en
Feedback
به کجا چنین شتابان

به کجا چنین شتابان

Open in Telegram

جمله خلقان سخره اندیشه اند زان سبب خسته دل و غم پیشه اند

Show more
1 586
Subscribers
+224 hours
+117 days
+4430 days
Posts Archive
بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست مولانا
بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست مولانا

کودک درونت را ببین.... زخم هایش را انکار نکن... به خشمش اجازه بده... به ترسش گوش کن... به دردهاش احترام بگذار... وبعد در آغوشش بگیر...

#انسان ها نظاره گرانند،اما دنیایی را مشاهده می کنند که #توهمی بیش نیست، #توهمی که با توصیفی ایجاد شده است که از بدو تولد برایشان وصف کرده اند. #کارلس_کاستاندا 🕊🌿🕊🌿🕊

چگونه می شود وابستگی به چیزها را رها کرد؟ حتی در انجام این کار تلاش هم نکنید، زیرا ناممکن است. هنگامی که دیگر به دنبال یافتن خود در چیزها نباشید، در حالی که کاملا از وابستگی خود به آن ها آگاه هستید، رفته رفته این وابستگی کم می شود. اکهارت_تله

انسان شهامت روبرو شدن با احساسات عواطف و آنچه که هست رو نداره مدام میخواداز رنج درونش فرار کنه هیچ چیز با سرکوب از بین نمی رود. برعکس ، فقط قوی تر می شود! سرکوب کردن هر چیز، سبب تشدید جاذبه آن می شود! آنچه را سرکوب کرده ایم، وارد لایه های عمیق آگاهى ما می‌شود. الماسهاى آگاهى اوشو

وقتی اسم کسی را به زبان میاری غیبت بدگویی قضاوت مثل تار عنکبوت تار انرژیکی پرت می کنی وبه اون شخص وصل میشی حالا اگه اون شخص اگه گناهکار باشه تمام انرژی منفیش میاد براتون وانرژی مثبت شمارا می بلعه

منیت هیچ زمان اجازه نمیدهد که عشق درون شما ساکن شود ... باید از کینه ، رنجش ، انتقام ، خودخواهی ، تکبر ، دوری کنید تا به درجه معنوی "عشق" پی ببرید . ♥️

Aki Sarah: ریشه روانی تمام اندوهها و غصه ها، وابستگی است. وابستگی از این رو رخ می دهد که ما در درون، احساس کاستی و نقص می کنیم. به همین خاطر برای کامل شدن، به دنبال دیگران، اشیا، مالکيت، مكان ها و یا اعتقادات و مفاهیمی میرویم که پوچی درونی خود را با آنها پر کنیم. چون آنها ناخودآگاه برای رفع یک نیاز درونی به کار گرفته شده اند، به عنوان چیزی که متعلق به «من» ،است برای ما شناخته میشوند. همچنان که انرژی بیشتری به چیزهای بیرونی داده میشود، آنها از چیزهایی که متعلق به «من» هستند به چیزهایی که ضمیمه و جزئی از هویت «من» هستند، تغییر می یابند. آنگاه، از دست دادن شیء یا ،شخص به صورت از دست دادن بخشی از هویت خویش تجربه می شود از «دست دادن» به شکل نابودی جنبه هایی از وجود «خود»، که آن شیء یا شخص، نماد آن بوده حس میشود. هر چه انرژی بیشتری روی هویت یابی با چیزی صرف شده باشد، احساس فقدان و درد بریدن ریسمان وابستگی به آن بیشتر خواهد بود. تعلق، وابستگی به همراه می آورد و وابستگی، به خاطر طبیعت آن، ذاتاً ترس از فقدان را به دنبال دارد. دیوید آر هاوکینز رهایی طریقت 🌀تا زمانی که ناخودآگاهت را در #خود_آگاهی درک نکنی، این #ناخود_آگاه توست که بر زندگیت حکمرانی میکند و تو آن را #سرنوشت میخوانی...

چرا میخواهیم مصاحب و همدمی داشته باشیم؟ دختر جوانی سوال میکند چرا خواهان مصاحب و همدم هستیم. آیا میتوانید در این دنیا بدون شوهر یا زن، بدون فرزند و بدون دوست زندگی کنید؟ اکثر مردم نمی توانند تنها زندگی کنند در نتیجه به همدم احتیاج دارند‌. تنها بودن مستلزم داشتن بصیرت و آگاهی زیاد است و برای یافتن خدا و حقیقت باید تنها بود. داشتن یک مصاحب، شوهر یا زن و همچنین بچه خوب است اما انسان در آنها حل میشود، انسان در خانواده، در کار و در جریان عادی، یکنواخت و بیهوده زندگی تحلیل می رود. ما بتدریج به آن عادت میکنیم و سپس فکر تنها زندگی کردن برایمان ترسناک میشود. اکثر ما مردم تمام ایمان خود را بر روی یک مسئله می گذاریم و زندگی جدا از دوستانمان، جدا از خانواده و کارمان بی مایه و توخالی میشود. اما اگر زندگی فردی پرمایه باشد، نه پرمایگی مادی یا معلومات که هر دو قابل کسب است، بلکه آن پرمایگی که حرکت به سوی حقیقت است بدون آغاز و یا پایان - در نتیجه داشتن مصاحب و بودن با دیگران در درجه دوم اهمیت قرار می گیرد. اما شما برای تنها زیستن تربیت نشده اید. آیا هرگز تنها پیاده روی کرده اید؟ سعی کنید به تنهایی بیرون بروید و زیر یک درخت بنشینید - هیچ چیز همراه نداشته باشید نه کتاب و نه هم صحبت بلکه تنهای تنها - بعد به افتادن برگ درخت نگاه کنید و به صدای حرکت آب و آواز ماهیگیر گوش فرا دهید، پرواز پرنده ای را نگاه کنید و به افکار خود که در سراسر فضای ذهنتان به دنبال یکدیگر می آیند توجه کنید. اگر شما قادر باشید تنها بمانید و اینها را نگاه کنید به ثروت خارق العاده ای دست خواهید یافت که هیچ دولتی نمی تواند از آن مالیات بگیرد، هیچ جاسوسی نمیتواند آن را از میان ببرد و هرگز فاسد نخواهد شد. کریشنامورتی فرهنگ آموختن و عشق ورزیدن

هر زمان که ما اُبژه‌ای مانند یک کلام، یک آهنگ، یا منظره‌ای را می‌شناسیم در واقع این خویشتن ماست که دارد خود را در آینه آن اُبژه می‌شناسد.. به همین ترتیب هنگامی که شیفته یا مشتاق دیگری می‌شویم آنچه در وجود او ما را جذب می‌کند در حقیقت همان خویشتن یگانه ماست که در قالب او جلوه‌گر شده است. آگاهی در وجود دیگری تنها با بازتاب خویش روبرو می‌شود و به آن عشق می‌ورزد . این راز سرپوشیده تمام کِشش‌ها، میل‌ها و اشتیاق‌های انسانی است..

شکایت کردن و واکنش پذیری، الگوهای مورد علاقه ذهن هستند و منیت، خودش را از طریق آنها تقویت می کند. بخش بزرگی از فعالیت ذهنی - عاطفی مردم بسیاری را شکایت کردن و واکنش نشان دادن به این یا آن رویداد تشکیل می دهد. با این کار، اشخاص با اوضاع را «نادرست» و خود را «درست» قلمداد می کنی. آنگاه با «درست بودن» احساس برتری می کنی و از طریق احساس برتری، مفهومی را که از «خود» داری تقویت مینمایی. اما در حقیقت تو فقط توهم منیت را تقویت کرده ای. آیا می توانی این الگوها را در خودت ببینی و صدای ناراضی موجود در سرت را شناسایی کنی؟ اکهارت تله سکون سخن می‌گوید ص 32 و 33

قصّهٔ دقوقی» مفصّل‌ترین و شاید استعاری‌ترین داستانِ مثنوی است. و به نظر می‌رسد که در این داستان مولوی یک‌بارِ دیگر بسیاری از اصولِ نظریاتِ عرفانیِ خود را منعکس می‌کند. در داستانِ دقوقی، مولوی تجربیّات و حالاتِ یک مجاهدِ راهِ حقیقت را شرح می‌دهد. ابتدا خلاصه‌ای از داستان را نقل کنیم: دقوقی سالک و ظاهراً «عارف»ی است که همه‌جا در جست‌وجوی حقیقت یا مردانِ نمایندهٔ حقیقت است. وی در حالِ سیر و سلوک است که ناگهان از دور، بر کرانهٔ دریا، هفت شمع را با نوری حیرت‌آور می‌بیند. در همان حال، هفت شمع به یک شمع مبدّل می‌شوند. باز می‌بیند که هفت شمع به هفت مردِ نورانی مبدّل می‌شوند. نزدیک‌تر که می‌رود، می‌بیند هر یک از هفت مرد تبدیل به یک درختِ سرشار از میوه شده است. باز جلوتر می‌رود و می‌بیند هفت درخت به یک درخت تبدیل شدند و دوباره آنها را به صورتِ هفت درخت می‌بیند، که یکی از آنها جلوتر از بقیّه قرار گرفته است؛ و گویی درختان قصدِ اقامهٔ نماز دارند. می‌گوید عجیب‌تر اینکه دیدم درختان قیام و رکوع و سجود نیز دارند. طولی نمی‌کشد که باز آن هفت درخت به هفت مردِ روحانی و نورانی مبدّل می‌شوند. می‌گوید نزدیک رفتم، به آنها سلام کردم، مردان جوابِ سلامم را دادند و مرا به نام صدا زدند. من در شگفت شدم که اینان نامِ مرا چگونه می‌دانند! در این اندیشه بودم که گویی آنها باطنِ مرا خواندند؛ و بنابراین گفتند مگر نمی‌دانی که عارفانِ روشن‌ضمیر یکدیگر را می‌شناسند و به رموزِ باطنیِ یکدیگر آگاه‌اند. آنگاه به من گفتند ما دوست داریم به امامتِ تو نمازی برپا داریم. و من قبول کردم. در اثنای نماز، چشمِ دقوقی به کشتی‌ای می‌افتد که در دریا گرفتارِ طوفانی سخت شده است؛ و فریادِ کشتی‌نشستگان را می‌شنود. و برای نجاتِ اهلِ کشتی دعا می‌کند. دعایش مستجاب می‌شود و اهلِ کشتی سالم از دریا به خشکی می‌رسند. و در همین حال، نمازِ آنها نیز پایان می‌یابد. وقتی نماز تمام می‌شود، آن هفت مرد به حالتِ نجوا از یکدیگر می‌پرسند این کدام بوالفضول بود که در کارِ حق دخالت کرد. یکی از آنها با اشاره به دقوقی می‌گوید این بوالفضول بود. با شنیدنِ این حرف، دقوقی سرش را به عقب برمی‌گرداند، و می‌بیند اثری از مردان نیست. گویی جملگی به آسمان رفته‌اند. دقوقی می‌گوید اینک سال‌هاست که در آرزوی یافتنِ آنان به سر می‌برم؛ ولی هنوز موفق به وصالِ آنها نگشته‌ام.

بیشتر مردم گفت‌وگو نمی‌کنند، فقط نوبتی حرف می‌زنند. کسی گوش نمی‌دهد. همه منتظرند تا دوباره خودشان سخن بگویند. گوش دادن یک هنر است. و فقط در سکوت ممکن می‌شود. تا زمانی که ذهن پر از کلمات است، نه دیگری را می‌شنوی و نه حقیقت را. . 🔹 اُشو .

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است #شاعرخیام

موثرترین راه برای اجتناب از رهایی جستجوی آن است نیکو رونالد

ذهن همیشه تقسیم می‌کند. این دنیا و آن دنیا. مادی و معنوی. زمینی و آسمانی. کار و مراقبه. زندگی و خدا. اما هستی تقسیم نشده است. زندگی یکی است.

مراقبه یعنی بازگشتن. بازگشتن از گذشته. بازگشتن از آینده. بازگشتن از هزاران فکر و خیال. بازگشتن به همین‌جا. به همین نفس. به همین بدن. به همین لحظه.

مشکل انسان این است که تقریباً هیچ‌گاه در جایی که بدنش حضور دارد، نیست. هنگام غذا خوردن، در فکر آینده است. هنگام صحبت با یک دوست، درگیر گذشته است. هنگام راه رفتن، به مقصد فکر می‌کند و راه را از دست می‌دهد. هنگام رسیدن به مقصد، به مقصد بعدی فکر می‌کند. و به همین دلیل، تمام زندگی از میان انگشتانش عبور می‌کند. انسان همیشه در جایی دیگر زندگی می‌کند. و زندگی همیشه همین‌جاست. همین لحظه. حقیقت دور نیست، اما انسان آن را دور می‌جوید.

من آن بودم که میگفتم به هر پرسش دوصد پاسخ کنون گر نام من پرسی جوابش را نمی‌دانم

انسان موجودِ عجیبی است دردِ فقدان را عمیق تر از نعمتِ حضور می‌فهمد

به کجا چنین شتابان - Statistics & analytics of Telegram channel @nmravan