en
Feedback
اِشْبَکُفْسْکیِ اصل

اِشْبَکُفْسْکیِ اصل

Open in Telegram

🎭✏ علاقه‌مند به تضادها و تعارضات آدم‌ها. نویسنده‌ای برای پاسخگویی به متلک‌های روزگار. یک وجودِ پرتاب‌شده، مثل همه‌مان. یکی از هزاران.

Show more
220
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
Repost from حــوســل
🏠خانه🏠 نویسنده و کارگردان: حجت سلیمی ⏰ از ۱۲ شهریور ساعت ۲۱ ✅ رزرو و اطلاعات بیشتر با ارسال پیامک یا واتسپ به شماره‌ی زیر:
🏠خانه🏠 نویسنده و کارگردان: حجت سلیمی ⏰ از ۱۲ شهریور ساعت ۲۱ ✅ رزرو و اطلاعات بیشتر با ارسال پیامک یا واتسپ به شماره‌ی زیر: 09353392697

درخشان‌ترین توصیف از وضعیت روشنفکری امروز ایران @Eshbakovski

. 👈 روشنفکران و حکومت «چرا حکومت با روشنفکران برخورد نمی‌کند؟» ✍️ محسن رنانی نقد شصت‌وپنجم به «صبر شادمانه» را که نقدی آکنده از خشم و نگرانی است آقای سجاد ن. نوشته‌ بود (این‌جا بخوانید). ایشان صبر شادمانه را فرصت سوزی احمقانه خوانده و رنانی و امثال او را ماله‌کش استبداد و سوپاپ اطمینان نظام دانسته‌ بود. خشم ایشان را می‌فهمم و می‌دانم که برای بسیاری دیگر نیز پرسش ایشان وجود دارد: چرا حکومت با امثال رنانی که به صراحت نقد‌های گزنده می‌کنند و سرتاپای نظام را ناکارآمد و فاسد نشان می‌دهند و مقاله‌ای مثل «سقوط» را می‌نویسند، که یک هفته خوراک تلویزیون‌های ماهواره‌‌ای مخالف نظام است، برخورد نمی‌ٔکند؟ در حالی‌که فلان دختر جوانی که چند دقیقه از رقص خود را در یک میدان، در فضای مجازی به اشتراک گذاشته است هنوز چند ساعت نگذشته دستگیر می‌کنند و اگر پشت دوربین عذرخواهی‌ نکرد ...... ادامه متن را در فایل PDF بالا یا در لینک زیر بخوانید: https://www.renani.net/index.php/texts/notes/968-2023-08-26-11-45-09 . .

Repost from N/a
پیرمرد حقیقتا بوی شاش می‌داد، شاش کهنه شده در پوشک کسی که مدت‌هاست در بستر افتاده و حمام نرفته. انگار درِ قفس پرنده‌هایی که مدت‌هااست زیرشان تمیز نشده را باز کرده باشی. پیرمرد اما در بستر یا قفس نبود، روی نیمکت ایستگاه اتوبوس به طرز مچاله‌ای ولو شده بود، انگار که همزمان در بازی «سنگ-کاغذ-قیچی»، سنگ و کاغذ را با هم آورده باشی. کت و شلوار زار و نخ‌نما به تن و دمپایی به پا داشت و عصایی که قرار بود نقش ستون فقرات مضمحل شده‌اش را ایفا کند. منتظر کدام اتوبوس بود؟ کجا می‌خواست برود؟ اتوبوس‌ها یکی پس از دیگری می‌آمدند و می‌رفتند. اصلا زنده بود؟ می‌توانست ببیند؟ خواندن که ابدا؛ زمانی که به دنیا آمده بود، هنوز مدرسه اختراع نشده بود! می‌توانست از کسی بخواهد برایش شماره اتوبوس‌ها را بخواند؟ در صور اسرافیل دمیده نشد، اما پیرمرد قوزی از جایش بلند شد و شروع کرد به عصا کشیدن، تنه‌اش بر پاهایش لق می‌زد؛ اما در کمال ناباوری هنوز قابلیت حرکت داشت. حالا انگار خستگی‌اش در رفته بود. می‌رفت تا شاید دوباره در ایستگاه بعدی بمیرد، و وقتی خوب خستگی‌اش در رفت زنده شود و شروع کند به راه رفتن در مرز مرگ و زندگی. @sandmandream

01 Farewell, Mother.m4a6.92 MB

بازنشر فایل صوتی سخنرانی با عنوان "کودکی،عشق،تفکر" یا "فرسوده شدن جامعه امروز ایران".در اینجا سخن از این گفته می شود که رابطه میان عاشقی،پذیرش دیگری و ممکن شدن سیاست انسان مدار چیست؟ اگر به زبان چول هان "در عشق به جای تاکید بر خویش،خویش را برای دیگری از دست می دهم تا سپس او مرا دوباره سرپا کند"، چگونه این راز دیدن دیگری، این کودک شدن در مقابل دیگری و با تعجب نگریستن به دیگری و این تمرین "توان ناتوانی" در عشق، می تواند آغازگر سیاست اخلاقی و دمکراتیک در یک جامعه شود؟ و چگونه برعکس "عاشق" که به واسطه دیگری،خویش را تصاحب می کند،"فرمانروا" به واسطه خود، دیگران را در تصاحب دارد؟ http://t.me/mostafamehraeen

این اپیزود نفس‌گیرست. در دقایق آخرش نفس هر انسانی را که هنوز ذره‌ای وجدان در قلبش باقی مانده؛ به شماره می‌اندازد. اپیزود اول و این اپیزود دوم از برنامه‌ی «تاریخ تکرار می‌شود» را در یوتیوب اشکان خطیبی ببینید. @Eshbakovski

Repost from کاشف شلغم
یک کشور این گونه کثافت «می‌شود»، هیچ‌وقت کثافت نیست؛ کثافت-شدگی از سطح میکرو آغاز می‌شود و نه بی‌کفایتی ماکروییان، چون با خرترین ماکرو نیز میکرو می‌تواند خلاقانه قلمروزدایی و باز-قلمروگذاری کند. شاهدش هم این‌که دقیقا در عصر مشروطه هم همین شکل از زیست ایرانی وجود داشت. همین نارضایتی و حتی بدتر از امروزه. خاک کشور از یک طرف تاراج می‌شد، یک عده را به کنیزی می‌فروختند، قحطی و وبا نُقل محافل بود، آشنایی تازه با غرب بود که مثل ما نبود و خیلی جلوتر بود. مردمِ مشروطه در آستانه‌ی چیزی بزرگ بودند، آغاز تجدد. این در شرف چیزی عظیم بودن، چقدر برای آدم‌ها اهمیت دارد؟ برای عموم مردم که خودشان را خیلی هم معترض می‌دانند به والله هیچ ارزشی ندارد. به تخمشان هم نیست که در دوره‌ی تاریخی حساسی باشند. البته که دلیلش این است که در-آستانه‌ی-چیزی-عظیم-بودن، انرژی زیادی از آدم می‌گیرد. در پادکست نیمکت بازنده‌ها، بهناز جعفری یک حرفی می‌زند که ورد زبان قریب به اتفاق ایرانی‌ها است. او می‌گوید بیشتر از هر چیزی از این ناراحت است که در این زمان در این کشور است. نمونه‌ای از همان جُک که چرا بین این همه‌ کشور ما این‌جا افتادیم. این فهم از زندگی است که سبب کثافت شدن یک کشور یا یک سربازخانه می‌شود. چرا؟ چون ما از دماغ فیل افتاده‌ایم و لایق بهترین‌ها هستیم، پس در این‌جا کار نمی‌کنیم یا کم‌فروشی در کار می‌کنیم. چون کسی قدر ما را نمی‌داند و رئیس احمق است. رئیس احمق است چون تنبلی کرده در فرآیندِ باشعور شدن، ولی تو خودت هم که داری احمق می‌شوی با همین قسم تنبلی! در پاسخ به بهناز جعفری، بهزاد عمرانی می‌گوید که: ولی من اتفاقا خیلی خوشحالم که در این زمان در این مکان هستم، چون شاهد یک تغییر عظیم هستم، یک چیزی در مردم دارد اتفاق می‌افتد که تا پارسال نمی‌شد دید، ولی حالا هست. همین است که می‌گویم در آستانه‌ی چیزی بزرگ مثل مشروطه قرار گرفتن جرئت می‌خواهد. اکثر آدم‌ها ترجیح می‌دهند فلنگ را ببندند، چون تغییر پارادایم برای همه سخت است، ولی اسم‌ پیرمردهای متعصب طالبان فقط بد در رفته! حالا این را هم بگویم که استدلال من اصلا و ابدا قرار نیست به ناسیونالیسم یا هیچ شکلی از ارزش‌دهی به کار یا سربازی یا وطن و امثال این مزخرفات بیانجامد. حرف اصلی این جاست که علی‌رغم فهم عمیق بلاهت همه‌ی این مفاهیم، ما نباید خودمان هم در گفتمان غالبی که ما را تبدیل به آدم‌های فشل و تنبل جهان سومی می‌کند، غرق شویم. نباید بپذیریم گفتمان شرق‌شناسانه‌ای را که معتقد است ما در مملکت خود شکوفا نمی‌شویم و به همین خاطر نیازمند مهاجرت هستیم. البته که این گزاره به خودی خود می‌تواند درست باشد، چون برای یک محقق خفن فضا، حتما مهاجرت به ناسا تنها گزینه‌ی شکوفایی است، حتی اگر در وسط اروپا باشد. اما بحث بر سر این است که درونی کردن این گزاره باعث می‌شود همین قدر پتانسیلی را که قابلیت شکوفایی در این‌جا دارد هم از خودمان بروز ندهیم. به همین دلیل دنیای بیرون از پادگان هر روز بیشتر دارد به چیزی ترسناک تبدیل می‌شود. هر روز یکی دیگر از دوستان و آشنایانم دارد تبدیل به این هیولای از خودبیگانه‌ای می‌شود که افسرده است و ریشه‌ی همه‌ی مشکلاتش را هم ایران می‌داند و حکومتش. من نمی‌دانم با چه زبانی با آن‌ها مواجه بشوم. که از یک طرف چوب نخورم که دارم از مرتجعان طرفداری می‌کنم و از طرفی هم به حزب افسرده‌های غرغروی خود-نخبه-پندار وارد نشوم. هیولا هر چه که آدم‌بزرگ‌تر می‌شود افسرده‌تر می‌شود و سرخورده‌تر. به قرآن همه‌تان را اخراج می‌کنم از سر کار! چون به اندازه‌ی کافی روحیه‌ی خدمتی ندارید و فکر می‌کنید اگر حقوق کافی داشتید، روحیه‌ی خدمتی هم داشتید. نه به والله! کثافتْ کثافتْ می‌ماند و ما داریم به دست خودمان توی منجلابی فرو می‌رویم از غرهای خودمان. از استرس خودمان. از این‌که وای چطور در برویم. سی سال اول زندگی را نفهمیدید و حالا خیال می‌کنید باقی‌اش را خواهید فهمید؟ کدام خوشبختی آقا؟ ما از کِی دارای ارزش شدیم؟ به قول سیاوش صفاریان‌پور، ما کوچک‌تر از آنیم که ارزشی داشته باشیم توی کهکشان. نه فقط به لحاظ حجم ناچیزیم، که از هر لحاظی ما هیچ‌ایم. حالا چه شده که فکر کردیم ارزشی داریم؟ شاید شما بگویید که این حرف‌هایت یعنی درس پادگان را به خوبی هضم کردی، که همه‌ی ما سربازان بی‌ارزشی بیش نیستیم. من می‌گویم خیلی خری. من دارم می‌گویم که همه‌ی روابط قدرت را بفهم، ولی سر آخر به خود این گزاره هم برس که خودت هم چیزی نیستی. تازه این‌جاست که می‌فهمی حق نداری به خاطر تفاخرت به خود پوچت، کم-کاری کنی. من می‌گویم واسازی کن روابط قدرت پادگان را، کشور و جهانت را، اصلا بریز و بپاشان ماکروفیزیک و میکروفیزیک قدرت را، ولی زندگی را فراموش نکن. «یه وقت یادت نره زندگی، یه وقت یادت نره زنده‌ای.»

Repost from کاشف شلغم
این بار که آن‌جا بودم، بیش از هر چیزی به روابط محیط کار فکر کردم. این‌که اگر کارت خوب باشد و رئیست احمق، بالاخره در جایی می‌فهمد که تو مهره‌ی بدردبخورش هستی؛ و حتی اگر هم نفهمد تو برای داشتن احساس رضایت نسبت به خودت باید که به زیبایی کار کنی، تشخیص‌های قشنگ بدهی و درمان‌های خلاقانه به کار ببری در آن بی‌دارویی، تا خودت مضمحل نشوی، احساس بطالت نکنی. به این فکر کردم که خیلی از غرغرها ناشی از این است که طرف واقعا انتظار بالایی از زندگی دارد، در تخیلاتش سیر می‌کند. پس می‌خواهم این مبحث را با این تیتر شروع کنم که یکی از درس‌های سربازی برای من این بوده که به جای توجه همیشگی‌ام به ماکروفیزیک قدرت (آن‌طور که در دوران بیمارستان بهش توجه می‌کردم و ردپای کاپیتالیسم و استثمار و نرخ بهره را در همه‌جای کارآموزی و کارورزی می‌دیدم)، یاد گرفتم که به میکروفیزیک قدرت توجه کنم. این فراکنی چیزها به ماکرو، این‌قدر انرژی از ما گرفت یک زمانی دیگر اصلا یادمان رفت که در میکروفیزیک چه خبر است. اتفاقا کسانی که کاملا از دنیای فلسفه به دور هستند خیلی بهتر به میکروفیزیک واقف‌اند. یعنی می‌دانند که کجا لبخند ریزی بزند و کجا به ريیس چه بگویند و کجا برای یک زیردست شاخ و شانه بکشند و غیره. حالا در ذیل این مبحث میکروفیزیک قدرت، می‌خواهم از کسانی حرف بزنم که خودشان را لایق این جای دون نمی‌دانند. بعد می‌روی در کارشان دقیق می‌شوی و می‌بینی که کارشان را هم بلد نیستند. این هشداری شد در قدم اول به خودم. که امیرسامان جان، تو اول کار خودت را به نحو احسن انجام بده و بعد حرف بزن. همین کار را سعی کردم بکنم این سری. همین هم به من انرژی داد. پیدا کردن بهجت، هرپس تناسلی، فتقی که تا حالا بهش می‌گفتند واریکوسل است و یک دست متبحر که بالاخره تشخیصش داد. بر اساس سلسله‌ای از تجربیات در پادگان به این نتیجه رسیدم که کاش قبل از رفتن به دانشگاه می‌رفتم سربازی. به این ترتیب قدر دنیای دانشگاه را بیشتر می‌دانستم. یعنی به جای این‌که هم‌گام با همه‌ی دیگر دانشجویان، بخشی از انرژی‌مان را بگذاریم برای غرولند و بگوییم که این‌جا چرا اینطور است، روی کارم تمرکز می‌کردم چون این‌ها لابد اصلا برای من سختی نمی‌بود. سختی برای هجده‌ساله‌های پرِ قویی بود. سختی برای من لابد ایستادنْ در برجک بود. آن وقت لابد انتظاری نداشتم از دنیا و مسئولان ذی‌ربط، چون خودم را جان بی‌ارزشی می‌دیدم در لب مرز. که اگر می‌گفتند تا هشت باید بمانی من می‌گفتم اصلا تا ده می‌مانم. ولی برعکس، ما همیشه با ذهنیت یک سرباز تیپیک و غرزننده و نامتواضع با دانشگاه مواجه شدیم. که این‌جا بیگاری است و هر چه زودتر بتوانی آف شوی بهتر است و هر چه کمتر انرژی بگذاری برای «آن‌ها» بهتر است و تایم پیدا کن تا برای خودت درس بخوانی و غیره. ولی در نهایت امر می‌بینی آن‌ها و مایی وجود نداشت و چیزی خارج از کار کردن برای بقیه در جریان عظیم دنیا وجود نداشت. آن پررویی و طلبکاریِ همیشگی را سربازی از آدمی که اهل فکر کردن باشد می‌گیرد و این اتفاقا برای زنده ماندن در ایران امروز خوب است. نه این‌که چون باید در ایران امروز سرت خم باشد. اتفاقا اصلا. چون از جماعت طلبکار دور و برت می‌بُری. من عامل اصلی خطر روانی در زیست در ایران را از جانب صاحبان قدرت نمی‌بینم. در پادگان نیز عامل اصلی فروپاشی روانی سربازان نه معمولا فرماندهان که خود سربازانِ دیگر هستند (مسلما نمی‌خواهم مسئولیت را از گردن ارگانی بردارم که در قدم اول چنین اجباری را ایجاد کرد تا در نهایت این نتایج به بار آید). در کشور هم مقدار استرس روانی‌ای که مردم و همکاران و دوستان و فک و فامیل به تو وارد می‌کنند خیلی بیشتر از فشار قدرت ماکرو است. این حجم از غرغر. این حجم از نارضایتی که هیچ‌وقت هم برطرف نمی‌شود. این حجم از بی‌عملی و کم‌فروشی در کار چون از کارمان راضی نیستیم! به این بهانه، آدم‌ها نه به دنبال کسب دانش درباره‌ی کارشان می‌روند و نه وقتی به سر کار می آیند انرژی صرف می‌کنند. با کمترین انرژی یک پولی دربیاوریم که بتوانیم برویم از این‌جا. یک جوری بگذرد فقط. افسردگی ملی ما این‌جاست.

Repost from ART CHANNEL
. ❗️آهنگ «اگر تو وجود نداشتی» با نام اصلی Et si tu n'existais pas اثری ماندگار و بسیار زیبا به خوانندگی «ژو دسن» (Joe Dassin) خوانندهٔ محبوب فرانسوی است که در سال ۱۹۷۵ میلادی منتشر شد و بر دل‌های بی‌شماری از مردم جهان نشست. آهنگ‌های زیبای ژو دسن در دههٔ ۷۰ میلادی، در صدر فهرست‌های برتر فرانسه بودند و به‌طورکلی در فرانسه و سراسر جهان، شهرت فراوانی دارند. . Et si tu n'existais pas, Dis-moi pourquoi j'existerais? Pour traîner dans un monde sans toi, Sans espoir et sans regrets. و اگر تو وجود نمی‌داشتی، به من بگو که علت وجودی من چه بود؟ تا در جهانی بدون تو سرگردان باشم بی هیچ امیدی و بی هیچ افسوسی.   Et si tu n'existais pas, J'essaierais d'inventer l'amour, Comme un peintre qui voit sous ses doigts Naître les couleurs du jour. Et qui n'en revient pas. و اگر تو وجود نمی‌داشتی، تلاش من بر آن بود تا عشق را از نو بیافرینم، چونان نگارگری که در زیر انگشتان خود تولد رنگ‌های روز را می‌بیند؛ و چونان نگارگری که به ساختهٔ خود با دیدهٔ ترس همراه با احترام می‌نگرد؟ @artchanel

Et si tu n'existais pas, Dis-moi pourquoi j'existerais? Pour traîner dans un monde sans toi, Sans espoir et sans regrets. و اگر تو وجود نمی‌داشتی، به من بگو که علت وجودی من چه بود؟ تا در جهانی بدون تو سرگردان باشم بی هیچ امیدی و بی هیچ افسوسی.   Et si tu n'existais pas, J'essaierais d'inventer l'amour, Comme un peintre qui voit sous ses doigts Naître les couleurs du jour. Et qui n'en revient pas. و اگر تو وجود نمی‌داشتی، تلاش من بر آن بود تا عشق را از نو بیافرینم، چونان نگارگری که در زیر انگشتان خود تولد رنگ‌های روز را می‌بیند؛ و چونان نگارگری که به ساختهٔ خود با دیدهٔ ترس همراه با احترام می‌نگرد؟   Et si tu n'existais pas, Dis-moi pour qui j'existerais? Des passantes endormies dans mes bras Que je n'aimerais jamais. و اگر تو وجود نمی‌داشتی، به من بگو که به عشق چه کسی زندگی می‌کردم؟ رهگذرانی خواب‌آلوده که هرگز دوستشان نمی‌داشتم.   Et si tu n'existais pas, Je ne serais qu'un point de plus Dans ce monde qui vient et qui va, Je me sentirais perdu, J'aurais besoin de toi. BORNA و اگر تو وجود نمی‌داشتی، من هیچ نمی‌بودم جز نقطه‌ای در این گیتی دوّار ]که در رفت و آمد است [ خود را گمگشته می‌یافتم، و نیازمند تو می‌بودم.   Et si tu n'existais pas, Dis-moi comment j'existerais? Je pourrais faire semblant d'être moi, Mais je ne serais pas vrai. و اگر تو وجود نمی‌داشتی، به من بگو چگونه مرا توان زیستن می‌بود؟ می‌توانستم وانمود کنم که آن وجود، منم، لیکن وجودی حقیقی نمی‌بودم.   Et si tu n'existais pas, Je crois que je l'aurais trouvé, Le secret de la vie, le pourquoi, Simplement pour te créer Et pour te regarder. و اگر تو وجود نمی‌داشتی، ایمان دارم که می‌یافتم راز زندگی را، چرایی آن را، تنها برای آن که تو را بیافرینم و تو را به نظاره نشینم. [ارسال ترجمه از محسن عزیز♥️] @Eshbakovski

Joe Dassin - Et Si Tu N Existais Pas_(song365.cc).mp38.07 MB

Repost from Amir Pouria
چطور شده؟ چه خبر است که همه، فانتزی‌کار شده‌اند؟ یک قدم آن طرف‌تر از بیلبوردها و مثلاً انتقادهای سازندگان این محصولات به محدوديت تبلیغاتیشان را که ببینیم، خوب دستگیرمان می‌شود که چرا طراحی چهره‌ها و لباس‌ها و دکور تا این میزان دور از دوران معاصر شده. چرا در ریالیتی شو هم آدم‌ها چشم‌بند دارند. چرا در جمع شدن تعدادی بازیگر و کمدین و فوتباليست و غیره برای این که با شخصیت و اسامی واقعی خودشان با هم مسابقه بدهند، پوشش دزدان دریایی به تنشان زار می‌زند و برای مافیا بازی کردن، باز با واقعیت و نام عینی خودشان، ژست خاندان کورلیون را می‌گیرند. خواهیم دانست چرا در حالی که جشنواره‌ی فیلم کودک سال‌هاست به زور چند فیلم سفارش‌شده و تا بیخ و بن دولتی را جمع می‌کند تا دستش از فیلم کودک روز خالی نماند، یکهو چند سریال مثلاً برای کودک ساخته می‌شود که از طرفی سر و ریختشان از فرط فقر طراحی و صحنه‌پردازی و جلوه‌های ویژه، شبیه "سفینه‌بازی" بچه‌های ایرانی در بچگی‌ست و از طرف دیگر، صاحبانش قبلاً فقط به سینمای اجتماعی گرایش داشتند! بله، ماجرا همین جاست: کار روی داستان‌های معاصر و پرداختن به جامعه‌ی روز، دارد سخت می‌شود. البته که بازیگران برای تداوم کار و دریافتی‌ها همچنان حجاب کامل بر سر می‌کنند، ولی مردم توی پسزمینه و پیاده‌رو و پاساژ و جاده و خیابان را که نمی‌شود به زور به تصاویر مطلوب وزارتخانه‌ی ارشاد درآورد. نیروهای ضدامنیت و ضدنظم جامعه هم عملاً و با تمام خشونت‌ها و جریمه‌ها نتوانسته‌اند، چه رسد به فیلمساز و تهیه‌کننده‌ای که بخواهد مردم را به سیاهی‌لشگر محجبه‌ بدل کند. پس راهی نمی‌ماند جز این که برویم سراغ ساخت چیزهایی که رنگ و بویی از جامعه‌ی امروز ندارند. حتی در ابعاد رقابت بین بازیگرها هم آنان را از جامه‌ی معمول خودشان به شکل ساکنان دوره‌ها و سرزمین‌های دیگر درآوریم! این است راه‌حل‌هایی که برای بقا به ذهن و کار سینما و شبکه‌ی نمایش خانگی ما می‌‌آید. این طوری است که ما و مردم طفلکی و مصرف‌کنندگان این تولیدات، قرار است تصور کنیم همچنان سینما و محصولات تصویری تحت مجوز وزارتخانه ارشاد، تداوم و حتی رونق دارند. @amiropouria

Repost from Amir Pouria
یادداشتی درباره‌ی گرایش ظاهری تولیدات فعلی شبکه‌ی نمایش خانگی در ایران به فانتزی و آن چه در پس ماجراست @amiropouria متن نوشته
+3
یادداشتی درباره‌ی گرایش ظاهری تولیدات فعلی شبکه‌ی نمایش خانگی در ایران به فانتزی و آن چه در پس ماجراست @amiropouria متن نوشته‌ی امیر پوریا در ادامه می‌آید 👇

Repost from N/a
«احمد حق ندارد کاری کند که آیدا از او برنجد زیرا در این صورت همه‌ی دنیا خواهند گفت که احمق است، زیرا احمدی که آنقدر آیدا را دوست دارد، اگر او را برنجاند، فی‌الواقع یک تخته‌اش کم است. با وجود این اگر یک بار ضرورتی احمد بیچاره را ناگزیر کرد که عملی برخلاف میل خود انجام دهد، و این عمل سبب آزردگی آیدا شد، آیدا می‌تواند یکی از دو گوش احمد را ببرد یا دماغش را گاز بگیرد یا سرش را با ترب سیاه و آب فلفل سبز بشوید و جوهر خردل به گلویش بریزد، ولی مطلقاً حق ندارد که در برابر گناه احمد از او قهر کند یا ترش‌رویی نشان بدهد، زیرا در این صورت جزای احمد از گناهش سنگین‌تر خواهد شد.‌.. به طور خلاصه، آیدا حق دارد هر بلایی که می‌خواهد به سر احمد درآورد، اما انتقام‌گرفتن از طریق بداخلاقی و کج‌خلقی اکیداً ممنوع است.» ▫️ قسمتی از پیمان آیدا و احمد شاملو @sandmandream

با راننده‌ی نسبتاً جوان اسنپ که احتمالاً آدم امنی‌ست درباره‌ی کتاب مزرعه‌ی حیوانات که تازه دیشب آن را برای اولین بار خوانده و از خواندنش هیجان‌زده شده، صحبت می‌کنم. درباره‌ی اینکه جمهوری اسلامی چون حکومتی تئولوژیک است (ایدئولوژی دینی) یک هوا یا حتی بیشتر از شوروی ایدئولوژیک نیز لجن‌ترست. در ترافیک همیشگی و کثافت همت-شرق به غرب هستیم. راننده‌ی آمبولانسی پشت ماشین‌ها گیر افتاده و مسئولانه فریاد می‌زند. اینجا تهران است. مرداد گرم و آلوده‌ی ۱۴۰۲. آخرین سال‌های قبل از فروپاشی. @Eshbakovski

Repost from حــوســل
«مرگ همیشه ناگهانی نیست؛ اما سوگ لزوما ناگهانی است.» - روایت بیست و یکم شب خاکسپاری هوا کویری و سرد بود. از اون سرماهای برنده که تا عمق استخوان نفوذ می‌کرد. هم به خاطر سرمایی‌بودنش و هم به‌خاطر این که همه‌ی عزادارها می‌خواستن شب پیشش باشن، چادری روی مزارش زدند و اون چادر و نور و بخاری و گرمای داخلش این صحنه‌ی غمگین اما باشکوه رو خلق کرد. «روایتی از سوگ» رو می‌تونید از همین‌جا دانلود کنید. نیازی به پرداخت هیچ هزینه‌ای نیست؛ اما اگر خواستید می‌تونید از این طریق از کتاب حمایت کنید. @Hosalblog

Repost from لال ِـگی
در انجیل متی ۶:۳۴ می‌گوید: «پس در فکر فردا نباشید، زیرا که فردا، فکر خودش را خواهد کرد. رنج هر روز برای همان روز کافیست.»

درخشان! در جهت مواجه‌شدن با سوگ. سال‌های گذشته برای خیلی‌ها سال‌های پر سوگی بود؛ کرونا، کشتار جمهوری اسلامی و... حجت در این مجموعه یادداشت‌ها که واکنشی به تجربه‌ی شخصی‌اش از سوگ سال گذشته‌اش بود، خودش را برای ما روایت می و با روایتش حفره‌ای در سکوت‌های ناشی از نگفتن و سرکوب‌کردن ایجاد می‌کند. @Eshbakovski