en
Feedback
اِشْبَکُفْسْکیِ اصل

اِشْبَکُفْسْکیِ اصل

Open in Telegram

🎭✏ علاقه‌مند به تضادها و تعارضات آدم‌ها. نویسنده‌ای برای پاسخگویی به متلک‌های روزگار. یک وجودِ پرتاب‌شده، مثل همه‌مان. یکی از هزاران.

Show more
220
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
Repost from حــوســل
روایتی از سوگ، نام مجموعه‌نوشته‌هایی است که در طول مدت دویست و خرده‌ای روز در وصف سوگی نوشتم که برای من سوگ بزرگی بود. چه نوش
+1
روایتی از سوگ، نام مجموعه‌نوشته‌هایی است که در طول مدت دویست و خرده‌ای روز در وصف سوگی نوشتم که برای من سوگ بزرگی بود. چه نوشته‌هایی که عمومی منتشر کردم، چه نکردم. امیدوارم این کتاب بتونه مرهمی هرچند کوتاه بر دردی داشته باشد که هیچ‌کس جز فرد سوگوار نمی‌تواند عمق سیاه اون رو بفهمه. برای این که تمامی این نوشته‌ها کنار هم جمع بشن، یه بازنگری کلی انجام دادم و همشون رو الان می‌تونید به صورت کاملا رایگان یک جا داشته باشید. 🖤 تنها کمکی که می‌تونید به من بکنید، اینه اگر خوندید حتما بهم نظر بدید. و اگر خواستید اون رو با بقیه هم به اشتراک بذارید. ✅ لینک دسترسی به کتاب (نسخه‌ی PDF و EPUB): 🔗 دانلود روایتی از سوگ @Hosalblog

Repost from دیده‌بان
‏واقعیت آن است که دیوانسالاری در دولت پهلوی دوم درست کار نمیکرد. حجم دیوانسالاری زیاد شده بود اما همه به قوت تقی‌زاده و فروغی و داور نبودند. حتی بدتر گهگاه فهم مدرنی از مسائل هم نداشتند ‏حاصل این میشد که شریعتی و بازرگان در کسوت استادی دانشگاه از جنگ طبقاتی هابیل و قابیل می‌نوشتند یا ترمودینامیک قرآنی. دانشگاه که قرار بود مهمترین سنگرِ تجدد باشد خود تبدیل شده بود به نمایشگاهی از عقاید عجیب و غریب. امری که برخی از مدعیان آن هنوز حملش میکنند نه طرفدارانِ آن ساختار میتوانند کژکارکردی نهادی که تقریبا فرزند همان ساختار بود را به دوش کس دیگر بیندازند و نه مخالفان میتوانند بگویند غلط می‌گفتیم چون شاه مستبد بود. هر دو توجیه غیرمسئولانه و کودکانه است. حاصل هم همین وضعیت بلبشو است ‏نقل است که زنی از سفرای فرنگیان یک بار گفته حیف که ایران هیچ‌گاه قرن نوزده را تجربه نمیکند: یعنی هیچگاه مدرن نمی‌شود. می‌شود تکذیب کرد اما جامعه‌ای که هنوز دارد با سایه‌های تجدد یک قرن پیش می‌جنگد بهتر است با فروتنی در این جمله تامل کند

Repost from دیده‌بان
وقت گذاشتم و کتاب اصول ریاضی فلسفه طبیعی نیوتن را خواندم. اکثر آن همان چیزی است که میدانیم و در مدرسه و دانشگاه یاد گرفته‌ایم اما مقدمه آن نکته دیگری دارد: نیوتن تلویحا می‌گوید که با phenomenon سر و کار وارد و نه noumene. البته این شرح را کانت نیز بر نیوتون نوشته. برای توضیح باید گفت که نومن بر آن چیزهایی دلالت دارد که بیرون از ذهن بشر هست و فنومن بر ادراک بشری از آن چیزها. نیوتن به صراحت می‌گوید من فرضیه نمی‌سازم. یعنی بر مبنای داده‌ها و شواهد نتیجه‌گیری میکنم و کاری به چیستی واقعیات بیرونی ندارم. آن چیزی را داوری میکنم که میبینم. اگر فعلا نمیدانم که جنس سیاره مشتری چیست و حرکتش را می‌بینم در مورد حرکتش حرف میزنم و از روی حدس عقلی نسبت به جنسش آن‌ را در توصیف حرکت دخالت نمی‌دهم. این نکته را گفتم که بگویم اگر درست بدانم کتاب اصول نیوتن تا همین اواخر ترجمه نشد. کتابی بود به زبان لاتین که فهمش سخت بود و ادراک نظریه‌اش از ترجمه مباحث فیزیک‌دانان به زبان‌های دیگر راحت‌تر بود. بنابراین ایرانیان ادراک نیوتن از حرکت سماوی را فهمیدند اما روش‌شناسی‌اش را نه. موضوع این نیست که تنها نیوتن به این امر اصرار می‌کرد. فرانسیس بیکن نیز هم‌عصر او بود و بر علم تجربی اصرار داشت اما هیچکس چون نیوتن نبود که درست کار کردن نظریه‌اش باعث شود این نگرش اعتبار پیدا کند. برای این موضوع می‌توان مثال‌های بسیار برشمرد اما نتیجه یکی است: گفتمان تجدد در ایران هرچند به شکل ظاهری سریعا گسترش پیدا کرد اما جز بخشی از همان نسل اولیه دیگران دوباره به خانه اول بازگشتند. تلاش مهدی بازرگان برای نوشتن کتاب ترمودینامیک قرآنی مثال خوبی است. اینجا حوزه نظر و انتزاع به شکلی فیثاغورسی محملی می‌شود برای تبیین جهان. درست است که نتیجه از نظر ما خنده‌دار است اما همان زمان پرطرفدار بود و اکنون نیز گرایش‌های دیگری از آن پرطرفدار است. در نهایت مساله را نمی‌توان فقط به مخالفان سیاسی پهلوی فروکاست. آشکار است که انفجار ناگهانی بروکراسی جمعی از طرفداران ایده "آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد" را نیز با خود همراه کرده بود در نتیجه بنیادهای مدرن هرچند ظاهرا افزایش می‌یافت اما در گفتمان محکم اولیه ترک پیدا شده بود. فنرِ بازگشت به ایده‌های انتزاعی دوباره در رفته بود و ایرانیان در سودای تفسیر کوانتومی از مولانا بودند. وقتی گفتمانِ مسلط ترک خورد هر کنشی شکل بی‌معنا پیدا کرد. دیوانسالاری نمی‌دانست در چه جهتی حرکت کند و توسعه هم مفهوم هزارشاخه متناقضی پیدا کرده بود‌. در نتیجه انقلابیون با این ایده که:"انرژی خورشیدی کلاهبرداری است" انقلاب کردند. کژکارکردی دیوانسالاری دانشگاهی از همه بدتر بود. نهادی که باید میراث‌دار و سنگر اندیشه مدرن میشد تبدیل شد به حرفهای صدمن یک غاز توخالی. از جمله حرفهای خنده‌دار شریعتی درباره نبرد طبقاتی از هابیل و قابیل! وقتی گفتمان منسجم نظری وجود نداشته باشد شریعتی استاد دانشگاه می‌شود و همین حرفهای بی‌ربط را درس میدهد و هموست که موتور انقلاب را به راه می‌اندازد. ساختار پهلوی خود قاتلِ خویشتن بود و دشنه‌اش نهاد دانشگاهی که اساسا در تناقض صورت و محتوای ایده‌های خود بود. باقی شرحِ جهالت جمعی است که در موردش بارها سخن گفتیم!

درخشان! اگر قرار بود درباره‌ی این ۱۰ ماه و زن، زندگی، آزادی به تفصیل بنویسم به این زیبایی نمی‌شد، اما حتما همین یا بخشی از همین حرف‌ها را می‌زدم. متن آقای امیر خادم یکی از بهترین جستارهای توصیفی-تحلیلی جنبش زن، زندگی، آزادی است که تا به حال خوانده‌ام. @Eshbakovski

نمی‌دونم این فیلم برای چه زمانی و‌ کجاست، اما از دیدنش از شدت خشم دستام می‌لرزه، این بی‌وجود کیه و به چه حقی یک پیرزن را اینطوری ضرب و شتم می‌کنه و دیوار خونه‌ش رو خراب می‌کنه؟ این بی‌شرم رو به‌جای زنان شجاع ایران باید بیارید جلو‌ تلوزیون و محاکمه‌اش کنید. با تمام وجود خشمگینم. @Hosseinronaghi

Repost from N/a
ژست‌های زنانه عاشق وقتی‌ام که پای گاز سیگار می‌کشم و غذا درست می‌کنم.‌ انگار زنِ قدرتمندی هستم که ترکیب سنت و مدرنیته است. به هر چیز جهان که دلش بخواهد نه می‌گوید و به هر چیز دیگر که دلش بخواهد آری. لوبیا گرم در حال آماده شدن است. بار قبل که مهمان داشتم برای اولین بار بد شد. آشپزی برای تعداد زیاد مضطربم می‌کند. از هر شکلی که قرار باشد پرزنت شوم فرار می‌کنم. خودآگاه و ناخودآگاه. انگار خوشم می‌آید در نظر دیگران پخمه باشم و خودم بدانم که چقدر هستم و نیستم. امروز هم ناهار پختم، هم شام. و این یعنی روزی داشتم که سر پا بوده‌ام. خروج خون از تن از پا درم نیاورده و نیمچه لبخندی به زندگی زده‌ام. البته تمسخرآمیز. بوردیار گفت: «معلوم است که داری چه تلاشی می‌کنی خوشحال به نظر برسی!» از مامان یاد گرفته‌ام موقع آشپزی بلوزهای مورد علاقه‌ام را نپوشیدم، از بابا یاد گرفته‌ام هر لکه‌ای روی زیرپوش سفید قابل پاک شدن است و جهان را به یک ورت بگیر. امروز پی‌یر خله گدار را دیدم، پنج از پنج. عجب دیوانگی‌ای داشت، شاید جهان جای دیگری است. فقط باید پیدایش کنم. حالا آب‌نارنج‌های حیاط خانه را به زودپز اضافه کردم و محشری به پا شد. ۰۲/۰۴/۲۸

ما و پدران و مادرانمان در تمام این ۴۴ سالِ سهمگین درست بعد از آن انقلاب کذایی در پی انقلاب بودیم‌. آن انقلاب، یک سرنگونی حکومت فشل و متکی به فردی بیمار و ناتوان (محمدرضاشاه پهلوی) و البته یک تغییر گفتمان مبتذلی بود که در پی سال‌ها مدرنیسم‌هراسی جریان‌های چپ و مدرنیسم‌فوبیای اسلام‌گراها و بنیادگراها می‌آمد و به ثمر می‌نشست، اما میوه‌ی خیزش مهسا و شعار زن، زندگی، آزادی محصول درخت تناور تحولات گفتمانی‌است که اتفاقاً در عرض این ۴۴ سال در سفیدخوانی‌های متون رسمی جامعه (فضای خالی بین خطوط) رشد و نمو می‌یافت و حالا به نقطه‌ای رسیده که بالأخره می‌شود در برابر یک نیروی وحشی، مزدور و بدوی نظام جمهوری اسلامی با صدای بلند فریاد زد: «من یک زن هستم. یک انسان بالغ. تمام شد آن دورانی که از شما می‌ترسیدیم.» @Eshbakovski

امروز با گیتا [همسر وقت مسکوب] رفتیم دانشگاه، برای شرکت در تظاهرات مخالفان حجاب. این‌ها که ما دیدیم بیشترشان دختران دبیرستانی بودند. خیلی زود با نگرانی‌های زن‌بودن آشنا شدند. تنها بودند. حتی دانش‌آموزان پسر پیداشان نبود. اطراف دانشگاه پر از گروه‌های ده دوازده نفری و بیشتر یا کمتر بود که با قیافه‌های دُژَم [خشمگین] بحث می‌کردند. در خیلی از گفت‌وگوها شرکت کردیم... در دادگستری جمعیت داشتند پراکنده می‌شدند، شلوغی بود و بی‌ترتیبی خستگی، خستگی بیشتر زن‌ها (مثل مال گیتا) عصبی بود، از متلک‌ها، از نگاه‌های هیز، لبخندهای تمسخر و یا از بی‌تفاوتی مردها عصبی بودند و البته بیشترشان فحش هم خورده بودند. از جمله یکی از توی ماشین به گیتا گفت: خانم! بَده بهتون می‌گن سر و کون لخت بیرون نرین! اساساً امروز زن‌ها خیلی تنها مانده بودند و همین مظلومیِ آن‌ها را بیشتر می‌کرد. ۱٣۵٧/۱٢/۱٩ #روزها_در_راه #شاهرخ_مسکوب @Eshbakovski

سؤال هر روزه‌ی من، یک شهروند خاورنیانه‌ایِ ایرانی در زندگی پسامهسا همین سولی‌لوگِ (واگویه‌ی ذهنی) [و نه البته مونولوگ] مشهور هملت است. @Eshbakovski

«‏سکوت شما یعنی حمایت از ظلمِ ظالم» ۳۱ تیر زادروز نوید افکاری است. @Eshbakovski

صدای نوید افکاری توی این دوسال مدام توی گوشم می‌پیچه. صداهای دیگه‌ای اضافه شدند اما هیچ ‌کدوم به اون قدرت نبودن حسین رونقی اما دوباره قلبم را لرزاند با همان شدت این قطعه صرفا صداهای درون سر من است، وقتی به آن دو و دیگر آزادی‌خواهان می‌اندیشم. #مهسا_امینی @Hosalblog

متاسفانه امروز سقوط نکرد

گفتگوی مجید توکلی و حسین رونقی: پروپاگاندا ▪️مجید توکلی: ایدهٔ اصلاح‌طلبی در ایران، ایدهٔ تحمل‌پذیر کردنِ شَر بود @JokerNejad Twitter Instagram YouTube

مجید توکلی به شش سال حبس و مجازات های تکمیلی محکوم شد https://t.me/hranews/84967 ↘️ @hranews_bot تماس ✉️ - @Hranews کانال هرا
مجید توکلی به شش سال حبس و مجازات های تکمیلی محکوم شد https://t.me/hranews/84967 ↘️ @hranews_bot تماس ✉️ - @Hranews کانال هرانا 🆑

Repost from کاشف شلغم
برای من، تفسیر «پیرتر می‌شی اگه بمونی یا نمونی» این است که خب؟ این است سربازی تو و می‌خواهی چه کنی؟ فرصت خواندن‌هایت را غنیمت بشمر. در نیمه‌ی پادگانی‌ام، پذیرفتم که این است تحقیر و هیچ نبودن. عذاب کشیدن و بی‌ارزش شمرده شدن را به شکل مازوخیستی تبدیل کردم به چارچوبی که اگر بپذیرمش، می‌توانم در درون همان ساختار، مغزم را آزاد و رها نگه دارم و به تفکرم بپردازم. (مسلما منِ دانشجو اگر با این عقیده مواجه می‌شدم آن را زیادی محافظه‌کارانه و توجیه‌گرانه‌ی وضع موجود می‌دیدم. اما نیازی نیست تا انتظارات ایده‌آلیستیِ کسانی را که تجربه‌ی سربازی را یا از سر نگذرانده‌اند یا برای‌شان مهم نیست، برآورده کنم.) برای رسیدن به این پذیرشِ حقارت در ازای داشتن بی‌دغدغه‌گی و آزاد شدن از قید حرص خوردن، از همان منطق گفتمان غالب استفاده کردم. ناگهان به خودم آمدم و دیدم که گفتمان غالب سربازها، غر زدن به جان دنیا است و حرص خوردن، منطقی که البته در سال‌های قبل و بعد از خدمت سربازی هم به اشکال دیگر تکرار می‌شود. بعد دیدم خب من هم قرار است همین‌طور دو سال تمام حرص بخورم و تمام کارهایم را در تعلیق بگذارم که چه بشود. نه این‌که این غرها و نارضایتی‌ها به حق نباشد. اما نتیجه‌ای که گرفتم بزرگ‌تر از ابعاد خود پادگان بود. گفتمان غالبی باعث شده تا جوانان، بدون ریش جامعه، عین سربازان، خود زندگی را به تعلیق دربیاورند تا اسارت در دیوارهای پادگان تمام شود و بعد بتوانند زندگی کنند. رسیدن به کشور مقصد و دردسرهایش به نظر هیچ خواهند رسید برای کسی که این دوره‌ی پادگانی را از سر گذرانده. دوندگی برای رسیدن به زندگی، قربانی کردن زندگی برای زندگی در آینده. این منطق بسیار شبیه به ساز و کار دوره‌ی کرونا است، تعلیق دو ساله‌ی زندگی، برای زنده ماندن در دنیای پساکرونایی. در همه‌ی این آزمون‌های الهی! یعنی کرونا و سربازی، آشکار می‌شود که سرباز، واقعا برایش این مهم نیست که بعد از او، پادگان و سوژه‌هایش چه از سر می‌گذرانند. آدم‌های فرودستِ در معرض ویروس چه بر سرشان می‌آید. فقط من یکی نجات پیدا کنم. من یکی بروم. من یکی معاف شوم. بنابراین شاید یکی از آن عواملی که منجر شدند به این در-رفتن‌های شخصی (از مملکت یا از سربازی یا از پاندمی)، همین راحتی فساد و پارتی‌بازی اداری ایرانی باشد. وقتی همه دارند خودشان را در می‌برند، آن‌ها که باقی می‌مانند مورد ریشخند واقع می‌شوند. و چه کسی دلش می‌خواهد در این در رفتن، بازنده باشد؟ این است که گفتمانی شکل می‌گیرد تا پاسخ نارضایتی گذر عمر آدمی را در یک پاسخ عام و سهل ممتنع پیدا کند.

Repost from کاشف شلغم
سه. پیرتر می‌شی اگه بمونی، پیرتر می‌شی اگه نمونی، یک بار دیگه پس بیایید، با هم این آهنگو بخونیم. ۱۲۷ تفسیر غالبی که از مضامینی همچون شعر بالا در ایران معاصر می‌شود این است که ما نمی‌خواهیم بقیه‌ی عمرمان را هم به همین شکل سپری کنیم و بنابراین برویم برای تلاش‌های مهاجرتی. بر همین سیاق است اشعار و ترانه‌های دیگری مثل «ای یار جانی، دوباره برنمی‌گردد دیگر جوانی». در تفسیر غلبه‌یافته، فقط یک راه‌حل برای این موضوع که عمرمان دارد می‌گذرد وجود دارد و آن هم این است که خب، تا این‌جایش که دست خودمان نبوده، پس لااقل نیمه‌ی بعدی‌اش را درست زندگی کنیم، در یک جای درست، هر جا جز این‌جا. همیشه گفتمان غالب است که تفسیرهای ما را از چیزها شکل می‌دهند. این‌که چرا فقط یک تفسیر از این مضامین بیرون می‌آید هم به خاطر غلبه‌ی این گفتمان غالب است. پس به جای جواب دادن آری یا نه به مسئله‌ی مهاجرت، باید بپرسیم چه گفتمانی باعث شده تا هر اتفاقی که در جامعه بیافتد، ما این جواب قرآنی را بدهیم که: «أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللهِ‌ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فيها». به زبان ساده‌تر باید پرسید چه عواملی باعث شده‌اند تا این گفتمان غالب (یا به قول مونتنی، جوگیری جامعه به مهاجرت)، تبدیل به گفتمان غالب شود؟ بحث این نیست که تصمیم به مهاجرت ماها غلط است یا درست، بلکه مسئله‌ی یک تبارشناسی مهاجرت این است که چه رخدادها و اتفاقات کوچکی در جامعه‌ی معاصر ایران باعث شده‌اند تا در پاسخ به هر مشکلی، جواب ما این باشد که: دیدید پس باید مهاجرت کرد؟ دختری را می‌زنند، پس مهاجرت؛ استادِ پایان‌نامه جواب تلفن ما را نداده، پس مهاجرت؛ منِ نخبه دارم هدر می‌روم، پس مهاجرت؛ بانک شلوغ است و راننده‌ها زیاد بوق می‌زنند؛ ماست گران است و ما را می‌کشند؛ درس‌های مدرسه ایدئولوژیک بودند و همه‌جا پارتی‌بازی است و شهر کثیف است و همه زیر خط فقرند، پس مهاجرت؛ ما چه تفریح و دلخوشی‌ای این‌جا داریم و همه‌اش بردگی است به مولا، پس… اولا باید حواسمان باشد که این دغدغه‌ها نه تنها با یکدیگر در یک سطح و تراز قرار ندارند، که حقیقتا دغدغه‌ی همه نیستند. حالا با این گفتمان غالبِ «مهاجرت کن تا دیگر بازنده نباشی»، مهم نیست که مشکل ما در این کشور چیست، و حتی آیا آن مشکل مربوط به این کشور می‌شود یا نه، جواب همیشه از قبل حاضر است: مهاجرت. پس گفتمان غالب به شکلی که هرگز بهش آگاه نمی‌شویم، کاری می‌کند تا آگاهانه و با اراده‌ی آزاد، حرفی را بزنیم که ساخته‌ی این گفتمان است. و البته که واضح است منظور از گفتمان این نیست که یک عده نشسته‌اند و فکر کرده‌اند که خب مغز این مردم نادان را چگونه شست‌وشو بدهیم و این نقشه‌ها را بریزیم، خیر، گفتمان در دست قدرت مرکزی نیست، گفتمان ساخته می‌شود با هزاران جزییات تصادفی. کار تبارشناس است که این جزییات را پیدا کند. تبارشناسی مهاجرت. «مساله این‌جاست که انسان‌ها می‌دانند چه می‌خواهند و چه می‌کنند، اما دقیقا نمی‌دانند چرا آن چیز را می‌خواهند. آن چیز (آزادی، دموکراسی، انقلاب و…) بیش از آن‌که آرمانی فردی باشد، محصول تراکمی از گزاره‌ها و گفتارهاست که حقیقی را تولید کرده است؛ حقیقتی که از یک برهه‌ی تاریخی خاص بدل به مساله شده و در پی روی‌داد فراموش‌شده موضوعیت یافته است.» (آرش حیدری، واژگونه‌خوانی استبداد ایرانی، نشر مانیا هنر، ص ۳۱).