کالبَد معلق
Open in Telegram
هنوزکال،گاهی بَد واغلب معلّقم روزمرگیهای یک مدیر محصول؛ کتابها، فیلمها،دیده ها و یافتههایش.
Show more571
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-730 days
Posts Archive
571
حالا شاید بگید چرا؟مگه چیکار کردی؟
اولا که رفتم ناهار دیدم ایشون و یکی از بچه ها سر یه میزن
۳تا از بچه های دیگم سر یه میز دیگه
من رفتم سر میز ۳تایی
بعد اون یکی بچه هام اومد سر همون میز
و این بنده خدا که تنها مونده بود خودش پاشد اومد گفت منم گفتم بیام پیشتون
[شما ببین چقدر برون گراس که توی روز دوم کاریش اومد اینجوری گفت، من تا یه ماه میرم شرکت جدید یه طفل معصوم ساکت و مظلومم]
بعد توی ناهار بحث راه شد و اینا از قضا فهمیدیم این بنده خدا هم مسیر منه.
عصری گفت با هم بریم؟
بعد من اینجوری شدم که
نه ببین من جایی باید برم
شاید بگید چرا زن؟
چون من متنفرم از همراه همکار خونه برگشتن.
راه کار تا خونه فقط واسه خودمه
فقط خودممم
نمیخوام با هیچ کسی شیرش کنم.
571
همکار جدید اومده برام
و رفتار من یجوریه که اگه کانال داشت میرفت توش مینوشت "این *ن خانوم چیه همکار منه؟"
571
۳روز گذشته رو
روزی ۵ساعت کارگاه و ۵ساعت توی راه بودم
که یه مهارتی یاد بگیرم که بتونم به عنوان یه شاخه موازی ازش کسب درامد کنم ۱ سال دیگه.
حالا چندتا نکته جالب داشت
۱.ادما جز یکیشون، بقیه همه از من بزرگتر بودن.
در حدی که ادمای +۶۰سال داشتیم
و حقیقتااا من چقدد لذت میبرم میبینم ادمها توی این سن خودشونو نزدن به پیری، به خستگی، به ناتوانی یا هرچیزی شبیه این
و این قدر پویا و دنبال حرکت و رشدن.
حتی بهم انگیزه میده که ببین درسته دیگه ۲۶سالت شده ولی هنوز انگار فرصت هست.
از اون قشنگ تر استادای اصلی کارگاه بودن که اونا هم حدود ۶۰ ۷۰ سالشون بود
و ببین من کیففف میکردم از دیدن ادبیاتشون، فعالیتشون، حرفاشون، جدیتشون.
.
دومین موضوع این بود که بعد ۳روز همه باهم یه اخوتی پیدا کرده بودیم.
نمیدونم این یه سندرومه یا نه که ادما بعد دوره های اینجوری فشرده یه صمیمیتی باهم پیدا میکنن که معمولا پایدارم نیستا ولی در اون لحظه یهو حس میکنن وای چقدر به هم نزدیکن.
.
سومیش واسه من این بود که این سه روز تماااام تلاشمو کردم که انگلیسی نپرونم.
من باید نشون میدادمدایره واژگان فارسیم وسیعه پس انگلیسی حرف زدن رو متوقف کرده بودم که گه گاهی هم سرعت چیدمان کلماتم رو از حالت نرمال(نرمال من خودش روی ۲ایکسه) کمتر میکرد.
قطعا که هیچ کس متوجه نمیشدا، ولی خودم حس میکردم مغزم داره پراسس میکننه.
چون معمولا این پراسس رو خودمون متوجه نمیشیم.
.
چهارم من توی یه جمعی بودم
که همه نِرد بودن
بعد من یکی از ادمای پر سروصدا و پرشور اون جمع بودم!
و اقا ادمای نرد واسه من جذابن
حالم باهاشون خوبه
.
پنجم ماهیت اینترکتیو کارگاه بود
ما همش داشتیمیه کاری میکردیم
هی متکلم وحده با اسلایداش نمیومد حرف بزنه
و این حجم تعامل باعث میشد که منی که هر روز خسته تر میشدم از مسافت طولانی بازانرژی پیدا کنم واسه مشارکت
و کارای داوطلبانه
571
شبیه تعداد خیلییی زیادی از دخترای ایرانی
برای هزارهزارمین بار
وقتی از خستگی درحال جر خوردن بودم
دیوار رو باز کردم و دنبال کوجیکترین خونه ممکن نزدیک محل کارم گشتم
و از اینکه نمیتونم جابجا بشم
و از پس هزینه هاش برنمیاد
بغضمو قورت دادم.
571
خلق محصولات خیال یه طرف
اونجا که اینارو بسته بندی میکنم یه طرف:))))
اصلا عشقققق میکنم برچسب میزنم
جعبه رو ست اپ میکنم
داخلش کاغذ پوستی طرح دار میذارم
عطر میزنم
داخل ترش میذارم تو بسته که تمیز و مرتب بمونه
اصلا 😌🤌🏾🤌🏾🤌🏾
571
تازه وقتی توی جای درست قرار میگیری
و دیده میشی
و تشویق میشی
میفهمی چقدر توی جای غلط،بین آدمای غلط داشتی اذیت میشدی!
571
کمپین سوپرمارکت قسطی دیجی کالا واقعا کلهمو خراب میکنه.
بیا ماستتو چهار قسطه بخر عزیزم
بیااا
برات کمپین گذاشتیم
571
+4
بچهها من چهلرجلدی هزارویک شبو برای فروش دارم.
نوئه،
۴تا برگش کلمه اخرش نیفتاده(تو عکس هست)
از جلد اول
باقی جلدا سالم سالم
قیمت دیجی کالا ۱۷۰۰ئه
من میدم ۱۱۰۰
اگه خواستید بگید بهم
*تهرانم*
