en
Feedback
اِشْبَکُفْسْکیِ اصل

اِشْبَکُفْسْکیِ اصل

Open in Telegram

🎭✏ علاقه‌مند به تضادها و تعارضات آدم‌ها. نویسنده‌ای برای پاسخگویی به متلک‌های روزگار. یک وجودِ پرتاب‌شده، مثل همه‌مان. یکی از هزاران.

Show more
220
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
اینجا بر تخته‌سنگ پشت سرم نارنج‌زار رو در رو دریا مرا می‌خواند سرگردان نگاه می‌کنم می‌آیم، می‌روم آنگاه در می‌یابم که همه چیز یکسان است و با این حال نیست آسمان روشن و آبی کنون ابر و ملال‌انگیز سفید پوشیده بودم با موی سیاه اکنون سیاه جامه‌ام با موی سپید می‌آیم، می‌روم می‌اندیشم که شاید خواب بوده‌ام، می‌اندیشم که شاید خواب دیده‌ام خواب بوده‌ام خواب دیده‌ام عطر برگ‌های نارنج چون بوی تلخ خوش کندر رو در رو دریا مرا می‌خواند می‌اندیشم که شاید خواب دیده‌ام می‌اندیشم که شاید خواب بوده‌ام خواب دیده‌ام اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست آسمان روشن و آبی کنون تلخ و ملال‌انگیز سفید پوشیده بودم با موی سیاه اکنون سیاه جامه ام با موی سپید می‌آیم می‌روم می‌اندیشم که شاید خواب بوده‌ام می‌اندیشم که شاید خواب دیده‌ام خواب بوده‌ام خواب دیده‌ام عطر برگ‌های نارنج چون بوی تلخ خوش کندر رو در رو دریا مرا می‌خواند می‌اندیشم که شاید خواب بوده‌ام می‌اندیشم که شاید خواب دیده‌ام خواب بوده‌ام خواب بوده‌ام اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست @Eshbakovski

Farhad -Khab Dar Bidari.mp32.20 MB

عزیزان! تعدادی از دوستانی که اومدن نمایش رو دیدن؛ نظرات جالب و انتقادات درستی داشتند که به صورت جسته گریخته مکالمات جالبی در خلال اون‌ها شکل گرفت. برای همین گفتیم که اگر جلسه‌ای داشته باشیم و درباره‌ی این نمایش صحبت کنیم؛ اتفاقات جالبی خواهد افتاد و قطعا بحث‌های جالبی شکل خواهد گرفت؛ هم برای تیم نمایش و هم برای شمایی که نمایش رو دیدید. پس اگر نمایش خانه رو دیدید، دعوتتون می‌کنیم که اگر دوست داشتید توی این گروه عضو بشید تا بتونیم جلسه‌‌ای نقد و بررسی محور درباره‌ی این نمایش داشته باشیم. @home_hojatsalimi

(ادامه👆🏻) داستان‌نویسان و شاعران هم برخی کارشان شده بود تبلیغ رسمی کمونیسم؛ همچون آل‌احمد، در داستان «شوهر امریکایی»، برآهنی، در داستان «سروان امریکایی». برخی، اندکی غیر مستقیم‌تر، ولی راه همان راه بود. صمد بهرنگی در «ماهی سیاه کوچولو» و «یه‌هلو هزارهلو» برای بچه‌ها و نوجوانان تبلیغ مبارزۀ طبقاتی و جنگ و شهادت می‌کرد. احمد محمود در رمان‌های «داستان یک شهر» و «همسایه‌ها»، تعلیم مبارزه و انقلاب داشت. هوشنگ گلشیری در «شازده‌احتجاب» یک شخصیت تیپیک بی‌نهایت ظالم و متوهم از شاهزادگان عرضه کرد. نیما شعر نو را با «به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندۀ خود را» آغاز کرد. یکی از رهبران چپ او را یک «مارکسیست واقعی» نامید. شاملو، ۱۸ سالگی به زندان رفت، برای چریک‌ها شعر گفت و اشعار و داستان‌های چپ‌ها و جهان‌سومیست‌ها را ترجمه کرد. شعر «پریا»ی او قرار بود ترجمان جیرینگ‌جرینگ زنجیر زندانیان باشد. آتشی نگران کولی‌ها و گرگ‌هایی بود که با آمدنِ دکل‌های نفت از سواحل جنوب رفته‌اند؛ حتی اخوان‌ثالث شعر «زمستان» را دربارۀ پسا۲۸‌مرداد سرود؛ که از سوی مصدقی‌ها و توده‌ای‌ها نه دوران نجات ایران از آنارشیسم ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲، و آغاز امنیت و نظم و پیشرفت، که دوران سردی و سیاهی و زمستان بود. جالب این‌که برخی از این فیلم‌ها (مثلاً دایره مینا اثر مهرجویی) با امکانات و حتی بودجه دولتی ساخته می‌شد و بعضی از مراکز فرهنگی چون رادیو در دست امثال هوشنگ ابتهاج (سایه)، و همفکران نوازنده و سُراینده‌اش بود، که در ویکی‌پدیای فارسی در معرفی‌اش نوشته شاعر سوسیالیست ایرانی. یک نفر از این‌ها فیلمی، داستانی، شعری، راجع به اینکه وضعیت سواد، رفاه، بهداشت، امنیت و ... سی چهل سال پیش چطور بود و اینک چطور، نساخت و ننوشت و نسرود. چون روشنفکران چپ و «پیشرو» در غرب، امریکا و نظم اقتصاد صنعتی و تجاری را جنایتکار می‌شمردند و شوروی و چین را دوستدار خلق‌ها و امید آینده. فرهنگ‌سازان ایران هم چشمی بر دست آنها داشتند و حتی اگر خودشان مارکسیست و کمونیست نبودند، گرایش آنارشیستی و رمانتیستی داشتند. یا هم فهمیده بودند که این‌ مخالفت و انتقاد است که حسن شهرت می‌آورد و فرد را اخلاقی و دلسوز و فهمیده جلوه می‌دهد. @mardihamorteza

🖌 سینماگران، داستان‌نویسان و شاعران هم جماعتی بودند که بسیاریشان در تحقق فکر پنجاه‌وهفتی کارسازی کردند. و آنها البته، به‌تقریب هیچ کدامشان آیین‌مدار نبودند. چنان که مشهور است سینمای دهه‌های ۴۰ و ۵۰ در ایران، در دو خط متفاوت پیش می‌رفت: سینمای موسوم به «فیلمفارسی» و سینمای مشهور به «موج نو». یک سو «گنج قارون»، «چرخ فلک»، «در امتداد شب» ...؛ سوی دیگر، «رگبار»، «سازدهنی»، «سفر سنگ» ... . این دو رگه فیلم تفاوت‌های بنیادینی با هم داشتند، اما یک اشتراک مهم هم داشتند: اینکه فقیرها خوب‌اند، پولدارها بد؛ پایین‌دست خوب، بالادست بد؛ رعیت خوب، ارباب بد؛ تبهکار بیگناه، پلیس گناهکار. هرچند فیلم‌های دسته اول، از این حیث، صرفاً، بازنمایی ارزش‌های محبوبِ عامه به قصد فتح گیشه بود، ولی فیلم‌های دسته دوم، در مقام القا و تبلیغ ایدئولوژیک و تثبیت جایگاه روشنفکری کارگردان. از بیضایی تا کیمیایی و مهرجویی، که علیرغم تفاوت‌ها، معلوم‌ نبود گرایش اندیشه‌ای خاصی داشته باشند، ولی همه فیلمسازان ماهری بودند، حاصل کارشان گاه القای شبهه و انکار پیشرفت یا دست‌کم بی‌اعتنایی به آن بود. عموم فیلم‌های موج نو (که اغلب از فیلمسازان کمونیست ایتالیایی و فرانسوی الهام می‌گرفت) سیاه و بدبین بود. فیلم «مغول‌ها»، ورود رادیو‌تلویزیون به ایران را با حملۀ مغول مقایسه می‌کرد؛ فیلم «دایره مینا» در زمان رونق توسعۀ اقتصادی و صنعتی کشور، مساله‌اش تجارت خون فقرا بود. فیلم «گوزن‌ها» رسماً به دفاع از چریک‌ها پرداخت و سیاه‌روزگاری مفلوکان و معتادان را هم معلول حکومت وانمود. فیلم «سفر سنگ» ترکیب گرایش دینی و قیام ضداربابی را سینمایی کرد. حتی فیلم‌هایی مانند «قیصر» کیمیایی، «گاو» مهرجویی، «طبیعت بی‌جان» شهید ثالث، «آرامش در حضور دیگران» تقوایی و نظایر این‌ها هم که بیشتر تم فلسفی یا تیپ‌شناسی اجتماعی داشت، یک‌جورهایی تفسیر سیاسی می‌شد و محکومیت حکومت از آن بیرون می‌آمد. چند مورد مهم از این فیلم‌ها فیلمنامه‌اش از داستان‌های غلامحسین ساعدی بود که هوادار چریک‌های فدایی خلق دانسته می‌شد. شریعتی شخصیت «قیصر» را یک فرد انقلابی تفسیر می‌کرد که به دستگاه‌های حکومتی و تظلم پیش آن اعتقادی ندارد و شخصاً به اقامۀ عدالت می‌پردازد. شخص بنیانگذار از فیلم گاو تمجید کرد، درحالی‌که شخصیت «مش‌حسن» بیشتر نماد ازخود‌بیگانگی مارکسیستی و اگزیستانسیالیستی بود. حتی کسی مثل گلستان که دربار می‌رفت و آریستوکرات بود فیلم «اسرار گنج دره جنی» می‌نوشت و می‌ساخت (که هنوز هم برخی ساده‌لوحانه آن را پیش‌بینی انقلاب می‌دانند!) توسعه و پیشرفت را به تمسخر می‌گرفت و می‌گفت کشتی‌های نفتکش برای غربی‌ها نفت می‌برند ولی برای ما فقط کفِ ناشی از چرخش موتورهایشان را روانه ساحل می‌کنند! (ادامه👇🏻) @mardihamorteza

🖌 یادداشت استاد دربارۀ بنیان اصلی فکر پنجاه‌و‌هفتی (۴) 👇🏻 @mardihamorteza
🖌 یادداشت استاد دربارۀ بنیان اصلی فکر پنجاه‌و‌هفتی (۴) 👇🏻 @mardihamorteza

(ادامه☝️🏻) برخی از همین دسته چهارم بودند که مرد جنگی بودند و خطر پذیر و هدایت امور را به عهده داشتند. الباقی سیاهی لشکر بودند؛ با این تفاوت که چون راهپیما‌یی‌ها اغلب به جنگ کشیده نمی‌شد تفاوت یکی مرد جنگی و صدهزار سیاهی لشکر معلوم نبود. (و این گمان‌هایی درانداخت مبنی بر اینکه در ایران ۵۷ با وقوع چیزی شبیه معجزه میلیون‌ها مرد جنگی (یا مرد و زن جنگی) فراهم بوده است. و گاهی شکایت از اینکه چرا دیگر چنان نسلی، تا آن پایه شجاع و فداکار، به‌هم درنپیوست!) شاید برای اقلیتی کوچک از شرکت‌کنندگان، نمادهای ایدئولوژی کمونیستی یا سمبل‌های آیینی هم‌ مهم بود. باری، برای اکثریت گسترده، امپریالیسم یا استکبار، طبقه کارگر یا مستضعفين، سرمایه‌دار یا هزارفامیل فرقی نمی‌کرد. مهم این بود که از محرومیت «نسبی» ناخوش بود و فشار ناکامی و غبطه در صدایش طنین نعره می‌انداخت، و امید می‌برد که به‌زودی حتی اگر او پولدار نشود لااقل پولدارها به خاک سیاه نشانده می‌شوند و این خودش خیلی است. نسبت این ۹۰ درصد و آن ۱۰ درصد مثالِ زخمِ باز و میکروب بود. هرکدام از این دو به تنهایی می‌تواند برای سلامتی مشکل‌ساز باشد، باری کنار هم بسا که مرگ‌آور شود. ناراحتی ناشی از احساس ناکامی نسبی عامه (حسن‌تعبیر‌شده ذیل عنوان نابرابری و تبعیض) چیزی است که همیشه بوده است. این احساس گاهی با تقبیح عقلاً یا وجدان مواجه می‌شده، و نام حسد و چشمداشت و طمع و آز به خود می‌گرفته و احیاناً شرمندگی می‌آورده. اتفاقی که نو بود این‌که آن ۱۰ درصد (به سرکردگی چپ لامصب و پیروی چپ بامصب) آمدند و گفتند نه‌فقط هیچ شرمندگی نداشته باشید، بلکه شما گل‌سرسبد عالمید و با مبارزه، عدالت و آزادی را محقق و شرافت و کرامت انسانی را معنا می‌کنید. دروغ گفته‌اند که اخلاق و انسانیت و قانون مستدعی این است که قانع باشید و تلاش کنید و قواعد کسب‌و‌کار و مالکیت را مراعات کنید. آگاه باشید که پولدارها دزد‌اند و مصادره اموال آنان، بازگرداندن حق به حقدار است. اعدام مالداران و قدرتمندان، جنایت نیست، مجاهده است و مبارزه و موجب شرافت و نشان مسئولیت. عامه چنین دید که از این بهتر چه! با شورش و شکستن و سوزاندن و کشتن، هم به نان و نوایی می‌رسیم و هم شگفتی‌سازان جهان و پیشاهنگان مسئولیت تاریخی می‌شویم. این همان مرحله رسیدن میکروب (آموزه‌های کمونیستی) به زخم باز (نارضایتی عامه از ناکامی نسبی) و از پا افتادن بیمار (شورش و هرج و مرج در جامعه) بود. اصل این میکروب از مارکسیسم آمد، هرچند از دهۀ ۲۰، به‌تدریج این رقیب جدید، مفاهیم آنها را گرفت‌ و با خواباندنش در آب‌نمکِ اساطیر آیینی، ابتدا سهمی در آن ادعا نموده و بعدها داعیه‌دار اصل آن شد. پربیراه نیست اگر ادعا کنیم آنچه از زخم‌های مهلک که در این نزدیک نیم‌قرن بر ما رفت، سهام اصلی‌اش از «آنان» بود، حتی اگر امروز از «اینان» کینه بیشتری هست. اگر مارکس و لنین نبود، و سارتر و مارکوزه، و حزب توده و فداییان خلق، به‌راستی، به عقل چه کسی خطور می‌کرد که از کتاب مقدس، مبارزه با سرمایه‌داری و امپریالیسم بیرون بکشد؟ @mardihamorteza

🖌 جمعیتی که از تابستان ۵۷ در خیابان‌ها موج می‌زد و، گاه شورمندانه و پرانگیزه، انواع شعارها می‌دادند که مرگ بر شاه و مرگ بر امریکا ستون خیمه آن بود، به تلقیِ من، به‌عنوان یک مشاهده‌گرِ مشارکت‌کننده، چنان بودند که فقط اگر باران می‌بارید، شاید، نیمی از آنها خیابان را ترک می‌کردند، اگر تیر هوایی و گاز اشک‌آور شلیک می‌شد، ۹۰ درصدشان، و اگر خطر جدی زخمی یا زندانی شدن بود، ۹۹ درصد، و اگر احتمال جدی شکنجه و هتک حرمت یا کشته‌شدن بود، ۹۹ ممیز ۹۹. در ابتدای حوادث، شرکت‌کننده‌ها محدود بودند و عمدتاً دانشجو و برخی جوانان تحت تأثیر آنها. به تدریج که سهلگیری حکومت معلوم شد حجم عظیمی از مردم، بدون ترس، در تظاهرات معمولاً آرام خیابانی ظاهر شدند. این بدون ترس بودن نوعاً از شجاعت مردم نبود، از این بود که دندان حریف را شمرده بودند و معلوم بود که خطر جدی در کار نیست (کافی است فقط به این نگاه کنید که زن‌ها بچه‌به‌بغل می‌آمدند!) بخشی از این مردم تقریباً محض تفرج و تفنن می‌آمدند. به‌خصوص که بازارِ کاروبار هم داشت از رونق می‌افتاد و مدارس و دانشگاه‌ها هم عملاً تعطیل شده بود. هركسی می‌توانست مقداری از وقتش را به این تفریح، راهپیمایی و اختلاط و شعار، و سِیرِ این عجایب نوظهور اختصاص دهد. به‌ویژه، هرچه دیرتر و دورتر می‌شد، یعنی شهرهای دورافتاده و حاشیه‌ها و به موازات نزدیک‌تر شدن به بهمن، این بخش جمعیت زیادتر می‌شد. بخش دیگری از سر ماجراجویی می‌آمدند. به‌ویژه مواردی که کار به شکستن و سوزاندن بانک و سینما و ادارات دولتی، و درگیری‌های مختصری با پلیس همراه بود، حتی گاه شخصیت‌های بزن‌بهادر و لوطی‌های محله‌ها و نوچه‌های‌شان هم عرض وجودی می‌کردند. (این دو دسته می‌توانستد کم‌کم به دسته سوم ملحق یا درون آنها بر بخورند.) دسته سوم جمع کثیری بودند که به حکم غریزه و به یمن نرم‌افزارهایی که ذهن به‌نحو طبیعی برای مقابله با ناگواری‌ها می‌سازد، در کنه ذهن باور داشتند که بودن افراد پولدار، صاحب موقعیت، و شاید حتی زیبا در جامعه نشان ظلم و بیداد است و اگر بشود باید علیه آن شورید. این چیزی قدیم بوده که در انواع شورش‌های بردگان و زارعان و کارگران قابل نمونه‌یابی است. نهایتاً، دسته چهارم کسانی بودند که یا مستقیما از آموزه‌های روبسپیری و لنینیستی باردار شده بودند یا آنهایی که همان سخنان و اعلامیه‌ها را کپی کرده، به اضافه یک‌دو جمله از ادبیات آیینی، صدر و ذیل آن. اینها البته جدید بودند. (ادامه👇🏻) @mardihamorteza

🖌 یادداشت استاد دربارۀ بنیان اصلی فکر پنجاه‌و‌هفتی (۳) 👇🏻 @mardihamorteza
🖌 یادداشت استاد دربارۀ بنیان اصلی فکر پنجاه‌و‌هفتی (۳) 👇🏻 @mardihamorteza

🖌 علمای سنتی می‌گفتند نماز به‌جماعت و در مسجد آنقدر سفارش شده است که مگر کسی مثلاً بیمار یا فرتوت باشد که در آن شرکت نکند. بعد بلافاصله اضافه می‌کردند که ولی این در اصل برای مردها است. احتیاط در آن است که زنان، به‌ویژه زنان جوان، در خانه بمانند و دور از چشم‌ها، نماز به‌ فُرادا بگذارند، و بسا که از این بابت ثواب بیشتری هم ببرند. به این فکر نکنید که چنین طرز فکری برای ما چه مایه غریب و باورنکردنی و منشأ چه خلاف‌ها و خطاهایی بوده است.‌ عجالتاً و برای موضوع بحث ما، به این‌ تأمل کنید که چقدر محتمل است که چنین نگاهی به زن، بتواند او را به شکلی انبوه به خیابان‌ها بفرستد تا، چنانکه در پارچه‌نوشته تصویر منضم می‌بینید، شعار «مرگ بر امریکا» را فریاد بزند! ممکن است بگویید این‌که چیزی نیست، نان‌ به‌ نرخ‌ لحظه‌ خوردن کار اینها بوده. زمانی برای اعتراض به شرکت زنان در انتخابات، قیام خونین به‌پا کردند و چند سال بعد، برای مقاصد انقلابی و حکومتی انبوه میلیونی آنان را، گاه به کمک چیزی شبیه فتوای دینی، به خیابان‌ها کشاندند. آری، این راست است. ولی، ولی، برای آن دسته (در ابتدا اقلیتی کوچک ولی رو به رشد) از آنان که در میانۀ راهِ الاحوط، به تور دیسکورس جاانداخته شده حزب توده، مصدقی‌ها، چریک‌ها، و روشنفکران (از نویسنده و شاعر و خطیب تا استاد و دانشجو و دبیر) کمونیست و سوسیالیست و ضدامپریالیست و جهان‌سومیست نیفتاده بودند، و آیین را (خوب یا بد) در پای آن سر نبریده بودند. اصلاً یکی از اعتراضات جریان اصلی و سنتی علما به اقلیتِ انقلابیون مذهبی همین بود که چرا زنان را به تظاهرات می‌برید، این خلاف شرع است. نظریه‌پردازان چپ در ایران دهه‌های ۴۰ و ۵۰ به این‌ نتیجه رسیدند که باید از پتانسیل‌های فرهنگ بومی برای تقویت ایدۀ مبارزه و انقلاب استفاده کرد. اگر جامعۀ ایران یک جامعۀ آیینی است پس بگردید و برای برابری و مبارزه و خشونت و کشتن و‌ کشته‌شدن و انقلاب و امپریالیسم و طبقۀ گارگر و فلان و فلان معادل‌هایی در آیین و اسطوره پیدا کنید. که شد، عدل و جهاد و شهادت و استکبار و طاغوت و مستضعف و غیره. این سو هم کسانی که نسبتی با آیین داشتند ولی بیشتر آن را در خدمت خود می‌خواستند تا به‌عکس، و اسیر مد زمانه بودند که همانا منسوب کردن ریشه تمامی مشکلات عالم، از هابیل و قابیل الی یومنا‌هذا، به امریکا و حکومت‌های غیرکمونیستی بود (که به تأسی از روزنامه پراودا و رادیو مسکو سگ‌های زنجیری امپریالیسم نامیده بودند‌شان)، و مقادیری هم روحیۀ ماجرا داشتند، مثل دو قطب ظاهرا ناهمنام هم را جذب کردند. یک طرف آل‌احمد و شریعتی و حنیف‌نژاد و امثالهم و طرف دیگر هم نواب صفوی و برخی دیگر که کاملاً می‌شناسیدشان. این دو دست در دست هم‌ گذاشتند و چنان کردند که اگر کسانی از مردم به‌صرف غریزۀ حسادت هنوز گرایش‌های کمونیستی درشان قوام نیامده، با اسطوره‌های آیینی عقلشان را بدزدند و بگویند ابوذر یک سوسیالیست بود (که البته خیلی هم اشتباه نمی‌گفتند، چون، چنانکه جایی شرح داده‌ام، او هم در اصل مثل عموم کمونیست‌ها راهزن بود.) و شد آنچه شد‌؛ آنچه که نباید می‌شد. پدر مرحومم، در توصیف یکی از اولین مانورهای بزرگ و باشکوه ناشی از موفقیت این پیوند، در چند ماه مانده به بهمن، گفت: «این جماعتِ بیش از صد هزار نفر که امروز صف در صف به فلانی اقتدا کردند، اکثریت گسترده‌شان، غسل واجب بر عهده داشتند و به حکم شرع، ورودشان به چنین مکان و مراسمی ممنوع بود». @mardihamorteza

🖌 یادداشت استاد دربارۀ بنیان اصلی فکر پنجاه‌و‌هفتی (۲) 👇🏻 @mardihamorteza
🖌 یادداشت استاد دربارۀ بنیان اصلی فکر پنجاه‌و‌هفتی (۲) 👇🏻 @mardihamorteza

🖌 یادداشت استاد دربارۀ بنیان اصلی فکر پنجاه‌و‌هفتی از حدود دو قرن پیش که حوزۀ علمیۀ نجف (در شکل جدیدش) با ظهور نخبگانی چون شیخ مرتضی انصاری و آخوند خراسانی به راه افتاد، و از حدود یک قرن پیش که حوزۀ علمیۀ قم را شیخ عبدالکریم حایری یزدی تأسیس کرد و مشاهیری چون آیت‌الله حسین بروجردی در آن به تربیت عالمان دینی پرداختند، در میان ده‌ها آیت‌الله صاحب‌رساله، حتی یک نفر هم معتقد به فعالیت‌های انقلابی و برقراری حکومت‌ نبود و نشد. اقلیت جوان و میانسالی از این قوم که به این ایده‌ها رو کردند، بخش مهمی از عقاید و انگیزه‌های خود را از محافل روشنفکری چپگرا اخذ و اقتباس کرده بودند. چنانکه بزرگی از آنان از ماجرای دیدار خود با آل‌احمد و خواندن کتاب غربزدگی خبر داد و دیگری در خطابه‌های خود از علی شریعتی، با عنوان «به‌قول آن محقق بزرگ»، نقل قول می‌آورد. نیز اینان با محافلی چون کنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از کشور و حتی با گروه‌هایی چون مجاهدین ارتباط داشتند. مهم‌تر و کلی‌تر از این‌موارد اینکه، اقلیت مزبور، اغلب، درس‌های حوزه را خوانده و نخوانده از آن فاصله گرفته و با آموزه‌های انقلابی در سطح منطقه و حتی جهان و فکر و فضای سیاسی مسلط آن دوره انس گرفته و در فرایند تولید نوعی سوسیالیسم مساهمت می‌کردند؛ سوسیالیسمی که تلاش می‌شد از اسطوره‌های آیینی، زیر نام‌های عدالت‌خواهی، ظلم‌ستیزی،  درافتادن با طاغوت و استکبار و نظایر این‌ها، پشتوانه‌هایی برای آن دست‌وپا شود. به‌عبارتی، کمتر کسی، ابتدا به ساکن، در ادبیات آیینی، به برابری و مبارزه و انقلاب و ... برخورده بود. عموماً، ابتدا در فرهنگ سیاسی مارکسیستی زمانه با این مفاهیم آشنا شده و سپس، بسا به دلایل تاکتیکی، به تطبیق آن با آیین رو کردند. روحانیت سنتی علاقه‌ای نداشت که دم و دستگاه مسجد و محراب و منبر خود را همچون یک شبکۀ سازمانی در اختیار اقلیت آخوند سیاسی (یا به‌تعبیری، سیاسی‌ِ‌ ملبس‌شده) قرار دهد، که هر کدام دیگری را خارج از صراط مستقیم می‌دانست. ولی با گسترش ناگهانی عقاید انقلابی در میان مردم، خصوصاً جوانان، اینان پشتوانه‌ای پیدا کردند و روحانیتِ سنتیِ نامعتقد به انقلاب و انقلابی‌گری را، تقریباً به زور، از مساجد بیرون راندند یا ساکت کردند و خود بر امور مسلط شدند. مساجد، مرکز انقلاب نبود، به وسیله جوانان انقلابی و اقلیت کوچک طلاب سیاسی تسخیر شد. بخش مهمی از روحانیت سنتی، حتی پس از ۵۷ هم با آن چندان از در آشتی درنیامد و کم‌وبیش حاشیه‌نشین شد، ولی بخشی هم این روایت جدید از آیین را همچون یک واقعیت پذیرفت و حتی کوشید از نمد آن کلاهی هم برای سر خود بسازد. اشتباه نکنید درپی تکرار آن توضیح نیستم که دو روایت از آیین هست، یکی بد و دیگری خوب. مطلقاً. آیین هرچه بود، بود؛ اما نسبتی با انقلابي‌گری، تشکیل حکومت، ضدیت با امپریالیسم، و وحدت با روسیه و چین نداشت. شیخ مرتضی انصاری ولایت سیاسی را انکار کرد. آخوند خراسانی وجود فقها در مجلس شورا را پذیرفت، ولی دادن حق وتو به آنان را ناروا دانست. سید ابوالحسن اصفهانی (رییس حوزۀ نجف) دستور داد نواب صفوی را از عراق سوار ماشین کرده و در مرز ایران پیاده کنند. شیخ عبدالکریم حائری در خصوص رفتار تند‌ رضاشاه در قم (در برخورد با یک معمم) فتوا داد حرام است کسی کلمه‌ای راجع به آن صحبت کند. سید حسین بروجردی امر کرد نواب و یارانش را به زخم چوب از فیضیه بیرون انداختند، و با دربار ارتباطی مسالمت‌آمیز داشت. سید ابوالقاسم خویی (مرجع شیعه) برای شاه انگشتر متبرک فرستاد. با توجه به این‌موارد، به گمانم سخت نیست پذیرفتن این که از چنین نهادی، انقلاب و حکومت آیینی بیرون نمی‌آمد. مهدی بازرگان پس از برکناری گفت که چهل سال ما اسبی را زین‌ کردیم ولی فلان و فلان نرسيده، پریدند روی آن و تاختند. راست می‌گفت؛ الا اینکه زین و یراق کردن آن اسب، کمتر بر عهدۀ معتدلانی چون او بود. زین‌کننده‌ اصلی چپ‌هایی بودند که دایم او را از جهت به‌قدر کافی انقلابی‌ نبودن طعن و لعن می‌کردند؛ از جمله دانشجویان چپ مذهبی‌، که برای جلو زدن در چپیّت، از چپ‌های لامذهب، سفارت امریکا را اشغال کردند. مهمترین دانشگاه فنی ایران به نام یک چریک چپگرای مذهبی است.‌ در تهران دو اتوبان به نام نواب صفوی و فداییان اسلام وجود دارد و حتی خیابان‌هایی به نام پاتریس لومومبا (مبارز چپگرای افریقایی) و سیمون بولیوار (انقلابی ضداستعمار امریکای جنوبی) وجود دارد، ولی خیابانی به نام هیچیک از مراجع بزرگ شیعی که گفتیم در تهران نیست. این موارد گویای چیزی در خصوص ماهیت اصالتاً چپ ۵۷ نیست؟ @mardihamorteza

~ ایده خودکشی هر چند ممکن است از درون یک افسردگی طولانی بیرون بیاید اما فردی که دست به خودکشی می‌زند، یعنی آن ایده را به عمل تبدیل می‌کند، نمی‌تواند در لحظه خودکشی افسرده بوده باشد. کنش‌های اساسی و بنیادین به میزان قابل توجهی غریزه اروس، خوش‌بینی و سرخوشی محتاج‌اند. به تعبیر دیگر کنش خودکشی نیاز به یک سوژه پُر دارد. حتی افسرده‌ترین و بیمارترین افراد در لحظه‌ی کنش این گواهی را می‌دهند که از ضعف‌شان رها بوده‌اند؛ این تأکید از ماهیت «عمل» بر می‌خیزد. آنکه خودش را کشته در لحظه این قتل امید خوش‌بینانه‌ای داشته است، چیزی که درباره قتل دیگری لزوماً صادق نیست. کشتن دیگری بر عکس خودکشی مالامال از بدبینی و غریزه‌ی مرگ است. اینکه سویه‌ی امید و زندگی‌خواهی فرد در لحظه کنشِ خودکشی رو به سوی چه چیزی دارد، برای افراد گوناگون متفاوت است. تنوع موجود در افراد جامعه در اینجا خود را منعکس می‌کند. کنش خودکشی به ما می‌گوید که آنکه بدان دست زده، حداقل در آن لحظه مالامال از اروس و عشق به خویشتن شده است، با تن‌اش یگانه شده و شکافته است. او «سوژه» بوده است. @AminBozorgiyan

Repost from N/a
. این آهنگ من را یاد سالی انداخت که برای اولین بار کسی را دوست داشتم. ۱۸ سالگی و سال کنکور کارشناسی. درتب و تاب فیس‌بوک، زمانی که روزهایم را یا در کتاب‌خانه بودم یا پشت کامپیوتر و پای فیس بوک، گوشی هوشمند هنوز مد نبود. دوست نادیده‌ای داشتم در فیس‌بوک، یک پسر آبادانی، به هم نزدیک شده بودیم، اصطلاحات رمزی و علایق مشترک داشتیم و زیاد صحبت می‌کردیم. دوربین عکاسی داشت و از عکس‌هایی که من با گوشی ۳ مگاپیکسلی می‌گرفتم تعریف می‌کرد. مبدا من برای علاقه به عکاسی. من دوستش داشتم، کسی بود که موقع درس‌خواندن در کتابخانه، سرم را روی میز می‌گذاشتم و راجع بهش خیال پردازی می‌کردم. دوستی قشنگ و دردناکی بود، دردناک نه به خاطر دوری و مجازی بودن. به این خاطر که عاشق بود. طوری عاشق که تا به حال پسری اینطور عاشق ندیده‌ام. ترکیبی از دیوانگی و افسردگی. دختری از تبریز را دوست داشت، خواستگاری کرده بود و خانواده دختر مخالفت کرده بودند. بعد از دو سال او هنوز برایش شعر می‌گفت‌ و شعرها را من تصحیح می‌کردم‌ چون دوست بودیم و من از شاعری سر درمی‌آوردم. من بعد از ورود به دانشگاه کمتر به فیس بوک سر زدم و از آن حال و هوا و احساسات دور شدم. اما او یک روز بعد از سال‌ها به من پیام داد و عکس خودش و‌ دختر تبریزی را برایم فرستاد. بعد ده سال به هم رسیده بودند. دختر این بین یکبار ازدواج کرده بود و جدا شده بود اما این هم مانعی برای برای دست‌کشیدن از دختری کیلومترها دورتر از طایفه پدری نشده بود. برایش خوش‌حال شدم، برای این که چیزی به ظاهر ناممکن را ممکن کرده بود و برای آن دختر که چنین عشقی را تجربه می‌کرد. من هم این بین البته داستانی قشنگ برای تعریف کردن داشتم. @sandmandream

Repost from حــوســل
هگل آزادی را «در خانه بودن» تعریف می‌کند. من تازگی‌ها به بیان جدیدی برای خانه رسیده‌ام. انگار جابه‌جایی مکان فیزیکی خانه مرا به سمت معنای استعاری خانه برده. فهمیده‌ام که خانه برای من مکان‌مند نیست، زبان‌مند است. حالا خانه برای من در زبان است و در کلمه‌ها. جایی است که هر دو زبان عربی و فارسی در هر لحظه جاری‌اند. جایی است که هر وقت بخواهی، می‌توانی با کلمه‌ها و عبارت‌هایی از هر دو زبان میان جمله‌هایت پل بزنی، یا شاید به زبانی صحبت کنی و در پس‌زمینه آوای زبان دیگر جاری باشد. تجربهٔ عجیبی است که خانه‌ام را میان کلمه‌ها پیدا کرده‌ام. شاید جذابیت این کتاب هم برای من در این بود که زبان عربی لابه‌لای کلمه‌های انگلیسی سرک می‌کشید و برایم سایه می‌گستراند... . گفتم که خانه برای من مکان‌مند نیست و زبان‌مند است. با این حال، زبان و مکان پیوندی آشکار با هم دارند. با حرکت در مکان، زبان هم حرکت می‌کند. نویسندگان این کتاب هم از حرکت می‌گویند؛ از نوسان میان چشم‌اندازهای مختلف، میان وطنت و کشوری جدید، میان دو زبان؛ از سکنا گزیدن در فضایی بینابینی که سوگواری کلمه‌ها در آن وجهی دیگر هم دارد: هر کلمهٔ زبان دوم یادآور کلمه‌ای است در زبان مادری‌ات که نمی‌توانی به کارش ببری. این نویسندگان انگار می‌خواهند با کلمه‌ها، با همین کلمه‌های سوگوار، خود را آشکار کنند. می‌خواهند خود را از زبان خود تعریف کنند. صداهاشان متنوع‌اند و از کشورهای مختلفی بهم رسیده‌اند. حتی لهجه‌های عربیِ متفاوتی دارند. و حالا همه به زبان انگلیسی نوشته‌اند تا از شیوهٔ تفکر، هویت، حرکت بین جهان‌ها، از زیستن در دل زبان و از خاطره‌ها یا، در اصل، از خودشان بگویند. نویسندگانی که نوشته‌هاشان را در این کتاب می‌خوانید، تجربهٔ زیستن میان دو زبان را از دیدگاه‌هایی متفاوت و با صداهایی متکثر بازگو کرده‌اند؛ تجربه‌ای تکه‌تکه از شکل‌گیری سوژگانی در زبانی دیگر، از خانه کردن در زبانی دیگر، و فکر کردن در جایی دیگر: جایی بینابینی. - از‌ کتاب «لهجه‌ها اهلی نمی‌شوند» - نشر اطراف @Hosalblog

هیچکس - ما ادامه داریم @hichkasofficial

با راهی که انتخاب کرد نشان داد در عمل به‌راستی کابوس «قاضیِ» حاکم شده بر ایران است. بازداشت ‎مهدی یراحی مجبور کردن حکومت به پ
+1
با راهی که انتخاب کرد نشان داد در عمل به‌راستی کابوس «قاضیِ» حاکم شده بر ایران است. بازداشت ‎مهدی یراحی مجبور کردن حکومت به پرداخت هزینه دستگیری هنرمندی دیگر مقابل چشم جهان است. جمهوری اسلامی در حال شکستن رکورد تعداد بازداشت هنرمندان است. @babakgha