✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧
﷽ و من ، کجای دِلَت را گرفته ام که تَنگ نمی شود ؟! به قلم همتا✍️ رمان های نویسنده 👇 @hamta_novels
Mostrar más📈 Análisis del canal de Telegram ✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧
El canal ✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧ en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 40 945 suscriptores, ocupando la posición 653 en la categoría Libros y el puesto 8 444 en la región Irán.
📊 Métricas de audiencia y dinámica
Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 40 945 suscriptores.
Según los últimos datos del 05 septiembre, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -1 212, y en las últimas 24 horas de -24, conservando un alto alcance.
- Estado de verificación: No verificado
- Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 2.68%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 12.77% de reacciones respecto al total de suscriptores.
- Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 1 100 visualizaciones. En el primer día suele acumular 5 233 visualizaciones.
- Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 32.
- Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como دستشو, چشمت, سمتم, اخم, توله.
📝 Descripción y política de contenido
El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
“﷽
و من ، کجای دِلَت را گرفته ام که تَنگ نمی شود ؟!
به قلم همتا✍️
رمان های نویسنده 👇
@hamta_novels”
Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 06 septiembre, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.
Carga de datos en curso...
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 06 septiembre | +1 | |||
| 05 septiembre | +3 | |||
| 04 septiembre | 0 | |||
| 03 septiembre | +1 | |||
| 02 septiembre | 0 | |||
| 01 septiembre | 0 |
| 2 | امیریل یه هرکول نره خر ۳۶ساله مذهبی و سرگرد نیروی انتظامی که عاشق دختر دایی ۲۱ ساله قرتیشه(یه سلیطه که نیم وجب قدشه ولی زبونش شش متر تازه یه گردالی های خوشگل داره که خط قرمز امیره😂) ....👍😄
اما جرات نمی کنه پا جلو بزاره چون فک می کنه رستا هنوز بچس در صورتی که بیشرف هی با کاراش پسرمون رو به مرز جنون میرسونه و از خط قرمزاش رد میشه...! 🔞♨️
اما سر یه لجبازی بچگانه، رستا رو می دزدن و او حین ماموریت توی یه مهمونی برای اینکه دختره رو برده جنسی نکنن مجبور میشه باهاش سکس کنه و حاصل این سکس.... 🔥♨️🔞🚧
https://t.me/+oJTE6Lr52B40MGI0 | 572 |
| 3 | امیریل یه هرکول نره خر ۳۶ساله مذهبی و سرگرد نیروی انتظامی که عاشق دختر دایی ۲۱ ساله قرتیشه(یه سلیطه که نیم وجب قدشه ولی زبونش شش متر تازه یه گردالی های خوشگل داره که خط قرمز امیره😂) ....👍😄
اما جرات نمی کنه پا جلو بزاره چون فک می کنه رستا هنوز بچس در صورتی که بیشرف هی با کاراش پسرمون رو به مرز جنون میرسونه و از خط قرمزاش رد میشه...! 🔞♨️
اما سر یه لجبازی بچگانه، رستا رو می دزدن و او حین ماموریت توی یه مهمونی برای اینکه دختره رو برده جنسی نکنن مجبور میشه باهاش سکس کنه و حاصل این سکس.... 🔥♨️🔞🚧
https://t.me/+oJTE6Lr52B40MGI0 | 409 |
| 4 | امیریل یه هرکول نره خر ۳۶ساله مذهبی و سرگرد نیروی انتظامی که عاشق دختر دایی ۲۱ ساله قرتیشه(یه سلیطه که نیم وجب قدشه ولی زبونش شش متر تازه یه گردالی های خوشگل داره که خط قرمز امیره😂) ....👍😄
اما جرات نمی کنه پا جلو بزاره چون فک می کنه رستا هنوز بچس در صورتی که بیشرف هی با کاراش پسرمون رو به مرز جنون میرسونه و از خط قرمزاش رد میشه...! 🔞♨️
اما سر یه لجبازی بچگانه، رستا رو می دزدن و او حین ماموریت توی یه مهمونی برای اینکه دختره رو برده جنسی نکنن مجبور میشه باهاش سکس کنه و حاصل این سکس.... 🔥♨️🔞🚧
https://t.me/+oJTE6Lr52B40MGI0 | 401 |
| 5 | امیریل یه هرکول نره خر ۳۶ساله مذهبی و سرگرد نیروی انتظامی که عاشق دختر دایی ۲۱ ساله قرتیشه(یه سلیطه که نیم وجب قدشه ولی زبونش شش متر تازه یه گردالی های خوشگل داره که خط قرمز امیره😂) ....👍😄
اما جرات نمی کنه پا جلو بزاره چون فک می کنه رستا هنوز بچس در صورتی که بیشرف هی با کاراش پسرمون رو به مرز جنون میرسونه و از خط قرمزاش رد میشه...! 🔞♨️
اما سر یه لجبازی بچگانه، رستا رو می دزدن و او حین ماموریت توی یه مهمونی برای اینکه دختره رو برده جنسی نکنن مجبور میشه باهاش سکس کنه و حاصل این سکس.... 🔥♨️🔞🚧
https://t.me/+oJTE6Lr52B40MGI0 | 260 |
| 6 | sticker.webp | 1 364 |
| 7 | .
- پول یه کیلو میوه نداشتی لنگات و هوا نمیکردی بچه پس بندازی عزیزم!
گلی با شرم چادرش را جلو کشید.
از خجالت آب شد.
- این چه... چه حرفیه محبوب خانم؟
اگر میدانست تقاضایش برای قسطی خریدن کمی سیبزمینی و پیاز چنان آبروریزیای راه میاندازد، از گشنگی میمرد ولی پایش را در میوهفروشی نمیگذاشت.
- من فقط گفتم نصف پولشو چند روز بعد میارم!
محبوب خانم آبرو سرش نمیشد. زنک صدایش را انداخته بود روی سرش و به نیمچه آبروی گلی فکر نمیکرد.
- دو کیلو سیبزمینی و پیاز دیگه چند روز بعد آوردن نداره! اصلا گمشو برو... من به گشنه گداها نمیفروشم!
یخچال خانهاش خالی بود. سینههای شیردهاش خالیتر...
باید حتما چیزی میخورد تا طفلش را سیر کند. وگرنه از گشنگی تلف میشد.
اسکناس ده تومنی را بالا گرفت. در کیفش فقط همین را داشت.
- این چقدر سیبزمینی میشه؟ هرچی میشه بده... باید غذا درست کنم. بچم شیر میخواد!
محبوب خانم بلند بلند خندید.
- با این بهت یه شکلاتم نمیدن... برو بنداز صندوق صدقه بلکه خدا بهت یه نگاهی بندازه
از زخم زبان هیچ باکی نداشت. جلوی جماعت تماشاگر، دوباره زخم زد:
- البته خدا به زنایی که زیر خواب یه مرد پولدار میشن تا بعد طلاق پول پارو کنن، نگاه نمیندازه!
پس مشکلات از اینجا آب میخورد! چون ببوهی جوان مدیر هولدینگ بهزاد کمالی بود، همهی زنهای محله میترسیدند.
میخواستند فراریاش دهند تا مبادا شوهرانشان هوایی شوند.
- دم آقای کمالی گرم. خوب گذاشت تو کاست. یه پاپاسیام بهت نداد... مهریه تو خورد نوش جونش
این حرف ها جدید نبود.
همه جور تهمتی را به نافش میبستند، ولی مهم نبود.
مهم طفل شیرخوارش بود که از گشنگی انگشتهایش را میمکید.
- میشه سیب زمینی بدین؟ هرچی میشه... حتی اگه نصف سیب زمینی...
محبوب خانم از قصد گوشهی پول را پاره کرد.
- عه عه عه... پولت گوشه نداره! من نمیفروشم.
اشکهایش جاری شد. خدا به مغازهشان برکت نمیداد وقتی به طفل پنج ماههای رحم نمیکردند...
ناگهان صدای آشنا و مردانهای از پشت سرش گفت:
- از همهی جنسای میوه فروشیت واسه گلی خانوم سه کیلو بذار کنار! من حساب میکنم.
سید عطا افشار بود! یکی یک دانه پسر حاج علی افشار...
شوهر سابقش از این خانواده خیلی تعریف میکرد! عطا هم دوست گرمابه و گلستان بهزاد بود.
فقط صد حیف که پسرشان در اول زندگی زنش رفته بود و او را با یک بچهی دو ماههی شیرخوار رها کرده بود.
- آقا غلام؟ گوشت گوسفندی خوب داری؟ از اون اعلاهاش برای گلی خانوم بذار کنار!
چادرش را جلو کشید... هم خوشحال بود و هم پر از استرس
- آقا عطا... من پولی ندارم که باهاتون حساب کنم!
عطا سرش را پایین کشید و آرام گفت:
- سینههات اندازهی یه بچهی دوماهه شیر دارن؟
گونههایش سرخ شد... با خجالت گفت:
- بَ...بله.
- پس صیغم شو و بچهی جفتمونو سیر کن.
****
دست کشید روی گونهی بلوری دخترک دوماهه!
همانطور که سینهاش را میمکید، خوابش برده بود.
- چقدر تو نازی دختر!
چند ضربه به در اتاق خورد. سریع سینههایش را پوشاند.
- بفرمایید تو...
عطا با لباس خانگی وارد اتاق شد. گلی را آورده بود به خانهی خودش.
- خوابید؟
- آره، شکمش که سیر شد؛ خوابید. فقط نمیدونم چطور جداش کنم از خودم. ماشاالله خیلی خوابش سبکه.
- کنارش دراز بکش. عادت داره تا صبح بمکه. ولت نمیکنه...
- آ... آخه... اینجا... اتاق شما... تخت شماست...
- راحت باش. ما که بهم محرمیم. راحت بهش شیر بده.
معذب دراز کشید ولی رویش نمیشد دستش را از جلوی سینهاش بردارد.
کمکم چشمهای خودش هم گرم شد. دستش از روی سینههایش کنار رفت.
تخت بالا و پایین شد. احساس کرد کسی پشت سرش دراز کشید.
دستهای پهنی دور کمرش که پیچید، ناگهانی چشمانش تا انتها گشاد شد.
عطا از پشت بغلش کرده بود؟
- آقا... آقا عطا...
- هیشش... ببین بچهمو چجوری آروم کردی؟ میتونی منم آروم کنی؟
- آخه...
دستهای داغ و ملتهب مرد روی سینههای گردش نشستند و دهان کودک را از نیپلش جدا کرد.
اما به جایش دستهای خودش آن دکمه خیس را به بازی گرفت.
- آخه نداره! من چند ماهه زن ندارم.
الان تو زنمی...
دست به بدنش کشید...
- کدوم دیونه ای از زن خودش میگذره که من بگذرم؟
https://t.me/+bsfalBneJ08wNDFk
https://t.me/+bsfalBneJ08wNDFk
https://t.me/+bsfalBneJ08wNDFk
https://t.me/+bsfalBneJ08wNDFk
https://t.me/+bsfalBneJ08wNDFk
https://t.me/+bsfalBneJ08wNDFk
https://t.me/+bsfalBneJ08wNDFk
https://t.me/+bsfalBneJ08wNDFk
https://t.me/+bsfalBneJ08wNDFk
https://t.me/+bsfalBneJ08wNDFk
آخ آخ نگم از پارت بعدیش😭👆
#زناشویی | 884 |
| 8 | _بهش تجاوز کنید
سه مرد هیکلی با بهت به فراز نگاه میکنند و صدای جیغ های کر کنندهی ماهور در گلو خفه میشود..
_چیکار کنیم اقاا؟
فراز سیگاری آتش میزند و پک عمیقی میگیرد..
نگاهی به چهرهی رنگ پریدهی دخترک میاندازد و با بیرحمی تمام لب میزند:
_هر سه نفرتون بهش تجاوز کنید
داوود یکی از آن سه مرد هیکلی رو به فراز میکند و با تعجبی که در صدایش آشکار بود لب میزند:
_آقاا مگه..
مگه خانم زنتون نیستن؟!
فراز نگاه نفرت بارش را به ماهور دست و پا بسته میاندازد و پر خشم میغرد:
_اره زنمه ولی فقط روی کاغذ
این دختر قاتله
قاتل زن و بچهی مظلوم و بیگناه من
هربلایی که سرش بیاااد حقشه
سه مرد نگاهی پر تردید بهم میاندازند و نگاه مرددشان را به دخترکی که از ترس روح در بدن نداشت میدهند..
_فر..فرااز؟
صدای وحشتزده و ناباور ماهوررا میشنود و بیتوجه به حال و روز وخیمش رو به آن سه نفر میغرد:
_پس چرا وایسادید؟
کاری که بهتون گفتم و بکنید دیگه
نترسید شوهرش منم مشکلی برای شماها پیش نمیاد
میگوید و پوزخندی به گفته های خودش میزند..
میگفت شوهرش بود؟!
چه شوهری همچین کار وحشتناکی با زنش انجام میداد؟.
_فرااز نههه
فراااز تورووووخداااااا نهههه
دستانش توسط آن سه مرد گرفته میشود و جسم دردناکش کشان کشان روی زمین کشیده میشود..
قلب فراز از دیدن این صحنه ها به درد میآید ولی..
هیچ کاری برای جلوگیری آنهااا نمیکند..
هر کاری که میکرد..
هربلایی که بر سر این دختر میآورد قلب زخم خوردهاش آرام نمیگرفت..
_فرااز تورووووو به هرکییی میپرستییییی نکننننن
بخدااا من کااری نکردمممم
من کااری نکردممممم
پشیمون میشی فراااز
به مرگ من پشیموووون میشییییییییی
دخترک زجه میزد و صدای جیغ و نالههایش کل انباری متروکه را برداشته بود..
دخترک هوااار میکشید و صدایش به گوش های فراز نمیرسید..
مرد با حالی خراب شده از انباری بیرون میزند و هنوز چند قدم بیشتر برنداشته است که تلفنش زنگ میخورد..
با دیدن نام پدرش...عموی ماهور سریع تماس را وصل میکند و این نعرهی نیماست که در گوش هایش میپیچد و پاهایش را خشک میکند:
_فراااااز تورو جون من بگووو بلایی سر اون بچه نیاوردیییی؟
فرااااز بیگناهههههه
فراز به خاک نازنین بیگناهه از کلانتری زنگ زدن گفتن قاتل اصلی رو پیدا کردن
فراااز کاری نکنی باهاشاااااا
دارم میام پیشتون
موبایل از دستش بر زمین میافتد و با پاهایی لرزان راه آمده را به داخل انباری میدود..
وارد اتاقک کوچک انباری میشود و با دیدن صحنهی مقابلش…
ادامهی رمان😱👇🏻
https://t.me/+XxmqA5T4uzNiNzU0
https://t.me/+XxmqA5T4uzNiNzU0
به چند نفر سپرد که به زنش تجاوز کنن و..🥺💔 | 363 |
| 9 | ـ افرا بدو... مریض vip قاطی کرده...
لباسم را دکمه بسته و نبسته از اتاق لباس بیرون دویدم. صدای فریادش می آمد.
« من پرستار خودمو میخوام.»
به همکارم نگاه کردم که با گریه از در اتاق بیرون آمد، سمتش رفتم تا دلداری اش بدهم اما ...
ـ مرتیکهی روانی... معلوم نیست چی بهش میدی تو اون اتاق که تو رو فقط میخواد.
این را عصبانی و بلند بین همکارها گفت، انگار اب یخ رویم ریخت.
ـ اینو ول کن افرا...به رییس گزارش حرفشو میدیم.
سرپرستار من را به سمت اتاق فرستاد، بغضم از حرف عاطفه سنگین بود.
ـ بالاخره اومدی مو طلایی؟
به مرد قدبلندی که روی تخت خوابیده و لبخند می زد نگاه کردم، حتی اسمش را نمی دانستم، انگار ادم مهمی بود.
ـ سلام، چرا با همکارم اونجور رفتار کردین؟
اخم کرده و سعی کردم جدی باشم. حرف همکارم سنگین بود.
ـ ازش خوشم نمیاد، اون در و ببند.
او هم جدی گفت، توصیهی رییس بیمارستان بود که باید به صورت ویژه با این مریض تا کنیم، اما برای من با بقیه فرق نداشت.
ـ نخیر! باز باشه بهتره...با این رفتار برای من تو محل کارم مشکل درست می کنین.
آستینش را بالا زدم، صورتش را با بانداژ بسته بودند و می دانستم اتفاقی برای صورتش نیوفتاده.
ـ مثلا چه مشکلی؟
چشمانش روزهای اول پر از خشم بود و اخلاقش افتضاح، اما حالا انگار می خندید. فشار سنج را دور دستش پیچیدم.
ـ خودتونم می دونید، اینهمه پرستار، از وقتی اومدین من یه امروز تونستم برم به کارام برسم، باید اینجور داد و بیداد بکنید؟
غیژغیژ دستگاه بلند شد، سرمش تمام شده بود، باید عوض می شد.
ـ این منم که تعیین می کنم کی تو اتاقم بیاد موطلایی...به من اخم نکن.
با اخم نگاهش کردم.
ـ به من دستور ندید...روز اولم بهتون گفتم.
حس کردم خندید، دو هفتهی گذشته طبق دستور فقط من کارهایش را می کردم.
ـ دستور ندادم...اخم می کنی ترسناک می شی.
سراغ سرمش رفتم، کبودی روی دستش دیشب که آنژوکت زدم نبود.
ـ از شما ترسناکتر؟... وا این چرا کبود شده؟
زمزمه کرد.
ـ کار همکارته...
شوکه گفتم.
ـ چکار کرده مگه؟...باید عوضش کنم.
داخل وسایل یکی برداشتم.
ـ هولش دادم کنار، فکر کنم رگم و پاره کردم.
بی اختیار یکی روی پایش زدم، پرستار را هول داده بود؟
ـ همیشه همینقدر بد اخلاقید؟... الان مثلا من چه کاری می کنم که اون نمی کنه؟...کاری که کردین درست نبود...الان کجا رگ پیدا کنم؟...این یکی دستتونم داغون کردین...
سر به بالشت تکیه داد.
ـ بانداژ صورتمو عوض کن، امروز دستیارم نمیاد، صورتمم با دستمال تمیز کن...لطفا.
متعجب از درخواستش، دنبال رگ می گشتم، کسی جز دستیارش اجازهی این کارها را نداشت، وظیفهی من هم نبود.
ـ میگم بهیار بیاد برای تمیز...
غرید و عصبی گفت.
ـ گفتم تو...کسی نباید صورتمو ببینه.
دهانم باز ماند، بعد از دو هفته اجازه می داد ببینمش؟
ـ افرا! ... اسم خیلی قشنگی داری، حتما بخاطر رنگ موهات این اسم و روت گذاشتن.
بالاخره رگی روی دستش پیدا شد، اخ آرامی گفت، بر خلاف هیکل و اخلاقش تحمل درد نداشت.
ـ حتما...این رگ و خراب نکنین، اذیت میشم وقت پیدا کردنش.
اوایل کنجکاو بودم او کیست اما حالا به مرموز بودنش عادت کرده بودم. به این گفتگوهای ساده.
ـ من فردا مرخص می شم، میخوام بازم ببینمت.
اول منظورش را نفهمیدم برای همین پرسیدم.
ـ چرا باز ببینید؟
میخواستم بانداژ صورتش را باز کنم که دستم را گرفت.
ـ تو نمیخوای باز منو ببینی؟
دستم را بیرون کشیده و باند را آرام آرام باز کردم...
ـ امیدوارم دیگه کارتون به بیمارستان نکشه.
سر خم کردم و باز موهایم از زیر مقنعه پایین ریخت، کلافه آن را عقب دادم، اخرین لایهی باند که باز شد بهت زده نگاهش کردم.
ـ اون در و ببند...
می شناختمش...خیلی ها حتما می شناختنش...لبخند زد.
ـ حالا می خوای بعد مرخص شدنم منو بازم ببینی؟
https://t.me/+j8swDYvxUpYzZjJk
https://t.me/+j8swDYvxUpYzZjJk
https://t.me/+j8swDYvxUpYzZjJk | 425 |
| 10 | #part377
- لخت شو بیا بغلم. امشبو باید پیش من بخوابی..
چاووش می گوید و می بیند دخترک از حرص چشمانش درشت شده که دستانش را تسلیم بالا می برد
- ببین دخترخانوم این برف تا فردا قرار نیست بند بیاد... اتوبوس هم داغون شده کسی جز ما زنده نیست با این لباسای خیس، آتیش نهایت یکی دو ساعت روشنه بعدش از سرما میمیریم! تو که نمی خوای بمیری؟
دخترک حرصی می غرد:
- ت...تا تورو نکشم نه!
چانه اش از سرما می لرزد و دندان هایش صدا می دهد.
از آن اتوبوس گنده و مسافرینش فقط ایندو نفر سالم مانده بودند
آلمایی که از همان بدو ورود به اتوبوس با این مردک مغرور دعوایش شده و حالا مجبور بود در آغوشش بخوابد
- چیکار میکنی پس؟ لباساتو در بیار زودباش...
آلما عاصی دست به پالتویش می گیرد
دستانش یخ زده اند
- کسی برای کمک نمیاد؟
مرد راحت تر از او لباس هایش را در می آورد
از پس آن همه عضله مگر سرما داخل می رود
- پلیس و حلال احمر تا بتونن پیداکنن ماشین و طول میکشه... تا فردا...
آلما ناچار مانتوی خیسش را هم در می آورد
حالا فقط یک شلوارش مانده و یکلباس زیرش...
- نمیمیریم؟
چاووشدراز می کشید روی لباس هایشان و به او اشاره می زند
- نمیذارم بمیری کوچولو...بیا تا یخ نزدی..
با فشردن لب هایش در آغوش باز کرده ی مرد دراز می کشد و می غرد
- من کوچولو نیستم... حواستم به کارات باشه من تکواندو بلدم...
خنده ی توگلویی مرد مور مورش میکند
از این مرد بدش می آید اما اگر این مرد نبود میمرد
او کمکش کردهو این آلونک را پیدا کرده بودند
چاووش با حس سرما چشم باز میکند.
دخترک در آغوشش می لرزد
- دخترخانوم... هی چشماتو باز کن. چیشده؟
- س... سردمه...خیلی سرده...
شب از نیمه گذشته و دمای هوا پایین تر رفته و آتش خاموش شده
چاووش با فشردن دندان هایش روی هم بلند میشود
- اینجوری نمیشه لجبازی نکن لباساتو کامل در میام... میخوام گرمت خب؟
می گوید و با در آوردن شلوار دخترک تنش را رویش می کشد
مجبور است نباید بگذارد این دختر هم بمیرد...
- چ... چیکار میکنی؟
لب های چاووش زیر گلوی دخترک رفته و پوست نرمش را می بوسد
- مجبوریم... باید گرم بمونیم...خب؟
می گوید و با فشردن پایین تنه اش...
ادامهی پارت🤍👇🏻
https://t.me/+5wngs0WyBzM4MmU0
https://t.me/+5wngs0WyBzM4MmU0
https://t.me/+5wngs0WyBzM4MmU0 | 1 361 |
| 11 | امیریل یه هرکول نره خر ۳۶ساله مذهبی و سرگرد نیروی انتظامی که عاشق دختر دایی ۲۱ ساله قرتیشه(یه سلیطه که نیم وجب قدشه ولی زبونش شش متر تازه یه گردالی های خوشگل داره که خط قرمز امیره😂) ....👍😄
اما جرات نمی کنه پا جلو بزاره چون فک می کنه رستا هنوز بچس در صورتی که بیشرف هی با کاراش پسرمون رو به مرز جنون میرسونه و از خط قرمزاش رد میشه...! 🔞♨️
اما سر یه لجبازی بچگانه، رستا رو می دزدن و او حین ماموریت توی یه مهمونی برای اینکه دختره رو برده جنسی نکنن مجبور میشه باهاش سکس کنه و حاصل این سکس.... 🔥♨️🔞🚧
https://t.me/+oJTE6Lr52B40MGI0 | 249 |
| 12 | 👅هشا کاواک، مرد وحشی و مافیای خشنی که هیچ رحمی نداره.
کل زندگیش دنبال انتقام از سه تا برادر بوده!
دست میذاره روی دردونشون، خواهر کوچیکشون...
و وقتی باهاش سکس کرد، تصمیم داشت آبروی اون دخترو ببره ولی چی میشه اگه حیات بی گناه ترین فرد باشه؟
چی میشه اگه هشا بفهمه تنها وارثش توی شکم حیات کوچولوئه؟
https://t.me/+HeV_c3t1eJU1ZDQ0
#دارایمحدودیتسنی 🔥👅 | 347 |
| 13 | 👅هشا کاواک، مرد وحشی و مافیای خشنی که هیچ رحمی نداره.
کل زندگیش دنبال انتقام از سه تا برادر بوده!
دست میذاره روی دردونشون، خواهر کوچیکشون...
و وقتی باهاش سکس کرد، تصمیم داشت آبروی اون دخترو ببره ولی چی میشه اگه حیات بی گناه ترین فرد باشه؟
چی میشه اگه هشا بفهمه تنها وارثش توی شکم حیات کوچولوئه؟
https://t.me/+HeV_c3t1eJU1ZDQ0
#دارایمحدودیتسنی 🔥👅 | 332 |
| 14 | 👅هشا کاواک، مرد وحشی و مافیای خشنی که هیچ رحمی نداره.
کل زندگیش دنبال انتقام از سه تا برادر بوده!
دست میذاره روی دردونشون، خواهر کوچیکشون...
و وقتی باهاش سکس کرد، تصمیم داشت آبروی اون دخترو ببره ولی چی میشه اگه حیات بی گناه ترین فرد باشه؟
چی میشه اگه هشا بفهمه تنها وارثش توی شکم حیات کوچولوئه؟
https://t.me/+HeV_c3t1eJU1ZDQ0
#دارایمحدودیتسنی 🔥👅 | 144 |
| 15 | sticker.webp | 632 |
| 16 | _تو دانشگاه مانتوی تنگ و کوتاه میپوشی تا با نمایش گذاشتن پستی بلندی های اندامت، مخ استادها رو بزنی!
در کلاس خالی رو با صدا بست و وحشت زده لرزیدم.
با اخمان به شدت درهم و چشمان نافذ به خون نشسته قدم های بلند سمتم برداشت و نزدیکم شد.
_آیدا نرخ و قیمتت چنده!
من به اندازهی استادهایی که به بهانهی درس باهاشون لاس میزنی، پولدارم
کلمهی آخرش و تو صورتم فریاد زد.
با شرم و خجالت سر پایین انداختم و اشک حلقه زده تو چشمام و با نوک انگشت پس زدم.
_علی اینقدر قضاوتم میکنی از خدا نمیترسی!
تک خندهی بلندی کرد.
_چه قضاوتی!
وقتی تو سالن دانشگاه راه میری و نگاه تموم پسرها خیرهی پشتته
با حرف های رکش نفسم هر لحظه تنگ و تنگ تر میشد.
تقریبا نصف دخترهای دانشگاه وضع پوشیدن لباس هاشون از من بدتر بود.
_من فکر نمیکنم بهت مربوط باشه لطفا دست از سرم بردار
_پس مشکلی نداری روت قیمت گذاشته بشه و همه یکبارم شده ببرنت خونه خالی
خشمگین و گر گرفته تند نگاهم و بالا کشیدم تا ساکتش کنم.
علی هم دانشگاهیم بود که از وقتی انتقالی گرفته و پا به دانشگاه ما گذاشته، یک لحظه از دست آزار و اذیت و تحقیرهاش آرامش ندارم.
همه جا پیش همهی دوستام از نفرتش نسبت به من گفته و نمیدونستم چه مادر کشتگیای باهام داره.
_دو برابر قیمتت بهت پول میدم یک ماه صیغم...
دست بالا آوردم و سیلی محکمی بهش زدم.
_خفه شو عوضی خفه شو
بعد فوت پدر و مادرم به زور اجاره کرایه خونه و شهریه دانشگاه رو در میارم آخه کی به دانشجو کار یا حقوق خوب میده!
پول ندارم لباس بخرم مجبورم مانتوهای چند سال قبلم و بپوشم، میفهمی مجبورم
دستی به گونهی سرخ شدهش کشید و نیشخندی کنج لبش نشست.
با بی رحمی تموم لب باز کرد.
_نداری غلط میکنی درس میخونی و دانشگاه میای
برو کلفتی خونه های مردم و بکن ولی نزار نگاه هیز هر بی ناموسی روت بچرخه
_تقصیر من نیست
تقصیر پسرهای پست فطرتی مثل توئه که اگه ناموس سرشون میشد، نگاه میدزدیدن و دنبال بر طرف کردن هوسشون نبودن.
یک قدم دیگه طرفم برداشت که عقب رفتم و به دیوار سرد برخوردم.
_امروز میری و انصراف میدی
نمیخوام تو این دانشگاه ببینمت و اگه نه بیاری برات خیلی بد میشه آیدا
ناباور خشکم زد.
داشت چشم تو چشم تهدیدم میکرد و میخواست تنها دلخوشی زندگیم و ازم بگیره
_انصراف نمیدم
لعنتی مگه من چیکارت کردم که ازم متنفری! چه بدیای در حقت کردم آخه
نگاهی به ساعت مچی دستش انداخت.
سوزان خیرم شد و یهو مشتش و به دیوار کنارم کوبید.
ترسیده هینی کشیدم و لب هاش کنار لالهی گوشم با لحن بم خشدارش به حرکت در اومد.
_قسم خوردم بعد خیانت نامزد هرزم اونم تو روز عروسیم، عاشق هیچ زنی نشم
ولی با دیدن تو قلبم بدجور لرزید و حالا نمیخوام قسم بشکنم.
باید از سرنوشتم گم و گور شی تا فکر و عشقت از سرم بیوفته آیدا
با اعترافش زمان برام از حرکت ایستاد.
نمیفهمیدمش هر طور که بخوام درکش کنم بازم نمیفهمیدمش
گناه کرده نامزدش انگاری گردن من بیچاره بود.
_ و اگه گم و گور نشم چی!
_میشی چه با خواست خودتت و چه با...
سکوت کرد و به یکباره با چنگ زدن کمرم عطش وار لب روی لب هام کوبید و دقیقا همون لحظه در کلاس باز شد.
_چه غلطی میکنید بی حیاها...
خیلی مفت و ساده من اخراج شدم.
اون از نفوذ خانوادش استفاده کرد و موندگار شد ولی سرنوشت درست از جایی که فکرش و نمیکردیم دوباره ما رو سر راه هم قرار داد و مجبور شدیم هم خونه بشیم و...😱💔🥲
https://t.me/+kcvBYsNBGvA4YmNk
https://t.me/+kcvBYsNBGvA4YmNk
https://t.me/+kcvBYsNBGvA4YmNk
❌️توصیه ویژه نویسنده | 740 |
| 17 | _ من زنــت نیستم.❌
_ زن عممی پس؟
روی تخت کشیدم عقب:
_ یادت رفته بخاطر برادر تو پدرم مُـرد؟
مچ پامو گرفت، و تنمو کشید زیر خودش:
_ زنمـی؛ دارم هلاکــت میشم دختر...نکــن دورت بگردم، نکن مصیبت!
خودشو فشار داد به تنم و با دیدنِ چشمای خمارم یهو دستشو رسوند بین پاهام:🍑
_ آخ خودتم داری هلاک میش؛ باز کن بزار آرومت کنم!
https://t.me/+Q2ugo7uuNZs4OGQ0
https://t.me/+Q2ugo7uuNZs4OGQ0
داداش ناتنی شوهرم، بابامو کشت، ولی چون قاضی بود نذاشت قصاص بشه و اونقدر هلاکم بود که هر شب...❌🔥 | 226 |
| 18 | من دیاکوام...💦
یه لاشی بی اعصاب، بددهن و کله خراب!
آخرین بار شب عقدمون دیدمش، وقتی که از درد پاره شدنش گریه می کرد و من بدون توجه به اشک هاش دستمال خونی رو تحویل مادرم دادم و از ایران رفتم.⚡️
بعد از پنج سال برگشتم و حالا اون دیگه گیسای دماغویی که به اجبار مادرم عقد کردم و غیابی طلاقش دادم نیست.🔥
تن و بدن سکسیش هورمون های مردونهام رو قلقلک میده برای لمس کردنش برای همین یک شب توی حموم خفتش کردم و...❌
https://t.me/+hHQ_Tl3qt2cwM2M0
https://t.me/+hHQ_Tl3qt2cwM2M0
https://t.me/+hHQ_Tl3qt2cwM2M0 | 218 |
| 19 | _خیلی درد دارم مالک خان..همین امشب پیشم بمون..میترسم❌
نگاهش روی شکم برآمدم کشیده شد
امید داشتم از رفتن به مهمونی اونم با بنفشه منصرف شه اما حتی اگه خودش هم راضی میشد کنارم بمونه
مادرشوهرم و بنفشه نمیزاشتن!
مادرشوهرم چشمغرهای بهم رفت
دستش روی شونه مالک گذاشت
_به اَداهاش نگاه نکن پسرم، اینجوری میکنه که تو ولش نکنی!وگرنه من خودم اینجام حواسم هست بهش..
با صورتی جمع شده نگام کرد
_هر چی باشه دخترت تو شکمشه...مجبوریم تا به دنیا اومدن بچه، تحملش کنیم
وقتی بنفشه وارد اتاق شد ناخودآگاه دستام دور شکمم حلقه کردم
حرف مادرشوهرم قطع کرد و ادامه داد
_بعد از بدنیا اومدن نبات هم میفرستیمش همونجایی که بوده
پیش پدر و برادرای معتادش؛ مگه نه عزیزم؟
ناباور نگاشون کردم
مالک دست بنفشه رو پس زد
انتظار داشتم باهاشون مخالفت کنه
اما انتظارم زیادی بود
چرا فکر میکردم جلوی معشوقهش طرف منی که به اجبار زنش شده بودم میگرفت!
نگاه جدی به بنفشه انداخت و گفت
_آماده شو..تو ماشین منتظرتم
وقتی دو تاشون با هم از اتاقم بیرون رفتن فخریخانوم با لحن بدی غرید
_هدفت از اینکه نمیزاری بچم خوش باشه چیه؟عین کنه چسبیدی به زندگیش
ویشگونی از پهلوم گرفت
_وایسا بچه بدنیا بیاد! پدرتو در میارم
میفرستیمت همون قبرستونی که بودی
دیگه پدرشوهر خدابیامرزت نیست که ازت دفاع کنه و لای پر قو بگیرتت
_حق ندارم از اون کسی که مثلا شوهرم بخوام روزای آخر حاملگیم کنارم بمونه؟
_نه، حق نداری! تو یه اجبار بودی براش از طرف پدرش، اگه تو نبودی الان بنفشه عروسم بود
وقتی اشکام دید نچی کرد
_فقط بلدی گریه کنی! میترسم آخرش با همین اشکات پسرمو رام خودت کنی!
با تیری که شکمم کشید جیغ زدم
_آخ...درد دارم
ترسیده جلو اومد
_چت شد یهو؟
لبم محکم گاز گرفتم
_بهتون گفتم از صبح همش دردم میگیره..مالکم رفت..الان چیکار کنم..ایی
_خبه خبه ،ننه منغریبم بازیات بزار کنار..دکتر گفت دو هفته دیگه عملته
با درد طاقت فرسایی که سراغم اومد جیغ زدم
_به مالک زنگ بزن..خواهش میکنم..اخ دارم میمیرم
انگار رنگم به حدی پریده بود که کمکم ترسید
_باشه باشه الان زنگ میزنم خیلی دور نشدن..یکم تحمل کن میاد الان
نفسام سنگین شده بود
نمیدونم چقدر گذشت که از درد زیاد بیحال روی تخت دراز کشیدم
صدای محکم کوبیدن در باعث شد یکم چشمام باز کنم
مالک با همون کتشلواری که تنش بود سمتم دویید
_طــلا ؟❌
سرمو تو دستش گرفت سیلی آرومی زد
_طلا صدامو میشنوی؟
با حالی نزار لب زدم
_درد...درد دارم
صدای بنفشه رو شنیدم که با پوزخند گفت
_نمایش جدیدش! برای اینکه نزاره منو و تو با هم بریم مهمونی
_خفه شو بنفشه..فقط خفه شو! مجبورم کردی زنم ول کنم و به اون مهمونی مسخره بیام...
وقتی چشمام بستم آخرین صدایی که شنیدم صدای فریاد مالک بود❌🔥👇🏼
https://t.me/+8MDiUUOyWzQ4YTc0
https://t.me/+8MDiUUOyWzQ4YTc0
https://t.me/+8MDiUUOyWzQ4YTc0
https://t.me/+8MDiUUOyWzQ4YTc0
طلا دختری رنج کشیده که بعد از مرگ پدرشوهرش، شوهرش که با اجبار باهاش ازدواج کرده بود و حاصل اون ازدواج یه دختر به اسم نبات بود طلاقش میده و حضانت بچهش و میگیره.. اما در آینده مالک با تمایلات جنسی عجیبغریبش از حس مادرانه طلا سواستفاده میکنه و در صورتی اجازه دیدن دخترش میده که درخواستاشو....
https://t.me/+8MDiUUOyWzQ4YTc0
https://t.me/+8MDiUUOyWzQ4YTc0
این رمان خوندنش برای هر سنی مناسب نیست🔞❌🔥 | 264 |
| 20 | ویار دختره پسرِ شوهرشه🤭😂
کلکل پدر و پسر سر زنبابا عالیهههه👇🏻👇🏻🤩🥹
این رمان کرکر خنده است و با پارتای اولش قرارداد چاپ گرفته😍😅😂😂
#پارتواقعی
#آینده
- روترش نکن مادر... ویاره... دست خودش نیست که...
میرسعید عصبی پایش را تکان میدهد.
- مسخره است خب... من شوهرشم، ویار منو نداره اونوقت...
کفری شده پس سر پسرش میکوبد.
- ویار این نره خر رو داره... من دردمو به کی بگم آخه.
سبحان سرتقانه گردنش را تاب میدهد.
- همین که با دیدنت نمیپره توالت تا بالا بیاره... برو خدا تو شکر کن حاجی، بذار منم از داداش شدنم کیف ببرم.
پسرک تکهای پرتقال سمتم میگیرد، با عذاب وجدان پرتقال را داخل دهانم میگذارم و سبحان عمدا برای حرصی کردن پدرش لب میزند
- قربون نینیمون برم که نیومده داداشیه... عشق داداشیه آخه...
با محبت به سبحان نگاه میکنم. پسری که پنجسال ازم کوچیکتر بود و تو دانشگاه همه میدونستن از بچگی مادر نداشته. اونقدر از ته دلم بهش محبت کرده بودم که بالاخره باباش بهم علاقه مند شد.
با حرکت بچه ذوق زده لب میزنم
- وای حرکت کرد!
پدر و پسر جفتشان سمتم تقریبا حمله میکنند. هول شده جیغ میکشم و دستم را دور شکمم میپیچم.
حاجخانوم گوش جفتشون را میکشد.
- چتونه بچه ندیدهها... آروم بگیرید دیگه، نمیگید میوفتید رو شکمش!
میرسعید با ذوق زیاد زیر پایم مینشیند. دست خودم نیست که کمی بینیام چین میخورد. کاش به حمام میرفت.
دستش را آرام روی شکمم میگذارد.
- جانِ بابا، وروجک... تکون میخوری... قربونت برم؟!
با آن لحن مهربان و پر احساسش... ویارم فراموش میشود. لعنت به این هورمونها که بغض میکنم و اشکهایم تند تند پایین میچکد.
میرسعید هول شده نگاهم میکند.
- بسم الله باز چی شد؟!
پیراهنش را بالا میکشد.
- بو میدم؟
با گریه سرم را به چپ و راست تکان میدهم.
- چرا به من اینجوری... هق... نمیگی قربونت برم... هق... خیلی وقتهههه...
با شانههای افتاد نگاهم میکند.
- نیم ساعت پیش گفتم... خانومم قربونت برم.
لب برمیچینم... دست خودم نیست که مینالم.
- نههه... اینجوری با احساس نگفتی...
مرد بینوا دستش را عقب میکشد و اینبار سبحان دستش را روی شکمم میگذارد. وروجک درون شکمم با حس برادرش انگار با شدت بیشتری میچرخد و سبحان جیغی از سر شادی میکشد.
- ببین... ببین تا فهمید منم تکون خورد... عمر منه این بچه!
میرسعید کفری شده محکم به گردن سبحان میکوبد و سمت اتاق خوابمان میرود.
- آقا من بچه نخوام کیو باید ببینم... بردار بچه جدید ارزونی خودت داداشش... زنمو پس بدید فقط... زنمو میخوام من... عسل سابقمو بدید... کاش اونشب من خواب میموندم🤤😂😝😂😂
یه آقاسید غیرتی و هات داریم که دلش ضعف میره برای تن توپر و سفید زنش که همدانشگاهی پسرشه، بعد از سالها تجرد...!🤭🥹🤣😎🤩
میرسعید ستار بخاطر پسرش بیست ساله که زن نگرفته و هیچ دختری به چشمش نیومده جز عسل خانوم.
عسلی که ۱۴ سال از خودش کوچیکتره و کلی ناز داره و الانم که باردار شده جوری دل حاجیمون رو داره میبره که حاجی فقط دلش زنشو میخواد😍🥹😭
https://t.me/+irKkx5FxukBlOWE8
https://t.me/+irKkx5FxukBlOWE8
https://t.me/+irKkx5FxukBlOWE8
https://t.me/+irKkx5FxukBlOWE8
رمان زناشویی خانوادگی سنتی فول طنز😍🤤 | 800 |
