en
Feedback
✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧

✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧

Closed channel

﷽ ‌و من ، کجای دِلَت را گرفته ام که تَنگ نمی شود ؟! به قلم همتا✍️ رمان های نویسنده 👇 @hamta_novels

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel ✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧

Channel ✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧ in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 40 895 subscribers, ranking 654 in the Books category and 8 461 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 40 895 subscribers.

According to the latest data from 06 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -1 222 over the last 30 days and by -45 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 2.71%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 12.55% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 1 109 views. Within the first day, a publication typically gains 5 138 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 29.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as دستشو, چشمت, سمتم, اخم, توله.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
﷽ ‌و من ، کجای دِلَت را گرفته ام که تَنگ نمی شود ؟! به قلم همتا✍️ رمان های نویسنده 👇 @hamta_novels

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 07 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

40 895
Subscribers
-4524 hours
-2947 days
-1 22230 days

Data loading in progress...

Attracting Subscribers
September '26
September '26
+5
in 1 channels
August '26
+20
in 0 channels
Get PRO
July '26
+2 249
in 147 channels
Get PRO
June '26
+701
in 40 channels
Get PRO
May '26
+9
in 0 channels
Get PRO
April '26
+5
in 0 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+1 931
in 184 channels
Get PRO
January '26
+602
in 10 channels
Get PRO
December '25
+3 138
in 120 channels
Get PRO
November '25
+2 588
in 256 channels
Get PRO
October '25
+4 459
in 260 channels
Get PRO
September '25
+2 799
in 267 channels
Get PRO
August '25
+3 560
in 226 channels
Get PRO
July '25
+5 337
in 323 channels
Get PRO
June '25
+4 451
in 239 channels
Get PRO
May '25
+7 066
in 318 channels
Get PRO
April '25
+5 356
in 245 channels
Get PRO
March '25
+9 624
in 318 channels
Get PRO
February '25
+2 643
in 240 channels
Get PRO
January '25
+4 528
in 161 channels
Get PRO
December '24
+7 222
in 345 channels
Get PRO
November '24
+1 766
in 219 channels
Get PRO
October '24
+3 927
in 139 channels
Get PRO
September '24
+5 363
in 279 channels
Get PRO
August '24
+6 559
in 274 channels
Get PRO
July '24
+5 124
in 231 channels
Get PRO
June '24
+3 217
in 246 channels
Get PRO
May '24
+929
in 107 channels
Get PRO
April '24
+1 698
in 124 channels
Get PRO
March '240
in 1 channels
Get PRO
February '24
+4 803
in 229 channels
Get PRO
January '24
+5 259
in 108 channels
Get PRO
December '23
+1 584
in 182 channels
Get PRO
November '23
+1 734
in 224 channels
Get PRO
October '23
+2 565
in 89 channels
Get PRO
September '23
+1 391
in 0 channels
Get PRO
August '23
+2 575
in 0 channels
Get PRO
July '23
+664
in 0 channels
Get PRO
June '23
+802
in 0 channels
Get PRO
May '23
+408
in 0 channels
Get PRO
April '23
+303
in 0 channels
Get PRO
March '23
+1
in 0 channels
Get PRO
February '23
+2
in 0 channels
Get PRO
January '23
+19
in 0 channels
Get PRO
December '22
+13
in 0 channels
Get PRO
November '22
+2
in 0 channels
Get PRO
October '22
+5
in 0 channels
Get PRO
September '22
+3
in 0 channels
Get PRO
August '22
+36
in 0 channels
Get PRO
July '22
+232
in 0 channels
Get PRO
June '22
+502
in 0 channels
Get PRO
May '22
+597
in 0 channels
Get PRO
April '22
+1 105
in 0 channels
Get PRO
March '22
+68
in 0 channels
Get PRO
February '22
+339
in 0 channels
Get PRO
January '22
+110
in 0 channels
Get PRO
December '21
+203
in 0 channels
Get PRO
November '21
+2 030
in 0 channels
Get PRO
October '21
+23
in 0 channels
Get PRO
September '21
+96
in 0 channels
Get PRO
August '21
+233
in 0 channels
Get PRO
July '21
+1 081
in 0 channels
Get PRO
June '21
+990
in 0 channels
Get PRO
May '21
+405
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
07 September0
06 September+1
05 September+3
04 September0
03 September+1
02 September0
01 September0
Channel Posts
-شوهرتم، از مادرت بهت نزدیکترم خودتو از کی می پوشونی؟ دستشو پس زدم و تخس گفتم -من نمیخوام تو اونجامو ببینی برو بگو مامانت بیاد اصلا! مچ دوتا پامو گرفت و خشن به تخت میخکوب کرد -سگم نکن روناک، بی غیرتم که مامانم بیاد اندام خصوصی زنمو ببینه؟ خودم مگه مُردم! مثل جوجه تو چنگال این هرکول اسیر بودم ولی باز زبون درازی کردم -چه ربطی داره آقای با غیرت؟ مامانت زنه مثل من... هر چی من دارم اونم داره چه اشکالی داره نگاه کنه؟ دندون قروچه ای کرد و بی توجه به جیک جیک کردنای من شورتمو کنار زد و سرشو خم کرد با حس نفساش رو اون ناحیه زبونم لال شد و صدای اونم نرم تر شد -نترس قربون اون کله ی خرابت برم کاریت ندارم بچه... اوخ اوخ نگاه چقدر کوچولو و تنگه! با حس لمس انگشتاش لرزیدم و از شرم....😂🫠❌🔥 https://t.me/+qD1uIkKmLO05Mzg0

2
-شوهرتم، از مادرت بهت نزدیکترم خودتو از کی می پوشونی؟ دستشو پس زدم و تخس گفتم -من نمیخوام تو اونجامو ببینی برو بگو مامانت بیاد اصلا! مچ دوتا پامو گرفت و خشن به تخت میخکوب کرد -سگم نکن روناک، بی غیرتم که مامانم بیاد اندام خصوصی زنمو ببینه؟ خودم مگه مُردم! مثل جوجه تو چنگال این هرکول اسیر بودم ولی باز زبون درازی کردم -چه ربطی داره آقای با غیرت؟ مامانت زنه مثل من... هر چی من دارم اونم داره چه اشکالی داره نگاه کنه؟ دندون قروچه ای کرد و بی توجه به جیک جیک کردنای من شورتمو کنار زد و سرشو خم کرد با حس نفساش رو اون ناحیه زبونم لال شد و صدای اونم نرم تر شد -نترس قربون اون کله ی خرابت برم کاریت ندارم بچه... اوخ اوخ نگاه چقدر کوچولو و تنگه! با حس لمس انگشتاش لرزیدم و از شرم....😂🫠❌🔥 https://t.me/+qD1uIkKmLO05Mzg0
506
3
-شوهرتم، از مادرت بهت نزدیکترم خودتو از کی می پوشونی؟ دستشو پس زدم و تخس گفتم -من نمیخوام تو اونجامو ببینی برو بگو مامانت بیاد اصلا! مچ دوتا پامو گرفت و خشن به تخت میخکوب کرد -سگم نکن روناک، بی غیرتم که مامانم بیاد اندام خصوصی زنمو ببینه؟ خودم مگه مُردم! مثل جوجه تو چنگال این هرکول اسیر بودم ولی باز زبون درازی کردم -چه ربطی داره آقای با غیرت؟ مامانت زنه مثل من... هر چی من دارم اونم داره چه اشکالی داره نگاه کنه؟ دندون قروچه ای کرد و بی توجه به جیک جیک کردنای من شورتمو کنار زد و سرشو خم کرد با حس نفساش رو اون ناحیه زبونم لال شد و صدای اونم نرم تر شد -نترس قربون اون کله ی خرابت برم کاریت ندارم بچه... اوخ اوخ نگاه چقدر کوچولو و تنگه! با حس لمس انگشتاش لرزیدم و از شرم....😂🫠❌🔥 https://t.me/+qD1uIkKmLO05Mzg0
504
4
-شوهرتم، از مادرت بهت نزدیکترم خودتو از کی می پوشونی؟ دستشو پس زدم و تخس گفتم -من نمیخوام تو اونجامو ببینی برو بگو مامانت بیاد اصلا! مچ دوتا پامو گرفت و خشن به تخت میخکوب کرد -سگم نکن روناک، بی غیرتم که مامانم بیاد اندام خصوصی زنمو ببینه؟ خودم مگه مُردم! مثل جوجه تو چنگال این هرکول اسیر بودم ولی باز زبون درازی کردم -چه ربطی داره آقای با غیرت؟ مامانت زنه مثل من... هر چی من دارم اونم داره چه اشکالی داره نگاه کنه؟ دندون قروچه ای کرد و بی توجه به جیک جیک کردنای من شورتمو کنار زد و سرشو خم کرد با حس نفساش رو اون ناحیه زبونم لال شد و صدای اونم نرم تر شد -نترس قربون اون کله ی خرابت برم کاریت ندارم بچه... اوخ اوخ نگاه چقدر کوچولو و تنگه! با حس لمس انگشتاش لرزیدم و از شرم....😂🫠❌🔥 https://t.me/+qD1uIkKmLO05Mzg0
293
5
sticker.webp
956
6
_ ببخشید آقای دکتر؟ مرد بلند قامت با شنیدن صدایم سر جا می‌ایستد سریع سمتش میروم و نفس نفس زنان میگویم _ شما دکتر جدید این بخش هستید؟ گنگ نگاهم میکند و با مکث می‌گوید _ بله، چطور؟ _ میتونم یه خواهشی ازتون بکنم؟ متعجب نگاهم میکند، باز هم برای جواب دادن تردید دارد انگار پروویی ام برایش عجیب است _ بفرمایید صدایم را کمی پایین می‌آورم _ دکتر مهرجوی خیر ندیده اینقدر از صبح ازم کار کشیده که بخدا دیگه نمیکشم میشه به جای من به بیمار اتاق ۲۱۱ برسید؟ چشمانش گرد می‌شود اما من فرصت مخالفت به او نمیدهم هنوز جوابی نداده که پرونده را تقریبا به زور دستش میدهم _ خیلی ممنونم حتما جبران میکنم براتون برای اینکه هم دل خودم خنک بشود هم دکتر مهرجوی تازه واردی که ندیده بودمش اما بارها ترکش های بداخلاقی اش از دور نصیبم شده بود را در چشم این دکتر جدید هم بد جلوه بدهم شروع به حرف زدن میکنم _ من نمیدونم آخه چرا یک دکتر، با چنین شخصیت اجتماعی بالایی باید اینقدر عقده‌ای باشه. از وقتی این مهرجو اومده اینجا شده رئیس بخش، چندتا از بچه ها رو که کلا بیرون کرده، اینقدر هم کار ریخته رو سرمون وقت سر خاروندن نداریم. همیشه هم صدای داد و فریادش بالاست. چینی به بینی ام میدهم و با پیاز داغ بیشتر میگویم _ میگن زنش بخاطر همین بداخلاقی هاش ازش جدا شده، والا که حق داشته. آخه کی همچین آدم نچسبی رو تحمل میکنه؟ حقشه سر پیری زنش بذاره بره تنها بمونه با بهت می‌گوید _ دکتر مهرجو؟ راضی از اینکه بالاخره حرفهایم برایش جالب شده و همراهی میکرد سر تکان میدهم _ آره همش واقعیته. شما تازه وارد هستین هنوز آشنایی ندارین. والا راسته میگن آدم هرچی پیرتر میشه بداخلاق تر هم میشه با اخم می‌گوید _ دکتر مهرجو پیره مگه؟ شانه بالا میدهم _ چی بگم والا من که ندیدم سن دقیقش بفهمم قطعا بالای شصت هست دیگه پیری کاش زودتر بمیره همه از دستش راحت بشیم کمی از بی‌انصافی ام دلم برای دکتر مهرجو به رحم می‌آید و با نارضایتی اضافه میکنم _ البته هرچی اخلاق نداره ولی پزشک خوبیه، میگن دستاش شفا بخشه، حالا ایشالا هزار سال عمر کنه اما خدا سر عقل بیارتش اینقدر پاچه مارو نگیره سر تکان می‌دهد اینکه دیگر جوابم را نمیدهد و غیبتم ادامه دار نمی‌شود عصبی ام میکند اما خب چون قرار بود کار مرا انجام دهد مراعاتش میکنم میخواهم خداحافظی کنم که با نگاهی به پرونده می‌پرسد _ فقط بیمار اتاق ۲۱۱ با شماست؟ قطعا منظورش این نبود که بقیه کارهای مرا هم انجام دهد اما آنقدر خسته بودم که از فرصت پیش آمده نهایت استفاده ببرم با بدجنسی نیشم شل میشود و از خدا خواسته میگویم _ راستش چندتا دیگه هم هستن از خانم صبوری بپرسید هم بهتون میگه خدا خیرتون بده اگه ممکنه به اونام برسید من امروز نوبت آرایشگاه هم دارم بعد یک هفته از دست مهرجو به کارام برسم مات میماند اما قبل از اینکه مخالفتی کند فورا خداحافظی میکنم و میروم دو ساعت بعد که برمیگردم با ذوق جلوی آینه راهرو می‌ایستم و به ابروهای تمیز شده ام نگاه میکنم مهسا با دیدنم متعجب می‌گوید _ تو اینجایی طلا؟ دوساعته کجایی؟ بیمارات چیشدن؟ نیشم شل می‌شود _ یک دکتر جیگر پیدا کردم همه کارامو به جام انجام بده تونستم این چندساعت یه نفسی بگیرم متحیر می‌گوید _ وا کی؟ _ نمیدونم یادم رفت فامیلیش رو بپرسم حالا حتما میبینمش امروز باز با یادآوری دکتر جدید ذوق زده میگویم _ نمیدونی چه قدر جذاب بود مهسا اولین باره بعد اینهمه سال یه دکتر به چنین جذابیتی میبینم باید تورش کنم واسه خودم مهسا ترسیده می‌گوید _ میدونی اگه مهرجو بفهمه چندساعت پیچوندی چی میشه؟ دستم را در هوا تکان میدهم _ برو بابا مهرجو ‌کجا بود سر تکان می‌دهد _ اتفاقا امروز دائم همینجاست اصلا نرفته اتاقش همش خودش بالا سر بیمارا میچرخه! سر می‌چرخانم تا جواب مهسا را بدهم که با دیدن آن دکتر جدید گل از گلم می‌شکفد میخواهم سمتش بروم و تشکر کنم که مهسا فورا از جا بلند می‌شود و می‌گوید _ خسته نباشید دکتر مهرجو یخ میزنم دکتر مهرجو؟ اویی که یک ربع پیشش کلی بد و بیراه حواله مهرجو کرده بودم خودش بود؟ دکتر مهرجو جلو می آید پرونده را دستم می‌دهد و رو به منِ میت شده می‌گوید _ رسیدن بخیر خانم معین، امر دیگه ای ندارید انجام بدم براتون؟ شانس می‌آورم که همان لحظه یکی از دکتر های ارشد بیمارستان می‌آید و البرز مهرجو را به حرف می‌گیرد فرار میکنم سمت رست که تلفنم زنگ میخورد حاج بابا بود _ کی میرسی خونه دخترم؟ متعجب میگویم _ مثل همیشه دیگه بابا چیزی شده؟ می‌گوید _ اگه تونستی زودتر بیا طلا بابا برای امشب زنگ زدن قرار خواستگاری گذاشتن مات و مبهوت میگویم _ خواستگاری؟ کیه؟ آرام میخندد _ منو دست میندازی دختر؟ گفت بگم دکتر مهرجو، طلا خانوم خودش خوب میشناسه https://t.me/+sO5CEj34diIwMjk0 https://t.me/+sO5CEj34diIwMjk0
939
7
فایل عیارسنج رمان روشنگر🔥 به قلم نیاز.شین. ژانر:تاریخی، عاشقانه، ماجراجویی💫 خلاصه: اون ملک بود، دختر حروم زاده‌ی پادشاه و لکه ی ننگه خونواده!✨ بعد از سال ها تبعید برگشت تا جای خواهر فراریش رو سر ازدواج بگیره. با فرار خواهر بزرگش با رعیت ساده، ملک مجبور به قبول کردن سرنوشتش شد. ازدواج با بزرگ ترین و خشن ترین پادشاه که هر نگاهش خش می‌نداخت به تن همه. نه عشقی‌ بینشون بود و نه لطافت! تو شب ازدواجش بهش تعرض شد...🔥 تا سرنوشتش رو بپذیره.❌ همه بهش میگفتن بعد یه مدت به پادشاه عادت میکنه... ولی همه چیز حول رابطه ی اون و شوهرش نمی‌چرخید. ملک از یه حروم زاده‌ی تبعید شده، شده بود ملکه ی فاسد ترین و بدنام ترین سرزمینو و با ورودش به دربار فاسد...❌💦 پایان خوش❤️ دارای صحنه‌های زناشویی بسیار باز و نامناسب برای سنین پایین❌ جهت دسترسی به فایل کامل به این اکانت پیام بدین @sleepi_xo @sleepi_xo ارسال کنید.😘 ❌این فایل عیارسنج هست، یعنی قسمت اوله داستان. با واریز وجه و ارسال فیش، فایل کامل داستان رو میگیرید❌
472
8
_اجازه دادی زنِ عین دسته گل‌ت بذاره بره! حالا هم که درخواست طلاق داده، تو چیکار کردی آقا نامور؟ نشستی به سیگار دود کردن؟! کوتاه به مادرش نگاه می‌کند. _از اتاقم برید بیرون. _کجا برم مادر؟ خودت و ذره ذره آب کردی دور سرت بگردم، حداقل از این چهار دیواری بزن بیرون و برو باهاش حرف بزن. پوزخندی زد و چشم بر نهاد. با چشم بسته، پُک دیگری از سیگارش گرفت. _با چه رویی برم جلوش بگم دلِ لاکردارم تنگ شده؟! تا وقتی بود، یه شب هم بدون منت کنارش نخوابیدم،‌ با چه رویی بگم از بعد رفتنش یه خواب راحت نداشتم؟! چشم گشود و به سقف خیره ماند. صدای بلندی به یک‌باره در خانه پیچید. _داداش... داداش نامور... داداش برات خبر مهمی دارم. نامور سر جایش صاف نشست. سیگارش که تمام شده بود، در جاسیگاری خاموش کرد. _تو اتاق کارمم. در کسری از ثانیه، در اتاق باز شد و خواهرش سر رسید. _باید حرف بزنیم، در موردِ آفاق یه خبر مهمی دارم. چشم‌هایش را تنگ کرد. _چه خبری؟! دختر چیزی را در موبایلش پیدا کرد و سپس نزدیک برادرش رفت. _امروز توی یه رستوران دیدمش، اما تنها نبود! رگ گردنِ نامور متورم شد. تنها نبود؟ پس.... عاشق کس دیگری شده؟ برای همین درخواست طلاق داده؟! با نگاهی مردد به صفحه‌ی موبایل خیره ماند. _این کیه؟ این بچه‌است که! دختر لب گزید. _داداش شاید بگی چرت و پرت می‌گم، اما... بچه، خیلی شبیه تو نیست؟ نامور خیره به عکس شد. آن پسر بچه‌ی کوچک شبیه او بود! اصلا شبیه چیست، انگار سیبی بودند که از وسط نصفشان کرده‌اند! _برای همین دو سال گم و گور شد؟! از جایش برخاست. سریع شماره‌ی وکیلش را گرفت. بدون توجه به سلام و احوالپرسی مرد،‌ یک جمله گفت: _آدرس خونه‌‌ی آفاق و می‌خوام. تا شب وقت داری وکیل، پیدا نکنی اخراجی! مادرش با عجله نزدیکش رفت. _می‌خوای چیکار کنی مادر؟ چشم‌هایش که حالا پُر از دلخوری و کینه بود، به مادرش دوخته شد. _از این‌جا به بعدش و خودم هم نمی‌دونم! سپس به خواهرش اشاره داد. _عکس و بفرست لازمش دارم. سپس موبایل و بسته سیگارش را چنگ زد و از اتاق بیرون رفت. _دعا کن، دعا کن بچه‌ی من نباشه آفاق! وگرنه خودم هم نمی‌تونم اون هیولای درونم و مهار کنم! https://t.me/+ZVl0UetzKRYzZDI0 https://t.me/+ZVl0UetzKRYzZDI0 https://t.me/+ZVl0UetzKRYzZDI0 https://t.me/+ZVl0UetzKRYzZDI0 https://t.me/+ZVl0UetzKRYzZDI0 نامور نورزاد، صاحب یک شرکت بزرگ ساخت و ساز، مردی موفق و جذاب!🔥 به اصرار مادرش، با آفاق ازدواج می‌کنه، دختری که هیچ جذابیتی براش نداره و دلش تا حدی از پره.... آفاق دختر خوشگلیه، مهربون و زیبا.🥹 وقتی می‌فهمه نامور مشکل داره باهاش و سرده، تلاش می‌کنه اون و عاشق خودش کنه، اما توی همون روزا نامور درخواست طلاق میده! آفاق می‌ذاره می‌ره، با وجود بچه‌ای که توی شکمشه!😢 دو سال دور می‌مونه و وقتی که قوی می‌شه و حس می‌کنه می‌تونه مقابل نامور قد علم کنه، برمی‌گرده و این‌بار اون درخواست طلاق می‌ده.🥹😍 اما خبر نداره که نامور این دو سال خیلی عوض شده و خیلی در نبودش بی‌قرارش شده! دقیقا زمانی که نامور هم می‌خواد طلاق و قبول کنه، خواهرش براش یه عکس میاره،‌ عکسی که نشون می‌ده آفاق ازش بچه‌دار شده و....🔥🥹😢 https://t.me/+ZVl0UetzKRYzZDI0 https://t.me/+ZVl0UetzKRYzZDI0 https://t.me/+ZVl0UetzKRYzZDI0 #پارت‌واقعی‌رمان /کپی ممنوع❌ #پارت_1 تــا #پارت_14
546
9
-صدای آه‌و ناله‌های شوهرت هرشب از طبقه‌ی بالا میاد دختر جون! دارید تو درو همسایه انگشت نما می‌شین دیگه!❌ بغض می‌کنم. گلویم ورم می‌کند و دلم می‌گیرد. نمی‌خواهم.. دیگر گِله کردن همسایه هارا نمی‌خواهم. دیگر این زندگی را نمی‌خواهم. -مطمئنید عطیه خانوم؟ شاید اشتباه شنیدین. عطیه همسایه‌ی طبقه‌ پایین‌مان، جدی می‌گوید: -اشتباه کدومه گلم؟ شوهرت داره بهت خیانت می‌کنه! من و حاج آقا هروقت میایم صداشو می‌شنویم. صدای عطیه خانم دیگر برایم نا وضح است. پله هارا بالا می‌روم.. میمیرم و بالا می‌روم. دلم می‌شکند و بالا می‌روم. کلید را در قفل در می‌چرخانم و وارد خانه می‌شوم. صدای ناله‌ های خشدار و عمیق سامراد که درون دختر ضربه می‌زند می‌آید. صدای قربان صدقه هایش هم همینطور! ای ایهاالناس.. دیگر چه گونه باید می‌گفتم که شوهرم من را نمی‌خواهد؟ که بزور گردنم گرفته است.. که دوستم ندارد.. که دختر دست خورده جز تحقیر عایدش نمی‌شود!!!! سمت کابینت، جایی که قرص‌هار ا قایم کرده‌ام می‌روم. همه‌شان بالا می‌اندازم که سامراد بالاخره با بالا تنه‌ی برهنه از اتاق بیرون می‌آید. صدای بهم کوبیدن در را که نشانه رفتن دختر است خنده روی لبم می‌آورد. بغض گلویم را فشار می‌دهد: -خوش گذشت؟ ابرو بالا می‌دهد و سرد، بدون هیچ شرمی می‌گوید: -قرار نبود به این زودیا بیای! -هوم آره..گفتم زودتر بیام که ببینم تو آدم نشدی که ببینم هنوز همون عوضی ای که بودی..بعدش جلو چشمات راحت تر خودمو بُکُشم. قوطی قرص را کف دستم می‌فشارم و چیزی ته معده ام بالا می‌آید. گمان می‌کنم خون است! قرص‌ها اثر خودشان را گذاشته ‌اند!!! پلک می‌بندم و حس می‌کنم که سیاهی دارد در آغوشم می‌گیرد و از این عشق یکطرفه خلاص شده‌ام! -هیچ وقت نمی‌بخشمت سامراد!❌ صدای فریادش را می‌شنوم و دستی که دور کمرم حلقه می‌شود. نگران است؟؟! https://t.me/+vVGrJzraW1Y1MzM0 https://t.me/+vVGrJzraW1Y1MzM0 https://t.me/+vVGrJzraW1Y1MzM0 سامراد پسر کله خراب و پایین شهری که یه دختر پولدار و معصوم و که بهش تجاوز شده گردن میگیره و باهاش ازدواج می‌کنه. اما چون عاشق نیلماهه و اولین رابطه‌‌ش با خودش نبوده از حرصش بهش خیانت می‌کنه و با فهمیدن نیلماه..🔞❌🥺 داستانی سراسر جنجال و هیجان‌! https://t.me/+vVGrJzraW1Y1MzM0 جدید ترین اثر نویسنده سَرو‌ِ بَرین و نرنجان مَرا تقدیم می‌کند.😍😍🥹🥹
1 273
10
-شوهرتم، از مادرت بهت نزدیکترم خودتو از کی می پوشونی؟ دستشو پس زدم و تخس گفتم -من نمیخوام تو اونجامو ببینی برو بگو مامانت بیاد اصلا! مچ دوتا پامو گرفت و خشن به تخت میخکوب کرد -سگم نکن روناک، بی غیرتم که مامانم بیاد اندام خصوصی زنمو ببینه؟ خودم مگه مُردم! مثل جوجه تو چنگال این هرکول اسیر بودم ولی باز زبون درازی کردم -چه ربطی داره آقای با غیرت؟ مامانت زنه مثل من... هر چی من دارم اونم داره چه اشکالی داره نگاه کنه؟ دندون قروچه ای کرد و بی توجه به جیک جیک کردنای من شورتمو کنار زد و سرشو خم کرد با حس نفساش رو اون ناحیه زبونم لال شد و صدای اونم نرم تر شد -نترس قربون اون کله ی خرابت برم کاریت ندارم بچه... اوخ اوخ نگاه چقدر کوچولو و تنگه! با حس لمس انگشتاش لرزیدم و از شرم....😂🫠❌🔥 https://t.me/+qD1uIkKmLO05Mzg0
335
11
-دورِ انگشتای کوچولوت بگردم. چرا انقدر سردی؟! ملودی بی‌آنکه برگردد، لبخند خجولی زد. -غذام می‌سوزه الوند. الوند صورتش را کنار موهایش برد و عمیق نفس کشید. -بذار بسوزه. من چهار ساله دارم برای نداشتنت می‌سوزم مهم نیست؟! ملودی پلک بست. -الوند منو به خاطرِ این‌که چهار سال رفتم بخشیدی؟! قلبِ الوند برای هزارمین بار شکست. -تا ابد نمی‌بخشمت که خودت‌و بچه‌هارو ازم گرفتی ملودی. فقط حیف که قلبم نفهمه. https://t.me/+3sqjYkn2UtVkNmY0 اینجا یه مردِ عاشق اما دلخور داریم و یه دخترِ مظلوم.🥹و البته یه دوقلوی سه ساله که قراره با شیطنتاشون مامان‌و بابارو دوباره بهم برسونن😁😇
346
12
-دورِ انگشتای کوچولوت بگردم. چرا انقدر سردی؟! ملودی بی‌آنکه برگردد، لبخند خجولی زد. -غذام می‌سوزه الوند. الوند صورتش را کنار موهایش برد و عمیق نفس کشید. -بذار بسوزه. من چهار ساله دارم برای نداشتنت می‌سوزم مهم نیست؟! ملودی پلک بست. -الوند منو به خاطرِ این‌که چهار سال رفتم بخشیدی؟! قلبِ الوند برای هزارمین بار شکست. -تا ابد نمی‌بخشمت که خودت‌و بچه‌هارو ازم گرفتی ملودی. فقط حیف که قلبم نفهمه. https://t.me/+3sqjYkn2UtVkNmY0 اینجا یه مردِ عاشق اما دلخور داریم و یه دخترِ مظلوم.🥹و البته یه دوقلوی سه ساله که قراره با شیطنتاشون مامان‌و بابارو دوباره بهم برسونن😁😇
259
13
-دورِ انگشتای کوچولوت بگردم. چرا انقدر سردی؟! ملودی بی‌آنکه برگردد، لبخند خجولی زد. -غذام می‌سوزه الوند. الوند صورتش را کنار موهایش برد و عمیق نفس کشید. -بذار بسوزه. من چهار ساله دارم برای نداشتنت می‌سوزم مهم نیست؟! ملودی پلک بست. -الوند منو به خاطرِ این‌که چهار سال رفتم بخشیدی؟! قلبِ الوند برای هزارمین بار شکست. -تا ابد نمی‌بخشمت که خودت‌و بچه‌هارو ازم گرفتی ملودی. فقط حیف که قلبم نفهمه. https://t.me/+3sqjYkn2UtVkNmY0 اینجا یه مردِ عاشق اما دلخور داریم و یه دخترِ مظلوم.🥹و البته یه دوقلوی سه ساله که قراره با شیطنتاشون مامان‌و بابارو دوباره بهم برسونن😁😇
279
14
-دورِ انگشتای کوچولوت بگردم. چرا انقدر سردی؟! ملودی بی‌آنکه برگردد، لبخند خجولی زد. -غذام می‌سوزه الوند. الوند صورتش را کنار موهایش برد و عمیق نفس کشید. -بذار بسوزه. من چهار ساله دارم برای نداشتنت می‌سوزم مهم نیست؟! ملودی پلک بست. -الوند منو به خاطرِ این‌که چهار سال رفتم بخشیدی؟! قلبِ الوند برای هزارمین بار شکست. -تا ابد نمی‌بخشمت که خودت‌و بچه‌هارو ازم گرفتی ملودی. فقط حیف که قلبم نفهمه. https://t.me/+3sqjYkn2UtVkNmY0 اینجا یه مردِ عاشق اما دلخور داریم و یه دخترِ مظلوم.🥹و البته یه دوقلوی سه ساله که قراره با شیطنتاشون مامان‌و بابارو دوباره بهم برسونن😁😇
1
15
-دورِ انگشتای کوچولوت بگردم. چرا انقدر سردی؟! ملودی بی‌آنکه برگردد، لبخند خجولی زد. -غذام می‌سوزه الوند. الوند صورتش را کنار موهایش برد و عمیق نفس کشید. -بذار بسوزه. من چهار ساله دارم برای نداشتنت می‌سوزم مهم نیست؟! ملودی پلک بست. -الوند منو به خاطرِ این‌که چهار سال رفتم بخشیدی؟! قلبِ الوند برای هزارمین بار شکست. -تا ابد نمی‌بخشمت که خودت‌و بچه‌هارو ازم گرفتی ملودی. فقط حیف که قلبم نفهمه. https://t.me/+3sqjYkn2UtVkNmY0 اینجا یه مردِ عاشق اما دلخور داریم و یه دخترِ مظلوم.🥹و البته یه دوقلوی سه ساله که قراره با شیطنتاشون مامان‌و بابارو دوباره بهم برسونن😁😇
187
16
sticker.webp
543
17
‍ ‍ _از حرف تاجور خان سرپيچي كردي جوجه گلفروش؟!فکر کردی حالا که عروس این عمارت شدی هویتت عوض میشه؟❌ با بغض لب زدم _من سرپيچي نكردم آقا وقتی سمتم قدم برداشت ترسیده به دیوار چسبیدم چونه‌م و توي دستش فشرد و سرش محکم بالا کشید تا به چشمای تاریکش نگاه کنم _ولی اون پایین حرفای دیگه‌ای میزنن! بی‌ادبی و گستاخی تو این عمارت جایی نداره توله! نگاهش روی اشکم که روی گونه‌م سر خورد آروم لب زدم _من بی‌ادبی نکردم به مادرتون آقا..فقط گفتم امروز نمیتونم حیاط بشورم اخم کمرنگی کرد انگشت شستش روی لبم کشید _بهت سیلی زد؟ آب‌دهنم قورت دادم با ترس سرم به معنی نه تکون دادم خانوم بزرگ گفته بود اگه به پسرش بگم منو زده، زمینای بابام ازش میگیره _نه آقا _دروغ میگی طلوع؟ میدونی که از دروغ گفتن خوشم نمیاد عروسک کوچولو؟ عادت داشت بهم بگه عروسک کوچولو! مرد دیکتاتوری که با بی‌رحمی منو از خانوادم دزدید و به عمارت سرد و سیاهش اورد دستاش روی گردنم کشید بدنم میلرزید از این نزدیکی _بهم راستش بگو! تا وقتی من کنارتم هیچکس جز خودم نمیتونه اذیتت کنه، دوباره میپرسم! خانوم بزرگ دست روت بلند کرد؟ گوشه لبم گاز گرفتم _بله آقا نفس سنگینش بیرون فرستاد و عصبی دستی به پشت گردنش کشید کتش با حرص درآورد _چرا درد داشتی امروز؟ مشکلی داری؟ دستامو دور شکمم حلقه کردم برای اینکه منو به تختش نکشونه مامانم بهشون گفته بود هنوز عادت ماهیانه نمیشم اگه می‌فهمید بدبخت میشدم _طلوع حرف بزن! میگم دردت چیه؟ با تقه محکمی که به در خورد تو جام پریدم _پسرم؟ وقتی در باز شد خانوم بزرگ وارد شد نامحسوس سمت تاجورخان رفتم خانوم بزرگ با اخم وحشتناکش سمتمون اومد _باز داره زیر گوشت چی میخونه پسرم؟ میخواد دید تورو نسبت به من عوض کنه با دردی که زیر شکمم گرفت صورتم جمع کردم خدایا...الان نه...الان وقتش نیست... با گرمی چیزی که پایین تنم حس کردم بی‌حال روی تخت نشستم خانوم بزرگ با تعجب جلو اومد _تو..تو مگه...خدای من! خانوادگی دروغگویید!!مگه مامانت نگفت هنوز وقت عادت ماهیانه‌ت نشده؟ ❌ جرئت نداشتم تو چشمای تاجور نگاه کنم اینبار بغضم ترکید _میبینی پسرم؟ این بچه حتی لیاقت نداره رو تختت بیاد برای اینکه بهش دست نزنی دروغ تحویلت داده صدای سرد تاجور دنیارو رو سرم خراب کرد _برو بیرون مامان! وقتی خانوم بزرگ رفت صدای زحمتش تو گوشم پیچید _پس دردت واسه پریود شدنت بود! دروغ پشت دروغ...انقد می‌ترسی بیای تو تختم و بهت دست بزنم عروسک؟ _اقا..ببخشید..بخدا من نمی‌خواستـ.. وقتی دستش به پیراهن نازکم رسید و بالاتنه‌مو پاره کرد جیغ بلندی کشیدم که دستش روی سینه هام نشست.... ادامش🔥❌👇🏼😱 https://t.me/+EEEJp73DCZgxYWZk https://t.me/+EEEJp73DCZgxYWZk https://t.me/+EEEJp73DCZgxYWZk تاجور کیانشاهی؛ فرمانده نیروی زمینی ارتش! مردی مستبد و دیکتاتور که همه از ابهتش میترسیدن، اما یه دختر گلفروش با لوندی و نازش باعث شد اون مرد دلش بره و برای بدست آوردنش اونو از خانوادش بگیره و به عمارتش ببره! تاجور کیانشاهی سپهبدی که دلش برای طلوع میره و برای به دست آوردنش اونو تو عمارتش زندانی میکنه....❌🔥🔞 https://t.me/+EEEJp73DCZgxYWZk https://t.me/+EEEJp73DCZgxYWZk https://t.me/+EEEJp73DCZgxYWZk https://t.me/+EEEJp73DCZgxYWZk
555
18
❤️ دختر پایین شهری بودم و توی حومه ی شهر زندگی میکردم. یه پسرحاجی جنتلمن جذاب ،برای دخترای محل جهیزیه درست می‌کرد. همه انقدر دوستش داشتن که بهش میگفتن خان داداش...! اما وقتی من صداش میکردم خان داداش،کفری میشد و می‌گفت: _تو بهم نگو خان داداش بگو شهریار خان! از رفتارش تعجب کرده بودم آخه مگه من با بقیه چه فرق داشتم.دختر کارگر پدرش بودم! تا اینکه یه شب بابام گفت خواستگار دارم. خیال کردم کارگر خان داداش که مادرش قبلا گفته بود پسرش دوسم داره قراره بیان اما وقتی زنگ در رو زدن دیدم خان داداش و فک و فامیلش با دسته گل وارد خونه مون شدن..... https://t.me/+7pyjIxJUBNlhN2M0 https://t.me/+7pyjIxJUBNlhN2M0
247
19
‍ - پوران خانوم؟ ببخشید می‌شه حوله‌ی منو لطف کنید بهم بدید؟ یادم رفت بردارمش! ابروهای هاتف بالا پرید! دخترک در خانه‌ی پدری او در حمام بود؟! دوباره صدا زد: - پوران خانوم، نیستید؟! هاتف سردرگم شد، تمام هوش و حواس مردانه‌اش سمت او معطوف شد. - پوران خانوم ببخشیدا توروخدا، ولی آب یخ شده، من می‌خوام بیام بیرون، حوله... لعنتی به هورمون‌‌های مردانه‌اش فرستاد که از تصور او در حمام، تمام ذهنش را درگیر کرد. بدون این‌که داخل اتاق شود، تک سرفه‌ای کرد و گفت: - سلام حرمان خانوم، مادر خونه نیست، همسایه‌شون اومد گفت کاری پیش اومده، عجله‌ای رفت‌. حرمان همان‌طور که دندان‌هایش از سرما بر هم می‌خورد با شنیدن صدای او در خانه گُر گرفت و حس کرد تمام خون بدنش زیر گونه‌هایش جمع شده. سکوت حرمان نگرانش کرد، تازه زایمان کرده‌بود ترسید که نکند از حال رفته باشد. - خوبی حرمان خانوم؟! هول و خجالت زده جواب داد: - خوبم... من خوبم آقا هاتف. شیطنتش گل کرد. - چیزی نیاز داری بیارم برات؟! دخترک خجالت زده چنان لبش را گاز گرفت که خون افتاد و «آخ» آرامی که گفت، باعث شد هاتف گوش تیز کند. - چیزی شد؟! - نه. - حوله‌ات‌ کجاست؟! - نم‌... نمی‌دونم، پوران خانوم گفتن حوله‌ها رو شستن، نمی‌دونم کجا گذاشتن، برای همینم حواسم پرت شد بردارمش. هاتف داخل همان اتاقی شد که حمام بود. یکی یکی در کشوها را باز کرد. حرمان در را بسته و از گوشه‌ی شیشه‌ی شکسته خیره‌ی او شد. قلبش تند تر زد و با حس سنگینی و تیر کشیدن سینه‌هایش، نگاه به آن‌ها دوخت.‌ شیر از هر دو سینه‌اش جاری شده‌بود. نگران صدا زد: - آقاهاتف؟! دوست داشت بگوید «جان هاتف» آن طور کش‌دار و با ناز و عشوه‌ی ذاتی‌اش اسم او را صدا می‌کرد، نمی‌دانست چه بر سر هاتف و هورمون‌هایش می‌آورد! - بله حرمان خانوم؟! - بچه... بچه بیدار شده؟! ابروهایش بالا پرید. - فک نکنم، صداش که نمیاد. سینه‌اش باری دیگر تیر کشید و‌ شیر قطره قطره تا روی شکمش چکه کرد. - بیداره، شما برید چک کن. وارد اتاق دیگر شد و با دیدن پسر چهل و سه  روزه‌اش که چشم باز کرده و با ولع انگشت شستش را می‌مکید خندید و صدایش را بالا برد. - علم غیب داری مگه دختر؟! بغض و خنده‌اش ترکیب شد، از دهانش پرید و یکهویی گفت: - آخه سینه‌هام تیر کشید و شیرم سرریز شد، فهمیدم بیدار شده و گرسنه‌ست! بعد از این‌که جمله‌اش را گفت، تازه فهمید چه گفته! سکوت هاتف هم سنگین شد! حوله را پیدا کرد، خم شد و بوسه‌ای پشت دست پسرک گرسنه‌اش نشاند و حوله به دست داخل اتاق شد. سرش پایین بود و حواسش به در حمام نبود، همان‌طور که حرمان فکرش را نمی‌کرد که او یکهویی داخل شود و کمی از در را باز کرده‌بود! سر بالا گرفت و یک نگاه به سینه‌های او و آن تن برهنه‌اش... سینه‌های اناری خوش فرمی که شیر قطره قطره از آن پایین می‌چکید، باعث شد خشکش بزند! حرمان با جیغ کوتاهی داخل شد و در را بست! هاتف پشت در ایستاد، نفس‌هایش کش دار شده‌بودند، دلش مدت‌ها بود بندِ دخترک شده‌بود! از همان روزهایی که رحمش را به او اجاره داد تا فرزندش را پرورش دهد و حالا... تیر خلاصش بود! لب نزدیک در برد و گفت: - عزیزدل هاتف، خجالت نکش، محرمم شدی! با گریه نالید: - فقط برای این‌که بمونم و یک سال به بچه شیر بدم! - اما تو محرممی حرمانم، حرمان خانومم! تو محرممی و کسی خونه نیست، بچه ساکته و... پچ زد: - وقتی‌ صیغه‌ی محرمیت خوندیم، شرایطش مثل همه‌ی محرمیت‌های دیگه بود، منع رابطه‌ی جنسی که نداریم، داریم؟! https://t.me/+AIDa-y6eoP44MTJk https://t.me/+AIDa-y6eoP44MTJk https://t.me/+AIDa-y6eoP44MTJk قرار بود دخترک محرمش شود، رحمش‌ را به او اجاره دهد و بعد برود! اما ماند و شد عزیزِ دلِ هاتفِ میثاق، مردی عاشق و حمایت‌گر🥹
235
20
-ببخشید شما۲۵۰ گرم بادمجون دارین؟ کاوه با تعجب به دخترک ریز نقش روبرویش نگاه کرد. -بله؟! ماهی گیج سر تکان داد و خندید. -وای ببخشید… من خودمو معرفی نکردم. من‌همسایه دیوار به دیوارتونم. یعنی دیشب تازه اومدم این محل. می‌خواستم ببینم۲۵۰ گرم بادمجون دارین؟ چه همسایه جالبی! بدش نمی امد توی روز شلوغ‌کاری کمی سر به سرش بذارد. -دقیقا باید۲۵۰ گرم باشه بادمجونم؟ ماهی با دقت تایید‌کرد. -بله دقیقا ۲۵۰… کمی مکث کرد. -موز هم داشته باشین دیگه عالیه... در حد ۱۵ تا۲۰ سانت اینا ولی باید گوشتی خوب باشه. نه از اینا که‌همش میچسبه به پوستش و کنده میشه. دست به سینه شد و با تفریح به چهارچوب در تکیه زد. -میانگین ایران ۱۱ سانته. تو زیاد میخوای! ولی خوب گوشتی اوکیه همش گوشتیه. ماهی چشم گرد کرد. -مگه میانگین موزهارو هم اعلام میکنن؟ کاوه خیلی جدی سر جنباند. -بله… اصلا ما ستاد حمایت از موزهای کوتاه و بلند داریم. نمیدونستی؟ ماهی با تعجب نچی کرد. -چه جالب… کاوه همچنان جدیت خودش راحفظ کرده بود. -من بادمجون دارم میارم برات. ماهی سرکج کرد. -مرسی… راستی… من یه لامپ حبابیم میخوام… اگر اونم داشتین بیارین برام. مرسی. کاوه این بار دیگر شوخی را کنار گذاشت. این دختر یا واقعا خنگ بود یا تنش میخارید. دست داخل جیبش برد و کمی به سمتش کج شد. -واقعا میخاری؟! ماهی چینی به بینی انداخت و طلبکار ایستاد. -کجام میخاره؟! کاوه پوکر نگاهش کرد. -ولش کن… میرم برات بادمجون بیارم. برگشت و به سمت ساختمان رفت. ماهی به دنبالش پا تند کرد. -نه بگو… کجام میخاره… بگو دیگه… یعنی چی میخاری؟! کاوه به یک باره سر جا ایستاد و به عقب برگشت. چشمانش از عصبانیت سرخ شده بود. صدایش بلند شد. -باسنت… گفتم شاید باسنتتت می‌خاره اما دیدم نه کلا تعطیلی… وایسا همینجا برات بیارم بادمجونتو برو… خدا به خیر کنه همسایگی با تورو… https://t.me/+szxtyZwSWGphYmQ8 https://t.me/+szxtyZwSWGphYmQ8 https://t.me/+szxtyZwSWGphYmQ8 پارت بعدی که میفهمن باهم نسبت خانوادگی دارن خداستتتت🤣😂 پر از کلکل و طنز قوی که کل تلگرامو ترکونده❤️‍🔥😎 https://t.me/+szxtyZwSWGphYmQ8 پارت واقعی رمان❌ کپی ممنوع❤️‍🔥
271