ch
Feedback
✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧

✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧

关闭频道

﷽ ‌و من ، کجای دِلَت را گرفته ام که تَنگ نمی شود ؟! به قلم همتا✍️ رمان های نویسنده 👇 @hamta_novels

显示更多

📈 Telegram 频道 ✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧ 的分析概览

频道 ✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧ 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 40 954 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 653,并在 伊朗 地区排名第 8 444

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 40 954 名订阅者。

根据 05 九月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -1 212,过去 24 小时变化为 -24,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 2.68%。内容发布后 24 小时内通常能获得 12.77% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 1 100 次浏览,首日通常累积 5 233 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 32
  • 主题关注点: 内容集中在 دستشو, چشمت, سمتم, اخم, توله 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
﷽ ‌و من ، کجای دِلَت را گرفته ام که تَنگ نمی شود ؟! به قلم همتا✍️ رمان های نویسنده 👇 @hamta_novels

凭借高频更新(最新数据采集于 06 九月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。

40 954
订阅者
-2424 小时
-2857 天
-1 21230 天

数据加载中...

吸引订阅者
九月 '26
九月 '26
+5
在1个频道中
八月 '26
+20
在0个频道中
Get PRO
七月 '26
+2 249
在147个频道中
Get PRO
六月 '26
+701
在40个频道中
Get PRO
五月 '26
+9
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+5
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+1 931
在184个频道中
Get PRO
一月 '26
+602
在10个频道中
Get PRO
十二月 '25
+3 138
在120个频道中
Get PRO
十一月 '25
+2 588
在256个频道中
Get PRO
十月 '25
+4 459
在260个频道中
Get PRO
九月 '25
+2 799
在267个频道中
Get PRO
八月 '25
+3 560
在226个频道中
Get PRO
七月 '25
+5 337
在323个频道中
Get PRO
六月 '25
+4 451
在239个频道中
Get PRO
五月 '25
+7 066
在318个频道中
Get PRO
四月 '25
+5 356
在245个频道中
Get PRO
三月 '25
+9 624
在318个频道中
Get PRO
二月 '25
+2 643
在240个频道中
Get PRO
一月 '25
+4 528
在161个频道中
Get PRO
十二月 '24
+7 222
在345个频道中
Get PRO
十一月 '24
+1 766
在219个频道中
Get PRO
十月 '24
+3 927
在139个频道中
Get PRO
九月 '24
+5 363
在279个频道中
Get PRO
八月 '24
+6 559
在274个频道中
Get PRO
七月 '24
+5 124
在231个频道中
Get PRO
六月 '24
+3 217
在246个频道中
Get PRO
五月 '24
+929
在107个频道中
Get PRO
四月 '24
+1 698
在124个频道中
Get PRO
三月 '240
在1个频道中
Get PRO
二月 '24
+4 803
在229个频道中
Get PRO
一月 '24
+5 259
在108个频道中
Get PRO
十二月 '23
+1 584
在182个频道中
Get PRO
十一月 '23
+1 734
在224个频道中
Get PRO
十月 '23
+2 565
在89个频道中
Get PRO
九月 '23
+1 391
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+2 575
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+664
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+802
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+408
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+303
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+1
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+2
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+19
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+13
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+2
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+5
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+3
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+36
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+232
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+502
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+597
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+1 105
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+68
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+339
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+110
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+203
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+2 030
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+23
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+96
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+233
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+1 081
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+990
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+405
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
06 九月+1
05 九月+3
04 九月0
03 九月+1
02 九月0
01 九月0
频道帖子
👅هشا کاواک، مرد وحشی و مافیای خشنی که هیچ رحمی نداره. کل زندگیش دنبال انتقام از سه تا برادر بوده! دست میذاره روی دردونشون، خواهر کوچیکشون... و وقتی باهاش سکس کرد، تصمیم داشت آبروی اون دخترو ببره ولی چی میشه اگه حیات بی گناه ترین فرد باشه؟ چی میشه اگه هشا بفهمه تنها وارثش توی شکم حیات کوچولوئه؟ https://t.me/+HeV_c3t1eJU1ZDQ0 #دارای‌محدودیت‌سنی 🔥👅

2
👅هشا کاواک، مرد وحشی و مافیای خشنی که هیچ رحمی نداره. کل زندگیش دنبال انتقام از سه تا برادر بوده! دست میذاره روی دردونشون، خواهر کوچیکشون... و وقتی باهاش سکس کرد، تصمیم داشت آبروی اون دخترو ببره ولی چی میشه اگه حیات بی گناه ترین فرد باشه؟ چی میشه اگه هشا بفهمه تنها وارثش توی شکم حیات کوچولوئه؟ https://t.me/+HeV_c3t1eJU1ZDQ0 #دارای‌محدودیت‌سنی 🔥👅
1
3
sticker.webp
1 059
4
_تو دانشگاه مانتوی تنگ و کوتاه می‌پوشی تا با نمایش گذاشتن پستی بلندی های اندامت، مخ استادها رو بزنی! در کلاس خالی رو با صدا بست و وحشت زده لرزیدم. با اخمان به شدت درهم و چشمان نافذ به خون نشسته قدم های بلند سمتم برداشت و نزدیکم شد. _آیدا نرخ و قیمتت چنده! من به اندازه‌ی استادهایی که به بهانه‌ی درس باهاشون لاس میزنی، پولدارم کلمه‌ی آخرش و تو صورتم فریاد زد. با شرم و خجالت سر پایین انداختم و اشک حلقه زده تو چشمام و با نوک انگشت پس زدم. _علی اینقدر قضاوتم میکنی از خدا نمی‌ترسی! تک خنده‌ی بلندی کرد. _چه قضاوتی! وقتی تو سالن دانشگاه راه میری و نگاه تموم پسرها خیره‌ی پشتته با حرف های رکش نفسم هر لحظه تنگ و تنگ تر می‌شد. تقریبا نصف دخترهای دانشگاه وضع پوشیدن لباس هاشون از من بدتر بود. _من فکر نمی‌کنم بهت مربوط باشه لطفا دست از سرم بردار _پس مشکلی نداری روت قیمت گذاشته بشه و همه یکبارم شده ببرنت خونه خالی خشمگین و گر گرفته تند نگاهم و بالا کشیدم تا ساکتش کنم. علی هم دانشگاهیم بود که از وقتی انتقالی گرفته و پا به دانشگاه ما گذاشته، یک لحظه از دست آزار و اذیت و تحقیرهاش آرامش ندارم. همه جا پیش همه‌ی دوستام از نفرتش نسبت به من گفته و نمی‌دونستم چه مادر کشتگی‌ای باهام داره. _دو برابر قیمتت بهت پول میدم یک ماه صیغم... دست بالا آوردم و سیلی‌ محکمی بهش زدم. _خفه شو عوضی خفه شو بعد فوت پدر و مادرم به زور اجاره کرایه خونه و شهریه دانشگاه رو در میارم آخه کی به دانشجو کار یا حقوق خوب میده! پول ندارم لباس بخرم مجبورم مانتوهای چند سال قبلم و بپوشم، میفهمی مجبورم دستی به گونه‌ی سرخ شده‌ش کشید و نیشخندی کنج لبش نشست. با بی رحمی تموم لب باز کرد. _نداری غلط میکنی درس میخونی و دانشگاه میای برو کلفتی خونه های مردم و بکن ولی نزار نگاه هیز هر بی ناموسی روت بچرخه _تقصیر من نیست تقصیر پسرهای پست فطرتی مثل توئه که اگه ناموس سرشون می‌شد، نگاه می‌دزدیدن و دنبال بر طرف کردن هوس‌شون نبودن. یک قدم دیگه طرفم برداشت که عقب رفتم و به دیوار سرد برخوردم. _امروز میری و انصراف میدی نمی‌خوام تو این دانشگاه ببینمت و اگه نه بیاری برات خیلی بد میشه آیدا ناباور خشکم زد. داشت چشم تو چشم تهدیدم می‌کرد و می‌خواست تنها دلخوشی زندگیم و ازم بگیره _انصراف نمیدم لعنتی مگه من چیکارت کردم که ازم متنفری! چه بدی‌ای در حقت کردم آخه نگاهی به ساعت مچی دستش انداخت. سوزان خیرم شد و یهو مشتش و به دیوار کنارم کوبید. ترسیده هینی کشیدم و لب هاش کنار لاله‌ی گوشم با لحن بم خشدارش به حرکت در اومد. _قسم خوردم بعد خیانت نامزد هرزم اونم تو روز عروسیم، عاشق هیچ زنی نشم ولی با دیدن تو قلبم بدجور لرزید و حالا نمی‌خوام قسم بشکنم. باید از سرنوشتم گم و گور شی تا فکر و عشقت از سرم بیوفته آیدا با اعترافش زمان برام از حرکت ایستاد. نمی‌فهمیدمش هر طور که بخوام درکش کنم بازم نمی‌فهمیدمش گناه کرده نامزدش انگاری گردن من بیچاره بود. _ و اگه گم و گور نشم چی! _میشی چه با خواست خودتت و چه با... سکوت کرد و به یکباره با چنگ زدن کمرم عطش وار لب روی لب هام کوبید و دقیقا همون لحظه در کلاس باز شد. _چه غلطی میکنید بی حیاها... خیلی مفت و ساده من اخراج شدم. اون از نفوذ خانوادش استفاده کرد و موندگار شد ولی سرنوشت درست از جایی که فکرش و نمی‌کردیم دوباره ما رو سر راه هم قرار داد و مجبور شدیم هم خونه بشیم و...😱💔🥲 https://t.me/+kcvBYsNBGvA4YmNk https://t.me/+kcvBYsNBGvA4YmNk https://t.me/+kcvBYsNBGvA4YmNk ❌️توصیه‌ ویژه نویسنده
583
5
_ با اون لحجـه‌ی عربی بگو قَـبلتُ تـا حـاجیِ با خُـدا پیغـمبرِ جـابر‌انــصاری‌ها، حـروم حـروم نـاموسـشو نکـشیده زیرش.🔥❌ با بغض سینـه‌ی ستـبر و داغشو فـشار دادم: _ نمیـگم، حـاجی با خُـدا پیغمبرِ جابر‌انصاریا طـلاقم داده، برادرش قاتلِ پدرمـه، من نمی‌خـوام دستت بهم بخـوره. پیشـونیِ پیـنه بستـه به عرقش رو گذاشت روی شقیقه‌م و دوباره صیغه خـوند: _ بـگو قـَـبـلتُ، مـیذارم سینـه‌اتو بذاری تو دهن بچـه‌م، بگـو دخــتر، تـنت برای حـاج نَریمان گُـر گرفته. بین پاهام نبض گرفته بود، برگشتم و بغـض کرده به پسرم نـگاه کردم ناچـار لب زدم: _ قَــبلـتُ... صورتش توی گردنم فرو رفت و هوووم عمیقی کشید...🔥❌ https://t.me/+Q2ugo7uuNZs4OGQ0 https://t.me/+Q2ugo7uuNZs4OGQ0
157
6
من دیاکوام...💦 یه لاشی بی اعصاب، بددهن و کله خراب! آخرین بار شب عقدمون دیدمش، وقتی که از درد پاره شدنش گریه می کرد و من بدون
من دیاکوام...💦 یه لاشی بی اعصاب، بددهن و کله خراب! آخرین بار شب عقدمون دیدمش، وقتی که از درد پاره شدنش گریه می کرد و من بدون توجه به اشک هاش دستمال خونی رو تحویل مادرم دادم و از ایران رفتم.⚡️ بعد از پنج سال برگشتم و حالا اون دیگه گیسای دماغویی که به اجبار مادرم عقد کردم و غیابی طلاقش دادم نیست.🔥 تن و بدن سکسیش هورمون های مردونه‌ام رو قلقلک میده برای لمس کردنش برای همین یک شب توی حموم خفتش کردم و...❌ https://t.me/+hHQ_Tl3qt2cwM2M0 https://t.me/+hHQ_Tl3qt2cwM2M0 https://t.me/+hHQ_Tl3qt2cwM2M0
182
7
‍ ‍ ‍ ‍ ‍ پارت_102 _تروخدا تمومش کن بچه میترسه❌ حرص‌وخشمش آنقدر ‌شدید بود که حتی گریه‌های طفل پنج‌ساله هم دلش را به رحم نیاورد احساس حماقت می‌کرد زنش بعد پنج سال با دختربچه‌ایی برگشته و می‌گوید او پدرش است! _مامان.. مامانی من میترسم فرید سعی کرد دخترک را آرام کند _خوشگل خانوم یه لحظه چشماتو ببندی کار تمومه _نه..نمیخوام..درد داره مالک که از تعلل فرید خسته شده بود و از طرفی نق‌نق‌های بچه و گریه طلا اعصابش را بهم ریخته بود با بی‌رحمی غرید _فــــرید من وقت ندارم تا صبح بشینم اینجا! همینکه گذاشتم تو خونه آزمایش انجام شه و نبردمشون بیمارستان لطف کردم! سریع خون‌شو بگیر!تا چندساعت دیگه جواب آزمایش میخوام با لحن بچه‌گانه‌اش زبانش را در می‌اورد _خیلی بیشعوری گنده‌بک چون نمیخوام مامانم گریه کنه اجازه میدم اون آمپول بزنید به دستم مالک از گستاخی دخترک زبانش بند می‌اید دستانش را مشت می‌کند طلا هل کرده میگوید _بچس نمیفهمه چی میگه _نخیر من بچه نیستم! فرید که خنده‌اش را بزور نگه داشته بود برای آرام کردن اوضاع دخترک را گوشه سالن می‌برد و سعی کرد بدون کوچک ترین دردی خونگیری را انجام دهد برای تست دی‌ان‌ای! مالک با رفتن دختربچه و فرید دست طلا را فشرد _دخترت ادب نکردی! طلا پوزخندی زد _بچه توئه دیگه! دوباره با غیض ادامه داد _منتظرم جواب آزمایش بیاد دوست دارم شرمندگی تو نگاهت ببینم مالک خان! مالک نیشخندی میزند _بزرگ شدی زبون وا کردی! _تو منو اینجوری بزرگ کردی! یه روز پشیمون میشی از کار امروزت نبات هیچوقت فراموش نمیکنه این کارتو _آخ اگه دختر من باشه دنیارو به پاش میریزم خودت میدونی که اینکارو میکنم مغموم لب میزند _تو با اینکارت بهم اهانت کردی من..من فقط با تو بودم! اصلا مگه چند سالم بود؟هنوز هیجده سالم نشده بود شکمم اومد بالا وقت کردم با کسی غیر از تو باشم؟ اصلا جرئت اینکارو داشتم؟ _لازم نیست یادآوری کنی هر شب زیرم بودی! اما یادمم نرفته چطور و با چه کسی فرار کردی از عمارتم پس فقط دعا کن بچه از من باشه وگرنه به خاک سیاه مینشونمت طلا _مامانی با این گنده‌بک حرف نزن دیگه بریم خونمون طلا که درگیر بحث با مالک بود که متوجه نشد که فرید از او خون گرفت روی زانوهایش مینشیند _عیبه دخترم! درد داری؟ _نه من قویم صدای سرد مالک آنها را متوقف میکند _خانوم کوچولو شما جایی نمیری فعلا! نبات با اخم بچگانه‌اش می‌گوید _نخیرم میرم مالک زیر لب میگوید _توله سگ ببینا طلا از روی زانوهایش بلند می‌شود و سمت مالک می‌رود آروم لب میزند _با بچه چرا بحث میکنی؟ تا وقتی باهاش مهربون نباشی رفتارش همینه به باباش رفته! مالک چشمی می‌چرخاند آنقدر عصبی بود که متوجه رفتن فرید هم نشد هنوز هم علت آمدن یهویی طلا را نمی‌دانست چه چیزی باعث شد بعد پنج سال برگردد درست زمانی که موفق شده بود او را فراموش کند با آمدنش تمام معادلاتش را بهم ریخت چند ساعتی گذشت... ❌ با زنگ خوردن تلفنش و اسم فرید ضربان قلبش به بالاترین حد ممکن رسید ته دلش می‌دانست آن دخترک اخمو فرزندش است اما باز شک کرد آخ اگر دخترش باشد... طلا باید تاوان دوری پدر و دختری را می‌داد.. _سلام،پدرم در اومد تا جواب بگیرم حداقل یه هفته طول می‌کشید جواب بیاد مالک دستش را روی شقیقه‌اش میگذارد _طفره نرو فرید لحظات پراسترسی را تجربه می‌کرد _طبق برگه‌ای که جلو دستمه اون بچه،دخترته مرد! حالا تا دیر نشده از موضع سگ بودنت بیا بیرون تا بچه رو بیشتر از این از خودت دور نکردی! با شل شدن دستاش گوشی روی سرامیک افتاد نزدیک مالک رفت قبل از اینکه مالک بتواند حرف فرید را هضم کند ضربه کاری را میزند _حالا که مطمئن شدی نبات بچته! اومدم تا دخترم دستت بسپارم مریضیم هر روز داره شدید تر میشه و دیگه نمیتونم از پس نگه‌داری نبات بربیام... این را گفت و نمی‌دانست برگشتن دوباره‌اش به عمارت مالک‌خان شروع روزهای بدش بود و مالکی که مجبورش میکرد هر شب.. 🔞👇🏼 https://t.me/+l1Pg4eizkOkyZTE0 https://t.me/+l1Pg4eizkOkyZTE0 https://t.me/+l1Pg4eizkOkyZTE0 https://t.me/+l1Pg4eizkOkyZTE0 بعد از طلاق دختره فرار میکنه و حالا بخاطر بیماریش برمیگرده اما،مالک با تمایلات جنسی عجیب‌‌غریبش از حس مادرانه طلا سواستفاده میکنه و در صورتی اجازه دیدن دخترش میده که درخواستاشو..🔞👆🏻🔥
198
8
ویار دختره پسرِ شوهرشه🤭😂 کلکل پدر و پسر سر زن‌بابا عالیهههه👇🏻👇🏻🤩🥹 این رمان کرکر خنده است و با پارتای اولش قرارداد چاپ گرفته😍😅😂😂 #پارت‌واقعی #آینده - روترش نکن مادر... ویاره... دست خودش نیست که... میرسعید عصبی پایش را تکان می‌دهد. - مسخره است خب... من شوهرشم، ویار منو نداره اونوقت... کفری شده پس سر پسرش می‌کوبد. - ویار این نره خر رو داره... من دردمو به کی بگم آخه. سبحان‌ سرتقانه گردنش را تاب می‌دهد. - همین که با دیدنت نمیپره توالت تا بالا بیاره... برو خدا تو شکر کن حاجی، بذار منم از داداش شدنم کیف ببرم. پسرک تکه‌ای پرتقال سمتم می‌گیرد، با عذاب وجدان پرتقال را داخل دهانم می‌گذارم و سبحان عمدا برای حرصی کردن پدرش لب می‌زند - قربون نی‌نی‌مون برم که نیومده داداشیه... عشق داداشیه آخه... با محبت به سبحان نگاه می‌کنم. پسری که پنج‌سال ازم کوچیکتر بود و تو دانشگاه همه می‌دونستن از بچگی مادر نداشته. اونقدر از ته دلم بهش محبت کرده بودم که بالاخره باباش بهم علاقه مند شد. با حرکت بچه ذوق زده لب می‌زنم - وای حرکت کرد! پدر و پسر جفتشان سمتم تقریبا حمله می‌کنند. هول شده جیغ می‌کشم و دستم را دور شکمم می‌پیچم. حاج‌خانوم گوش جفتشون را می‌کشد. - چتونه بچه ندیده‌ها... آروم بگیرید دیگه، نمیگید میوفتید رو شکمش! میرسعید با ذوق زیاد زیر پایم می‌نشیند. دست خودم نیست که کمی بینی‌ام چین می‌خورد. کاش به حمام می‌رفت. دستش را آرام روی شکمم می‌گذارد. - جانِ بابا، وروجک... تکون می‌خوری... قربونت برم؟! با آن لحن مهربان و پر احساسش... ویارم فراموش می‌شود. لعنت به این هورمون‌ها که بغض می‌کنم و اشک‌هایم تند تند پایین می‌چکد. میرسعید هول شده نگاهم می‌کند. - بسم‌ الله باز چی شد؟! پیراهنش را بالا می‌کشد. - بو میدم؟ با گریه سرم را به چپ و راست تکان می‌دهم. - چرا به من اینجوری... هق... نمیگی قربونت برم... هق... خیلی وقتهههه... با شانه‌های افتاد نگاهم می‌کند. - نیم ساعت پیش گفتم... خانومم قربونت برم. لب برمی‌چینم... دست خودم نیست که می‌نالم. - نههه... اینجوری با احساس نگفتی... مرد بی‌نوا دستش را عقب می‌کشد و این‌بار سبحان دستش را روی شکمم می‌گذارد. وروجک درون شکمم با حس برادرش انگار با شدت بیشتری می‌چرخد و سبحان جیغی از سر شادی می‌کشد. - ببین... ببین تا فهمید منم تکون خورد... عمر منه این بچه! میرسعید کفری شده محکم به گردن سبحان می‌کوبد و سمت اتاق خوابمان می‌رود. - آقا من بچه نخوام کیو باید ببینم... بردار بچه جدید ارزونی خودت داداشش... زنمو پس بدید فقط... زنمو می‌خوام من... عسل سابقمو بدید... کاش اونشب من خواب می‌موندم🤤😂😝😂😂 یه آقاسید غیرتی و هات داریم که دلش ضعف میره برای تن توپر و سفید زنش که هم‌دانشگاهی پسرشه، بعد از سال‌ها تجرد...!🤭🥹🤣😎🤩 میرسعید ستار بخاطر پسرش بیست ساله که زن نگرفته و هیچ دختری به چشمش نیومده جز عسل خانوم. عسلی که ۱۴ سال از خودش کوچیکتره و کلی ناز داره و الانم که باردار شده جوری دل حاجیمون رو داره میبره که حاجی فقط دلش زنشو می‌خواد😍🥹😭 https://t.me/+irKkx5FxukBlOWE8 https://t.me/+irKkx5FxukBlOWE8 https://t.me/+irKkx5FxukBlOWE8 https://t.me/+irKkx5FxukBlOWE8 رمان زناشویی خانوادگی سنتی فول طنز😍🤤
631
9
#part_404 درست همان زمان که مسئول آزمایشگاه با او تماس گرفت و از تشخیصِ ماده ای توهم زا در آب خبر داد ، بی انکه توجه کند درِ خانه اش را قفل کرده است یا نه ‌.. چراغ ها را خاموش کرده است یا نه ‌.. سمت ماشین دوید! از دستش در رفته بود که چه تعداد چراغ قرمز را پشت سر گذاشته است ... یا به چه اندازه به هشدار های پلیس در جاده بی توجهی کرده است ! آن لحظه ، تنها میخواست مطمئن شود که نبات حالش خوب است . که بلایی سرش نیامده است .... تقصیرِ خودش که نبود .... از ابتدای شب ، از همان زمان که خورشید رخت بربست و رفت ، دلش به شور افتاد . مدام بی دلیل سرِ کارمندانش داد کشید و در نهایت هم به خانه برگشت ‌ فکر میکرد آرام میشود اگر دمی بخوابد . اما نشد ! خوابش نگرفت ... ضربان قلبش بی هیچ دلیلی ، سر به فلک گذاشت و خوردن قرص های تپش قلب هم افاده ای نکرد . همان زمان بود که مسئول ازمایشگاه تماس گرفت ‌ و او انگار تازه برایش روشن شد که دخترک را در چه جهنمی تنها رها کرده است ! به عمارت که رسید ... دود را که دید ... اتاق دخترک را که در آتش به چشم دید جان از تنش رفت ! صدای خنده های دخترک ، مدام در گوشش تکرار شد و او با پای لرزان سمت اتاقکِ سوزان دوید . فریاد زد ... و دید که هیچ کس برایش اهمیتی ندارد که در آن خانه ، جسمی لاغر و کوچک ، تنها و بی پناه ، در آتش میسوزد .... دید که هیچ کس حتی به اتش نشانی هم زنگ نزده است ... او دید و دیگر همه چیز برایش روشن شد ! 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ عضویت VIP نبات تلخ 😍 از شنبه تا چهارشنبه روزی دو پارت جذاب داریم (هفته ای ۱۰ پارت) و کاملا منظم 🤩هیچگونه تبلیغ آزار دهنده ای در کانال vip نداریم 😮در vip نبات حافظه اش رو به دست اورده و یزدان همه چیز رو فهمیده و پارت 800 هم آپلود شده 🫴رمان حداقل دو سال زودتر ، در کانال vip تمام میشه😎 🌙حق قلم نویسنده برای این رمان ، 73 هزار تومان هست  ⌨️ادمین به سرعت فیش واریزی شما رو چک خواهد کرد و به کانال vip منتقل خواهید شد 💳6063 7311 3858 7804 شیخانی فیش رو برای ادمین بفرستید و حتما حتما حتما نام رمان رو قِید کنید!!!😊 ➡️@sahel_adm 👜خلاصه رمان های نویسنده: ➡️@hamta_novels 🔥400 پارت از اینجا جلوتریم ، دیگه منتظر چی هستی🚀
1 151
10
+دختره انگار حامله بود طفلی از سرما یخ زده - لباس گرمم نداشت من ژاکتم و انداختم آخه چرا شهرداری این گدا ها رو جمع نمیکنه؟ دخترک رو توی برف و سرما ول کرده بودم تا خودش و بچه ش بمیرن: -این انگار گدا نبود عسل زن نفسی گرفت و با تاسف جواب داد: -پولا رو ندیدی تو دستش؟چقدم کاسبی کرده -ولی من دلم براش سوخت با اون لباسای نازک حتما تا الان مرده صدای مرد توی مغزم زنگ میزد: -امبولانس بهشت زهرا اومد دختره با بچش مرده ،صورتش از سرما کبود شده بود با شنیدن اون حرفا به طرف پایین تپه دوییدم . قلبم داشت برای دیدن اون تیله های آبی بی تابی میکرد بدن یخ زدش رو توی بغلم گرفتم و به طرف ماشین دوییدم: -پاشو نفسم پاشو غلط کردم چشمات و باز کن اما دخترک دیگه چشم باز نکرد و عذاب وجدان و پشیمونی مرد فایده نداشت... https://t.me/+-wZ-yyHRBhE4M2Q8
541
11
+دختره انگار حامله بود طفلی از سرما یخ زده - لباس گرمم نداشت من ژاکتم و انداختم آخه چرا شهرداری این گدا ها رو جمع نمیکنه؟ دخترک رو توی برف و سرما ول کرده بودم تا خودش و بچه ش بمیرن: -این انگار گدا نبود عسل زن نفسی گرفت و با تاسف جواب داد: -پولا رو ندیدی تو دستش؟چقدم کاسبی کرده -ولی من دلم براش سوخت با اون لباسای نازک حتما تا الان مرده صدای مرد توی مغزم زنگ میزد: -امبولانس بهشت زهرا اومد دختره با بچش مرده ،صورتش از سرما کبود شده بود با شنیدن اون حرفا به طرف پایین تپه دوییدم . قلبم داشت برای دیدن اون تیله های آبی بی تابی میکرد بدن یخ زدش رو توی بغلم گرفتم و به طرف ماشین دوییدم: -پاشو نفسم پاشو غلط کردم چشمات و باز کن اما دخترک دیگه چشم باز نکرد و عذاب وجدان و پشیمونی مرد فایده نداشت... https://t.me/+-wZ-yyHRBhE4M2Q8
464
12
+دختره انگار حامله بود طفلی از سرما یخ زده - لباس گرمم نداشت من ژاکتم و انداختم آخه چرا شهرداری این گدا ها رو جمع نمیکنه؟ دخترک رو توی برف و سرما ول کرده بودم تا خودش و بچه ش بمیرن: -این انگار گدا نبود عسل زن نفسی گرفت و با تاسف جواب داد: -پولا رو ندیدی تو دستش؟چقدم کاسبی کرده -ولی من دلم براش سوخت با اون لباسای نازک حتما تا الان مرده صدای مرد توی مغزم زنگ میزد: -امبولانس بهشت زهرا اومد دختره با بچش مرده ،صورتش از سرما کبود شده بود با شنیدن اون حرفا به طرف پایین تپه دوییدم . قلبم داشت برای دیدن اون تیله های آبی بی تابی میکرد بدن یخ زدش رو توی بغلم گرفتم و به طرف ماشین دوییدم: -پاشو نفسم پاشو غلط کردم چشمات و باز کن اما دخترک دیگه چشم باز نکرد و عذاب وجدان و پشیمونی مرد فایده نداشت... https://t.me/+-wZ-yyHRBhE4M2Q8
923
13
+دختره انگار حامله بود طفلی از سرما یخ زده - لباس گرمم نداشت من ژاکتم و انداختم آخه چرا شهرداری این گدا ها رو جمع نمیکنه؟ دخترک رو توی برف و سرما ول کرده بودم تا خودش و بچه ش بمیرن: -این انگار گدا نبود عسل زن نفسی گرفت و با تاسف جواب داد: -پولا رو ندیدی تو دستش؟چقدم کاسبی کرده -ولی من دلم براش سوخت با اون لباسای نازک حتما تا الان مرده صدای مرد توی مغزم زنگ میزد: -امبولانس بهشت زهرا اومد دختره با بچش مرده ،صورتش از سرما کبود شده بود با شنیدن اون حرفا به طرف پایین تپه دوییدم . قلبم داشت برای دیدن اون تیله های آبی بی تابی میکرد بدن یخ زدش رو توی بغلم گرفتم و به طرف ماشین دوییدم: -پاشو نفسم پاشو غلط کردم چشمات و باز کن اما دخترک دیگه چشم باز نکرد و عذاب وجدان و پشیمونی مرد فایده نداشت... https://t.me/+-wZ-yyHRBhE4M2Q8
538
14
+دختره انگار حامله بود طفلی از سرما یخ زده - لباس گرمم نداشت من ژاکتم و انداختم آخه چرا شهرداری این گدا ها رو جمع نمیکنه؟ دخترک رو توی برف و سرما ول کرده بودم تا خودش و بچه ش بمیرن: -این انگار گدا نبود عسل زن نفسی گرفت و با تاسف جواب داد: -پولا رو ندیدی تو دستش؟چقدم کاسبی کرده -ولی من دلم براش سوخت با اون لباسای نازک حتما تا الان مرده صدای مرد توی مغزم زنگ میزد: -امبولانس بهشت زهرا اومد دختره با بچش مرده ،صورتش از سرما کبود شده بود با شنیدن اون حرفا به طرف پایین تپه دوییدم . قلبم داشت برای دیدن اون تیله های آبی بی تابی میکرد بدن یخ زدش رو توی بغلم گرفتم و به طرف ماشین دوییدم: -پاشو نفسم پاشو غلط کردم چشمات و باز کن اما دخترک دیگه چشم باز نکرد و عذاب وجدان و پشیمونی مرد فایده نداشت... https://t.me/+-wZ-yyHRBhE4M2Q8
383
15
واییییی اصلا دل آدم غنج میره😍💋
209
16
- نلرز جوجه رنگی، کاریت ندارم. لب برچیده نگاهش کردم و به دستش که روی شرمگاهم بود؛ اشاره زدم. - پس چرا دستت همش داره اونجامو میماله؟! با فشردن انگشت‌هاش گوشه‌ی لبش خنده‌ش رو مخفی کرد و تنم رو بغل گرفت. - دِ آخه لامصب هم میترسی …هم من میترسم بهت دست بزنم طوریت بشه خاله ریزه. مشتی به سینه‌ش کوبوندم. - نه خیر، خوشم میاد وقتی با اونجام بازی میکنی. هومی کشید و دستش توی یقه‌ی لباسم فرو رفت. - پس جوجه رنگی داره لذت میبره …وقتشه یه دختر چشم رنگی مثل خودت تحویلم بدی. https://t.me/+xwypvbc_m3VjZWU0 گفت و خودش رو … کله گنده و خلافکاری که همه تا کمر جلوش خم میشن مجبوره جلوی خودش رو بخاطر زن ریزه‌میزه‌ش بگیره.😂
211
17
sticker.webp
1 618
18
ــ بچه ها این چقدر خوشگله ،،، خوراک جشن اخر هفته است بیاین بریم تو ببینیم چند قیمته! آرام با حسرت نگاهی به دختر ارباب عمارت و دوست هایش انداخت .. آمده بودند برای جشن اخر هفته لباس بخرند او را هم اورده بودند تا خرید هارا دست بگیرد و پشت سرشان حرکت کند دخترها مشغول پرو لباس شدند و آرام به ویترین نگاه میکرد .. لباس شب قرمز رنگی چشمش را گرفته بود شبیه لباس شاهزاده ها بود لبخندی روی لبهایش جا گرفت اما با دیدن قیمت لباس لبخندش محو شد خیلی بالا بود .. هوف ارامی گفت و سرش را پایین انداخت او را چه به لباس خریدن اخرین لباس مجلسی که گرفته بود برای چند سال پیش بود که انهم از جمع شدن عیدی هایش توانست بخرد .. ــ خریدشون تموم نشد؟ با شنیدن صدای برسام، رفیق شفیق پسر ارباب از فکر بیرون امد نگاهی به چهره جذاب و مردانه برسام انداخت و لب زد ــ نه ،، تازه رفتن داخل! برسام دست هایش را در جیب شلوار مارکش فرو برد و اومِ ارامی گفت .. به سختی راضی شده بود برای همراهی دختر ها بیاید و حالا باید معطل میشد .. پوف کلافه ای کشید و نگاهی به ارام انداخت حسرت چشمان خوش رنگش را نمیتوانست پنهان کند .. رد نگاه مظلومش را گرفت تا به لباس سرخ زیبایی رسید که در پشت ویترین خودنمایی میکرد! ابرویی بالا انداخت و ان را در تن ارام تصور کرد ریزه میزه و کوچک بود و ان لباس بی برو برگرد فیت تن خودش بود .. قدمی جلو رفت ــ تو چیزی نمی خری؟ ارام با شنیدن صدای برسام از ان فاصله نزدیک لرز کوتاهی کرد و کمی فاصله گرفت ــ خیلی دوست داشتم ولی نمیتونم! ابروهای برسام بالا رفت به چهره سفید و عروسک مانندش خیره شد ــ چرا ؟ ارام لبخند تلخی زد ــ خب من خدمتکار اون عمارتم! تاحالا همچین جاهایی نیومدم و همچین لباسایی نخریدم هرچی دارم لباس کهنه های خانوم و دخترِ خانومه من و چه به این لباس ها اقا .. ابروهای برسام درهم رفت ــ مگه دستمزد نمیگیری؟ ــ چرا میگیرم ولی خب اونقدر نیست که بتونم از این لباس خوشگلا بخرم تازه داروهای مادربزرگمم هست .. دل سنگی و سرد برسام برای لحظه ای به درد امد این دخترک زیبا چه حسرت های ساده ای دارد کلافه نگاهی به ویترین انداخت و گفت ــ از چیزی خوشت اومده؟ ارام ریز خندید ــ چه فرقی میکنه اخه اقا ؟ من که پولش و ندارم ــ پس میخوای توی مهمونی چی بپوشی؟؟ دخترک به سادگی و معصومیت پاسخ داد ــ من یه خدمتکارم و کسی بهم توجه نمیکنه خب اگه خیلی هم مجبور باشم لباس های قدیمی خانوم و قرض میگیرم البته اگه بهم بده برسام کلافه شده از مظلومیت ارام ،، رودربایسی اش را با او کنار گذاشت و گفت ــ از هر کدوم این لباس ها خوشت اومده بگو میخرمش واست!! ارام متعجب نگاهش کرد ــ چـ چی؟ ــ تکرار کنم؟؟ گفتم بگو کدوم و میخوای بخرمش! بااینکه دلش خیلی میخواست اما لبش را گزید و خجالت زده سرش را پایین انداخت نگاه خشن و سرد برسام روی گونه های سرخ رنگ ارام نشست .. چندتار موی ابریشمی روی پیشانی اش خودنمایی میکرد که نمیدانست چرا دلش میخواهد لمسشان کند! ــ مجانی واست نمیخرم نترس! در قبالش باید کاری واسم انجام بدی جوجه .. سر ارام بالا امد ــ چه کاری؟ برسام قدمی جلو امد و مقابل دخترک ایستاد قد کوتاهش خواستنی ترش میکرد ــ توی مهمونی تا آخر مجلس پیش من بشینی و در نهایت اجازه بدی گونه هات و چشمات و ببوسم! قبوله؟ چشم های ارام درشت شد این همان مرد سنگ و یخی بود که تا به حال حتی به او نگاه هم ننداخته بود؟ همان که انقدر سرد رفتار میکرد که گاهی فکر میکرد مزاحم شده؟ به چهره متعجبش لبخندی که جذابیت چهره اش را در دید ارام صدبرابر کرد ــ نترس عروسک!! با لبات کاری ندارم فقط همین لپ و چشمات که حسابی تشنه و خیره ام کرده .. اذیتت نمیکنم فقط در ... اگه قبول بکنی درجا همون لباسی رو که میخوای میگیرم واست که بیشتر از همه حتی دختر نسرین خانوم بدرخشی باشه؟؟ https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 رمانی که هر پارتش میخت میکنه عشق بین پسری سرد و جذاب و دختری که با مظلومیتش یخ قلبش رو اب میکنه اما امان از زمانی که هم پسر ارباب عاشقت باشه هم رفیق جذابش!! ♨️♨️
1 491
19
_فاتح جونم لباس زیرام همه قدیمی و کوچیک شدن ریختم دور...برام ست جدید می‌خری؟! با موهای بلند خیس و تاپ و شلوارک چسبون که نوک برجسته سینه‌ و لای چاک بین پامو به نمایش گذاشته، جلوش ظاهر شدم. _نازلی الان کار... نگاه نافذش که بالا اومد و سر تا پامو کوتاه ورانداز کرد، لحظه‌ای خجالت کشیدم ولی لبخندمو بیشتر کش دادم. _چیه میخوای خسیس بازی در بیاری و برام نخری؟ همزمان با تکون شدید سیبک گلوش، نگاه دزدید و لب زد: _می‌خرم عزیزم…حالا برو اتاقت و لباس مناسب بپوش! با هیجان اینکه تحریکش کرده باشم، کنارش روی مبل جا گرفتم و تقریبا تنمو بهش چسبوندم. _بغلم نمیکنی؟! تازه برگشتی از سفر…دلم واسه‌ت خیلی تنگ شده. نگاهش بین نیمه برهنگی‌های تنم در گردش بود. رفته رفته با حرارت داغ تنش سرخ‌تر و نفس‌هاش کشدارتر می‌شد. _برو لباسای پوشیده‌تر بپوش و بیا پیشم تا بغلت کنم دخترکوچولوم. از اینکه له له می‌زد واسه لمس کردن و دریدنم ولی خودشو کنترل می‌کرد، کیلو کیلو قند تو دلم آب شد. دستمو دور گردنش انداختم و با خم کردن سرش بیخ گوشش زمزمه کردم: _نامحرم نیستی که خودمو بپوشونم؛ نگو که دلت نمی‌خواد برهنه‌تر ببینیم! یهو با چنگ زدن پهلوهام بغلم کرد و تو یه حرکت روی پاش نشوندم. با حس کردن کلفتیش زیرم، ضربان قلبم اوج گرفت. _خانوم کوچولو نمیگی صبرم یه حدی داره که شیطنت میکنی؟! نمیگی با تحریک شدنم یه کاری دستت میدم؟! دستش نوازش وار روی رون سفیدم نشست؛ لب‌هاش کوتاه بالای سینه‌مو بوسید که نفسم رفت. _چرا…میخوام باهام سکـ…س کنی که تا ابد مال تو بشم فاتح جونی…نمی‌خوام ازت جدام کنن! موهای جلوی صورتمو پشت گوشم فرستاد و دستم روی قفسه‌ی سینه‌ی ستبرش نشست. _همش انقده‌ای تو بغلم گم میشی بچه؛ سکـ.س از الان برات زوده…اصلاً زیرم دوم نمیاری ناز! _میدونم بهم آسیب نمی‌زنی و باهام خشن نیستی…تو دخترکوچولوتو اذیت نمی‌کنی. پنجه‌هاشو تو پوست رونم فرو کرد و گازی از گردنم گرفت. _کافیه همین دو تیکه لباسو از تن بکرت بکنم تا از خود بی خود بشم و خشن بدرمت بچه و اونوقت... نفهمیدم با کدوم جسارت لب روی لب هاش کوبیدم که با عطش همراهیم کرد و با مک هاش به جون پوست سفید گردنم افتاد. _فاتح جونم آخخخ؛ میرم مدرسه کبودم نکن. با چشمای خمار و پیشونی به عرق نشسته بی میل ازم جدا شد. _شیرینک خوشگلم؛ اگه یکم دیگه رو پام وول بخوری گردنت که هیچی، کل تنتو کبود می‌کنم و حالا بهت یه فرصت میدم تا ازم فرار کنی! برو زودی تو اتاقت تا نزده به سرم. اگه ازش فرار می‌کردم و بعد چند وقت صیغه بینمون باطل می‌شد هیچ راهی برای رسیدن به تنها عشق زندگیم نبود. فاتح الان از خود بی خود شده بود وگرنه دیگه عمراً بهم دست می‌زد. _فرار نمی‌کنم، چون کل وجودم برای یکی شدن باهات داره بی قراری میکنه فاتح…قلب و روح و تنم تورو می‌خواد! با کندن تاپم روم خیمه زد و...❤️‍🔥🤤😈🔞 https://t.me/+Yq3ho44bE_M0MmE0 https://t.me/+Yq3ho44bE_M0MmE0 https://t.me/+Yq3ho44bE_M0MmE0 https://t.me/+Yq3ho44bE_M0MmE0 ❌️نازلی دختر خوشگل و دبیرستانی‌ایه که با خواهرش زندگی میکنه و متوجه میشه شوهر خواهر عوضیش بهش چشم داره...یه روز که میخواد بهش تجـ.اوز کنه فرار میکنه و به خونه‌ی دوست صمیمیش پناه می‌بره و از دایی دوستش فاتح رادمان که پزشک حاذق و معروفی هست کمک میخواد؛ تنها راه محرمیت و صیغه‌ی صوری بینشونه...ولی با دلبری های نازلی یه شب فاتح از خود بی‌خود میشه و...🔥🔞
905
20
- شورتتو بنداز پایین گیسا. متعجب چند بار از روی پیامش خوندم و نوشتم: - چی میگی عمو؟ زنگ زد. از ترس اینکه کسی بیدار بشه سریع جواب دادم و لب زدم: - الو؟ کلافه از پشت خط جواب داد: - من زیر پنجره اتاقتم. همین الان شورت پاتو برام پرت کن که دارم میترکم دختر. گیج پرسیدم: - یعنی چی؟ شورت منو میخوای چی کار؟ کلافه عصبی غرید: - میخوام جق بزنم! از اینهمه رک گوییش آب دهنم رو قورت دادم و زمزمه کردم: - حالت خوبه؟ نصفه شبی دوست بابام اومده بود زیر پنجره ی اتاقم و لباس زیرم رو میخواست. - نه خوب نیستم، راست کردم دختر! هین بلندی کشیدم و تشر زدم: - خجالت بکش عمو، این حرفا چیه میزنی؟ مشخص بود حال طبیعی نداره وگرنه چرا بخواد با شورت من خودارضایی کنه؟! - انقدر عمو عمو نبند به ناف من دختر. یا شورتتو میندازی پایین، یا در رو باز می کنی میام بالا وگرنه به بابات میگم دختر سر به زیرش یواشکی برای همسن باباش نود میفرسته! چند ثانیه سکوت کرد و ادامه داد: - میدونم توام منو میخوای‌. بنداز پایین اون یه تیکه پارچه رو تا عقیم نشدم. لبم رو به دندون گرفتم، دستم رفت زیر دامن تنم و آروم شورتم رو درآوردم. آروم رفتم سمت پنجره و شورتم رو پرت کردم سمتش‌. - بگیرش... سریع از پنجره دور شدم، ضربان قلبم حسابی رفته بود بالا که صداش رو شنیدم. - شورتت فایده نداره، در رو باز کن بیام بالا خودتو یکم بمالم! https://t.me/+v9-t374fosw0NzU0 https://t.me/+v9-t374fosw0NzU0 توجه داشته باشید این رمان اروتیک و پر از صحنه های +18 سال هست🔞👇 https://t.me/+v9-t374fosw0NzU0 https://t.me/+v9-t374fosw0NzU0
906