کالبَد معلق
Kanalga Telegram’da o‘tish
هنوزکال،گاهی بَد واغلب معلّقم روزمرگیهای یک نیمچه مدیر محصول؛ کتابها، فیلمها، مقالات،دیده ها و یافتههاش
Ko'proq ko'rsatish564
Obunachilar
+124 soatlar
+47 kunlar
-230 kunlar
Postlar arxiv
564
اخرین باری که اسمشو گوگل کردم، مقاله هاشو دیدم،
امروز دوباره اسمشو گوگل کردم و همش اطلاعات خاکسپاری بود...
564
نشستیم فیلم "زن و بچه" رو دیدن
بعد درحالیکه از دیدن گریه های پریناز ایزدیار میخواستم هق هق بزنم یادم افتاد این چیزی که دارم میبینم فیلمه، اما چیزی که خودم دارم تجربه میکنم واقعیه
564
عسلم اونا جونشون در اومده تا این ترکیب رو هندل کردن، سعی کن یه فریم از زندگی ادمارو با کل زندگی خودت مقایسه نکنی
564
Repost from توییتر دانشگاه تهرانی ها
اینقد بدم میاد از این دانشجوهایی که در کنار درس خوندن میرن کار میکنن و موفق میشن، قشنگ سطح توقع مامان بابامون رو میبرن بالا جاکشا
_Saba_
@uttweet
564
خواهرم توی چنلش نوشته بود
خب چی میشد ۱۰سال دیگه زندگی میکردی؟ ۲۰سال دیگه زندگی میکردی؟
و من اشک شدم و باریدم و باریدم و باریدم.
۳۱سال برای مردن خیلی زود نبود؟
564
خودموسرگرم میکنم، شبا دیر میام خونه، سعی میکنم یجوری برسم که فقط بخوابم و بیهوش شم، مشغول هزار تا کار میکنم خودمو، که تهش، وقتی توی تخت دراز کشیدم، این سیلی نخوره تو گوشم، یادم نیاد، یادم نیاد، یادم نیاد.
564
امروز خبر قبر خالی ماکان نصیری رو خوندم و از صبح هزار بار از خودم پرسیدم
یعنی اون چند دقیقه بعد مرده؟ یعنی درد کشیده؟ یعنی لحظه اخر چی فکر میکرده؟ یعنی اون ترکش های لعنتی چقدر طول دادن تا بکشنش؟ وای وای وای
یعنی چی که مُرده؟
564
مامانم یه نذری داره، تاسوعا شربت میده به دسته عذاداری
پارسال اون شکر این نذری رو داد
یادمه بهش غر میزدیم که بابا شکر قهوه ای خریدی، این همه زعفرون ریختیم، رنگ شربته قهوه ایه.
امسال عکسشو قاب کردیم. با یه ربان سیاه، و ادما فاتحه خوندن براش.
دلم داره میترکه.
هربار که سیلی این واقعیت جدید میخوره تو صورتم، از نو دلم میترکه
564
یعنی خب، من یه طیف گسترده از دوست ها دارم؛
همکلاسی، هم کار، هم ایونتی، پولدار، فقیر، درونگرا، برونگرا، پارتی کن، مذهبی، ادایی، مشتی،
و این مدت اینقدر با همه مدل ادم گشتم، که دستم بیاد واقعا به شخص من، به دور از همه چیز، چطوری خوش میگذره
564
اخیرا متوجه شدم یکی از مهمترین فاکتورهای دوستی های پایدار، اینه که ادما سطح طنز نزدیک بههم داشته باشن.
564
واسه اولین بار تو زندگیمه که جز صدای حرکت قطار، هیچ صدایی تو مترو نمیاد.
اصلا انگار توی یه فیلمم
564
دوش گرفتم
لیف زدم
مامزدم
لوسیون زدم
بادی اسپلش زدم
بعد میری تو مترو میشینی و بوی سگ میگیری:)
564
ماجرا اینه که یه سریال انگلیسی (که ورژن امریکایی همداره) به اسم Ghosts هست که یه زوج یه عمارت به ارث میبرن و بعد معلوم میشه پر از روحه. حالا این تئاتر هم عملاً از همون کانسپت الهام گرفته بود.
مشکل من اما الهام گرفتن نبود.
حس میکردم یه نفر رفته چندتا سکانس و ایده از این ور و اون ور برداشته، بعد بدون اینکه درست به هم بدوزتشون، چسبونده کنار هم. نتیجه؟ اگه سریال رو دیده بودی، میفهمیدی تقریباً چی داره میگذره. اگه ندیده بودی، یه سری روح با گریمهای اگزجره رو میدیدی که دارن بالا پایین میپرن و داد میزنن و احتمالاً از خودت میپرسیدی: «من الان باید چی بفهمم؟»
یه غر قدیمی هم دارم.
اخیراً هرجا کم میارن، یه اسم سنگین میچسبونن به تئاتر:
چخوف.
باخ.
موسولینی.
پس فردا هیتلر، ویلبر رایت و ارویل
و من هر بار با خودم میگم واقعاً این اسم چه فرقی توی خود اثر ایجاد کرده؟
که اگه اسم این ادم روش نبود عوض میشد؟
صادقانه بگم، وقتی برگشتم رفتم نظرات رو خوندم و مخاطبا از ۵ بهش ۴.۲دادن! که خیلی زیاده!و برای من راستش اون لحظهای که باید چشم آدم برق بزنه و بگه «آهااااا!» اتفاق نیفتاد.
حتی برعکس کار قبلی کارگردان، یه متن چفت و بسط دار ک منطق دار هم پشتش نبود.
نهایتا هم پایان کار نتونست احساساتمو برانگیزه و یکم کسل از نمایش در اومدم.
564
از این کارگردان من قبلا این اثر رو دیده بودم
اول اینو بگم که یه سه گانه داشته به اسم
چخوفچه
قضیه تفنگ چخوف
عمارت چخوف
که من ۲تای اخر رو دیدم و بنظرماگه تفنگ چخوف میتونست تا۷ونیم هم ازم بگیره
ولی عمارت چخوف به زور ۶بود.
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
