en
Feedback
کالبَد معلق

کالبَد معلق

Open in Telegram

هنوزکال،گاهی بَد واغلب معلّقم روزمرگی‌های یک نیمچه مدیر محصول؛ کتابها، فیلم‌ها، مقالات،دیده ها و یافته‌هاش

Show more
564
Subscribers
+124 hours
+47 days
-230 days
Posts Archive
اخرین باری که اسمشو گوگل کردم، مقاله هاشو دیدم، امروز دوباره اسمشو گوگل کردم و همش اطلاعات خاکسپاری بود...

نشستیم فیلم "زن و بچه" رو دیدن بعد درحالیکه از دیدن گریه های پریناز ایزدیار میخواستم هق هق بزنم یادم افتاد این چیزی که دارم میبینم فیلمه، اما چیزی که خودم دارم تجربه میکنم واقعیه

عسلم اونا جونشون در اومده تا این ترکیب رو هندل کردن، سعی کن یه فریم از زندگی ادمارو با کل زندگی خودت مقایسه نکنی

‏اینقد بدم میاد از این دانشجوهایی که در کنار درس خوندن میرن کار میکنن و موفق میشن، قشنگ سطح توقع مامان بابامون رو میبرن بالا جاکشا _Saba_ @uttweet

دارم یه فیلم ژاپنی میبینم مال تقریبا ۷۵سال پیشه. ۲ساعت و نیم فیلم.

خواهرم توی چنلش نوشته بود خب چی میشد ۱۰سال دیگه زندگی میکردی؟ ۲۰سال دیگه زندگی میکردی؟ و من اشک شدم و باریدم و باریدم و باریدم. ۳۱سال برای مردن خیلی زود نبود؟

خودموسرگرم میکنم، شبا دیر میام خونه، سعی میکنم یجوری برسم که فقط بخوابم و بیهوش شم، مشغول هزار تا کار میکنم خودمو، که تهش، وقتی توی تخت دراز کشیدم، این سیلی نخوره تو گوشم، یادم نیاد، یادم نیاد، یادم نیاد.

امروز خبر قبر خالی ماکان نصیری رو خوندم و از صبح هزار بار از خودم پرسیدم یعنی اون چند دقیقه بعد مرده؟ یعنی درد کشیده؟ یعنی لحظه اخر چی فکر میکرده؟ یعنی اون ترکش های لعنتی چقدر طول دادن تا بکشنش؟ وای وای وای یعنی چی که مُرده؟

مامانم یه نذری داره، تاسوعا شربت میده به دسته عذاداری پارسال اون شکر این نذری رو داد یادمه بهش غر میزدیم که بابا شکر قهوه ای خریدی، این همه زعفرون ریختیم، رنگ شربته قهوه ایه. امسال عکسشو قاب کردیم. با یه ربان سیاه، و ادما فاتحه خوندن براش. دلم داره میترکه. هربار که سیلی این واقعیت جدید میخوره تو صورتم، از نو دلم میترکه

یعنی خب، من یه طیف گسترده از دوست ها دارم؛ همکلاسی، هم کار، هم ایونتی، پولدار، فقیر، درونگرا، برونگرا، پارتی کن، مذهبی، ادایی، مشتی، و این مدت این‌قدر با همه مدل ادم گشتم، که دستم بیاد واقعا به شخص من، به دور از همه چیز، چطوری خوش میگذره

و صدالبته "خوش گذشتن" براشون تعریف های نزدیک به همی داشته باشه.

اخیرا متوجه شدم یکی از مهم‌ترین فاکتورهای دوستی های پایدار، اینه که ادما سطح طنز نزدیک به‌هم داشته باشن.

واسه اولین بار تو زندگیمه که جز صدای حرکت قطار، هیچ صدایی تو مترو نمیاد. اصلا انگار توی یه فیلمم

و قطعا شما میدونید کدوم

بین دو گزینه ی ۲ونیم روز برم ماسال و ۲ساعت برم مرکز خرید یکیشو مجبورشدم انتخاب کنم🙊

دوش گرفتم لیف زدم مام‌زدم لوسیون زدم بادی اسپلش زدم بعد میری تو مترو میشینی و بوی سگ میگیری:)

ماجرا اینه که یه سریال انگلیسی (که ورژن امریکایی هم‌داره) به اسم Ghosts هست که یه زوج یه عمارت به ارث می‌برن و بعد معلوم میشه پر از روحه. حالا این تئاتر هم عملاً از همون کانسپت الهام گرفته بود. مشکل من اما الهام گرفتن نبود. حس می‌کردم یه نفر رفته چندتا سکانس و ایده از این ور و اون ور برداشته، بعد بدون اینکه درست به هم بدوزتشون، چسبونده کنار هم. نتیجه؟ اگه سریال رو دیده بودی، می‌فهمیدی تقریباً چی داره می‌گذره. اگه ندیده بودی، یه سری روح با گریم‌های اگزجره رو می‌دیدی که دارن بالا پایین می‌پرن و داد می‌زنن و احتمالاً از خودت می‌پرسیدی: «من الان باید چی بفهمم؟» یه غر قدیمی هم دارم. اخیراً هرجا کم میارن، یه اسم سنگین می‌چسبونن به تئاتر: چخوف. باخ. موسولینی. پس فردا هیتلر، ویلبر رایت و ارویل و من هر بار با خودم میگم واقعاً این اسم چه فرقی توی خود اثر ایجاد کرده؟ که اگه اسم این ادم روش نبود عوض میشد؟ صادقانه بگم، وقتی برگشتم رفتم نظرات رو خوندم و مخاطبا از ۵ بهش ۴.۲دادن! که خیلی زیاده!و برای من راستش اون لحظه‌ای که باید چشم آدم برق بزنه و بگه «آهااااا!» اتفاق نیفتاد. حتی برعکس کار قبلی کارگردان، یه متن چفت و بسط دار ک منطق دار هم پشتش نبود. نهایتا هم پایان کار نتونست احساساتمو برانگیزه و یکم کسل از نمایش در اومدم.

از این کارگردان من قبلا این اثر رو دیده بودم اول اینو بگم که یه سه گانه داشته به اسم چخوفچه قضیه تفنگ چخوف عمارت چخوف که من ۲تای اخر رو دیدم و بنظرم‌اگه تفنگ چخوف میتونست تا۷ونیم هم ازم بگیره ولی عمارت چخوف به زور ۶بود.

که نمره من به ترتیب بهشون از ۱۰ ۷ ۵ ۶ هست.

تا این لحظه تئاتری های ۴۰۵ ای که دیدم اینا بوده: باخ این بود زندگی عمارت چخوف