fa
Feedback
✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧

✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧

کانال بسته

﷽ ‌و من ، کجای دِلَت را گرفته ام که تَنگ نمی شود ؟! به قلم همتا✍️ رمان های نویسنده 👇 @hamta_novels

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام ✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧

کانال ✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧ در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 42 064 مشترک است و جایگاه 616 را در دسته کتب و رتبه 8 134 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 42 064 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 07 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -1 061 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -57 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 1.85% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 11.47% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 780 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 4 828 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 26 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند دستشو, چشمت, سمتم, اخم, توله تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
﷽ ‌و من ، کجای دِلَت را گرفته ام که تَنگ نمی شود ؟! به قلم همتا✍️ رمان های نویسنده 👇 @hamta_novels

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 08 ژوئیه, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

42 064
مشترکین
-5724 ساعت
-4307 روز
-1 06130 روز

در حال بارگیری داده...

کانال‌های مشابه
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+4
در 0 کانال‌ها
ژوئن '26
+701
در 40 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+9
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+1 931
در 184 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+602
در 10 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+3 138
در 120 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+2 588
در 256 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+4 459
در 260 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+2 799
در 267 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+3 560
در 226 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+5 337
در 323 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+4 451
در 239 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+7 066
در 318 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+5 356
در 245 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+9 624
در 318 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+2 643
در 240 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+4 528
در 161 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+7 222
در 345 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+1 766
در 219 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+3 927
در 139 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+5 363
در 279 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+6 559
در 274 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+5 124
در 231 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+3 217
در 246 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+929
در 107 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+1 698
در 124 کانال‌ها
Get PRO
مارس '240
در 1 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+4 803
در 229 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+5 259
در 108 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+1 584
در 182 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+1 734
در 224 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+2 565
در 89 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+1 391
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+2 575
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+664
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+802
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+408
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+303
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+19
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+36
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+232
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+502
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+597
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+1 105
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+68
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+339
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+110
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+203
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+2 030
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+96
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+233
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+1 081
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+990
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+405
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
08 ژوئیه+2
07 ژوئیه+2
06 ژوئیه0
05 ژوئیه0
04 ژوئیه0
03 ژوئیه0
02 ژوئیه0
01 ژوئیه0
پست‌های کانال
-همه میگن با جادوجنبل خودمو انداختم تو زندگیت نمیخوای جوابشونو بدی آیین؟ پوزخندی به چهره ی اویزونم زد -بهت هم میاد چقدر... جادوگر کوچولو! بغض کرده و ناباور نگاهش کردم -تو هم فکر می کنی جادوت کردم؟ نامرد من که تو خونه نشسته بودم تو بودی اومدی خواستگاریم! دندون به هم فشرد و گردن باریکمو چنگ زد -منم همون روز بهت گفتم ردم کن، نمیخوامت، نمیتونم تو روت نگاه کنم ولی تو... سلیطه کوچولو، قبول کردی زن آیین شی! قلبم شکست... پس مهربونی کردناش الکی بود؟ -فکر کردم میتونم عاشقت کنم، حالا که نمیشه طلاقم بده! سر تاپامو با چشمای نافذش رصد کرد -کفره این همه مدت زنم بودی و طعمتو نچشیدم، آیین صوفیان از حلالش نمیگذره حتی اگه بخواد بعد طلاقش بده! https://t.me/+S4WzBrce71w1MTlk همون اولین رابطه کار دست دخترمون میده و با حامله شدنش..🥺🥺❌

2
-همه میگن با جادوجنبل خودمو انداختم تو زندگیت نمیخوای جوابشونو بدی آیین؟ پوزخندی به چهره ی اویزونم زد -بهت هم میاد چقدر... جادوگر کوچولو! بغض کرده و ناباور نگاهش کردم -تو هم فکر می کنی جادوت کردم؟ نامرد من که تو خونه نشسته بودم تو بودی اومدی خواستگاریم! دندون به هم فشرد و گردن باریکمو چنگ زد -منم همون روز بهت گفتم ردم کن، نمیخوامت، نمیتونم تو روت نگاه کنم ولی تو... سلیطه کوچولو، قبول کردی زن آیین شی! قلبم شکست... پس مهربونی کردناش الکی بود؟ -فکر کردم میتونم عاشقت کنم، حالا که نمیشه طلاقم بده! سر تاپامو با چشمای نافذش رصد کرد -کفره این همه مدت زنم بودی و طعمتو نچشیدم، آیین صوفیان از حلالش نمیگذره حتی اگه بخواد بعد طلاقش بده! https://t.me/+S4WzBrce71w1MTlk همون اولین رابطه کار دست دخترمون میده و با حامله شدنش..🥺🥺❌
587
3
-همه میگن با جادوجنبل خودمو انداختم تو زندگیت نمیخوای جوابشونو بدی آیین؟ پوزخندی به چهره ی اویزونم زد -بهت هم میاد چقدر... جادوگر کوچولو! بغض کرده و ناباور نگاهش کردم -تو هم فکر می کنی جادوت کردم؟ نامرد من که تو خونه نشسته بودم تو بودی اومدی خواستگاریم! دندون به هم فشرد و گردن باریکمو چنگ زد -منم همون روز بهت گفتم ردم کن، نمیخوامت، نمیتونم تو روت نگاه کنم ولی تو... سلیطه کوچولو، قبول کردی زن آیین شی! قلبم شکست... پس مهربونی کردناش الکی بود؟ -فکر کردم میتونم عاشقت کنم، حالا که نمیشه طلاقم بده! سر تاپامو با چشمای نافذش رصد کرد -کفره این همه مدت زنم بودی و طعمتو نچشیدم، آیین صوفیان از حلالش نمیگذره حتی اگه بخواد بعد طلاقش بده! https://t.me/+S4WzBrce71w1MTlk همون اولین رابطه کار دست دخترمون میده و با حامله شدنش..🥺🥺❌
299
4
sticker.webp
1 163
5
ــ بچه ها این چقدر خوشگله ،،، خوراک جشن اخر هفته است بیاین بریم تو ببینیم چند قیمته! آرام با حسرت نگاهی به دختر ارباب عمارت و دوست هایش انداخت .. آمده بودند برای جشن اخر هفته لباس بخرند او را هم اورده بودند تا خرید هارا دست بگیرد و پشت سرشان حرکت کند دخترها مشغول پرو لباس شدند و آرام به ویترین نگاه میکرد .. لباس شب قرمز رنگی چشمش را گرفته بود شبیه لباس شاهزاده ها بود لبخندی روی لبهایش جا گرفت اما با دیدن قیمت لباس لبخندش محو شد خیلی بالا بود .. هوف ارامی گفت و سرش را پایین انداخت او را چه به لباس خریدن اخرین لباس مجلسی که گرفته بود برای چند سال پیش بود که انهم از جمع شدن عیدی هایش توانست بخرد .. ــ خریدشون تموم نشد؟ با شنیدن صدای برسام، رفیق شفیق پسر ارباب از فکر بیرون امد نگاهی به چهره جذاب و مردانه برسام انداخت و لب زد ــ نه ،، تازه رفتن داخل! برسام دست هایش را در جیب شلوار مارکش فرو برد و اومِ ارامی گفت .. به سختی راضی شده بود برای همراهی دختر ها بیاید و حالا باید معطل میشد .. پوف کلافه ای کشید و نگاهی به ارام انداخت حسرت چشمان خوش رنگش را نمیتوانست پنهان کند .. رد نگاه مظلومش را گرفت تا به لباس سرخ زیبایی رسید که در پشت ویترین خودنمایی میکرد! ابرویی بالا انداخت و ان را در تن ارام تصور کرد ریزه میزه و کوچک بود و ان لباس بی برو برگرد فیت تن خودش بود .. قدمی جلو رفت ــ تو چیزی نمی خری؟ ارام با شنیدن صدای برسام از ان فاصله نزدیک لرز کوتاهی کرد و کمی فاصله گرفت ــ خیلی دوست داشتم ولی نمیتونم! ابروهای برسام بالا رفت به چهره سفید و عروسک مانندش خیره شد ــ چرا ؟ ارام لبخند تلخی زد ــ خب من خدمتکار اون عمارتم! تاحالا همچین جاهایی نیومدم و همچین لباسایی نخریدم هرچی دارم لباس کهنه های خانوم و دخترِ خانومه من و چه به این لباس ها اقا .. ابروهای برسام درهم رفت ــ مگه دستمزد نمیگیری؟ ــ چرا میگیرم ولی خب اونقدر نیست که بتونم از این لباس خوشگلا بخرم تازه داروهای مادربزرگمم هست .. دل سنگی و سرد برسام برای لحظه ای به درد امد این دخترک زیبا چه حسرت های ساده ای دارد کلافه نگاهی به ویترین انداخت و گفت ــ از چیزی خوشت اومده؟ ارام ریز خندید ــ چه فرقی میکنه اخه اقا ؟ من که پولش و ندارم ــ پس میخوای توی مهمونی چی بپوشی؟؟ دخترک به سادگی و معصومیت پاسخ داد ــ من یه خدمتکارم و کسی بهم توجه نمیکنه خب اگه خیلی هم مجبور باشم لباس های قدیمی خانوم و قرض میگیرم البته اگه بهم بده برسام کلافه شده از مظلومیت ارام ،، رودربایسی اش را با او کنار گذاشت و گفت ــ از هر کدوم این لباس ها خوشت اومده بگو میخرمش واست!! ارام متعجب نگاهش کرد ــ چـ چی؟ ــ تکرار کنم؟؟ گفتم بگو کدوم و میخوای بخرمش! بااینکه دلش خیلی میخواست اما لبش را گزید و خجالت زده سرش را پایین انداخت نگاه خشن و سرد برسام روی گونه های سرخ رنگ ارام نشست .. چندتار موی ابریشمی روی پیشانی اش خودنمایی میکرد که نمیدانست چرا دلش میخواهد لمسشان کند! ــ مجانی واست نمیخرم نترس! در قبالش باید کاری واسم انجام بدی جوجه .. سر ارام بالا امد ــ چه کاری؟ برسام قدمی جلو امد و مقابل دخترک ایستاد قد کوتاهش خواستنی ترش میکرد ــ توی مهمونی تا آخر مجلس پیش من بشینی و در نهایت اجازه بدی گونه هات و چشمات و ببوسم! قبوله؟ چشم های ارام درشت شد این همان مرد سنگ و یخی بود که تا به حال حتی به او نگاه هم ننداخته بود؟ همان که انقدر سرد رفتار میکرد که گاهی فکر میکرد مزاحم شده؟ به چهره متعجبش لبخندی که جذابیت چهره اش را در دید ارام صدبرابر کرد ــ نترس عروسک!! با لبات کاری ندارم فقط همین لپ و چشمات که حسابی تشنه و خیره ام کرده .. اذیتت نمیکنم فقط در ... اگه قبول بکنی درجا همون لباسی رو که میخوای میگیرم واست که بیشتر از همه حتی دختر نسرین خانوم بدرخشی باشه؟؟ https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 رمانی که هر پارتش میخت میکنه عشق بین پسری سرد و جذاب و دختری که با مظلومیتش یخ قلبش رو اب میکنه اما امان از زمانی که هم پسر ارباب عاشقت باشه هم رفیق جذابش!! ♨️♨️
983
6
- من تا رنگ شورت تو رو هم می‌دونم! تو چی می‌دونی از من؟ آریامهر با بدجنسی لبخندش عمق می‌گیرد‌. یک ماهی می‌شد مزاحم تلفنی پیدا کرده بود. شخصی با فیلتر صدا، هرشب راس ساعت دوازده شب زنگ می‌زد و یک ساعتی با او حرف می‌زد. - می‌دونم زنی... می‌دونم حدود بیست و دو سالته... خوشگلی؟ دخترک پشت تلفن شوکه می‌شود. حتی نفس هم نمی‌کشد. با لکنت می‌گوید: - از... از کجا... از کجا فهمیدی زنم؟ مستقیم زده بود وسط خال! با بدجنسی به جای جواب به سوالش، می‌گوید: - یه حسی بهم می‌گه باید خوشگل باشی! دخترک هنوز ماتش برده بود. او اما آرام و درون گلو می‌خندد. می‌دانست مزاحمِ عزیزش پاییز بود! شک نداشت. پاییز خواهر رفیقش! برایش جالب بود به جای پیام مستقیم، همچین راهی را برای ارتباط انتخاب کرده بود... همچنان دخترک سکوت کرده بود که این‌بار کمی آن شیطان درونش را بالا می‌آورد و می‌گوید: - چی تنته؟ مزاحمِ عزیزش بهت زده می‌پرسد: - چی؟ یعنی چی که چی تنته؟ عصبانی می‌شود و با لکنت ادامه می‌دهد: - بیشعور تو با همه زنا اینجوری لاس می‌زنی؟ آریامهر لبش را گاز می‌گیرد تا صدای خنده‌اش بلند نشود. با بدجنسی می‌گوید: - درسته نمی‌تونم الان ببینمت ولی می‌خوام مزاحم عزیزم‌و تصور کنم! تا شب قبل، که هنوز مطمئن نشده بود شخص پشت خط پاییز است؛ بیشتر احساس کنجکاوی داشت. جدی بود و از لاس زدن‌های بی‌مورد خودداری کرده بود. دلیلی نداشت با یک مزاحمِ غریبه لاس بزند! اما امروز صبح، به واسطه‌ی دوست هکرش، فیلتر صدای دخترک را برداشته بود. شناخته بودش. پاییزِ عزیزش بود! از همان سن کم با این شیطنت‌هایش پدرش را درآورده بود. و خیلی خوب می‌دانست چرا مستقیم جلو نیامده... به همان دلیل که او تا حالا جلو نرفته بود... پاییز، عصبانی می‌گوید: - چرا؟ چرا می‌خوای من‌و تصور کنی؟ تو... تو مگه خودت دوست دختر نداری؟ - دوست دختر ندارم ولی... خیلی ساله به یه نفر تعهد دارم! دخترک گیج می‌پرسد: - یعنی چی؟ - می‌خوای یه چیز جالب برات بگم؟ - بگو... نفسی می‌گیرد. پاییز پیش قدم شده بود. حالا نوبت او بود که بی‌میل نبودنش را اعلام کند. - یه دختری هست... خیلی ساله عاشقشم... اولین بار، دلم برا شیطنتاش رفت. دبیرستانی بود؛ اذیتم می‌کرد. یه بار تولدم؛ یه شیشه خون خودش‌و با موهای کوتاه شده‌ش گذاشته بود زیر بالشتم... از پشت خط حتی دیگر صدای نفس کشیدن هم نمی‌آید و آریامهر با یادآوری آن روزها؛ می‌خندد. - بعد یه روز یواشکی صداش‌و شنیدم داشت با دوستش حرف می‌زد؛ فهمیدم اون شیشه‌ی خون، طلسم عشق بوده! مکثی می‌کند و یک ضرب می‌گوید: - اون شب خندیدم به کارش ولی... کم کم دلم رفت براش! برای اون چشم‌های سبز جنگلیش... دلم رفت برای اون شیطنت‌های بچگونه‌ش! دخترک با بغض می‌پرسد: - پس چرا بهش نگفتی؟ یادش رفته بود در نقش مزاحم دارد با او صحبت می‌کند. آریامهر بزاق دهانش را فرو می‌دهد. - سنش کم بود... داداشش فهمید. رفیقم بود. داداشم بود! قسمم داد گفت خواهرم سنش کمه. باید درس بخونه باید... نفسش به سختی بالا می‌آمد. با یادآوری آن روزها... - نذاشت باهاش باشم. از شهرشون رفتم. برگشتم تهران. چهار سال گذشت... کم کم فکر می‌کردم دارم فراموشش می‌کنم... که این‌بار اون اومد تهران... سکوتی بینشان برقرار شد، صدای هق هق ریز دخترک از پشت خط؛ قفسه‌ی سینه‌اش را تنگ کرد. - اسم دختره... پاییز بود! پاییز پشت خط، محو می‌شود. حتی نفس هم نمی‌کشد! آریامهر با صدایی خش‌دار، لب می‌زند: - فیلتر صدات‌و بردار پاییز... بی‌معرفت می‌خوام صدات‌و بشنوم! https://t.me/+kIa_1L-feMQ5N2M8 https://t.me/+kIa_1L-feMQ5N2M8 https://t.me/+kIa_1L-feMQ5N2M8 https://t.me/+kIa_1L-feMQ5N2M8 https://t.me/+kIa_1L-feMQ5N2M8
436
7
- باید اتاق خوابمون و عایق صدا کنم بچه نفهمه به این شدت دارم مامانش‌و می‌کنم! دنیا ریز خندید و موهای تا کمر بلندش را که نوکشان روی باسن پر و برجسته‌اش افتاده بود، پشت گوشش زد و با ناز از آیینه نگاهش کرد. - امروز صبح پاشده بود می‌گفت بابا دیشب چرا انقدر فحشت می‌داد؟ همش بهت می‌گفت توله سگ خوشگل خودمی؟ با هزار بدبختی متقاعدش کردم که تو نبودی، همسایه بوده! از این به بعد آروم تر باش. کیان با پرستیژ همیشگی خودش خنده‌ی جذاب و مردانه‌ای کرد. - توله سگ... واسه سکسمونم باید به این نیم مثقال بچه جواب پس بدیم! دنیا با عشوه خندید و رو گرفت از این مرد زیادی بی حیا که گاهی در ارضای نیازهایش ناتوان می‌شد. کیان از روی تخت بلند شد و پشت سر دنیا ایستاد. دست روی باسن برجسته‌ی او که با آن شورت لامبادای قرمز سکسی تر هم به نظر می رسید کشید و اسپنکش کرد. - آخه با این سک و سینه‌ای که تو داری چطوری اروم باشم من توله؟ دنیا رژ قرمز را روی لبهایش کشید و لبهایش را به هم مالید. سعی کرد مستقیم به چشمان دریده‌ی کیان نگاه کند‌. میدانست مردش متنفر است از چشم دزدیدن و شرم و حیا در تخت خوا و روابط زناشویی..‌. به سختی نگاهش کرد و سعی کرد بدون خجالت بگوید: - آروم آروم هم که نه، ولی صدات‌و بیار پایبن تر لااقل بچه نشنوه صدات‌و. کیان تن لختش را از پشت به بدن او چسباند. دستانش را روی سینه‌های خوش فرمش قفل کرد و برجستگی پایین تنه‌اش را به او فشرد. - آخه بی‌شرف با این سینه‌های اناریت من بدبخت چطوری باید صدام و بیارم پایین؟! همین که از شدت حشر داد نمیزنم همسایه ها بریزن بیرون کلی کاره! دنیا با ناز خندید و سرش را به سبنه‌ی او تکیه داد. بوی عطر چند میلیونی کیان را عمیق نفس کشید. در گردنش لب زد: - بو عطر جدیدت و دوست دارم. کیان با خشونت مخصوص خودش، با یک حرکت او را روی میز ارایش خم کرد و شورتش را کنار زد. - پس بذار با عطر جدیده هم یه دور بریم رو کار؛ هوم؟ دنیا چشم گرد کرد. لرزان صدایش زد: - کیا... کیان... کیان با هوس از پشت گردنش را گرفت و بیشتر خمش کرد. - صدات می‌لرزه چرا توله؟ مگه نگفتم برام وحشی و دریده باش وقتی دارم می‌کنمت؟ از تکان های دست کیان آه خفیفی گفت و با ناله های ریز لب زد: - همین الان دو بار ارضا شدی... دوباره؟ حرف و ناله های دنیا کیان را وحشی تر کرد. با یک ضرب خودش را واردش کرد و خم شد و در گوشش آهسته گفت: - سه راند که هیچی، تا صبح قراره یه جور بکنمت که فردا کیارا بیاد ازت علت جیغ و داد زدنت و بپرسه توله سگ! تا تو باشی اینجوری واسه من دلبری نکنی! https://t.me/+JD5IeQbRy9FhNzFk https://t.me/+JD5IeQbRy9FhNzFk https://t.me/+JD5IeQbRy9FhNzFk https://t.me/+JD5IeQbRy9FhNzFk https://t.me/+JD5IeQbRy9FhNzFk
373
8
#پارت_۱ امروز تولد بیست و پنج سالگیم بود و... بیست و پنج سال بود که پدرم دوستم نداشت! من واسه پدرم ،واسه تیمسار ،دخترش نبودم قاتل مادرش خجسته بودم مایه ی ننگ بودم باعث و بانی حال بد تاج سرش البرز بودم دردسر و بدبختی بودم و مهم تر از همه من دختر بودم توی خانواده ای که جنسیت حرف اولو میزد _صبر کن صدای تیمسار بود و من... وحشتم ، تپش قلبم ،اضطرابم و لرزش هایی که مدتهاست توی دستام جا خوش کردن بیدار میشن با صدای مردی که هرگز دوستم نداشت _سلام بابا میدونستم جواب نمی‌گیرم پدرم هیچوقت منو لایق همصحبتی ندونست هم کلامی با منو کسر شان میدونست بهم میرسه وطوفان شروع میشه _بیست و پنج سال هر غلطی کردی گفتم بچه‌ اس،نادونه یاد میگیره آدم میشه و تو رفته رفته وقیح تر شدی میخوام دهن باز کنم و بپرسم چیشده چیشده که تیمسار حتی نتونسته منتظر داخل رفتنم باشه و تا حیاط و جلوی من اومده میخوام اما فریادی که تموم تنمو می لرزونه همچین اجازه ای بهم نمیده! _مادرم بس نبود؟ البرز بس نبود؟ ایندفعه نوبت شیواست؟ من چه قدر از تو باید بکشم؟ جونمو به لبم رسوندی البرزو رو پریشون کردی دلت خنک نشده ،الان کارت به جایی رسیده از خونه ی من آدم بیرون میکنی؟ دختر خواهرمو بیرون میکنی؟ کی به تو همچین اجازه ای داده؟ شیوا دختر عمه‌ای که پدرم اونو خواست و منو نه دختر خواهرشو دوست داشت و منو نه دختری که دیشب اونو موقع گشتن وسایلم دیدم وگفتم حد خودشو بدونه توی خونه ای که مهمونه نیش حسادت یه لحظه دهنمو باز میکنه ومیگم: _حقش بود اون توی وسایلم حرفی که ناتموم میمونه و... ودستی که بالا رفت مقصدی که جایی نبود جز صورت من و... یه سیلی محکم روی گونه‌ام بابام تیمسار اون لحظه مثل عزرائیل جون یکیو گرفت جون منو _کاش توی شکم مادرت میمردی نیلوفر! میمردی و به دنیا نمیومدی! https://t.me/+U69xtTZoYoY0NDM0 پدرم را می‌بینم که داخل میشود در همان لبه ی پشت بام نازک می ایستم و صدایش میزنم _بابا میبیند وصله ی ناجورش را میبیند مایه ننگش را لبه ی دیوار پشت بام میبیند اما نمیترسد مثل تمام بیستو پنج سال زندگی ام اخم میکند _نیلوفر بیا پایین رفتی اونجا چیکار؟ میخندم به جبران خنده هایی که ازم دریغشان کردند میخندم و چشمانم پر میشوند _امروز تولدته بابا _بیا پایین نیلوفر بچه بازی در نیار من همیشه محکوم به بچه بازی بودم حتی حالا که که تصمیم گرفته بودم همه چیز را تمام کنم _میخوام بهترین کادوی عمرتو بهت بدم بابا بی تعادل دستهایم را از هم باز میکنم _ببین مایه ی ننگتو ببین میخوام برای همیشه ازش خلاصت کنم بابا مادر و برادرم را میبینم که داخل آمده نگاهشان به من می افتد منی که دیوانه صدایم میزدند مادرم هین میکشد مثل تمام زمانهایی که به کمکش احتیاج داشتم و تنها گوشه ای ایستاد واز رنج کشیدنم جا خورد _روز تولد من بدترین روز زندگی تو بود بابا اما من میخوام بهترین روز زندگیتو امروز برات بسازم دختر تیمسار دیگه قرار نیست آبروتو ببره دیگه قرار نیست توی جمع از بی دستو پاییش از بی کار وبار بودنش خجالت بکشی میخوام همونقدر که تو منو دوست نداشتی نشون بدم که همونقدر من دوسِت دارم بابا صدای پدرم حال آمیخته به نگرانیست مثل زمانی که شنید همسایه امان فوت شده وبرایش ناراحت شد من برایش در همین حد هستم در حد دلنگرانی وناراحتی بابت همسایه ی پیر ومسن امان که مرگ از منت بچه هایش نجاتش داد _دیگه قرار نیست دختر تیمسار باشه بابا میخوام کاری کنم هر سال توی تولدت لبت خندون باشه که هر وقت تولدت بود یادت نیاد من باعث شدم نتونی واسه آخرین بار مادرتو قبل از مرگش ببینی دخترت میخواد تمومش کنه تیمسار خوشحالی نه؟ میدونم خیلی خوشحالی برادرم نمادین جلو می‌آید میدانم او حتی اگر پشت سرم باشد هم ،هرگز جلوی مرا برای رفتن نمیگیرد در آخرین لحظات اشکم میریزد برای خودم که هرگز از سمت پدرم طعم دوست داشتنش را نچشیدم _نیلوفر من...من دوست دارم بابا بیا پایین ببین از نگرانی دستام داره میلرزه بیا پایین دستانم را که قد یک سالمند هشتاد ساله لرزش دارند را نشانش میدهم _منم بابا دستای منم میلرزن توی بیستو پنج سالگی نه قلبی برام مونده نه مویی نه پایی نه دستی میخوام تمومش کنم بابا میدونم که تو هم همینو میخوای تیمسار میخوام از بچه ای که دکترا نذاشتن سقطش کنی خلاصت کنم خلاصت کنم از بچه ای که هیچوقت نخواستیش بابا جلو میروم اشک هایم بی مهاباست با گریه به دنیا آمده بودم و با گریه نیز تمامش میکردم آخرین حرفم را به زبان می آورم: _دوسِــت دارم بابا... پایم را جلو می گذارم در زمینی که تکوینش هواست و بوم... صدای افنجار در سرم میپیچد و درد آخرین چیزیست که حس میکنم. حال دیگر مطمعنم پدرم خوشحال است.🥺😭💔 https://t.me/+U69xtTZoYoY0NDM0 https://t.me/+U69xtTZoYoY0NDM0 #پارت‌واقعی کپــی ممنوع❌ #جزوی‌ازپارتهای‌آینده‌ی‌رمان
1 385
9
-همه میگن با جادوجنبل خودمو انداختم تو زندگیت نمیخوای جوابشونو بدی آیین؟ پوزخندی به چهره ی اویزونم زد -بهت هم میاد چقدر... جادوگر کوچولو! بغض کرده و ناباور نگاهش کردم -تو هم فکر می کنی جادوت کردم؟ نامرد من که تو خونه نشسته بودم تو بودی اومدی خواستگاریم! دندون به هم فشرد و گردن باریکمو چنگ زد -منم همون روز بهت گفتم ردم کن، نمیخوامت، نمیتونم تو روت نگاه کنم ولی تو... سلیطه کوچولو، قبول کردی زن آیین شی! قلبم شکست... پس مهربونی کردناش الکی بود؟ -فکر کردم میتونم عاشقت کنم، حالا که نمیشه طلاقم بده! سر تاپامو با چشمای نافذش رصد کرد -کفره این همه مدت زنم بودی و طعمتو نچشیدم، آیین صوفیان از حلالش نمیگذره حتی اگه بخواد بعد طلاقش بده! https://t.me/+S4WzBrce71w1MTlk همون اولین رابطه کار دست دخترمون میده و با حامله شدنش..🥺🥺❌
333
10
دانلود یکی که اینجوری قربون صدقه‌ام بره😍🫠🫠
188
11
- نفس من میاد بغلم؟ با بغض بهش نگاه کردم و پچ زدم. - چون مامان بزرگت هست محبت می‌کنی؟ دستم را کشید و در آغوشش قفلم کرد. - تو خوشت نمیاد؟ - نخیرم محبت دروغی نمی‌خوام. چشمکی زد. - یعنی واقعی محبت کنم می‌خوای کوچولوی من؟ - نکن هامون، لازم نیست انقد توی نقشت فرو بری! پوزخندی زد و دستش را روی کمرم سفت کرد. - واقعی می‌خوامت! چشمانم درشت شد که سر در گردنم برد و....❤️‍🔥❌ https://t.me/+-nB1G3Grq9wxYmNk یه زوج با ازدواج اجباری، با نگهبانی های مامان بزرگ‌شون مجبور به نزدیکی می‌شن و بعدش کم کم...🙊🥹❌
192
12
دانلود یکی که اینجوری قربون صدقه‌ام بره😍🫠🫠
328
13
- نفس من میاد بغلم؟ با بغض بهش نگاه کردم و پچ زدم. - چون مامان بزرگت هست محبت می‌کنی؟ دستم را کشید و در آغوشش قفلم کرد. - تو خوشت نمیاد؟ - نخیرم محبت دروغی نمی‌خوام. چشمکی زد. - یعنی واقعی محبت کنم می‌خوای کوچولوی من؟ - نکن هامون، لازم نیست انقد توی نقشت فرو بری! پوزخندی زد و دستش را روی کمرم سفت کرد. - واقعی می‌خوامت! چشمانم درشت شد که سر در گردنم برد و....❤️‍🔥❌ https://t.me/+-nB1G3Grq9wxYmNk یه زوج با ازدواج اجباری، با نگهبانی های مامان بزرگ‌شون مجبور به نزدیکی می‌شن و بعدش کم کم...🙊🥹❌
331
14
دانلود یکی که اینجوری قربون صدقه‌ام بره😍🫠🫠
103
15
- نفس من میاد بغلم؟ با بغض بهش نگاه کردم و پچ زدم. - چون مامان بزرگت هست محبت می‌کنی؟ دستم را کشید و در آغوشش قفلم کرد. - تو خوشت نمیاد؟ - نخیرم محبت دروغی نمی‌خوام. چشمکی زد. - یعنی واقعی محبت کنم می‌خوای کوچولوی من؟ - نکن هامون، لازم نیست انقد توی نقشت فرو بری! پوزخندی زد و دستش را روی کمرم سفت کرد. - واقعی می‌خوامت! چشمانم درشت شد که سر در گردنم برد و....❤️‍🔥❌ https://t.me/+-nB1G3Grq9wxYmNk یه زوج با ازدواج اجباری، با نگهبانی های مامان بزرگ‌شون مجبور به نزدیکی می‌شن و بعدش کم کم...🙊🥹❌
103
16
دانلود یکی که اینجوری قربون صدقه‌ام بره😍🫠🫠
277
17
- نفس من میاد بغلم؟ با بغض بهش نگاه کردم و پچ زدم. - چون مامان بزرگت هست محبت می‌کنی؟ دستم را کشید و در آغوشش قفلم کرد. - تو خوشت نمیاد؟ - نخیرم محبت دروغی نمی‌خوام. چشمکی زد. - یعنی واقعی محبت کنم می‌خوای کوچولوی من؟ - نکن هامون، لازم نیست انقد توی نقشت فرو بری! پوزخندی زد و دستش را روی کمرم سفت کرد. - واقعی می‌خوامت! چشمانم درشت شد که سر در گردنم برد و....❤️‍🔥❌ https://t.me/+-nB1G3Grq9wxYmNk یه زوج با ازدواج اجباری، با نگهبانی های مامان بزرگ‌شون مجبور به نزدیکی می‌شن و بعدش کم کم...🙊🥹❌
285
18
sticker.webp
338
19
ــ بچه ها این چقدر خوشگله ،،، خوراک جشن اخر هفته است بیاین بریم تو ببینیم چند قیمته! آرام با حسرت نگاهی به دختر ارباب عمارت و دوست هایش انداخت .. آمده بودند برای جشن اخر هفته لباس بخرند او را هم اورده بودند تا خرید هارا دست بگیرد و پشت سرشان حرکت کند دخترها مشغول پرو لباس شدند و آرام به ویترین نگاه میکرد .. لباس شب قرمز رنگی چشمش را گرفته بود شبیه لباس شاهزاده ها بود لبخندی روی لبهایش جا گرفت اما با دیدن قیمت لباس لبخندش محو شد خیلی بالا بود .. هوف ارامی گفت و سرش را پایین انداخت او را چه به لباس خریدن اخرین لباس مجلسی که گرفته بود برای چند سال پیش بود که انهم از جمع شدن عیدی هایش توانست بخرد .. ــ خریدشون تموم نشد؟ با شنیدن صدای برسام، رفیق شفیق پسر ارباب از فکر بیرون امد نگاهی به چهره جذاب و مردانه برسام انداخت و لب زد ــ نه ،، تازه رفتن داخل! برسام دست هایش را در جیب شلوار مارکش فرو برد و اومِ ارامی گفت .. به سختی راضی شده بود برای همراهی دختر ها بیاید و حالا باید معطل میشد .. پوف کلافه ای کشید و نگاهی به ارام انداخت حسرت چشمان خوش رنگش را نمیتوانست پنهان کند .. رد نگاه مظلومش را گرفت تا به لباس سرخ زیبایی رسید که در پشت ویترین خودنمایی میکرد! ابرویی بالا انداخت و ان را در تن ارام تصور کرد ریزه میزه و کوچک بود و ان لباس بی برو برگرد فیت تن خودش بود .. قدمی جلو رفت ــ تو چیزی نمی خری؟ ارام با شنیدن صدای برسام از ان فاصله نزدیک لرز کوتاهی کرد و کمی فاصله گرفت ــ خیلی دوست داشتم ولی نمیتونم! ابروهای برسام بالا رفت به چهره سفید و عروسک مانندش خیره شد ــ چرا ؟ ارام لبخند تلخی زد ــ خب من خدمتکار اون عمارتم! تاحالا همچین جاهایی نیومدم و همچین لباسایی نخریدم هرچی دارم لباس کهنه های خانوم و دخترِ خانومه من و چه به این لباس ها اقا .. ابروهای برسام درهم رفت ــ مگه دستمزد نمیگیری؟ ــ چرا میگیرم ولی خب اونقدر نیست که بتونم از این لباس خوشگلا بخرم تازه داروهای مادربزرگمم هست .. دل سنگی و سرد برسام برای لحظه ای به درد امد این دخترک زیبا چه حسرت های ساده ای دارد کلافه نگاهی به ویترین انداخت و گفت ــ از چیزی خوشت اومده؟ ارام ریز خندید ــ چه فرقی میکنه اخه اقا ؟ من که پولش و ندارم ــ پس میخوای توی مهمونی چی بپوشی؟؟ دخترک به سادگی و معصومیت پاسخ داد ــ من یه خدمتکارم و کسی بهم توجه نمیکنه خب اگه خیلی هم مجبور باشم لباس های قدیمی خانوم و قرض میگیرم البته اگه بهم بده برسام کلافه شده از مظلومیت ارام ،، رودربایسی اش را با او کنار گذاشت و گفت ــ از هر کدوم این لباس ها خوشت اومده بگو میخرمش واست!! ارام متعجب نگاهش کرد ــ چـ چی؟ ــ تکرار کنم؟؟ گفتم بگو کدوم و میخوای بخرمش! بااینکه دلش خیلی میخواست اما لبش را گزید و خجالت زده سرش را پایین انداخت نگاه خشن و سرد برسام روی گونه های سرخ رنگ ارام نشست .. چندتار موی ابریشمی روی پیشانی اش خودنمایی میکرد که نمیدانست چرا دلش میخواهد لمسشان کند! ــ مجانی واست نمیخرم نترس! در قبالش باید کاری واسم انجام بدی جوجه .. سر ارام بالا امد ــ چه کاری؟ برسام قدمی جلو امد و مقابل دخترک ایستاد قد کوتاهش خواستنی ترش میکرد ــ توی مهمونی تا آخر مجلس پیش من بشینی و در نهایت اجازه بدی گونه هات و چشمات و ببوسم! قبوله؟ چشم های ارام درشت شد این همان مرد سنگ و یخی بود که تا به حال حتی به او نگاه هم ننداخته بود؟ همان که انقدر سرد رفتار میکرد که گاهی فکر میکرد مزاحم شده؟ به چهره متعجبش لبخندی که جذابیت چهره اش را در دید ارام صدبرابر کرد ــ نترس عروسک!! با لبات کاری ندارم فقط همین لپ و چشمات که حسابی تشنه و خیره ام کرده .. اذیتت نمیکنم فقط در ... اگه قبول بکنی درجا همون لباسی رو که میخوای میگیرم واست که بیشتر از همه حتی دختر نسرین خانوم بدرخشی باشه؟؟ https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 رمانی که هر پارتش میخت میکنه عشق بین پسری سرد و جذاب و دختری که با مظلومیتش یخ قلبش رو اب میکنه اما امان از زمانی که هم پسر ارباب عاشقت باشه هم رفیق جذابش!! ♨️♨️
628
20
بیمار مرموز اتاق ۴۰۲ که مرد هیکلی بودبا صورت و دست و پا های باندپیچی شده. _اِ بیدارین؟ بهترین؟ من پرستار جدیدم... فقط چشمان و کمی از دهانش معلوم بود و بینی، تصادف کرده بود. _خانم قدیمی همین صبح بازنشستگی رو گرفت، ولی قبلش می دونین چی گفت؟ مونیتور را چک می کنم، خوب بود، لبخند می زنم به نگاهی که انگار زیر باندها اخم داشت. _اخم نکنین! شما رو به من سپرد، گفت خورشید...همینجوری با تاکید گفت. سعی می کنم کمی آرامش کنم، ضربان قلبش کمی بالا می رود، بیمار خاصی بود. _گفت خورشید، این پسر دست تو امانت، یکم بدقلقه...ولی بهش برس. نمی دانستم داستان بیمار این اناق چه بود، اما دیروز عمل سختی داشت، دست و پاهایش هنوز گچ داشتند. _گمشو...بیرون. به سختی کلمات را ادا کرد اما من شنیدم، داذوی دستگاه را پر کردم، پمپ ضد درد. _آها گفت بددهنی هم می کنین، ولی حرف نزنید، برای بخیه ها خوب نیست...همون با چشم فحش بدین خوبه. باز آرام با صدایی خفه غرید. _ب...رو. اخم می کنم، این اتاق پرستاری دائم داشت و من داوطلب شده بودم، ادم تنهایی مثل من کار زیادی نداشت. _نمی تونم برم، شما رو دادن به من، نمی دونم کی هستین، نمی دونمم چرا اینجایین، باید باهام کنار بیاید، غر نزنین خب؟ باید پانسمان دستش را تعویض می کردم، فقط یک نفر حق داشت بیاید. چرا؟ نمی دانستم. _اینجا رئیس منم خب؟ الانم بانداژ و عوض می کنم. یک هفته‌ گذشت تا پذیرفت من پرستارش باشم. پذیرفت رئیس من بودم هربار با خنده می گفتم. _چند ...سالته؟ صدایش بهتر می شد حداقل فحش نمی‌داد شاید دردش کمتر بود. _خودت چندسالته؟...اسمت و نمی گی؟ اخرین پانسمان را برمیدارم، سوختگی پوست اورده بود. پانسمان صورتش اما سرجایش ماند ان را دکتر تعویض می کرد. _به...تو...ربط... اخم می کنم، باز بدخلق شده بود. _وقتی بد اخلاقی با من حرف نزن. نگاه خیره اش کم کم رنگ آشنایی می گرفت، کسی نمی دانست اسم او چیست، انگار ادم مهمی بود. _زخمم...میخاره. زخمهای زیادی داشت، اکثرا خوب شده بودند. _کدوم یکی بداخلاق. کم کم به هم عادت کرده بودیم، حالا می دانستم مرد جوانی ست، ادم مهمی بود که احتمالا کسی نباید می فهمید کیست. _صورتم...دستم. کلافه سر به بالشت گذاشت. دلم برایش میسوخت، سه هفته ای می شد که هرروز و بیشتر ساعتها می دیدمش. _بذار یه فکری دارم. یک نفر می امد برای کارهای شخصی اش، اما باقی اش با من بود، حتی غذا دادن، اگر میخورد. _لعنتی... خسته شدم. اولین بار بود که چنین می گفت. دستم را روی صورتش می برم که عقب می کشد. _چه...کار ... با غیض می گویم. _مگه نمیخاره، بذار کمکت کنم. پاچمو نگیر، نمیخورمت. غر زد اما وقتی ارام دست روی پانسمان تکان دادم چشم بست، بعد هم دستش را با کف دست آرام مثل نوازش کشیدم، از خارش کم می کرد. _با صد من عسلم خوردنی نیستی، اگر پسر خوبی باشی برات فیلم میذارم و کتاب میخونم. چپ چپ نگاهم کرد اما همین که چیزی نگفت خوب بود. _خورشید؟ دیگه ۴۰۲ نرو، مریض و بردن. بهت زده به سرپرستار نگاه می کنم، دوماه شبانه روز مراقب او بودم و حالا یکهویی رفته بود؟ _ولی چرا کسی نگفت؟ شوکه بودم، دوماه تمام ، برایم عادت شده بود، برایش کتاب میخواندم، فیلم می دیدیم، دیگر بداخلاقی نمی کرد... _ما پرستاریم دختر، یه روز مریض میاد به روزم میره... مهم اینه که به حالت عادیت برگشتی. دروغ چرا دلم شاید تنگ می شد. دو هفته گذشت، مریض۴۰۲ ته ذهنم هنوز بود، گچ ها باز شده و صورت انگار خوب شده بود. _خانم؟! شیفت تمام شده و میخواستم به خانه برگردم که دو مرد درشت هیکل جلویم ایستادند. _بله؟ چیزی شده؟ یکی از مردها به ماشین اشاره کرد. _شماذپرستار اتاق۴۰۲ بودین؟ خورشید!؟ ترسیده به ماشین سیاهرنگ نگاه می کنم. با لکنت می گویم: _ک..اری دا...رین؟ مرد لبخند می زند اما از ترس من کم نمی شود. _با ما بیاید، باید جایی بریم...آقا گفتن بیاین. https://t.me/+LLJn88zF18hkMWZk https://t.me/+LLJn88zF18hkMWZk https://t.me/+LLJn88zF18hkMWZk
331