fa
Feedback
✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧

✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧

کانال بسته

﷽ ‌و من ، کجای دِلَت را گرفته ام که تَنگ نمی شود ؟! به قلم همتا✍️ رمان های نویسنده 👇 @hamta_novels

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام ✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧

کانال ✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧ در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 41 011 مشترک است و جایگاه 651 را در دسته کتب و رتبه 8 430 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 41 011 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 03 سپتامبر, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -1 238 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -24 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 2.60% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 12.86% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 1 069 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 5 280 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 37 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند دستشو, چشمت, سمتم, اخم, توله تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
﷽ ‌و من ، کجای دِلَت را گرفته ام که تَنگ نمی شود ؟! به قلم همتا✍️ رمان های نویسنده 👇 @hamta_novels

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 04 سپتامبر, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

41 011
مشترکین
-2424 ساعت
-2797 روز
-1 23830 روز

در حال بارگیری داده...

کانال‌های مشابه
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+1
در 1 کانال‌ها
اوت '26
+20
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+2 249
در 147 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+701
در 40 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+9
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+1 931
در 184 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+602
در 10 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+3 138
در 120 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+2 588
در 256 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+4 459
در 260 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+2 799
در 267 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+3 560
در 226 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+5 337
در 323 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+4 451
در 239 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+7 066
در 318 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+5 356
در 245 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+9 624
در 318 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+2 643
در 240 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+4 528
در 161 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+7 222
در 345 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+1 766
در 219 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+3 927
در 139 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+5 363
در 279 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+6 559
در 274 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+5 124
در 231 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+3 217
در 246 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+929
در 107 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+1 698
در 124 کانال‌ها
Get PRO
مارس '240
در 1 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+4 803
در 229 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+5 259
در 108 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+1 584
در 182 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+1 734
در 224 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+2 565
در 89 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+1 391
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+2 575
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+664
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+802
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+408
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+303
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+19
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+36
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+232
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+502
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+597
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+1 105
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+68
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+339
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+110
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+203
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+2 030
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+96
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+233
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+1 081
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+990
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+405
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
04 سپتامبر0
03 سپتامبر+1
02 سپتامبر0
01 سپتامبر0
پست‌های کانال
sticker.webp0.03 KB

2
- عکس برجستگیمو دیدی دختر؟ خجالت زده سرم را در یقه فرو کردم. قدمی عقب رفتم و گفتم: - ن...نه ندیدم. - مگه مادرم نشونت نداد؟ برای چی نگاه نکردی. منو علاف کردی. مقنعه ام را جلوتر کشیدم. حس بدی تمام تنم را گرفته بود و رهایم نمیکرد. آمدنم درست بود؟ صاف نشست و پاهایش را باز کرد. آرام گفتم: - قبل ازدواج دلیلی نبود ببینم. - باید میدیدی. به نظرت من املم که از داهات زن بگیرم؟ این لامصب من بزرگه. هرکی اومده زیرم راهی بیمارستان شده. بهت زده از وقاحتش سر بالا بردم. از سایزش میگفت؟ مثلا هنرپیشه بود، هنر پیشه ای که از پشت تلویزیون عاشقش بودم. بغض کردم. - مجبورم نشونت بدم خودم. واقعا حوصله ندارم زیرم بمیری. توام باید نشون بدی، خنگی یهو الکی میگی باشه. - نه...می خوام برم. رو چرخاندم که با گرفته شدن بازوام خشک شدم. - من کلی پول به خونوادت ندادم که بری. بزرگ بود واست میبرمت دکتر گشاد کنی. نگاش کن یالا تا همین جا نکردمت. از پروییش گریه ام گرفت. مرا چرخاند و شلوارش را پایین کشید که چشم بستم. - من تاحالا عضو جنسی کسی رو ندیدم که نظر بدم نمیدونم باید چقدر باشه. - املی امل! سوراخت رو که دیدی. ببین جاش میشه. بالاخره انگشت کردی خودتو میزان تنگیت دستته. حرف هایش را نمیفهمیدم. بیشتر گریه ام گرفت. چه میگفت، دیوانه بود. تکانی خوردم و گفتم: - نه انگشت نکردم خودمو ولم کن. - لعنت بر شیطون. چشمات توی کونتن که ندیدی؟ خودتو نمیشوری توی دست شویی احمق؟ جوابی ندادم که دستش روی باسنم نشست. جیغی کشیدم و برگشتم عقب که عصبی هلم داد روی مبل. چشم هایم باز شد و... عضو جنسی اش مقابل صورتم بود...بزرگ بود! چشم هایم گرد شد. - ول کن سوراخ اونجاتو، توی دهنت جا شه اوکیه. هنوز به خودم نیامده بودم که سرم را به خودش فشار داد، در ثانیه ی اول عق زدم که محکم تر هلم داد. - چندش ادا تنگا. خشک خشک درت میذارم تا عق نزنی روی من!!! https://t.me/+WeDXjX9ZuAVkZTI0 https://t.me/+WeDXjX9ZuAVkZTI0 من دختر روستایی هیچی ندیده ای بودم که عاشق هنرپیشه ی معروف شدم. هر روز برنامه هاشو نگاه می کردم تا این که فهمیدم تو روستامون دنبال زن میگرده. نذر و نیازم جواب داد و من شدم زن دامون! سلبریتی محبوب و پولدار... ولی وقتی رفتم به دیدنش فهمیدم که زن های شهری از زیرش زنده بیرون نمیان به خاطر همین روستایی گرفته تا... https://t.me/+WeDXjX9ZuAVkZTI0
329
3
- کی جرئت کرده وقتی نبودم با دختری که انگشتر دستش کردم و اسمم مونده روش این کار و کنه؟ نفس نفس می‌زد اما فقط از خشم. از هیچکس صدا در نمی‌آمد. با درد و مچاله یک گوشه‌ افتاده بودم و نفسم درست بالا نمی‌آمد. یک لحظه‌ی کوتاه نگاهم کرد و سرخی صورتش بیشتر شد. رگ روی گردنش هم بیشتر بیرون زد و فورا رو برگرداند تا دیگر چشمش به من نیفتد و عربده کشید. - پرسیدم کار کیه! - آقا شما نبودی. یهو غیبت زد فکر کردیم پشیمون شدی. فریادش دیوارها را لرزاند. - گم شید بیرون و دعا کنید از این اتاق بیرون نیام! دستتونو می‌شکنم... همه بیرون دویدن و او با همان نفس بند آمده و صورت سرخ و رگ بیرون زده‌ی گردن بلافاصله با چند گام بلند نزدیکم شد. صدای هق هق آرامم قطعا عصبی‌ترش می‌کرد. دست انداخت زیر چانه‌ام و نگاه به خون افتاده‌اش ماند روی چشم‌های گریانم. هق زدم. - فکر کردم دیگه بر نمی‌گردی... غرید. با خشمی زیاد. - بهت قول دادم زنم می‌شی و دیگه کسی جرئت نداره نزدیکت بشه. سر قولم هستم... دلم می‌خواست بدانم فردای آن شبی که انگشتر دستم انداخته بود و قول داده بود برای خلاصی از این قوم عقدم می‌کند کجا رفته بود و در این چند روز چرا غیبش زده بود. دست گذاشت روی شانه‌هایم و در یک حرکت مرا برگرداند. با درد جیغ خفه‌ای کشیدم. خواست لباسم را بالا بزند برای دیدن رد ضربه‌های کمربند روی کمرم که سریع مچش را گرفتم. سرش از پشت سر جلو آمد و کنار گوشم با صدای گرفته‌ای نجوا کرد. - قراره زنم شی! ازم خجالت نکش. بذار ببینم چیکار کردن باهات. صدایم می‌لرزید و قلبم تند می‌زد. تندتر از همیشه. - ولی... ولی هنوز محرمم نیستی. مرا بیشتر از پشت سر به طرف خود کشید. بوی تلخ عطرش داشت در جانم تکثیر می‌شد. دستش نرم در موهایم رفت و روی پوست سرم کشیده شد. همان موهایی که قبل از آمدنش در دستانی بی‌رحم چنگ شده بود و دور اتاق با کشیده شدن‌شان تاب داده می‌شدم. او داشت همان موهای درد کشیده را از ریشه نوازش می‌کرد. - پس بگو قبلتُ تا همین حالا محرمم شی. چشم بستم. نفسم در گلو ماند و حلقه‌ی دستم دور مچش شل شد. دسته‌ای از موهایم را یک طرف کنار زد و روی پوست گردنم نفس کشید. نفسش داغ بود. خیلی داغ. - بگو قبلتُ. چون تا لباست رو در نیارم و بدنت رو نگاه نکنم ببینم چه بلایی سرت آوردن از این اتاق بیرون نمی‌رم. این رمان عاشقانه‌ی پرهیجان رو قبل از چاپ می‌تونی در کانال نویسنده در «بله» بخونی، رمانی که در مدتی کم کلی غوغا کرده🥰👇🏻 ble.ir/join/E4WRHYPUeH ble.ir/join/E4WRHYPUeH ble.ir/join/E4WRHYPUeH ble.ir/join/E4WRHYPUeH ble.ir/join/E4WRHYPUeH ble.ir/join/E4WRHYPUeH دختره وسط یه رسوایی بزرگ گرفتار شده و تنها راه نجاتش از چنگ پدر و برادراش، اینه که به عقد مَردی در بیاد که هیچ رحمی نداره و تا حالا اصلا عاشق نشده... تو این ازدواج صوری پای مَردی وسطه که تا حالا عاشق نشده و قلبش انگار از سنگه؛ ولی امان از اون لحظه‌ای که سنگ قلب این مَرد جذاب و مغرور ترک بخوره و عاشق بشه...🥲🔥 ble.ir/join/E4WRHYPUeH یکی از قشنگ‌ترین رمانایی که می‌تونی تو «بله» بخونی و کلی طرفدار داره🥹❤️ خیلی قنده🥰 با خوندن همون چند پارت اولش بدجور گرفتارش می‌شی از بس خوووبه🥹🥰 #قلم_قوی #توصیه‌ی_ویژه اگه به خوندن رمان‌های #مافیایی_عاشقانه هم علاقه داری رمان دیگر نویسنده در تلگرام یه عاشقانه‌ی دارک مافیایی نفسگیره و می‌تونی تو کانال تلگرام زیر بخونی😍🔥👇🏻 https://t.me/+lhBoHxgNXiMyYzJk تو دنیای مافیاها، رحم و گذشتی وجود نداره. هر کار غلطی تاوان داره. عاشقی ممنوعه و نباید پای عشق وسط بیاد... چون عشق رو نقطه ضعف می‌دونن! و امان از اون روزی که مافیای خطرناک و باهوش شهر عاشق بشه... یه عاشقانه‌ی مافیایی جنجالی و پرهیجان🔥
83
4
-آموزشِ زدنِ بکارت... نا محسوس، گوشی را با همان جستجویی که زده بودم، روی میز نهادم و عجولانه از پذیرایی به آشپزخانه رفتم. -ستیا گوشیِ من و ندیدی؟! دستپاچه موهایم را پشت گوشم انداختم. -نه... من چرا باید گوشی تورو ببینم؟! من دست نزدم. او که داشت می‌رفت، مکثی کرد و چشمانش ریز شد. -این یعنی نه تنها دیدیش، بلکه دستم زدی بهش. چشمانم گرد شد. زیادی باهوش بود و همیشه مچم را می‌گرفت! -درسته گوشیتون رمز نداره، ولی انقدر ادب دارم که دست به وسیله‌ی شخصیتون نزنم! پشت چشمی برایش نازک کردم و خودم را با کم و زیاد کردن شعله‌ی گاز مشغول نشان دادم. -تو از کجا می‌دونی گوشی من رمز نداره؟! بند دلم پاره شد. حال اگر گوشی‌ را می‌دید می‌فهمید که من آن جمله را نوشتم. اما ناگهان چشمانم برق زد. -از ماه‌پری بپرس. فک کنم گوشیتو دست ماه‌پری دیدم. همچنان مشکوک نگاهم می‌کرد وقتی از کنارش گذشتم، تا زودتر به مادربزرگش خبر از خرابکاری جدیدم بدهم. پله‌ها را عجولانه بالا رفتم و بی‌ در زدن وارد اتاق ماه‌پری شدم که او با چشمانی گرد غر زد: -الهی خیر ببینی مادر. من قلب دارم تو اون‌جوری میای تو اتاق؟! آب دهانم را سخت قورت دادم. -ببخشید ماه. اما واجب بود. اگه هامون ازتون پرسید شما گوشیشو برداشتید، بگید آره. نچ نچی کرد. -باز چه گندی زدی؟! با غصه به دیوار تکیه زدم. -یه ساله زنشم ماه‌پری. گفتی صبر کن درست می‌شه، اما هنوزم نزدیکم نمی‌شه. کسی و دوست داره ماه؟! مگه می‌شه مردِ سی ساله دست به زنش نزنه؟! دیگر خجالت و شرم و حیا را کنار گذاشته بودم. دیروز که تلفنش زنگ خورد صدای یک دختر را شنیده بودم. داشتم دق می‌کردم. -نکنه فهمیده من دوستش نداشتم واسه پول و قدرتش زنش شدم؟ اما به خدا الان دوستش دارم. اشکم چکید و با غصه ادامه دادم: -خیلی ظلمه اگه منه بیست ساله‌ درد خیانتم بچشم و بره با کسی دیگه. آهی که کشید پر از ناامیدی بود. -به دلت بد راه نده مادر.... درست می‌‌شه غصه نخور. شاید مونده یه کم جون بگیری بعد نزدیکت شه. چه خوش‌خیال بود ماه‌پری. -حالا با گوشیش چکار کردی مگه؟! با سوالِ ماه‌پری غصه جایش را به ترس داد. -گفتم شاید بلد نباشه چیز کنه... او گیج نگاهم کرد و سرخ شده لب زدم: -رابطه برقرار کنه. تو اینترنت سرچ کردم آموزش واسه اولین رابطه، که ببینه و بخونه. چند ثانیه‌ای خیره خیره نگاهم کرد، و یک‌دفعه ریز خندید و با سر و چشم به در اشاره زد. -این یکی رو من گردن نمی‌گیرم مادر. هر چی شد پای خودت. برو می‌خوام بخوابم. فقط خدا به دادت برسه که بچه‌م و وحشیش کردی! ناچار با ترسی بیشتر از اتاقش بیرون آمدم و او را در سالنِ بالا که روی مبل یَله شده بود یافتم. -نوشته بود، ابتدا با حرف... سپس با لمس و پیش‌نوازی همسرتون رو آماده کنید. خجالت و وحشت با هم به وجودم چنگ زد. -راجع‌به چی حرف می‌زنی هامون؟! نیشخندی زد و از روی مبل بلند شد. -مرحله سوم و من بگم؟! مرحله‌ی سوم اینه که با خشونت بزنم بِدَرَم که دیگه واسه من کلاسِ آموزشی سرچ نکنی. دنبال راهی برای فرار می‌گشتم که به من رسید و تا به خود بجنبم مرا روی شانه‌اش انداخت. -چکار می‌کنی هامون؟! ولم کن. ضربه‌ای با باسنم زد. -بذارم زمین؟! نه عزیز می‌خوام بذارم توش که جبرانِ خیلی چیزا باشه... مرا روی تختش گذاشت و دستش که روی دکمه‌های لباسش نشست، پچ زد: -یادم رفت بگم ماه برات کاچی درست کنه... https://t.me/+ayGELzRGbNFiMDZk https://t.me/+ayGELzRGbNFiMDZk https://t.me/+ayGELzRGbNFiMDZk
82
5
پارت اولش نبود لف بده❌ #پارت_۱ _دختره خودش راضیه میگه عمو هرچی تو بگی بعد این نیم وجب بچه میگه من نمی‌زارم! داداش کوچولوی نه سالم با تخسی از لبه‌ی پله بلند شد و پایین پرید. به سمت عمو برگشت و گفت: _خب نمی‌زارم _آراز پا می‌شما _خب بلند شو، منو بزن اون یکی دستتم یک چیزیش می‌شه با یادآوری لحظات پیش که اینجا، وسط حیاط میدون جنگ بود می‌خوام چیزی بگم که زن عمو پا در میونی کرد... _آراز زن عمو لال شو دیگه _واسه چی لال شم؟ من می‌دونم آلا واسه این می‌خواد زن اون پیرمرده بشه که من برم پیشش؛ مگه نه آلا؟ برای اینکه در مقابل عمو کوتاه بیاد و بیشتر شیرش نکنم، گفتم: _اصلا اینم باشه مگه بده؟ _بله که بده! می‌گم این آقا خیره پرونده مارو خونده، خودش گفته می‌خواد بهمون کمک کنه آدم خوبیم که هست... عمو عصبی وسط حرفش پرید: _کدوم خیر؟ هی خیر خیر می‌کنی! اصلا می‌خواد بیاد چه کار کنه چه غلطی بکنه؟ بیاد ماهی ۵۰۰ بده؟ توهم بدبخت باید بمونی توی همون بهزیستی آلا هم سنش رفته بالا از اونجا می‌ندازنش بیرون اصلا ماهی ۵۰۰ نده بگو یک! با یک می‌خوای چه غلطی کنی؟ اینجا بمونی؟ خونه بگیری؟ عه... بابا این صفر بدبخت توی دامداری کار می‌کنه دستش به دهنش می‌رسه گوشت و پوستتون به راهه با آلا هم عروسی کنه تورو می‌بره پیش خودش؛ باهاش حرف زدم... والا توی این دوره زمونه کسی بهتر از این پیدا نمی‌شه! آراز دوباره کنارم، لبه‌ی پله پشت به عمو نشست و گفت: _می‌گم آقا خیره آدم خوبیه چند دفعه منو برده بیرون ناهار و شام؛ خیلی خوب خرج می‌کنه شایدم پول بیشتری بهمون داد! دختر عموم گفت: _بچه راست می‌گه دیگه بابا! این یارو سنشم از شماهم بیشتره اصلا بگیم همسن! بیاد خواستگاری من قبول می‌کنید؟ عمو سکوت کرد... پوزخندی زدم معلومه که قبول نمی‌کرد اگه منم مثل بقیه‌ دخترا بابام زنده بود و بالاسرم، عمرا اگه می‌گذاشت من توی سن ۱۸ سالگی ازدواج کنم دیگه چه برسه با یک پیرمرد! _صفر مرد زندگیه اهل خانوادس نمی‌فهمی که! رو کرد سمت من و ادامه داد: _آلا عموجون می‌خوای چکار کنی؟ ها؟ ترسیده از این حجم عصبانیت عمو، ناچار با تته پته گفتم: _هرچی... شما بگی... برای من فرقی نمی‌کنه! انگار با حرفم آب روی آتیش خشمش ریخته باشم که نفس راحتی کشید و گفت: _وسلام، ختم کلام. خودم میام بهزیستی کاراتونو می‌کنم... چند روز میاین اینجا می‌مونید، قرار عقد و عروسی رو می‌زاریم خوشبختم می‌شی ایشالا هه! چه خوشبختی عمو؟ اصلا ازدواج با اون پیرمرده خوشبختی هم محسوب می‌شد؟ https://t.me/+zYDy2gkuLGM0ODlk https://t.me/+zYDy2gkuLGM0ODlk https://t.me/+zYDy2gkuLGM0ODlk من آلاعم. دختر یتیمی که وقتی به سن قانونی رسیدم از بهزیستی پرتم کردن و عموی عوضیم می‌خواست مجبورم کنه زن یه پیرمرد بشم تا اینکه با کیهانِ شاهی آشنا شدم. مرد خیری که می‌خواست مانع این ازدواج بشه و برای جلوگیری از این ازدواج پیشنهاد داد خودش عقدم کنه. اما حتی اون هم خیلی ازم بزگتر‌ بود. اون 36 سالش بود و من فقط 19 سالم بود. ولی اون تنها چاره‌ام بود و درست بعد از عقد فهمیدم که اون... https://t.me/+zYDy2gkuLGM0ODlk ازدواج قراردادی ❌❗️
305
6
یه پسر س.ک.سی داریم و یه دخترِ هیچی ندون😂🔥 دخترمون باهوشه، اما تا وقتی که بحث چیزای زنونه نباشه! می‌پرسید چرا؟ چون از سن کم با پیکان وانت بار زده و میوه فروخته🥲 حالا دل داده به کی؟ پسری که نصف دافای شهر زیرش بودن😭💔 پسر جذابی که عاشق زنای لونده و با دیدن دختر معصوم ما که رفتارش پسرونه است، شروع می‌کنه به اذیت کردنشش😔 اما تا کجا؟ وقتی یبار دزدکی بدن دخترونه و سفیدش و میبینه، می‌فهمه چه اشتباهی کرده و...😂🔥🔞 https://t.me/+ZWHYTeXibRNkNWY0
499
7
یه پسر س.ک.سی داریم و یه دخترِ هیچی ندون😂🔥 دخترمون باهوشه، اما تا وقتی که بحث چیزای زنونه نباشه! می‌پرسید چرا؟ چون از سن کم با پیکان وانت بار زده و میوه فروخته🥲 حالا دل داده به کی؟ پسری که نصف دافای شهر زیرش بودن😭💔 پسر جذابی که عاشق زنای لونده و با دیدن دختر معصوم ما که رفتارش پسرونه است، شروع می‌کنه به اذیت کردنشش😔 اما تا کجا؟ وقتی یبار دزدکی بدن دخترونه و سفیدش و میبینه، می‌فهمه چه اشتباهی کرده و...😂🔥🔞 https://t.me/+ZWHYTeXibRNkNWY0
220
8
پارتمون و خوندین؟❤
612
9
پارتمون و خوندین؟❤
181
10
sticker.webp
416
11
- این دختر دایی بوفالوی ما کجاست عزیز؟ از صبح این دور و بر ندیدمش....عجیبه امروز خونه نیست دستانش از شنیدن حرف‌های مرد می لرزد و بغض بدی بیخ گلویش ریشه می دواند ... تازه از دانشکده آمده و حالا پشت دیوار آشپزخانه ایستاده بود... - نزن این حرفو به اون بچه مادر ...میدونی حساسه ...دل نداره ...بشنوه ناراحت میشه ، دانشگاهه ... بامداد است که بی خبر از حضور دخترک تک خندی میزند و با تمسخر خطاب به مادرش می گوید - دروغ میگم مگه شیرین؟ بچه داداشته پشتشی درست ...ولی بیا قبول کن روز اولی که پاشو گذاشت تو این خونه سر جمع  سه ، چهارکیلو استخون بود . این یکسال انقدر بهش رسیدی که کم از بوفالو نداره... قطره های اشک از چشمانش می چکد ... انتظار نداشت.. انتظار چنین حرف‌هایی را از بامداد نداشت.. قبول داشت این مدت کمی اضافه وزن پیدا کرده است اما هیچ فکرش را هم‌ نمیکرد آن مرد این گونه مورد تمسخر قرارش دهد... - تا کی میخواین بذارین اینجا بمونه مادر من؟ چرا نمیفرستینش بره.. - نگو اینجور دردت به سرم ...کجا بره این بچه؟ یتیمه، جز من مگه کی رو داره مگه؟ - خوبه دیگه ...یه عمه ساده پیدا کرده ...مفت واسه خودش میخوره‌...میپوشه‌...میچرخه... دردناک بود شنیدن چنین حرف‌های آن هم از زبان مردی که دوستش داشت قلبش را به درد آورده بود ... نمیتوانست .. نمیتوانست بیش از این تحمل کند .. پشت دستش را به زیر چشمان خیسش میکشد از پشت دیوار بیرون می آید لبخندی از سر بغض میزند و با صدایی که جان میکند تا نلرزد سلام میکند - سلام شیرین و بامداد از دیدنش متعجب به عقب برمیگردند و بامداد است که با تمسخر می گوید -خوش موقع اومدی دختردایی...درست به موقع رسیدی ....وقت ناهاره ... نگاه پر شده از اشکش را به چشمان مرد می دوزد و بامداد است که به سختی چشم از آن طوسی های لباب از اشک میگیرد ... شیرین که جو را متشنج می بیند هول شده خطاب به رها می گوید - زود اومدی دخترم ... بغضش را به سختی فرو میدهد و در جواب شیرین می گوید - اومدم وسایلمو جمع کنم عمه جون ...آخه قراره چند روزی با دوستام برم مسافرت .. حرف از رفتن به مسافرت دوستانش میزد و کسی نمیدانست دروغ می گوید و قصد رفتنی همیشگی از این خانه را دارد.. شیرین با رضایت سر تکان میدهد - خوب کردی قربونت برم ، برو حتما یه حال و هوایی عوض کن ... -تونستی چند روزی بیشتر بمون ...بلکه مادر ما هم یه نفس بکشه ، کمتر وایسه پخت و پز کنه ... قطره اشکی بی اختیار از چشمانش می چکد .. دل گرفته و پر از بغض با صدایی مرتعش می گوید - من ...من میرم وسایلمو جمع کنم به سرعت از پیش چشمان مرد میگذرد و به سمت اتاقش می رود شیرین با تشر نام بامداد را به زبان می آورد و اوست که با نگاهی خیره قدم های تند دخترک را دنبال میکند ... ناراحت شده بود؟ به درکی زیر لب نجوا میکند اما فکرش پیش آن دو تیله طوسی رنگ پر از اشکی بود که دلشکسته نگاهش کرده بودن مانده بود چشمهایی که امروز اخرین باری بود که میدیدشون. چرا که رها از فردا دیگه نبود. اون لحظه ای که بامداد خیال میکرد فقط رفته مسافرت رفته بود اون لحظه که هیچکس حتی یک لحظه ام بهش فکر نمیکرد از این شهر رفته بود. رها رفته بود و تازه از فردا جای خالیش ، نبودنش توی خونه به چشم می اومد. به چشم اون مردی که همیشه مسخره اش کرده بود نادیده گرفته بودش دیگه رهایی نبود که بامداد جلوی کس و ناکس مضحکش کنه و بهش بخنده دیگه نبود صدای گریه های شبونه اش به گوش بامداد برسه. نبود که بامداد بهش بتوپه که گریه هاشو از دم‌پنجره اتاق اون ببره یه جا دیگه . از فردا این خونه سکوت و کور بود و دخترکی که این مرد آرزو میکرد که کاش پیدا بشه . به این خونه برگرده https://t.me/+1djlh78diCA1Y2Nk https://t.me/+1djlh78diCA1Y2Nk از این رمانایی که تمام خانواده تو یه باغ زندگی میکنن و پسره از دختره متنفره😭🥲👆
583
12
"تو همه‌ی چیزی هستی که از دنیا طلب دارم." چقدر زمزمه‌های عاشقانه‌اش در گوشش زیبا می‌نشست.احساسی داشت که برای اولین بارحسش می‌کرد. درسته برای انتقام آمده بود، اما پیدا کردن نیمه گم‌شده که هر روز اتفاق نمی‌افتاد. پس می‌توانست کنار اهدافش به عشقش هم برسد. https://t.me/+N39wIbizRYwwZTM0 چند ضربه به در زد و در را باز کرد. "نیلوفر جون!" حرف در دهانش ماسید. چشم‌هایش دید و مغزش ارور داد. این مرد که با کراوات شل شده و یقه باز نیلوفر را روی پایش نشانده، همان نامردی بود که دیشب کنار گوشش نجوای عاشقانه سر داد؟همانی که فکر می‌کرد نیمه گم‌شده‌اش است. "ماهک هرچی هست بذار بعدا. وقت ندارم." بی‌جان در را بست وکشان‌کشان تااتاقش رفت.باید باورمی‌کرد که عشق قصه است و سهم او از این دنیا فقط انتقام بود و بس! https://t.me/+N39wIbizRYwwZTM0
188
13
سینه هاش نو رسیده س خانم جان بکر و دست نخوره خاتون سر تا پای دخترک را نگاه انداخت - بگو دستشو برداره! فهیم چشم درشت کرد برای دخترک - زودباش دستتو بردار خانم که غریبه نیست قراره بشی عروسشون گل از گل مادرش شکفته و دخترک ترسیده دستانش را برداشت زن عجیب نگاهش می کرد - بپوش لباساتو فهیم به هول و ولا افتاد - چیشد خانم خوب نبود؟ بخدا این دخترک عین بچه ست. پوستش نرم، نرمه... موهاش بلند... چشماش سبزه یه نوه ی صحیح سالم براتون دنیا میاره خواهرشم هست اگه میخواید... خاتون رو به دخترک کرد - برو سوار ماشین شو میریم عمارت. های فهیم دخترت و ادب کردی دیگه؟ دخترک ترسیده می لرزید که فهیم ویشگونی از بازویش برداشت - بله خانم بله خیالتون تخت عین بره مطیعه. برو دیگه مادر برو هرچی خانم جان گفت بگو چشم... وگرنه زبونتو انبر داغ میذارم فهمیدی؟ ترسیده چشمی گفت نمی‌خواست برود او دوست داشت در روستا کنار بُزش زندگی کند ولی مادرش گفته بود اگه با خانم بزرگ نرود بُزش را کباب می‌کنند - هوی دختر بیا پایین دهانش باز مانده بود از هیبت عمارت با هل دادن های خدمتکار از پله ها بالا رفت - ببرش حمامش کن بیار اتاق نامدار خدمه چشم گفته و نیم ساعت بعد دخترک با صورت گلگون در درگاه اتاق ایستاده بود - رفتی بچه آوردی واسه من حاج خانم! گوش هایش از جیغ مرد سوت کشیده و ترسیده می خواست عقب برود که خانم بزرگ بازویش را چنگ زد - بکر و دست نخورده ست. امتحانش کن خوشت نیومد میدم به باغبون کم پول بهاش ندادم سر نامدار میسوخت از افکار مادرش نگاهی به دخترک انداخت با آن قد و قواره ی کوچکش چطور قرار بود با او بخوابد؟ - واسه چقدر پول خودتو فروختی! دخترک ترسیده در آغوش دیوار خودش را فشرد فریاد بعدی نامدار بلند بود - گفتم واسه چقدر پول خودتو فروختی؟ دخترک ترسیده لب باز کرد - ب... بخدا پول نگرفتم من آقا... ب...بخاطر بُز حناییم... مامانم گفت زن شما نشم بز کوچولو مو کباب میکنه پق خنده ی نامدار بلند شد با آن بدن تکه تکه بالای سر دخترک ایستاده بود. دخترک بخاطر بزش اینجا بود؟ - بخاطر بز؟ دخترک مظلوم سر تکان داده و چشمان سبز زمردی اش بالا آمد لعنتی چشمانش زیادی از حد زیبا بود زیبا و بکر... حتما مثل بدنش اما... - بخواب رو تخت یکم دیگه الکی جیغ بزن خب؟ دخترک مظلوم لب زد: اونجوری بُزمو نمیکشن؟ نامدار پوست نرم و مخملی دخترک را با احتیاط نوازش کرد - تو از الان بمن متعلق به منی... هرچی داری مال منه کسی نمیتونه به مال من دست دراز کنه... https://t.me/+6N4CtDwNW4M3ZDk0 https://t.me/+6N4CtDwNW4M3ZDk0 https://t.me/+6N4CtDwNW4M3ZDk0
184
14
_لختین؟ ببخشید امـ..ـا میشه بیام تو؟ از طرف نمایندگی برای درست کردن جکوزی اومدم صدای لرزان و ظریفی از پشت در شیشه‌ای حمام پلک های شاهرخ.. آهسته از هم فاصله گرفت صدای پرشرم دخترک _اگر لخت باشین هم واضح نمی‌تونم ببینم به خدا. چند روز دیگه کامل کور می‌شم دخترک با سر پایین در را کامل باز و داخل آمد صورت ظریفش جمع شد بویِ... خون نمی‌آمد؟ _خفه نمی‌شین اینجا؟ دودِ چیـ.. با دیدن چشمان تیره‌ی مردی که با شلوار اما با بالاتنه‌ی برهنه، در جکوزی لم داده بود حرف در دهانش ماسید مردی نزدیک به ۴۰ سال با دیدن هیکل عریض و بلند مرد، دستپاچه سر چرخاند و خندید _ببـ..ـخشید. نگاه نمی‌کنم نگاه تیره‌ی شاهرخ قفل شد چشمان یشمی دخترک شبیهِ.. آن عروسک ریز ۱۱ سال پیش بود آن عروسک ریزش با موهای قرمز _برو بیرون از خونه‌م سرد لب تکان داد سیزدهمین فیلتر سیگار را هم روی زمین حمام پرت کرد دخترک کیف بزرگ روی دوشش را زمین گذاشت که تن خودش هم کج شد نمکی خندید _زود تموم می‌کنم می‌رم به خدا شاهرخ پک محکمی به سیگار تازه روشن شده‌اش زد دخترک زیپ کیف را باز کرد با شرم لب گزید _شکایت نکنینا. از.. از دیوار خونه‌تون اومدم بالا. آخه در و باز نکردین و راه ویلاتونم خیلی از شهر دوره. نصفش و سوار وانت شدم تا رسیدم اینجا شاهرخ سر روی لبه‌ی جکوزی گذاشت نگاه تیره‌اش میخ پاپیون نارنجی رنگ شد بر روی پایین موهای دخترک بود پوست برفی و موهای فر سیاهی که شلخته از مقنعه کج روی سرش بیرون زده بود بچه سال بود شاید دبیرستانی دخترک پیچ‌گوشتی صورتی رنگی را از کیف بیرون آورد چشمان یشمی‌اش با ذوق خندید _خوشگله؟ تازه خریدمش کیفش را تا جکوزی کشید _چند نفر دیگه هم می‌خواستن بیان تو ویلاتون. انگار می‌خواستن کل ویلاهای اطراف و بگردن. داشتن می‌گفتن که از تیمارستانن. پلیسم بود. داشتن می‌گفتن خونه‌ی کسی که چند تا پرستار مرد بخش داخلی و کشته این اطرافه. با اینکه معلوم بود چرت می‌گن... اما یکم ترسیدم که دیگه بیشتر واینستادم تا در و باز کنین شاهرخ چشم بست مزاحم وراج! دخترک با یک تصمیم آنی روی زانو ایستاد و.. با شرم سیگار روشن را از میان انگشتان پهن شاهرخ بیرون کشید نگاه شاهرخ تیز شد دخترک دستپاچه سیگار را روی زمین خیس انداخت و انگشتان ظریفش چیزی را از میان لب‌های شاهرخ به داخل هول داد _ببخـ..ـشید. قبل از اینکه ناراحت بشین اول مزه‌ش کنین شاید خوشتون اومد مزه‌ی لیمو.. روی زبان شاهرخ پخش شد آبنبات لیمویی بود نگاه خنثی‌اش را چرخاند. آهسته روی موهای سیاه دخترک دخترک شبیه فنچ موحنایی‌اش بود که.. در آن خانه سوخت اما موهایش.. دخترک با دیدن سکوتش با پیروزی ابرو بالا انداخت _دیدین خوشمزه بود؟ با سیگار زود می‌میرین. خیلی جذابین. حیفه دخترک دوباره سمت پنل جکوزی رفت _ویلاتون خیلی شیکه. تا حالا اینهمه گیاه بزرگ توی دیوارای یه ویلا ندیده بودم. انگار وارد جنگل میشی دخترک پیچ گوشتی را بلند و نگاه شاهرخ زیر آستین دخترک را شکار کرد سه رد سوختگی روی مچش رد سوختگی میله‌ی داغ بود دستش را سوزانده بودند تن پر از سوختگی و چشمانی که داشت کور می‌شد تعمیرکار شدن در این سن و لب‌هایی که همش می‌خندید مزاحمِ زیادی خوش! لبخند دخترک اینبار تلخ بود _ببخشید انقد حرف میزنم. شما خیلی شبیه کسی هستین که زیاد دوسش داشتم لبخندش دوباره شاد شد _دیدم ته اتاقتون بشقاب غذاهای دست نخورده‌س که سرد شدن. میـ..ـشه.. یعنی‌.. دخترک با شرم دست به هم پیچاند _بینشون باقالی پلو با ماهیچه بود. میشه به جای دستمزدم اونو‌.. بهم بدین؟ چشمان شاهرخ تیز شد. آرام کور نبود پس.. دخترک واضح می‌دید کنار پایه‌ی آن میز پر از غذا.. روپوش های خونیِ.. آن چهار پرستار تیمارستان.. افتاده بود دخترک همه چیز را دیده بود! دخترک خم شد تا پنل را ببیند _بهتون شیرینی خونگی هم می‌دم زمزمه‌ی سنگین شاهرخ _سرتو بیار بالا، دخترجون دخترک که مطیع کمر صاف کرد.. گوشه‌ی چشم شاهرخ چین خورد کمرنگ _غذارو می‌دین؟ فقط به شرکتمون بگین پول دادین که آبروم نره شاهرخ آهسته لب تکان داد _تخلیه‌ی جکوزی هم مشکل داره. درستش کن، غذا رو ببر دخترک با ذوق سمت آب خم شد _چشم. فقط باید یکم آبش و خالـ حرفش تمام نشده دست پهن شاهرخ پشت گردن ظریفش نشست و سرش را به زور داخل آب فرو برد دخترک خشکش زد و لحظه‌ای بعد.. با شدت تقلا کرد شاهرخ بدون کم کردن فشار دستش، بی‌توجه چشم بست با آرامش آبنبات لیمویی را در دهانش چرخاند دخترک نباید فضولی می‌کرد یکباره خاموش شدنِ.. تقلاهای دخترک زیر دستش اما همینکه لای پلک‌هایش باز شد نفس.. میان سینه‌ی پهنش گره خورد رنگ سیاهی که.. در آب جکوزی پخش شده بود دسته‌ی موی فر دخترک روی آب شناور و رنگ سیاهش رفته بود رنگ موهای دخترک از سیاه.. قرمز شده بود ادامه⬇️ https://t.me/+eKwnWugRFVY1MjU0
250
15
-این چه شرعیه که میگه زن من باید به عقد یه بی‌ناموس دیگه دراد؟ جمع کنید این مسخره بازی‌هارو. -اگه این زنتو باز می‌‌خوای باید پای یه محلل بیاد وسط. -محلل چه کوفتیه؟ پیرمرد سخت اخم کرد و تسبیهش را در مشت فشرد. حرف هایش برای خودش هم سنگین بود، چه برسد به جمعی که چشم به دهان او دوخته بودند و پلک نمی‌زدند. - وقتی که یه زنو سه بار طلاق بدی باید پای یه محلل بیاد وسط تا بتونی دوباره عقدش کنی. مرد خنده‌ی عصبی کرد و از جا بلند شد. -جمع کنید بابا! فرشته گمشو راه بیوفت از اینجا بریم. فرشته از ترس به خود لرزید. دلش نمی‌خواست دیگر کنار این مرد باشد. مردی که سه بار طلاقش داده بود و حالا با زورگویی می‌خواست. -وایسا مرد مومن! دست زن نامحرمو که نمیشه با خودت ببری خونت. مرد عصبی شده بود اما حاضر نبود دست از این زن بکشد. -خب میگید من به کی بگم بشه شوهر یک شبه‌ی این زن. من سه طلاقش کردم درست ولی این که بیاید به عقد یه مرد دیگه دراد تو کتم نمیره. -من حاضرم این کارو انجام بدم. با صدای محکم و مردانه‌ای، همه سر ها به سمت در چرخید. میرصامد گامی دیگر جلو آمد و با نگاهی فاتح و لحنی محکم گفت: -عقد میکنم این زنو... دهان همه از حیرت حرف بزرگ ایل وا ماند. پیرمرد از جا بلند شد و با خوشحالی گفت: -چه کسی قابل اعتماد.تر میرصامد. عقد میکنن و یک روز بعد میرن برای طلاق وسلام‌ جمع به توافق عجیبی رسید و تن فرشته از همبسری که با این مرد قول پیکیر در انتظارش بود در خود لرزید. کسی نبود میرصامد را نشانسد. مردی با شانه‌هایی پهن، چشمان میشی که میگفتند هسچکس جرعت مستقیم نگاه کردن در آنهارا ندارد. عاقد را خبر کردند و فرشته با همان حال آشوب کنار میرصامد نشست. خطبه‌ی عقد که خوانده شد میرصامد دست یخ کرده‌اش  را میان پنجه‌ی بزرگ و زمخمتش گرفت و فرشته دنبال خود کشاند. بی‌خبر از آنکه این مرد خیالی برای طلاق دادنش نداشت و قرار بود به همسری بزرگ ایل بماند. -خوش اومدی به زندگی جدیدت. https://t.me/+lBLYAefsOCQwODVk https://t.me/+lBLYAefsOCQwODVk https://t.me/+lBLYAefsOCQwODVk https://t.me/+lBLYAefsOCQwODVk زنه به خاطر اینکه بتونه با شوهر سابقش که سه طلاقش کرده دوباره ازدواج کنه باید به عقد یه مرد دیگه دربیاد و باهاش همبستر بشه. از شانس میزنه و بزرگ ایل، میرصامد میشه اون فرد. مردی که قد و هیبتش دل هر آدمی می‌لرزونده و خیال طلاق دادن فرشته خانمو نداره.🤤🤤🤤
670
16
پارتمون و خوندین؟❤
637
17
پارتمون و خوندین؟❤
365
18
sticker.webp
772
19
- نمیخوام با من بیاد مدرسه و دوستام بفهمن این خواهرمه با حرف ترانه ، بهرام گفت - باشه دخترم ، تو گریه نکن، عمه سیمات یگه از فردا رها رو نمیفرسته مدرسه - چی میگی داداش؟   بهرام بدخلق جواب سیما رو داد - گفتم که ، لازم نیست دیگه بره مدرسه - یعنی چی لازم نیست داداش؟ این بچه سال اخرشه ، میدونی چقدر واسه کنکورش زحمت کشیده؟ حالا میگی بخاطر ترانه دیگه نفرستمش؟ خدا رو خوش میاد برادر من؟ بهرام محل نداد براش رها اهمیت نداشت اون دختر حاصل ازدواج زورکی تو جوونیش با دختر خان بالا بود هیچ وقت نه مادر مرده اون دختر رو دوست داشت و نه حالا دخترش رو اگه بخاطر حرف فک و فامیل نبود از همون اول با مرگ اون زن ، رها رو بهزیستی میذاشت . بهرام از رها متنفر بود و اون دختر واسه یه ذره محبت از این پدر میمرد بخاطر توجه بهرام داشت خودشو میکشت تا کنکور قبول بشه سیما که دید بهرام سکوت کرده رو کرد به بامداد پسر خودش و گفت - تو یه چیزی به این داییت بگو مادر ، حرف تو رو که قبول داره ، آخه درسته این بچه رو از مدرسه بگیریم؟ همون لحظه که سیما داشت واسه رها دلسوزی میکرد ، رها از بیرون آمده بود پشت در آشپزخانه بود ، با بورسیه تحصیلی که مدتها میشد دنبالش بود موافقت شده بود و ذوق داشت زودتر به پدرش و بقیه بگه خواست وارد اشپزخونه شه که با حرف بامداد سرجا میخکوب شد - کاش شما انقدر سنگ اون دختر رو به سینه نزنی مادر من ، نه تنها دایی بلکه منم از رها خوشم نمیاد از چیزی که شنید تمام تنش یخ زد لبخند از روی لبهایش پاک شد و همانجا دم در خشکش زد . کاش اون جمع به دل کوچکش رحم میکردند اما خسرو با حرفش آخرین ضربه را هم به قلب آن طفل معصوم زد - اون شبی که مادرش مرد کاش خدا دخترشم با خودش میبرد ...سربار واسه من نمیذاشت بامداد پیشنهاد داد - عروسش کن دایی ...هر کی در خونه رو زد بده بهش بره .. ضربه کاری تر از این نمیتونست باشه رهایی که تمام عمرش تو این عمارت کنار بامداد قد کشیده بود عاشق این پسر عمه شده بود چی داشت می شنید؟ هیچ کدامشان دوستش نداشتند؟ لبهایش از بغض لرزید. سیما داشت حرص و جوش میزد - بامداد ، من دارم میگم تو دایی‌ت رو آروم کن بذاره رها بره مدرسه ، تو بدتر آتیش بیار معرکه میشی که رها رو شوهر بده؟ ...اون بچه رو من واسه تو در نظر گرفتم بامداد زیر خنده زد و با تمسخر گفت - چی میگی مامان ، من مگه مغز خر خوردم؟ تو صورت این دختره نمیتونم نگاه کنم حالا بگیرمش؟ سیما خواست چیزی بگه اما قبل از اینکه حتی کلامی حرف بزنه این رها است که وارد آشپزخانه میشه و با صدای ضعیفی زمزمه میکنه - سلام سر هر سه نفر به سمتش میچرخه پدرش اخم میکنه ، بامداد زهرخندی میزند و سیما با هول و ولا میپرسد -کی از کلاس کنکورت اومدی قربونت برم؟ لبخند تلخی میزند و جواب میدهد : الان - زود برگشتی با حرف خسرو...سر بالا میکشد تیله های طوسی رنگ پر ابش را به چشمای پدرش میدوزه و سپس با صدای گرفته از بغضی میگه - دوستام چند روز میخوان برن مسافرت ...اومدم منم وسایلمو جمع کنم باهاشون برم ...اجازه میدین؟ از سفری چند روزه حرف میزد و کسی چه میدونست قصد داره بلیطشو بگیره و از ایران بره خسرو اما خوشحال شد و گفت - خوب کردی ...برو یه آب و هوایی عوض کن ...اون چیه دستت؟ نگاه تارش به جعبه ساعت توی دستش می دوزد و بعد اون رو روی میز جلو خسرو میذاره - فردا روز پدره واسه شما گرفتم بهت و ناباوری لانه کرده توی چشمای خسرو ،پدرش رو نادیده میگیره و سپس ادامه میده - من برم وسایلمو جمع کنم ، الان دوستام میرسن با رفتنش ، خسرو دست پیش میکشه و اون جعبه را برمیداره زهرخندی میزنه و اون رو توی سطل زباله میندازه برخلاف خسرو اما نگاه بامداد به جای خالی رها بود فکرش پیش اون دو تیله طوسی رنگ پر از اشکی بود که دلشکسته نگاهش کرده بودن. چشمهایی که امشب اخرین باری بود که میدیدشون. چرا که دختر ناخواسته خسرو از فردا دیگه نبود. اون لحظه ای که خسرو داشت ترانه میرسوند مدرسه رفته بود اون لحظه که هیچکس حتی یک لحظه ام بهش فکر نمیکرد از پله های هواپیما بالا رفته و رفته بود. رها رفته بود و تازه از فردا جای خالیش ، نبودنش توی عمارت به چشم می اومد. به‌ چشم پدری که بعد از ۱۸ سال یادش اومده بود یه دختر دیگه ام داشته . به چشم خواهری که همیشه اونو نادیده میگرفت و به چشم اون مرد نامرد دیگه رهایی نبود که زیر دست خسرو بابت کار نکرده کتک بخوره و صدای گریه های شبونه اش به گوش بامداد برسه. دیگه نبود که بامداد بهش بتوپه که گریه هاشو از دم‌پنجره اتاق اون ببره یه جا دیگه . از فردا آدمای عمارت بودن و اتاق خالی دخترکی که همه آرزو میکردن‌ که کاش پیدا بشه . به این خونه برگرده https://t.me/+jGhXL8i7sNBmZjZk https://t.me/+jGhXL8i7sNBmZjZk ۵ سال دیگه وقتی رها برمیگرده اولین نفر بامداد میبینتش👆😭
784
20
رمانی عاشقانه‌وجذاب باعضویت محدود❤️‍🔥 لی‌لی دختریه که سال‌ها پیش بخاطر سخت گیری های خانواده متعصبش باکمک مردی که بهش وعده ازدواج داده، وسایلش رو جمع می‌کنه و از خونه فرار می‌کنه! اما از بخت بدش همین که پاش به اونور مرز می‌رسه، پسره رهاش می‌کنه! حالا بعداز چندسال لی‌لی‌ خسته از غربت وتنهایی میخواد برگرده...بااینکه می‌دونه برای خانواده اش اون یه لکه ننگ حساب می‌شه https://t.me/+ZJdsFlw7AthmYjI8 قسمتی از رمان🥹👇 "دلت اومد موهاتو کوتاه کنی؟" "کوتاه کردم که دیگه کسی نتونه چنگ بندازه واز ریشه درشون بیاره" مرد قدمی نزدیکش شد ودلش غنج رفت برای دختر رنج کشیده رو به رویش! "هر کاری لازمه انجام می‌دم فقط تو مال من شی لی‌لی! فقط من!" https://t.me/+ZJdsFlw7AthmYjI8
190