوب چیزیه. تو این ساختمون دختر و پسر مجرد داریم. زن لعنتی چرا از رو نمی رفت؟ میکائیل عصبی جلو رفت که بی هوا مچ شو گرفتم. نگاهش سمتم چرخید و دیشب و یادم آورد که چطوری داشتم زیر دستش پیچ و تاب می خورم. سرخ شده رو گرفتم روبه ماهگل خانم گفتم: - مشکل تون اینه که محرم نیستیم؟یا چی؟ زن تابی به گردنش داد و میکائیل جوری نگاهم کرد که انگار می خواست بفهمه چی تو سرمه. اما من دیگه رد داده بودم و با عصبانیت لب زدم: - ما فردا عقد می کنیم ببینم بازم حرفی دارید؟ مردمک چشم های ابیش گرد شد و من قلبم به تب و تاب افتاد. دیگه بس بود. می خواستم بهش فرصت بدم. می خواستم یه مدت و باهاش باشم و شاید..شاید منم عاشقش شدم. https://t.me/+qMOM7H7MOR1jM2E8 https://t.me/+qMOM7H7MOR1jM2E8 امان از عاشقانه های این مرد و دختر چموشش⛓‍💥🥹

Repost from N/a
-مطمئنی جواب آزمایشم مثبته ؟ یعنی من حامله‌ام ؟ نمی‌توانم باور کنم.یعنی تمام دعاهایم جواب داده‌بود.دستانم بی‌اختیار رو شکمم می‌نشینید. -بله عزیزم سه ماهتونه لبخند روی لب‌هایم سنجاق می‌شود.او هم لبخند می‌زند حین تحویل دادن برگه آزمایشم. -ماه بعد ایشالا تعیین جنسیت چشمک می‌زند. -شوهرت دختر دوس داره یا پسر ؟ لبخند روی لب‌هایم خشک می‌شود و نمی‌دانم ریزی می‌گویم‌.هیچ وقت نگفته بود شاید می‌ترسید ناراحتم کند. -فکر نمی‌کرد مادر بشم لبخند غمگینی میزند: -پس برو خبرش‌و بهش بده تمام مدت تا رسیدن به خانه ذوق دارم.دیشب گفته بودم امشب خانه نیستم حالا همه‌چی عوض شده بود.سر خیابان خانه تمام مواد مورد نیاز را می خرم.باید کیک درست می کردم با چلو گوشت خوشمزه از این فکر لبخند میزنم. -پس حسابی می‌خوای داداشم‌و سوپرایز کنی ؟ باورم نمیشه پناه ؟ خواهرش بود.پای تمام راز هایم. -منم باورم نمیشه با ذوق می‌خندد. -ولی داداشم خیلی خوشحال میشه میدونم صدای ریز ریز خنده‌اش جان می‌بخشد به تن پراسترسم.نمی‌دانم چرا دلشوره عجیبی دارم. -آخ خودا...همه‌جا بزنی داره بابا میشه‌ها... نزدیک آمدنش همین که صدای ماشینش را می‌شنوم با لبخند به سمت پنجره می‌روم اما با دیدن زنی که پیاده می‌شود از ماشین لبخندم خشک میشود.صدای لوندانه‌اش را ریز می‌شنوم -اوفففففف....امشب چه شود صدای شوهرم.نه خدایا ممکن نیست. -عشق و حال تمام.... صدای کلید انداختن به در می آید و پشت بندش صدای زنانه‌ای که پر استرس می‌پرسد : -مطمئنی خونه نیست امشب ؟ -نه عشقم خودش گفت خیالت راحت آمده بودم سوپرایزش کنم اما حالا من سوپرایز شده بودم همین که کلید برق زده‌میشود با دیدنم مات می‌شوند.از سکوت و جاخوردگیش استفاده می‌کنم و بغض می‌کنم : -ببخشید که امشب خونه‌ام نگاهش روی میز آماده و خوش رنگ می‌چرخد و دستس از دور بازوی ظریف زن می‌افتد و به سمتم می آید. -پناه جان.... عقب می‌روم و کیفم را چنگ می‌زنم‌اشک‌هایم صورتم را خیس می‌کند. -من میرم عشق و حالتونو خراب نمی‌کنم میروم دنبالم نمی‌آید.... غافل از برگه آزمایشی که زیر کیک مخفی کرده بودم بخاطر تیکه از وجودش پیدایم می‌کند اما... https://t.me/+X8LzkF4aUf0zZjJk https://t.me/+X8LzkF4aUf0zZjJk پارت اصلی رمان❌❌❌️ کپی ممنوع❌❌

Repost from N/a
برو آقا رو ببر حموم نارنج! با حرف ماهرخ، نارنج پر ذوق از جا پرید. - آقا گفت؟ الان می رم. سریع شربت بهارنارنج آقا را آماده کرده و با گذاشتن قاچی لیمو کنار لیوان از پله ها بالا رفت - سلام صبح بخیر... صدایش با شور و هیجان بود مثل همیشه رسیده و نرسیده وره وره وار حرف می زد - دیشب کلی بیدار موندم بیام پیشتون.. حسین آقا گفت دیر میاید بعدش کنار پنجره خوابم برد گردنم گرفته اما خوبم... عه کجایین! نارنج با دیدن تخت خالی اخم کرد - باز خودتون رفتید تو حموم؟ پس من چرا اینجام من کمکتون میکنم دیگه... دیشب پاهاتونم ماساژ ندادم حالا امروز... نارنج همانطور ور وره کنان حرف می زد که با باز کردن در حمام چشمانش چهارتا شد صدای هین وحشت زده اش در صدای کوبیده شدن بدن ها و ناله های زنانه گم شده بود اما افتادن شربت بهار نارنج در حمام پیچید - نارنج! اینجا چه غلطی می‌کنی تو؟ فریاد هامون خان بود نارنج وحشت زده دست و پایش را گم کرده بود - آقا... آقا ماهرخ گفت بیام ببرمتون حموم... من... من ندیدم من آخ... لعنتی... از هول پا روی تکه شیشه ی بزرگ گذاشته و صدای بریده شدن گوشتش را شنید - دارم میرم بیرون... ببخشید آقا من... دست هامون خان پر غیظ دور بازوی دخترک پیچید - وایسا سر جات نارنج! مهری بیا نارنج و ببر بیرون چند دقیقه بعد نارنج روی تخت نشسته و دکتر آقا داشت پایش را بخیه می زد و نارنج از گوشه ی چشم آن دختر را می دید یک دختر زیبا و بور بود آقا با ویلچر جلو آمده و نارنج سریع چشم از دختر گرفت - حسین ماشین و آماده کن وسایلای نارنجم آماده کنین میفرستمش خارج درسشو بخونه نارنج ناباور و گریان جلو کشید - نه... نه آقا توروخدا ببخشید من من تنها میترسم اصلا من برم کی کارای شما رو بکنه؟ هامون خان ابروهایش را درهم کشید - تو زن منی نارنج نه پرستارم، میری اونجا به درس و مشقت برسی و بزرگ شی! گریه های نارنج توفیری نداشت نظر هامون خان برنمی گذشت باید دخترک می رفت تا هامون آسیبی به دردانه ی کوچکش نرساند به دختری فقط برای نجات از دست پدرش عقدش کرده بود پنج سال بعد... نارنج دل در دلش نبود با لباسی سراسر سیاه بازگشته بود برای مراسم ختم خانم جان... مادر هامون خان... با توقف ماشین نارنج پیاده شد بعد از پنج سال دیگر آن دختر بچه نبود دراین سالها او حسابی عوض شده بود زیباتر با اندامی قلمی - این دختر کیه؟ - زن هامون خان برگشته؟ همه ی نگاه ها روی دخترک بودند که هامون خان از بینشان گذشت دوسالی میشد از ویلچر جدا شده و حالا میرفت سمت دخترکی که یک روز از خودش رانده بود... https://t.me/+sXS_DRZpajxkY2Q0 https://t.me/+sXS_DRZpajxkY2Q0 https://t.me/+sXS_DRZpajxkY2Q0 https://t.me/+sXS_DRZpajxkY2Q0

#پارت44 #یونومیا #نویسنده_مهین_مقدسی‌‌_فر مادرش که هر حرکت پسرش را زیرنظر داشت نپرسید چرا دسته گل را دور انداخت وقتی که اینقدر زیبا بودند. دزموند دو قدم به تخت نزدیک شد و بدون اینکه حتی یک بار دیگر به سمت من نگاهی بیندازد از مادرش پرسید: «قهوه؟» زن بلند شد و به سمت در رفت. «اینجا بمون. خودم میرم کافه تریا باید یکم هوا بخورم. از اتاق بیرون نرو تا برگردم.» جلوی در، سرش به سمت من چرخید و لبخند خسته ولی مهربانی زد. «زود برمیگردم عسلم.» فقط برایش سر تکان دادم و به محض اینکه در بسته شد آینه را کنار گذاشتم، روی تخت کاملا دراز کشیدم و وانمود کردم که می خواهم بخوابم چون هر بار که با من حرف می زد بد اخلاق و مشکوک بود و من واقعا حوصله ی حرف های احمقانه اش را نداشتم. احتمالا می دانست که وانمود به خوابیدن می کنم چون اطلاع داد: «نیکلاس اینجا بود. حتی نمیدونه از رنگ بنفش متنفری.» من از رنگ بنفش متنفز نیستم. صدایش به نحوی عصبانی بود. انگار از این پسر نیکلاس.. حالا هر کسی که بود نفرت داشت. و یا شاید از من متنفر بود؟ جوابی ندادم که ادامه داد: «پاریس هم صد بار زنگ زد ولی بهش نگفتم تصادف کردی. می دونستم دوست نداری اونو نگران کنی. احتمالا اگه بفهمه میاد اینجا و سعی می کنه با چکش و تعریف کردن خاطرات چندش آورتون حافظه ای که حتی از دست ندادی رو برگردونه.» پس پاریس هر کسی که بود باید برای خواهرش مهم باشد. هنوز هم جوابی نمی دادم که گفت: «پیت و ترنت هم حالتو پرسیدن میدونم ازشون متنفری ولی در هر حال نگرانت بودن. و اون هرزه... جنیفر سه بار زنگ زد.» 💎برای خرید VIP بدون سانسور رمان یونومیا به @NightAngel55 پیام بدید.

#پارت43 #یونومیا #نویسنده_مهین_مقدسی‌‌_فر چشمان غمگینش که روی من آمد آه کشیدم و حرفم را ادامه دادم: «باور کن اگه مادرم بودی ممکن نبود فراموشت کنم...نه تو و نه...شوهرت...» طوری که مهربان بودند...طوری نبود که بشود فراموششان کرد. وقتی صدای فریادی شنیدم هر دو از جا پریدیم. چشمانم روی در رفت. صدای مردانه ی آشنایی فریاد زد: «بهت گفتم گورتو گم کن. اون نمیخواد تورو ببینه. فراموش کردی چی بهت گفت؟ همه چی تمومه. بزن به چاک.» صدای پسر دیگری که حتی ذره ای آشنا نبود با لحنی از تحقیر و صدایی آرام تر گفت: «فقط داری از خودت یه احمق می سازی. خودتم میدونی وقتی ببینمش کار تمومه. و بعد اون طوری ترتیبتو میده که از شرم و خجالت بمیری.» حتی نمیتوانستم بفهمم از چه چیزی حرف می زنند. ولی مطمئنم صدای اول، پسری بود که مرا رزالین صدا می کرد. دزموند. «به هر حال اومده بودم ببینم بهتر شده یا نه. شنیده بودم تصادف کرده. اینو بهش بده.» وقتی صدا قطع شد، چشمان زن روی من آمد و چندبار پلک زد طوری که انگار من کسی هستم که باید این اتفاق را توضیح دهم. وقتی بعد از چند ثانیه در باز شد و دزموند با یک دسته گل رز بنفش و آبی به داخل آمد، دوباره نگاهمان به سمت در رفت. چشمانش خشمگین بود. صورتش سرخ شده و مدام پلک می زد انگار تقلا می کرد خشمش را آرام کند. نگاهش که روی من آمد دست از پلک زدن برداشت و فکش طوری پرید که به راحتی آن را دیدم. چشمانش دو بار روی گل رفت و دوباره به من برگشت. سپس به سمت سطل زباله رفت و گل زیبایی که شامل هشت شاخه می شد را درون آن انداخت.

خوش اومدید🥀میانبر پارت اول رمانها👇 🌸شیطان‌و‌پروانه‌آبی  🌸شاهزاده خشم 🌸یونومیا 🌸اژدهای خفته 🌸رمان‌های‌خانم‌مقدسی‌فر  🌸فایل‌رمان‌ها برای شلوغ نشدن کانال رمان ها رو در سه کانال گذاشتیم.

AnimatedSticker.tgs0.48 KB

Repost from N/a
_ ببخشید آقای دکتر؟ مرد بلند قامت با شنیدن صدایم سر جا می‌ایستد سریع سمتش میروم و نفس نفس زنان میگویم _ شما دکتر جدید این بخش هستید؟ گنگ نگاهم میکند و با مکث می‌گوید _ بله، چطور؟ _ میتونم یه خواهشی ازتون بکنم؟ متعجب نگاهم میکند، باز هم برای جواب دادن تردید دارد انگار پروویی ام برایش عجیب است _ بفرمایید صدایم را کمی پایین می‌آورم _ دکتر مهرجوی خیر ندیده اینقدر از صبح ازم کار کشیده که بخدا دیگه نمیکشم میشه به جای من به بیمار اتاق ۲۱۱ برسید؟ چشمانش گرد می‌شود اما من فرصت مخالفت به او نمیدهم هنوز جوابی نداده که پرونده را تقریبا به زور دستش میدهم _ خیلی ممنونم حتما جبران میکنم براتون برای اینکه هم دل خودم خنک بشود هم دکتر مهرجوی تازه واردی که ندیده بودمش اما بارها ترکش های بداخلاقی اش از دور نصیبم شده بود را در چشم این دکتر جدید هم بد جلوه بدهم شروع به حرف زدن میکنم _ من نمیدونم آخه چرا یک دکتر، با چنین شخصیت اجتماعی بالایی باید اینقدر عقده‌ای باشه. از وقتی این مهرجو اومده اینجا   شده رئیس بخش، چندتا از بچه ها رو که کلا بیرون کرده، اینقدر هم کار ریخته رو سرمون وقت سر خاروندن نداریم. همیشه هم صدای داد  و فریادش بالاست. چینی به بینی ام میدهم و با پیاز داغ بیشتر میگویم _ میگن زنش بخاطر همین بداخلاقی هاش ازش جدا شده، والا که حق داشته. آخه کی همچین آدم نچسبی رو تحمل میکنه؟ حقشه سر پیری زنش بذاره بره تنها بمونه با بهت می‌گوید _ دکتر مهرجو؟ راضی از اینکه بالاخره حرفهایم برایش جالب شده و همراهی میکرد سر تکان میدهم _ آره همش واقعیته. شما تازه وارد هستین هنوز آشنایی ندارین. والا راسته میگن آدم هرچی پیرتر میشه بداخلاق تر هم میشه با اخم می‌گوید _ دکتر مهرجو پیره مگه؟ شانه بالا میدهم _ چی بگم والا من که ندیدم سن دقیقش بفهمم قطعا بالای شصت هست دیگه پیری کاش زودتر بمیره همه از دستش راحت بشیم کمی از بی‌انصافی ام دلم برای دکتر مهرجو به رحم می‌آید و با نارضایتی اضافه میکنم _ البته هرچی اخلاق نداره ولی پزشک خوبیه، میگن دستاش شفا بخشه، حالا ایشالا هزار سال عمر کنه اما خدا سر عقل بیارتش اینقدر پاچه مارو نگیره سر تکان می‌دهد اینکه دیگر جوابم را نمیدهد و غیبتم ادامه دار نمی‌شود عصبی ام میکند اما خب چون قرار بود کار مرا انجام دهد مراعاتش میکنم میخواهم خداحافظی کنم که با نگاهی به پرونده می‌پرسد _ فقط بیمار اتاق ۲۱۱ با شماست؟ قطعا منظورش این نبود که بقیه کارهای مرا هم انجام دهد اما آنقدر خسته بودم که از فرصت پیش آمده نهایت استفاده ببرم با بدجنسی نیشم شل میشود و از خدا خواسته میگویم _ راستش چندتا دیگه هم هستن از خانم صبوری بپرسید هم بهتون میگه خدا خیرتون بده اگه ممکنه به اونام برسید من امروز نوبت آرایشگاه هم دارم بعد یک هفته از دست مهرجو به کارام برسم مات میماند اما قبل از اینکه مخالفتی کند فورا خداحافظی میکنم و میروم دو ساعت بعد که برمیگردم با ذوق جلوی آینه راهرو می‌ایستم و به ابروهای تمیز شده ام نگاه میکنم مهسا با دیدنم متعجب می‌گوید _ تو اینجایی طلا؟ دوساعته کجایی؟ بیمارات چیشدن؟ نیشم شل می‌شود _ یک دکتر جیگر پیدا کردم همه کارامو به جام انجام بده تونستم این چندساعت یه نفسی بگیرم متحیر می‌گوید _ وا کی؟ _ نمیدونم یادم رفت فامیلیش رو بپرسم حالا حتما میبینمش امروز باز با یادآوری دکتر جدید ذوق زده میگویم _ نمیدونی چه قدر جذاب بود مهسا اولین باره بعد اینهمه سال یه دکتر به چنین جذابیتی میبینم باید تورش کنم واسه خودم مهسا ترسیده می‌گوید _ میدونی اگه مهرجو بفهمه چندساعت پیچوندی چی میشه؟ دستم را در هوا تکان میدهم _ برو بابا مهرجو ‌کجا بود سر تکان می‌دهد _ اتفاقا امروز دائم همینجاست اصلا نرفته اتاقش همش خودش بالا سر بیمارا میچرخه! سر می‌چرخانم تا جواب مهسا را بدهم که با دیدن آن دکتر جدید گل از گلم می‌شکفد میخواهم سمتش بروم و تشکر کنم که مهسا فورا از جا بلند می‌شود و می‌گوید _ خسته نباشید دکتر مهرجو یخ میزنم دکتر مهرجو؟ اویی که یک ربع پیشش کلی بد و بیراه حواله مهرجو کرده بودم خودش بود؟ دکتر مهرجو جلو می آید پرونده را دستم می‌دهد و رو به منِ میت شده می‌گوید _ رسیدن بخیر خانم معین، امر دیگه ای ندارید انجام بدم براتون؟ شانس می‌آورم که همان لحظه یکی از دکتر های ارشد بیمارستان می‌آید و البرز مهرجو را به حرف می‌گیرد فرار میکنم سمت رست که تلفنم زنگ میخورد حاج بابا بود _ کی میرسی خونه دخترم؟ متعجب میگویم _ مثل همیشه دیگه بابا چیزی شده؟ می‌گوید _ اگه تونستی زودتر بیا طلا بابا برای امشب زنگ زدن قرار خواستگاری گذاشتن مات و مبهوت میگویم _ خواستگاری؟ کیه؟ آرام میخندد _ منو دست میندازی دختر؟ گفت بگم دکتر مهرجو، طلا خانوم خودش خوب میشناسه https://t.me/+DQcZ3OsLk5MzMDVk https://t.me/+DQcZ3OsLk5MzMDVk

Repost from N/a
مرد غریبه روی دو زانو کنارم میشینه و بوی عطرش خیلی خوبه... حتی منی که سرما خوردم هم بوش و میفهمم. _مگه اینجا ماشین لباسشویی نداره بچه؟ تو این برف با دست لباس میشوری؟! _داره... اما میگن پول برق زیاد میاد.. بیشتر وقتا من میشورم... ترسیده هینی میکشم نکنه کسی شنیده باشه چی گفتم..! اگر امروزم بهم نهار ندن چی؟ دماغم و بالا میکشم و موی فری که افتاده رو صورتم و با پشت دست کنار میزنم.. _چشمات چه رنگیه دختر جون! نگاه خیره اش روی صورتمه.. _نمیدونم زیاد بهش فکر نکردم.. هر بار به یک رنگه.. لباس ها رو بیشتر چنگ میزنم تا زودتر بتونم برم نهار بخورم تا مثل دیشب غذا تموم نشده... دست روی شکمم میکشم تا یکم از ضعفی که داره میره کم کنه... چشم های سیاه مرد توی صورت برنزه اش میدرخشه... مردا هم مگه خوشگل میشن؟ _از چی می‌ترسی؟ _ از برف و بارون... اما گشنگی هم ترسناکه... چهره اش توهم میره... _حرف بدی زدم؟ به خانم نعمتی که نمیگی چی گفتم.. _از خانم نعمتی هم می‌ترسی؟ جرات نمیکنم چیزی بگم... شیر آب و باز میکنم تا بتونم لباس ها رو آب بکشم... آب یخ دستای سرخم و میسوزونه.. _شما دوست خانم نعمتی؟ اونا هیچ وقت نمیان تو حیاط، هوا سرده... همیشه تو اتاقش می‌مونن. دستش و زیر آب میاره و دستام و میگیره... _نه نیستم... چرا انقدر زخم و زیلی؟ دستاش گرمه تازه میفهمم دارم از سرما میلرزم... دستم و عقب میکشم .. _از آشپزخونه یکم روغن نباتی میگیرم بمالم روشون خوب میشن.. بی حوصله و خسته از سوال های عجیبش روی پاهای خشک شده ام جابه جا میشم. صدای قارو قور شکمم بلند میشه ... خجالت میکشم و لباس هارو بیشتر چنگ میزنم. _میشه برین کنار الان غذا تموم میشه.. خانم نعمتی دوست نداره با کسی از بیرون حرف بزنیم.. بعد تنبیه میشم.. دستم و ول ميکنه اما میاد طرف صورتم.. مویی که دوباره ریخته تو صورتم و میزنه پشت گوشم.. از لمسش لرزی به تنم میشینه که ربطی به هوا نداره. با صدای پایی که از پشت سرم میاد ترسیده بلند میشم.. _خدا لعنتت کنه مهوا... دختره‌ی وحشی چرا هنوز کارت تموم نشده ! مهمون مهمی دارم الان میرسه نمیخوام ریختت و ببینه.. من امروز بهت نهار بدم از سگ کمترم.. دختره ی پاپتی... گمشو تو انباری تا حسابتو برسم. دستش که تو موهام چنگ میشه پوست سرم میسوزه.. به گریه میفتم ... _تروخدا خانم... غلط کردم.. ببخشید... خانم تروخدا... نمیدونم اون مرد کجا غیبش زد اما باعث شد توی انباری سرد و پر آب با یک لا پیراهن و شکم خالی تا شب بمونم.. https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0 https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0 _بیا بیرون... نمیتونستم تکون بخورم استخون هام خشک شده بود. _گمشو بیرون دیگه.. تکون بخور دختره یِ ... قبل اینکه بتونم بلندشم صدای التماسش به گوشم رسید... _غلط کردم آقا... _غلط و که کردی.. گ*وه اضافه هم خوردی باهاش اینجوری حرف زدی... دفعه بعد ميندازمت ور دل اون نعمتی بی شرف کنج خیابون گدایی کنی. صدای پر ابهت مرد غریبه و نعمتی که گفت ترس به دلم انداخت... _ترو خدا آقا من و بیرون نکنین من گدایی بلد نیستم.. همون بوی آشنا توی تاریکی انباری میپیچه و اینبار دست های گرمش دور کمرم حلقه میشه... منو بالا میکشه و لب هاش گوشم و لمس میکنه.. _اما دلبری رو خوب بلدی... خانومی روهم تو خونم یاد میگیری... https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0 https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0 https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0 https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0

Repost from N/a
- می خوام عروسم و تنها ببینم همه بیرون! با شنیدن صدای محکمش، نفس در سینه ام حبس می شود، خجالت زده و ترسیده به در زل می زنم. طولی نمی کشد که همه خود را گم و گور می کنند و او با همان اخم های در همش وارد می شود. -چی شده؟ کجا تو سوزوندی!؟ آب دهانم را فرو می دهم! - هیـ..چ...جا فقط... حتی امانم نمی دهد حرفم را کامل بزنم و مقابلم روی زانو می نشیند. - خیلی درد می کنه؟ مات می شوم وقتی دامن لباس سرخم را بالا می زند و دستانش در امتداد ران سفیدم حرکت می کنند. چقدر از نزدیک ترسناک بود. ابرو های پر پشتش رعب به دل همه می انداخت! تا حد مرگ از او وحشت داشتم. نه تنها من بلکه همه از او می ترسیدند. خدا شب زفاف مان را بخیر کند. - نه یعنی‌‌...آخ فشاری به مچ پایم می آورد که دلم ریش می شود می غرد: - هم رونِ تو سوزوندی هم مچت ضرب دیده؟ قلبم محکم می کوبد، چشمانش از فاصله سرخ بودند و پر از جدیت.. امشب عروسی ام با این مرد بود ازدواجی که برای نجات جان خواهرم پذیرفته بودم بماند که چقدر کتک و تحقیر از بابا خان نصیبم شده بود چقدر سیلی خورده بودم که اد باید زن امیر محتشم شوم - به خدا خان حواسم نبود اخم هایش عمیق تر می شود - حواست کجا بود عروسم؟ مگه نمی دونستی امشب شب خاصی در انتظارته؟ قراره واقعیِ واقعی زنم بشی ماهی دهانم نیمه باز می ماند و او از زیر روبند نمی تواند شوکه شدنم را ببیند - چرا خودت و به این روز انداختی؟ چه می گفتم که دیوانه نشود؟ آخر دیده بودم عصبانی که می شود هیچ کس و هیچ چیز جلو دارش نیست او خان بود زورگو بود چیزی از عشق نمی دانست زن برای او در تخت خواب و زیر شکمش خلاصه می شد بغضم را می بلعم و نگاه می دزدم: - ولم کنید من حالم خوبه می گفتند زن قبلی اش را که به دلایل نامعلوم مرده بود زیادی در تخت اذیت می کرد. طوری که صدای جیغ و گریه اش ذر کل عمارت اربابی می پیچید. شاید چون راضی اش نمی کرد او یک وحشی تمام عیار بود از او متنفر بودم - چته ماهرخ؟ فکر کردی من خرم نمی فهمم؟ وحشت زده چشمانم گرد می شود - چی..چی رو؟ پوزخندی می زند و به جای جواب سوختی و داخل رانم را برسی می کند سرخ می شوم، قلبم در دهانم می کوبد - که خودت و به این روز انداختی تا نیام سمتت... رنگ صورتم حالا شباهت زیادی به گچ دیوار دارد. - من...نه...من... حالم از این ضعف به هم می خورد با حالتی ترسناک سر تکان می دهد: - هیس دیگه به من دروغ نگو عروسم رسما حتی دیگر نفس هم نمی کشم سرش جلو می آید از روی روبند، لب هایم را پیدا می کند و می بوسد کوتاه و هشدار آمیز سپس عقب می کشد پچ می زند - نباید زیاد به حرفای گل نسا و ک..شعراش توجه می کردی، حتی اگه جایی غیر از رون تو هم می سوزوندی قرار نبود امشب و ازت بگذرم ماهرخم! اشاره اش به جای دیگر را خوب می گیرم تا فرق سرم داغ می شود خدا لعنتت کند گل نسا گفته بود خودت را ناقص کن تا از دست خان خلاص شوی و احمقانه به حرفش گوش داده بودم حالا ... اشک چشمانم را می سوزاند و امیر محتشم با نیشخند نگاهم می کند. - نچ منصرف شدم تو که عقدمی... عروسی واسه چشم و هم چشمی، پس چرا تا شب صبر کنم؟ همین الان هم میشه از خجالتت در بیارم عروسم سرم به ضرب بالا می آید که دستانش دامنم را پاره می کنند و .... https://t.me/+WGRxamroLCE4Yzlk https://t.me/+WGRxamroLCE4Yzlk https://t.me/+WGRxamroLCE4Yzlk https://t.me/+WGRxamroLCE4Yzlk

Repost from N/a
_نَشین. وقت شام تمومه، دخترجون نجوای جدی ایلیا روبه دخترک‌ که می‌خواست صندلی را عقب بکشد دخترک 16 ساله با موهای طلایی بافته‌‌ی نامرتبش و لباس گشاد گل دار قرمز رنگ حتی در این لباس ها هم... صورت ظریف و سفیدش می‌درخشید دخترک ماتش برد ناخودآگاه آستینش را پایین تر کشید تا روی دستش معلوم نشود _ببخشیـ..ـد، خان. از دیشب یکم سرم گیج می‌ره. تا از پله ها بیام پایین برای شام دیر شد ایلیا بدون نیم نگاهی به دخترک، لیوان دوغش را کنار بشقاب گذاشت _میز و جمع کن، اکرم خدمتکار عمارت که مطیع برای جمع کردن میز جلو آمد، چانه‌ی دخترک هول لرزید _نمیشه بخورم؟! گشنمه. صبحو..نه و ناهار امروزم تا بیام پایین گفته بودین جمع کنن دخترک دستش را به میز گرفته بود تا زانوهایش خم نشود حداقل اینجا میان چشمان کل خدمتکارها سرش شدید گیج می‌رفت هم عرق کرده و هم سردش بود لباس آستین بلند پوشیده بود و یقه بسته که خان نبیند دانه های درشت قرمزی که گردن و دست هایش را پر کرده بود شهربانو همان روز اول گفته بود... گفته بود اگر مریض شود می‌شود مانند زن قبلی خان خان طلاقش می‌دهد و از دِه بیرونش می‌کند مجبور می‌شود برود زیر دست عباس قُلی با آن چشمان هیز و شکم بزرگش، کُلفتی کند جوری مظلوم گفت که نگاه ایلیا پایین رفت ابرو گره زد با دیدن لرز خفیف زانوهای دخترک _نوبه‌ی بعد هم دیر برسی سر میز، دوباره میز جمع میشه برگه هایی که بر روی مبل کناری انداخته بود را چنگ زد که.. دست ظریف و سفیدی آستین لباسش را بی‌جان گرفت چشمانش تیز به عقب برگشت که دخترک با بغض، صورت رنگ پریده‌اش را پایین انداخت _یه چیزی...‌ می‌خواستم ازتون.‌ معلم دِه... گفته که می‌خوان‌ موهام و از ته بزنن. فردا. میـ..ـشه نزارین، خان؟ دخترک پربغض گوشه‌ی لباسش را در دست فشرد _ به‌خدا شپش ندارم. میـ..ـشه خط بنویسین برای معلمم؟ موهام تنها چیزیه که از مامان خورشیدم... تشر ایلیا. گره‌ی ابروهایش کور شد. صورت دخترک زیادی رنگ پریده به چشم می‌آمد _کار دارم، دخترجون خواست آستینش را از دست دخترک بکشد که دخترک با هقی که از گلویش بیرون پرید محکم تر چنگش زد _به خـ..ـدا دیگه چیزی نمی‌خوام ازتون. خانوم معلمم پیره. خود..ش چشمش نمی‌بینه لای موهام و. بچه ها به دروغ گفتن. خانوم معلمم گفته اگر فردا خودم با سر کچل نرم مدرسه هم فلـ..ـکم می‌کنه هم خودش با قیچـ.. مروارید خودش حرفش را ادامه نداد به جایش تند دستش را در جیب لباس گل دارش چرخاند با چشمان پُر _بی‌چشم و رو‌ نیستم به خدا. براتون یه هدیه کوچیکم با پولی که بی‌بی بهم داده بود، خریـ..ـدم. کمه اما پولم فقط به این رسید. فقط یه خط بنویسین برای خانوم معلمم دخترک با سر پایین دستش را بالا آورد _دیدم دکمه‌ی آستین پالتوتون افتاده، کلی گشتم تا مثلشو پیدا کردم. بفرما..یید گوشه‌ی لب ایلیا... بالا رفت. کمرنگ خیره به دو دکمه دو دکمه‌ی سیاه رنگ در کف دست لرزان دخترک گونه های دخترک رنگ گرفته بود دخترکِ شیرین! اما برخلاف چشمانش که میخ صورت ظریف نازدارش شده بود... لب تکان داد سرد _مِن بعد توی دِه ول بچرخی بخاطر خریدن دوتا دکمه... به جای خانوم معلمت، خودم میگم فلکت کنن، دخترجون بی‌توجه به پر شدن دوباره‌ی چشمان زمردی دخترک، کمر صاف کرد چشمانش تیز شد. با تمسخر آستینش را از دست دخترک بیرون کشید _هشت ساله که توی مکتب و مدرسه اجازه ندارن دست ببرن به قیچی. نوبه‌ی بعد عذر و بهونه‌ی محکم‌تری بیار تا بتونی از من خط بگیری برای اون مردک منظورش برادر دخترک بود برادری که قرار بود وسط دِه اعدام شود هفته‌ی بعد بی‌توجه به اینکه دخترک پربغض خواست چیزی بگوید قدم هایش به سمت پله ها _امشب پیش بی‌بی می‌خوابی. کار دارم °°° °°° نیمه شب.. شاپور کلافه یقه‌ی کت نمدی‌اش را بالا کشید _آقام روی نوکرتون سیاه. به ابوالفضل نمی‌دونم چرا این قار قارک یهو تو این سگ سرما خراب شد. این گاری برقیا که نو نوارَن انقدر اَدا دارن. به جونِ ننم خوف کردم اوستا نباشم تو درست کردنش امـ.. غرشش. بی‌حوصله _دهنتو ببند، شاپور از دیشب.. نازدار موطلایی‌‌اش را ندیده بود با آن گونه های همیشه سرخ شاپور هیسی کشید _با اینکه دل شاپور می‌پوسه اما روی جفت چشمام همینکه نزدیک عمارت شدند.. صدای پارس بلند سگ‌ها ابروهای ایلیا گره خورد خیره به سگ‌هایی که کنار در عمارت پنجه به برف می‌کشیدند انگار چیزی میان برف ها افتاده باشد _ماشین و نگه‌دار شاپور با چشمی ماشین را نگه داشت که... نفس میان سینه‌ی پهنش گره خورد با دیدن تن دخترکِ... بی‌مویی که میان برف ها افتاده بود. بی‌جان لب های کبود شده و... دانه های بزرگ قرمز روی سفیدی گردنش با دو کف پای خونی‌ای و بریده بریده شده... جای... چوب فلک بود.. ادامه‌ی پارت⬇️ https://t.me/+8hiv1FCmjiU1YjU0

وقتی زبانم را روی شکاف لب هایش کشیدم، ناله کرد. انگشتانش را میان موهایم حس کردم. وقتی دهانش حرکت کرد تا لب هایم را بگیرد سرم را عقب بردم. خنده ی کوچکی از لب هایش خارج شد.
«از بازی کردن لذت می بری؟»
دوباره نزدیک شدم ولی این بار بی حرکت ماند. زبانم بار دیگر بیرون آمد و روی نرمی و شیرینی لب هایش سرید و کمی از آن را میان لب هایش فرو بردم. حس کردم لب هایش سعی می کنند روی زبانم بسته شده و آن را بمکند پس دوباره عقب کشیدم.
«زن بیرحم... خدایان... لطفا...»
التماسی که کرد با دندان های من که لب پایینی اش را گاز گرفت، خفه شد. سپس لب هایم بوسیده شد. دستم که روی پیراهنش بود مشت شد چون احساس می کردم که داشت یک اتفاقی می افتاد. نه یک اتفاق جسمی ساده. پاهایم را کمی باز کردم تا چاک لباسم اجازه دوباره دسترسی به سلاحم را بدهد و بعد خنجر را در یک لحظه از غلاف در آوردم و آن را روی گردنش فشار دادم. دهانش دست از بوسیدن برداشت و فقط ذره ای عقب رفت. «تو اجازه نداری لمسم کنی. من پرنسس کالمر هستم. تو هیچی نیستی.» با وجود خنجرم در گلویش دستش روی رانم رفت و انگشتانم به بالا لغزید. جایی که ران های برهنه ام از چاک بلند دامنم پیدا بود.
«بهم دستور بده بهت لذت بدم. من هیچی نیستم. بهت که گفتم بذار بهت خدمت کنم پرنسس. من یه خدمتکار محشرم.»
خدمتکار قرار بود یک شغل محترمانه باشد. پس چرا طوری که از دهانش بیرون می آمد باعث می شد فکر کنم به جای خدمتکار، کلمه ی فاحشه را به زبان آورده است؟ سر انگشتانش به نرمی روی ران برهنه ام حرکت کرده و به بالا رفتند. روی بند چرمی غلاف لغزیده و من هر حرکت کوچک را حس می کردم.
«وقتی انگشتامو بین پاهات بلغزونم چی پیدا می کنم؟»
یعنی چه؟
«چقدر خیسی النورا؟ انقدری هست که بتونی چند تا از انگشتامو درونت داشته باشی؟»
اوه خدایان...
«چند تا انگشت نورا؟ یکی؟ دو تا؟ ببینم می تونی سه تا انگشتمو تحمل کنی؟»
وقتی سرانگشتانش خیلی نزدیک شد، نوک تیز خنجر را به پوست گلویش فشار دادم. در این لحظه هیچ چیز و هیچ کسی را به یاد نداشتم. فقط روی سرانگشتانش که موزیانه حرکت می کردند تمرکز کرده بودم. نمی توانستم به یاد بیاورم که چرا نباید روی سه تا از انگشتانش سواری کنم. وقتی اینقدر ایده ی خوبی به نظر می رسید. وقتی سر انگشتانش به جایی رسید که قرار بود برای تمام مردان جهان ممنوعه باشد دستم کمی سست شد. لمسش در آن نقطه احساس جادویی و خارق العاده ای داشت.
«خدایان می بینی چقدر خیسی.»
انگشتانش حرکت کرد. «آره. انقدر خیسی که بتونی روی انگشتام سواری کنی. روی هر سه تاش. تو یه سوارکار کوچولویی مگه نه نورا؟» 🔞#اژدهای_خفته 🔞❤️‍🔥 #اروتیک #تخیلی #اژدها #ازدواج_اجباری https://t.me/+1iKiAVqErTNmNGNk https://t.me/+1iKiAVqErTNmNGNk https://t.me/+1iKiAVqErTNmNGNk

خوش اومدید🥀میانبر پارت اول رمانها👇 🌸شیطان‌و‌پروانه‌آبی  🌸شاهزاده خشم 🌸یونومیا 🌸اژدهای خفته 🌸رمان‌های‌خانم‌مقدسی‌فر  🌸فایل‌رمان‌ها برای شلوغ نشدن کانال رمان ها رو در سه کانال گذاشتیم.

sticker.webp0.33 KB

Repost from N/a
دستم روی شکممم کشیدم " اومدیم با بابایی حرف بزنیم " لبخند روی لبم بزرگتر شد. -مطمئنم بدونه تو توی دل مامانی هستی خیلی خوشحال میشه با یادآوری اینکه ولم کرده‌بود لبخندم جمع شد. -اون موقع‌ها که نمی‌دونست تو تو دل مامانی که عشق من با نگاه به سر در خونه شلوغ و کوچه‌ی پر سر صدا با تعجب آب دهنم‌و قورت دادم. -عروسی کیه یعنی ؟ از سرجام بلند شدم و به سمت خونه قدم برداشتم‌‌تو تاریکی تصویر مرد نامردم‌و دیدم اما همین که خواستم به سمتس برم در سمت ماشین‌و باز کرد تا عروسش پیاده بشه وای عروسش.... با دستی که دور بازوش حلقه شد لبخندم رنگ بخت بغض کردم. -پس امشب عروس توعه بغضم بزرگتر شد. -مامانی غصه نخولیا دستم بیشتر شکممم‌و چسبید.شاید داشتم به یادگارم از این مرد فکر می‌کردم. صدای دست زدن ها بلند شد و شاباش رو سرش ریختند. مرد نامرد می‌خندید.... اخم‌ نداشت لبخند داشت... عقب عقب رفتم.لبخندم بوی غم می‌داد. -خدانگهدار عشقم قلبم انگار نمی‌زد.گریه‌ام گرفته بود. - بابای نامرد بچم * "چند سال بعد" -تموم آزمایشا رو دادیم هیچ راهی نیست ما بچه‌دار بشیم ؟ صدای مردی که پیش دکتر بود زیادی آشنا بود. صدای خانم دکتر که پشت بندش گفت : -متاسفانه همسرتون هیج وقت نمی‌تونن مادر بشن پسرکم تب داشت و تو بغلم خودش‌و جمع کرده‌بود.رو به منشی گفتم : -بچه‌م حالش خوب نیست میشه مریض بعدی ما بریم توووو با نگاه به پسرک مریضم ناچار سر تکون داد. -اوکی فقط زود تموم شه چشمی گفتم.همین که خواستم برم داخل...با دیدنش بعد از چندسال پاهام مکث کرد.آخرین بار روز عروسیش دیده‌بودم با حال خرابم اونم ماتش برده‌بود وقتی زیرلب گفت : -نرگس بچه‌م بیشتر به خودم چسبوندم.به سمتم اومد.تازه متوجه پسرک تو بغلم شد.اول اخم کرد و بعد با حسرت گفت : -مادر شدن بهت میاد https://t.me/+3--MHzk290xjNmQ0 https://t.me/+3--MHzk290xjNmQ0 پارت رمان کپی ممنوع❌❌

Repost from N/a
-اگه باهات بخوابم پول بیمارستان دخترمو میدی؟ نگاهی به سر تا پای دخترک انداخت کم سن بود مادر بودن اصلا قد و قواره‌ش نبود! نیشخندی زد و گفت: -قرار نیست با من بخوابی فنچول! بکنت کسی دیگه اس! شادی لرزید دل و جراتش را نداشت رفتنش شاید هیچ برگشتی نداشت ولی مجبور بود مادر بود و باید مادری میکرد تنها و بی‌کس! لرزید و لب زد: -کجا باید بیام -سرشب ماشین میفرستم دنبالت. یه دستی به سر و صورتت بکش؛ آقا واسه تختش یه لعبت رنگی و جون‌دار میخواد. نوک دماغتو بگیرم جونت در میاد کیف پولش را در آورد و چند تراول کف دست دخترک گذاشت -دو سیخ جیگر بخور. طاقت بیاری لای دست و پای آقا تخت آقا خیلی وقته سرد مونده... بتونی گرمش کنی زندگیت زیر و رو میشه از دیدن اسکناس ها چشمانش برق زد پول یک قوطی شیر خشک میشد قدر یک هفته‌ داروهای دخترش مرد مقابلش انتظار داشت جگر بخورد در حالی که نوزادش گرسنه و بیمار بود؟ زهی خیال باطل! انگار سلمان زمزمه ی ذهنش را خواند که چند تراول دیگر اضافه کرد -اینم سهم بچت. میخوام امشب بی فکر و خیال خوش رقصی کنی واسه آقام پول زیادی بود هنوز نرفته و کاری نکرده کیفش پر شده بود. اگر میرفت... اگر میشد... دخترکش درمان میشد از بدبختی و آوارگی رها میشد -کِی بستری میشه؟ سلمان نچی کشید نه به آن همه اصرار و التماسی که منیر از قول این دخترک میگفت؛ نه به این همه شرط و شروط و بدقلقی! -سوار شو بریم خونت؛ بچه رو میبریم بیمارستان. امشب بستری بشه هم خیال تو راحت میشه هم من! باور کردنی نبود اما میترسید! لعنت به منیر که هوایی‌اش کرده بود فقط یک شب با مردی پولدار بخوابد و پولی به دست بیاورد زندگیش را تکانی دهد که شاید بخت یارش بود و آقایی که سلمان گفته بود دل بندد به اوی طرد شده و زیر بال و پرش را بگیرد! صیغه‌اش کند و برای مدتی اواره نباشد لب زد: می...میشه؟ -بخوای میشه! آقا دست به خیره، زیر پر و بالتو میگیره. شنیدم بچه‌ات شناسنامه نداره، بی پدره قول نمیدم اما سعی میکنم یکیو پیدا کنم بگه بابای بچته و شناسنامشو بگیری دیگه دردت چیه دختر؟ هیچ! همین ها از سرش هم زیادی بود همای سعادت روی شانه‌اش نشسته بود انگار کاش زودتر پیشنهاد منیر را قبول میکرد و انقد دست دست نمی‌کرد تا حال رستا وخیم نمیشد از درد https://t.me/+kzLa1JNUFp4yNDA0 نگاه به تصویر توی آینه انداخت غریبه بود با این رنگ و لعاب، با این لباس نرم و حریر، این بوی عطر مستانه سهم او از دنیا همیشه حسرت بود و ترس هیچ وقت جرات نداشت آرایش کند و لباس رنگی بپوشد از نظر حاج بابا حرام بود و حاج‌خانم میگفت بی‌حیاییست آنقدر دیوارهای زندان را برایش بلند کردند تا آخر دل به دریا زد و فراری شد از خانه نفهمید چه شد و چه نشد مست شراب بود یا نئشه‌ی مواد توهم زا چشم باز کرد و دید لخت روی تختی تنهاست بعدترش هم مست بود نفهمید چه شد که شکمش بالا آمد و شد پناهنده‌ی آرایشگاهِ منیر بختش بلند بود که تا امروز قسر در رفته بود حالا که رستا 3ماهه بود و منیر با هر ترفندی که میشد، راهی خانه مردی غریبه‌اش کرد استایل و آرایشش هم هنر دست همان منیر بود که خدا میدانست چقدر پورسانتش بود از سلمان صدای پایی شنید و ضربان قلبش رفت روی هزار برق و بزک‌ها از مقابل چشمش پر کشید و سایه‌ی ترس رنگ از رخش پراند تک دختر حاجی افتخاری با هفت قلم آرایش و این دو تکه لباس قرار بود فاحشه‌ی تخت مردی شود که نمیشناخت... ترسان و لرزان نگاهش در اتاق چرخید دنبال راه فرار همین که سمت در تراس قدم برداشت، در باز شد و بوی عطری تلخ زودتر از صدای نفسهای بلندش به مشام رسید به وضوح میلرزید و خشکش زده بود درست لحظه‌ای که خواست قدم از قدم بردارد، بازوی برهنه‌اش اسیر دستی مردانه شد -کجا فرار میکنی جوجه رنگی؟ صدا در گوشش زنگ زد آشنا بود اما مغزش از کار افتاده بود مرد دستش را کشید تا بچرخد و رخ به رخ شدند هر دو جا خوردند امیرحسینِ یزدانی... پسر فرنگ رفته‌ی شریک سابق حاج بابایش! امیرحسین بیشتر جا خورد یکسال گشت و ردی پیدا نکرد از دخترکی که شبی مست و مدهوش همبسترش شد فکش منقبض شد و غرید: فکر نمیکردم دوباره ببینمت! دورش چرخید عطر تنش مست کننده بود! -عذاب وجدان یقه‌مو گرفته بود. باکره بودی اون شب... مست بودم اما حالیم بود سلمان میگه بابای بچت معلوم نیست. فاحشه‌ای؟ نفس شادی به شماره افتاد باورش نمیشد مردی که نطفه‌ای در رحمش کاشته و غیب شده بود؛ امیرحسین بود؟ اشکش سرازیر شد لب زد: بذار برم تو رو خدا -من زنت کردم... زیرخواب بقیه شدی؟ نمیذارم نفس بکشی! لباسش را پایین کشید و نفس شادی بند آمد هیستریک لرزید و کمرش از فشار دست امیر به دیوار چسبید بازدم گرمی که روی گردنش خالی شد دلش را زیر و رو کرد و... https://t.me/+kzLa1JNUFp4yNDA0 https://t.me/+kzLa1JNUFp4yNDA0 ‼️1500 پارت آماده❤️‍🔥

Repost from N/a
. داداش شنیدی زگیل تناسلی خیلی زیاد شده ...؟ با حالی غریب به خواهری زل زد که پیدا بود خجالت کشیده منظورش را واضح بر زبان بیاورد. -میخوای چی بگی آبجی؟ آخرش و اول بگو ... مارال این پا و آن پا کرد. برای گفتنش تردید داشت اما بالاخره که باید میگفت . -داداش به خدا من میترسم. زنت بعد شیش سال یهو پیداش شده خب.. تو این مدت...زبونم لال...چطوری بگم؟ منصور دستی بین موهایش کشید. کلافه بود . این مدل سوال جواب کردن های مارال هم بیشتر کلافه اش میکرد. -زنمه آبجی خانم...مادر بچه هامه ... مارال از جا بلند شد و در اتاق دو قلو ها را بست. دوقلو های شش ساله ای که نه مادرشان از زنده بودنشان چیزی میدانست و نه بچه ها از پیدا شدن مادرشان خبر داشتند. -ولی شیش سال نبوده که بوده؟ اصلا تو میدونی با کیا بوده این مدت؟ نگاه سنگینی به مارال انداخت. غیرتش درد گرفته بود ولی واقعیت همانی بود که مارال میگفت. او شش سال تمام از مادر بچه هایش اطلاعی نداشت. با فکر این که مردی دیگر در این مدت با طلای او.... در جواب دست سر زانوها گذاشت و از جا بلند شد. -لعنت خدا به دل سیاه شیطون ...کجاست الان؟ -طبقه بالا حمومه ...محرمش کردی داداش؟ چطور باید به خواهرش میفهماند این زن همان زنی نیست که شش سال پیش از خانه بیرونش کرده است. -برو بخواب آبجی ...برو بخواب پیش بچه ها... -داداش کاش یه دکتر میبردیش یه وقت مریضی ...چیزی... این بار با خشم به سمت مارال چرخید و تخت سینه‌ی خودش کوبید. -من بی‌غیرت اون وقتی باید میترسیدم که به حرف شماها زن جوونم و فردای زایمان از خونه پرت کردم بیرون از اول تا آخر بیمارستانم با پول ساکت کردم که بهش بگن بچه هاش مرده ...الان از چی میترسونی من و ؟ دارم میگم زنمه ‌...! مارال محکم روی دهان خودش کوبید. -اصلا من لال میشم داداش. برو پیش زنت. فقط چطوری میخوای قضیه ی بچه ها رو بهش بگی؟ اون فکر میکنه این دو تا بچه همون شیش سال پیش مرده ن ! دستش را توی هوا تکان داد و به سمت پله های منتهی به طبقه ی دوم پا تند کرد. -یه خاکی میریزم سرم ...دست بکشید از سر من دیگه ‌... بذارید جمع کنم زندگیم و... دیگر جواب مارال را نشنید. با فکری خراب پشت در حمام رسید و آرام به در کوبید. -طلام؟ چیزی لازم نداری؟ صدای طلا شاد و شنگول رسید. -حاجی جون قربون دستت اون پاکت سیگار و از تو جیب اون شلوار شیش جیبم بده بهم تو حموم خیلی میچسبه ... منصور زار و ناتوان پیشانی اش را به در چسباند . چه بر سر دخترک مظلوم ۱۶ ساله ی ۶ سال پیش آمده بود. -طلا تو خونه نمیتونی سیگار بکشی به خدا .... -پمپ بنزینه مگه ؟ اصلا به تو چه؟ من و بعد این همه سال آوردی توله های زن گور به گوریت و جمع کنم دیگه با سیگارم چیکار داری ؟ فکر کن غریبه‌م حاجی جون... آمد سرش را با حرص به در بکوبد حواسش به خراب بودن لولا نبود. ضربه ی دوم در حمام به داخل باز شده و بعد از شش سال تصویر برهنه ی حلال ترین حلال خدا پیش چشمانش.... https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 #بنر‌پارت‌واقعی‌رمان‌کپی‌ممنوع

Repost from N/a
_ خانم فرخی وایسا! وسایلت رو جمع نکن با افسوس به دور تا دور آرایشگاهی که چندماه براش زحمت کشیده بودم خیره شدم درحالی که کارتون وسایلام رو جابه جا میکردم جواب دادم _ باید پاشم علی آقای احمدی اجاره رو دوبرابر کرده دیگه برام صرف نداره علی شاگرد فست فودی کنار مغازه بود و این مدت خیلی کمکم میکرد سیزده سالش بود اما بچه زبر و زرنگی بود با هيجان جلو اومد _ آقای احمدی دیگه نیست، ملکش رو امروز فروخته متعجب دست از کار کشیدم _ یعنی چی؟ علی با ذوق ادامه داد _ خودم دیدم یه آقایی ازش خرید انگار یارو خیلی پولدار و کله گنده بود کلی بادیگارد دو رو اطرافش داشت. میتونست کل این کوچه رو با پول تو جیبیش بخره مبهوت گفتم _ ولی احمدی که قصد فروش نداشت علی پوزخند زد _ احتمالا یارو دهنش رو با پول بسته با ناراحتی گفتم _ حالا از کجا معلوم این یارو بخواد قرارداد با من تمدید کنه؟ شاید حتی از احمدی هم دندون گرد تر باشه علی با غرور دست به کمرش زد _ این یارویی که من دیدم اونقدر پولدار بود که این پولا به چشمش نیاد همون لحظه تقه‌ای به در خورد و مردی هیکلی و سرتاپا مشکی پوش با سری به زیر افتاده گفت _ خانم فرخی نیاز نیست از اینجا پاشید. آرمین خان صاحب جدید اینجا هستن گفتن بهتون بگیم مثل قبل به کارتون ادامه بدید علی با نیش شل شده نگاهم کرد بنظر میرسید از بادیگارد های همون مرد باشه که علی میگفت مرد گفت و از مغازه بیرون زد فورا دنبالش دویدم _ صبرکنید آقا. باید آرمین خان رو ببینم، الکی که نمیشه. چطور قراداد رو تنظیم کنیم؟ مرد اما توجهی نکرد اونقدر سریع خودش رو به ماشین غول پیکر گوشه خیابون رسوند که هرچقدر دویدم هم نتونستم بهش برسم فقط از دور مرد بلند قد و هیکلی دیدم که پیپی گوشه لبش بود ناخودآگاه بهش خیره موندم چقدر جذاب بود چقدر هم جوون بنظر میرسید بادیگاردی که این خبر رو بهم رسونده بود با احترام براش در رو باز کرد اونقدر خیابون شلوغ بود که نتونستم بهش برسم و با سرعت برق و باد از اونجا رفتن. دم غروب با تنی کوفته به خونه برگشتم همین که درو باز کردم مامان ذوق زده گفت _ رسیدی دخترم؟ بیا داخل دوش بگیر خسته ای با تعجب نگاهش کردم _ چه عجله ایه حالا. چیزی شده؟ گل از گلش شکفت _ امشب مهمون داریم دختر. برات خواستگار اومده حیرت زده گفتم _ خواستگار؟ چرا اینقدر یهویی؟ مامان گفت _ یهویی که نیست دختر، از بچگیت میخواستت، رفیق داداشته دیگه یادت رفته بچه بودی همه چیز برات میخرید و همه کاراتو میکرد؟ سرجا خشک شدم یک اسم توی ذهنم پررنگ شد زیرلب نالیدم _ آرمین کسی که تا وقتی بود توی محله هیچ کس حتی جرات نداشت چپ بهم نگاه کنه، حتی داداشم مهیار هم جرات نداشت بهم دست بزنه چون آرمین کتکش میزد! هرچیزی میخواستم رو بلافاصله برام میخرید، حتی هرسال کتابام رو هم خودش جلد میکرد اما وای به حال وقتی که یک پسر بهم نزدیک میشد، سر به نیستش میکرد! حتی بهم اجازه نمیداد با لباس کوتاه توی کوچه بازی کنم زیر لب گفتم _ ولی اون که سالها پیش از ایران رفت دقیقا شب تولد هجده سالگیم که بهم گفته بود دوستم داره و فرداش اما غیب شده بود مامان با ذوق گفت _ برگشته، برگشته و قراره امشب برات نشون بیاره بهت زده گفتم _ نشون؟ مگه بهش جواب دادین؟ با شنیدن صدای مردونه ای از پشت سرم وحشت زده از جا پریدم یادم نبود هنوز دم در وایسادیم _ تو جوابتو شب تولد هجده سالگیت به من دادی مدیا شوکه به عقب برگشتم این..این مرد همون آرمین خان بود مردی که امروز دیده بودمش، صاحب جدید آرایشگاهم چقدر تغییر کرده بود هزار برابر از آخرین باری که دیده بودمش جذاب تر شده بود با اینحال اخم کردم _ من حرفی با تو ندارم، جوابمم منفیه. تورو نمیخوام خواستم عقب بچرخم و برم توی خونه که بازوم رو چسبید نگاهش رو با شور روی تک تک اجزای چهره‌ام چرخوند و با صدای بم مردونه‌ش لب زد _ اول و آخر تو منم مدیا من از همون روزی که دنیا اومدی تو رو به خودم قول دادم چندسال نبودم اما الان برگشتم مدیا با فکی منقبض شده ادامه داد _فکر مردی به جز من به سرت بیاد، زنده زنده آتیشش میزنم https://t.me/+wVekU9pksGxmMDJk https://t.me/+wVekU9pksGxmMDJk