“ سِــودا sevda | ملیسا حبیبی “
﷽ رمان های نویسنده ملیسا حبیبی(هودی)👇 🥀تجاوز عـشـق ترس(فایل شده) 🌬ســودا(فایل شده) 🔥اوج لـذت(فایل شده) ❤️🩹 تلخند(آفلاین) 💫پشت چشمان تو(آنلاین) 🕊️مأمن بهار(آنلاین) پارتگذاری روزانه غیر از جمعه ها و تعطیلات رسمی تو تیکهای از قلبم نیستی همه وجودِ
Show more📈 Analytical overview of Telegram channel “ سِــودا sevda | ملیسا حبیبی “
Channel “ سِــودا sevda | ملیسا حبیبی “ in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 28 115 subscribers, ranking 1 124 in the Books category and 12 282 in the Iran region.
📊 Audience metrics and dynamics
Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 28 115 subscribers.
According to the latest data from 07 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -674 over the last 30 days and by -17 over the last 24 hours, overall reach remains high.
- Verification status: Not verified
- Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 0.95%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 7.08% reactions from the total number of subscribers.
- Post reach: On average, each post receives 268 views. Within the first day, a publication typically gains 1 991 views.
- Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 9.
- Thematic interests: Content is focused on key topics such as صدا, دخترک, وقت, گل, تنم.
📝 Description and content policy
The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“﷽
رمان های نویسنده ملیسا حبیبی(هودی)👇
🥀تجاوز عـشـق ترس(فایل شده)
🌬ســودا(فایل شده)
🔥اوج لـذت(فایل شده)
❤️🩹 تلخند(آفلاین)
💫پشت چشمان تو(آنلاین)
🕊️مأمن بهار(آنلاین)
پارتگذاری روزانه غیر از جمعه ها و تعطیلات رسمی
تو تیکهای از قلبم نیستی همه ...”
Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 08 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.
Data loading in progress...
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 08 September | 0 | |||
| 07 September | 0 | |||
| 06 September | 0 | |||
| 05 September | 0 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | 0 | |||
| 01 September | 0 |
| 2 | sticker.webp | 47 |
| 3 | - سه ماهه بچههای من بهم میگن عمو و تو هیچی نگفتی حریر!
صدای دادش رعشه به تنم انداخت:
- تا کی قرار بود این بازی کوفتی ادامه پیدا کنه اگه من نمیفهمیدم!
چشم بستم از ترس!
چشم.های به خون نشستهاش ادم را میبلعید در خودش!
- واسه بچههای من به اسم من شناسنامه گرفتی و من نباید میدونستم؟ خیلی کثیفی حریر خیلی...
چشم که باز کردم دیدهام تار بود.
دست های لرزانم بالا لمد و تخت سینه اش نشست. هلش دادم اما حتی یک سانت هم تکان نخورد... قلبم داشت میسوخت...
- تو یه دختر بچه هیفده ساله رو لخت تو اتاقت ول کردی تا ابروش بره!
اخم کرد و من با گریه گفتم:
- حتی کنارم نموندی که ازم دفاع کنی! حتی نگفتی یه سر قضیه برمیگرده به مستی تو!
حامی چنگ فرو کرد لای موهاش و زیر لب غرید:
- این همه وقت داشتی که بهم بگی برگرد!
حریر داد زد:
- توام این همه وقت داشتی که خودت با پای خودت برگردی و نگرانم بشی!
حامی سکوت کرد و زیر لب گفت:
- تو داشتی ازدواج میکرذی اگه من نمیفهمیدم...!
حریر اشکش را پاک کرد و گفت:
- هنوزم میخوام اردواج کنم! با هر ادمی غیر از تو! با هر خری که بشه!
حامی پورخند زد:
- خواب دیدی خیر باشه! فردا عازمی! چمدون جمع میکنی پامیشی میای خونهی من بچه هاتو بزرگ میکنی!
حریر هم مثل خودش پورخند زد:
- بشین تا بیام.
دست هایش را توی جیب سلوارش فرو کرده و حریر را اینطور تهدید کرد:
- هنوزم عین قدیما بدن سالمی دارم دخترجون! یه جفت دو زرده دیگه میکارم که بزرگ شدنشونم خوب ببینم! انقد سر به سر من نذار اون روی سگمو بالا نیار!
https://t.me/+Yzic8p71zgI1ZDFk
https://t.me/+Yzic8p71zgI1ZDFk
https://t.me/+Yzic8p71zgI1ZDFk | 47 |
| 4 | #پارت۱
- یارا؟!
صدای آشنا که چندین سال است نشنیدهام را از پشت سر میشنوم.
دستانم یخ میزند و به خود دلداری میدهم که احتمالاً باز هم دچار توهم شدهام!
اما باز هم صدا میزند:
- یارا جان خودتی؟!
مطمئن میشوم توهمی در کار نیست!
بعد از ده سال امروز قرار بود بیاید!
میخواستم قبل از آمدنش بروم.
گفته بودند امروز ظهر میآید...
و من هفت صبح را برای رفتن انتخاب کرده بودم تا حداقل در لحظهی ورود نبینمش.
صدای قدمهایش را میشنوم و رو به رویم که میبینمش لحظهای نفسم میگیرد.
نه اندازهی من اما تغییر کرده بود!
آن صورت بشاش و جوان جایش را با یک چهرهی مردانه عوض کرده.
میتوانستم همین حالا دهها مرد را نام ببرم که از او زیباترند اما آن دلنشینی عجیب که همیشه در صورتش میدیدم، به اوج خود رسیده!
روزهای آخر قبل رفتنش ورزش کردن را شروع کرده بود.
اما آن پسر بیست سالهی کمی رو آمده کجا و این مرد سیساله با این شانههای پهن و طویل کجا!
- چقدر عوض شدی قربونت برم!
شنیدن جملهاش و خندهی آرامی که میکند، تک تک رگهای قلبم یخ میزند.
- بیا اینجا ببینمت.
نزدیک شدنش را که میبینم، مغز منفجر شده و قلب لرزانم را جمع میکنم.
- حتی جرات نکن بهم دست بزنی!
صدایم آنقدر خشک و بیحس است که حتی خودم را هم شوکه میکند!
این بار اوست که سرجایش خشک میشود!
با تنهای که به شانهاش میزنم از کنارش رد میشوم.
- واقعاً جدی هستی تو؟!
اهمیتی به جملهاش نمیدهم و سمت ماشینم میروم.
بیخیال نمیشود و ادامه میدهد:
- بعد ده سال یعنی اصلاً از دیدنم خوشحال نشدی که حتی بخوای یه سلام بهم بدی؟!
به ماشین که میرسم نمیتوانم جوابش را ندهم.
سر به سمتش میچرخانم و به اخمهای درهمش نگاه میکنم.
- سپهر؟
صدایش که میکنم، کمی از شدت اخمهایش کم میشود.
- جانـ... بله خانوم بداخلاق؟
- امیدوارم زودتر برگردی همون جهنمی که ازش اومدی!
بیاهمیت به چهره وارفتهاش دزدگیر را میزنم و سوار ماشین میشوم.
https://t.me/+rYnh8dHaGm8wNGI0
https://t.me/+rYnh8dHaGm8wNGI0 | 18 |
| 5 | -خوشت میاد از سارا؟
سینا در حالی که آدامس میترکاند پقی زیر خنده زد:
-چی میگی بابا؟ کسیام هست مگه از اون شیربرنج پَلَشت خوشش بیاد؟ با اون رنگ موهای مسخره و سر و ریخت دوزاریش!
پاهای سارا میخ زمین شد. خشک شده و بینفس از پشت ستون، به سینا و بهروز که به صندوق ماشینی تکیه داده بودند نگاه کرد.
-براچی بهش قول ازدواج دادی پس؟
سوئیچ ماشین میان دست سارا فشرده شد و نفسهایش تند.
آمده بود سوئیچ ماشین سینا را که در کیفش جا مانده بود پس بدهد و حالا...
سینا خندید:
-برای اینکه اهل رابطه و دوستی نبود! مجبور شدم الکی بگم عاشقت شدم و قصدم ازدواجه تا پا بده. اونم که ساده و خنگ. به خیالش با اون قیافهی شلختهش پسر پولدار دانشگاه رو تور کرده و فاز ازدواج گرفت!
قلب سارا در لحظه هزار تکه شد!
همین امروز که سالگرد فوت مامان فریده بود و دلش از همهی عالم گرفته بود باید اینها میشنید؟ چه کرده بود با این جماعت که از او بدشان میامد؟ چرا هیچکس دوستش نداشت؟
صدای شوکهی بهروز بلند شد:
-جان من دوسش نداری و همش بازیه؟ خدایی؟
سینا پوزخند زد:
-معلومه که دوسش ندارم بابا! همین مونده دست این غربتی رو بگیرم ببرم نشون ننه و بابام بدم بگم اینه عروستون. درجا سکته میکنن.
بعد هم بلند زیر خنده زد.
بغض به گلوی سارا حمله کرد. حس کرد هرآن ممکن است خفه شود.
با تنی رعشه گرفته چرخید تا از این پارکینگ لعنتی و دانشگاه خارج شود که سهند را نزدیک به آسانسور دید. دست در جیب شلوار خوش دوختش کرده بود و اخمالود به سارا خیره بود.
پارکینگ خلوت بود و حتما صدای بهروز و سینا را شنیده بود که آنطور خشکش زده بود!
سارا پوزخند دردناکی زد.
سهند هم دوست صمیمی همین سینا بود دیگر! دانشجوی سال بالایی که کراش اکثر دختران دانشگاه بود و یکی مثل همینها عوضی!
اصلا مگر خودش نبود که توی سلف، چای را به عمد رویش چپ کرد و بعد با دوستانش به او خندیدند؟
اصلا از لج همین سهند بود که وقتی سینا به او گفت دوستش دارد قبول کرد وارد رابطه شوند تا حرص سهند را دربیاورد و به او نشان دهد که او هم دوست داشتنی و زیباست.
اشکش که چکید، با خشم پشت دست روی چشمانش کشید و با گامهایی بلند طرف پلهها دوید. سهند هم به دنبالش دوید:
-سارا!
سارا بیتوجه به صدای خشمگینش، بغضآلود از پلهها بالا دوید:
-همتون برین به درک!
قدمی دیگر برداشت و هق زد:
-همین الان میرم انصراف میدم این دانشگاه لعنتی بمونه برای خودتون. دیگه مجبور نیستین تحملم کنین و...
ناگهان پایش پیچ خورد و همزمان با سقوطش صدای وحشتزدهی سهند بلند شد:
-یا امام حسین! سارااااا...
https://t.me/+qyiDuLZfwSswYWE0
https://t.me/+qyiDuLZfwSswYWE0
https://t.me/+qyiDuLZfwSswYWE0
https://t.me/+qyiDuLZfwSswYWE0
https://t.me/+qyiDuLZfwSswYWE0 | 18 |
| 6 | .
واسه عروس بیوه کاچی چه صیغهایه، حاج خانم؟
_زنت تازه عروس بوده که شوهرش مرده پسرم. سرجمع یه ماه نخوابیده با مرده! پیرزن که نیست. عقدش نکنی آقات از ارث محرومت میکنه مادر !
خون خونش را میخورد. هیچ وقت فکرش را نمیکرد با عقاید عهد قجری خاندانش مجبور به ازدواج با زنی بیوه شود.
_روزگارش و سیاه میکنم، مامان. یه کار میکنم به ماه نرسیده به دست و پام بیفته واسه طلاق.
زن بین شوهر و پسرش گیر افتاده بود. شبیه بچگی هایش موهای پسرک خشمگین را نوازش کرد.
_انقدر به خودت سختش نکن، مامان جان. منم دلم رضا نیست دست خوردهی یکی دیگه رو عروس حجلهی پسر شاخ شمشادم کنم.
اما پسرکش انگار در این دنیا نبود.
_یک بلایی سرش بیارم که بره بخوابه ور دل همون شوهر گور به گورش سینهی قبرستون. زنیکهی کثافت!
زن نالید.
_برو تو حجله چشمات و ببند یه بچه براش بساز دهن آقات و باهاش ببند ارثت و بگیر دوست دخترتم با کله بهت میاد. نمیخواد که تا آخر عمر بشینی ور دلش.
با همین حرف ها کت شلوار دامادی را در تن پسرش مرتب کرد و بعد از عقد راهی اتاق حجله نمود. دخترک چادر به سر معذب وسط حجله ایستاده بود.
_من میدونم شما دوست دختر دارید آقا معین!
حالش از زنی غریبه که حالا به رسم شناسنامه همسرش بود اما همچنان چادرش را سفت سفت زیر گلو چسبیده بود بهم میخورد.
_این فضولی ها به تو نیومده آویزون.
_من زورم به آقاتون نرسید.
_چطور زن خود آقام نشدی پس؟ واسه تو چه فرقی میکرد؟ فقط یه کلاه شرعی به اسم شوهر میخواستی دیگه!
دخترک عصبی نشد. برای این همه تحقیر زیادی متین بود و همین کفر معین را بالا می آورد
- حالا که به جبر روزگار ما زن و شوهریم من کاری به زندگی و دوست دختر شما ندارم آقا معین. همین که اسمتون رومه کافیه که دیگه کسی اذیتم نمیکنه!
_سخنرانیت تموم شد؟ یالا لخت شو حوصله تو ندارم.
چشمانش زیر چادر گرد شد. در خوابش هم نمیدید که دردانه ی حاج شکیبا با آن همه سابقهی دختر بازی از زن به ظاهر بیوهی نمازخوان و چادر به سر انتظار همخوابی داشته باشد.
_من به کسی نمیگم که رابطه ی زناشویی بینمون نیست. نمیخواد نگران باشید.
معین بی رحمانه جلو آمد. انگار نقطه ضعف این موجود مجهول بقچه پیچ را به دست آورده بود.
_من و فرستادن این تو یه بچه بکارم واسه بیوه عروس! شرط آقام واسه ارث همینه. میتونی خودت خودت و حامله کنی بسم الله!
دلش از این همه کلام پر از تحقیر میگرفت. چطور باید از دوشیزه بودنش برای این مرد سر تا پا عقده میگفت؟
_وا کن اون چادرت و. حالم و داری بهم میزنی !
دخترک دیگر نمیتوانست مانع لرزیدن صدایش باشد.
_چیکار ...چیکار کنم...
معین هیچ ابایی از پنهان کردن آن روی سگ لعنتیاش نداشت. جلو آمد و دستش را به لبهی چادر نو عروس بی نوا بند کرد.
-یه جوری ادای دختر ۱۴ ساله رو در میاری که انگار شوهر نداشتی. شب عروسی چه گهی میخوردی با اون مردیکه؟ الانم یالا...
دخترک ترسیده عقب عقب رفت.
_به خدا ...به خدا من انتظار رابطهی زناشویی...
معین عربده کشید.
-ولی من دارم! درست حسابیشم دارم. دختر نیستی که وایستادی به صغری کبری چیدن. فکر کردی زن معین میشی و بقیه ش عشق و حال خالصه نه؟ نه خانوم جون. زن معین شدن درد داره..
این جا لبهی پرتگاه بود . چادر از روی سرش کشیده شد. معین چند ثانیه ای نگاهش کرد. دخترک زیادی زیبا بود این هیچ چیز از اجباری بودن این ازدواج را کم نمیکرد اما همین هورمون های مردانه اش را حسابی تحریک کرده بود.
دخترک نالید.
_معین خان...
اما معین بی رحمانه به حرکت سادیسمی تجاوز گونهاش ادامه میداد. فریاد پر از درد دخترک که درون اتاقک حجله پیچید بالاخره کنار رفت.
_هیس! یه جوری جیغ میکشه انگاری دختر...
اما با دیدن خون لال مانده سر جا خشک شد..
_این ...این خون چیه؟ مگه..بیوه نبودی؟
دخترک مثل جنین در خودش جمع شد. راز از پرده بیرون افتاده بود . معین با زانو روی تخت افتاد.
_تو چطوری....چطوری بعد مردن شوهرت هنوز دختر بودی...؟
https://t.me/+pnpRrjhlvvs1MWQ0
https://t.me/+pnpRrjhlvvs1MWQ0
https://t.me/+pnpRrjhlvvs1MWQ0
https://t.me/+pnpRrjhlvvs1MWQ0
https://t.me/+pnpRrjhlvvs1MWQ0
https://t.me/+pnpRrjhlvvs1MWQ0
https://t.me/+pnpRrjhlvvs1MWQ0
https://t.me/+pnpRrjhlvvs1MWQ0
https://t.me/+pnpRrjhlvvs1MWQ0
https://t.me/+pnpRrjhlvvs1MWQ0
https://t.me/+pnpRrjhlvvs1MWQ0
https://t.me/+pnpRrjhlvvs1MWQ0
یه عالمه پارت آماده تو چنلش داره 😌👆 | 50 |
| 7 | - سینههات فرم مدرسه رو پاره نکنه!
با بغض نگاهش کردم.
- چرا انقد بیپروایی تو؟
پوزخندی زد و ماشین را در کوچهای خلوت پارک کرد.
- طوری حرف نزن انگار تن و بدنت و ندیدم!
اشکم چکید.
- من نمیخوام دیگه باهات باشم... خواستگار اومده برام، آقا جونم اصرار داره عروس شم.
#رگ_گردنش متورم شد.
- عروس میشی، اما نه تو خونهی بابات، تو #تخت_من عروس میشی کوچولو!
تا خواستم مخالفت کنم، ماشین از جایش کنده شد و...🔥😢
https://t.me/+dyKQd0Ws229jMWJk
دختری از یک خانوادهی مذهبی، طعمهی پسر جذاب و خشنی میشه که به قصد انتقام نزدیکش شده و...😭❌ #محدودیتسنی | 336 |
| 8 | خواستگاریای که داماد هم آن شب نیامده بود! چند بزرگی از خانوادهاش آمده بودند با یک جعبه شیرینی و یک دسته گلِ مصنوعی!
حرفها بین خودشان رد و بدل شده و قول و قرارها گذاشته شده بود. آنها من را دیده و پسندیده بودند. نمیدانم در خیابانی یا در مهمانیای یا در کجا؟!
مهم این بود که خانوادهی آن مرد مرا دیده بودند! همین مهم بود که فقط دختری باشد از یک خانوادهی متوسط.
چه بهتر که زبانِ حرف زدن هم نداشته باشد برای اعتراض! چه بهتر که سنش هم مهم نیست!
دخترِ لالِ و بخاطر همین بزور میخوان بدن به مردی که دنباله وارثِ! مردی که اون رو ندیده و نپسندیده. 😭
https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8
رمانی که به بقیه همپیشنهاد میکنید! توصیه ویژه ما به شما👌👌 | 317 |
| 9 | _فدای چال گونهت بشم یه بوس بده
با خنده صورتم و جلو بردم
_هر وقت اینجوری دم به دقیقه هی فدام میشی باید ازت فرار کنم
پهلوهام و چنگ زد
_چرا فرار نفس مهرزاد!
_یعنی میگی الان دلت نمیخواد کبودم کنی!
چشماش خمار شد
_اووف بدجور میخوامت هانا
_نخواه خبری نیست
از روی تاپ نوک سینه هام و کشید
_حتی اگه با زبون قربون صدقهی لای پات بشم!
تنم گر گرفت و با پایین کشیدن شورتم...
https://t.me/+dyKQd0Ws229jMWJk
عاشقانه_اورتیک❤️🔥 | 51 |
| 10 | - سینههات فرم مدرسه رو پاره نکنه!
با بغض نگاهش کردم.
- چرا انقد بیپروایی تو؟
پوزخندی زد و ماشین را در کوچهای خلوت پارک کرد.
- طوری حرف نزن انگار تن و بدنت و ندیدم!
اشکم چکید.
- من نمیخوام دیگه باهات باشم... خواستگار اومده برام، آقا جونم اصرار داره عروس شم.
#رگ_گردنش متورم شد.
- عروس میشی، اما نه تو خونهی بابات، تو #تخت_من عروس میشی کوچولو!
تا خواستم مخالفت کنم، ماشین از جایش کنده شد و...🔥😢
https://t.me/+dyKQd0Ws229jMWJk
دختری از یک خانوادهی مذهبی، طعمهی پسر جذاب و خشنی میشه که به قصد انتقام نزدیکش شده و...😭❌ #محدودیتسنی | 82 |
| 11 | sticker.webp | 699 |
| 12 | ـ جلوی مهمونا نگو زن منی… امشب فقط بگو برای کمک به مامان اومدی!
دست پناه روی دکمهی مانتویش خشک شد.
مقابل آینه ایستاده بود و با ناباوری به تصویر بامداد در آینه نگاه میکرد.
فکر کرد اشتباه شنیده.
آرام برگشت و با صدایی که به زحمت از گلویش بیرون میآمد پرسید:
ـ چی گفتی؟
بامداد کلافه دستی میان موهایش کشید.
بیحوصله گفت:
ـ گفتم جلوی فامیل حرفی از ازدواجمون نزن.
چشمهای پناه پر از اشک شد.
ـ ولی من سه ساله زنتم.
بامداد نگاه سردی به صورت رنگپریدهاش انداخت.
ـ روی کاغذ!
دست پناه ناخودآگاه روی شکم چهارماههاش نشست.صدای قلبش را میشنید؛ سنگین، نامنظم و دردناک.
بامداد هنوز نمیدانست.
پناه لبهای خشکش را روی هم فشرد.
ـ پس من امشب چیام؟
بامداد عطرش را روی گردنش زد و بیآنکه نگاهش کند جواب داد:
ـ مامان گفته بود برای پذیرایی نیرو کم داره. بگو اومدی کمک.
چانهی پناه لرزید.
ـ یعنی به مهمونات بگم خدمتکارم؟
بامداد نفسش را با حرص بیرون داد و به طرفش برگشت.
ـ چرا همهچیز رو سخت میکنی؟ خانوادهی من هنوز این ازدواج رو قبول نکردن. امشب هم سارا قراره بیاد. نمیخوام جلوی اون یا بقیه داستان درست بشه.
با شنیدن اسم سارا، انگار چیزی درون سینه اش شکست.
ـ سارا هم میاد؟
بامداد لحظهای سکوت کرد.
همین سکوت کافی بود.
پناه لبخند تلخی زد.
ـ برای برگشتن خواهرت جشن نگرفتید… برای برگشتن سارا جشن گرفتید، درسته؟
بامداد با عصبانیت قدمی جلو آمد.
ـ صدات رو بیار پایین.
ـ من زنتم، بامداد.
ـ پناه!
فریادش تن دختر را لرزاند.
بامداد فکش را روی هم فشرد و شمرده گفت:
ـ یک شب دهنت رو ببند و کاری که میگم انجام بده. فردا هرچقدر خواستی گریه کن، دعوا کن، مظلومبازی دربیار؛ ولی امشب آبروی من رو جلوی فامیلم نبر.
آبروی او…
سه سال بود پناه برای حفظ آبروی همین مرد سکوت کرده بود.
بامداد برای اولینبار دقیق نگاهش کرد.
شاید انتظار گریه و التماس داشت.
اما دخترک فقط آرام بود؛ آنقدر آرام که باید میترسید.
صدای موسیقی تمام خانه را برداشته بود.
پناه با پیراهن سادهی مشکی و روسری کوچکی که مادر سامیار برایش آورده بود، میان آشپزخانه و پذیرایی رفتوآمد میکرد.
مهمانها حتی نگاهش هم نمیکردند.
برای آنها فقط دختری بود که لیوانهای خالی را جمع میکرد.از دور چشمش به بامداد افتاد.
کنار سارا ایستاده بود.
سارا با لباس طلایی و موهای بلندش درست همانطور میخندید که خانوادهی بامداد دوست داشتند.
مادر بامداد دست سارا را در دست گرفته بود و بلند گفت:
ـ بعضیا از اول برای این خونه ساخته شدن… بعضیا هم هرچی زور بزنن، باز وصلهی ناجورن.
چند نفر خندیدند.
پناه سینی را محکمتر گرفت.
سارا نگاه کوتاهی به او انداخت و با لبخند پرسید:
ـ خانمجون، این دختر جدیده؟ قبلاً ندیده بودمش.
مادر بامداد با بیاعتنایی گفت:
ـ آره، چند وقته میاد کمک. دختر بیزبونیه، سرش به کار خودشه.
بامداد آنجا بود.حرف مادرش را شنید.
حتی نگاهش هم نکرد.
پناه حس کرد فرزند کوچکش زیر قلبش جمع شده است.آرام از پذیرایی بیرون رفت و خود را به آشپزخانه رساند.
دستهایش میلرزید.
سینی را روی کابینت گذاشت و نفس عمیقی کشید، اما هوا به ریههایش نمیرسید.
همان لحظه صدای مادر بامداد را از پشت در نیمهباز اتاق شنید.
ـ حالا که سارا برگشته، تکلیف اون دختره رو روشن کن.
پناه بیحرکت ماند.
صدای بامداد پایینتر اما واضح بود.
ـ بعد از جشن باهاش حرف میزنم.
ـ چه حرفی؟ سه ساله مثل سایه افتاده توی زندگیت. طلاقش بده بره پی کارش.
https://t.me/+d3MZ9iR1lSYxMGZk
https://t.me/+d3MZ9iR1lSYxMGZk
کپی ممنون❌❌
پارت واقعی رمان ❌❌ | 434 |
| 13 | #انار_شکسته
#پارت_۱
ساعت سه و چهل و پنج دقیقه ی بامداد..
در سوز و سرمای زمستان..
درست که آش و لاش بود اما هنوز نمرده بود.
زنده بود..
نفس می کشید..
و از ضرب کتک بیهوش شده بود.
تا پای مرگ کتک خورده بود.
چیزی از زیبایی چهره ی گذشته اش مشخص نبود.
صورتش را تماما پرده ای از خون پوشانده بود.
جسم بی جانش روی زمین کشیده می شد.
در برهوتی خارج از شهر..
کمرش از شدت کشیده شدنش روی زمین زخم شده بود و خون مسیر را جارو می کرد.
بی رحمانه توسط دو برادری که از مرد بودن فقط نر بودن را به ارث برده بودند کشیده می شد.
مچ یک پایش اسیر یک کدامشان و مچ پای دیگرش اسیر دیگری..
رضا خطاب به مرتضی می پرسد:
_خیلی مونده؟
بی تاب است..
آری بی تاب برای هرچه سریع تر زنده به گور کردن خواهرکش و پاک کردن این لکه ی ننگ..
_نه چیزی نمونده..
به مقصد قبری که توسط آنها از قبل آماده شده بود.
آری قبر برای زنده به گور کردن دخترک..
برای گناهی نابخشودنی..
خیانتی که دهن به دهن میان مردم محل پیچیده و آواز بی غیرتی برادرانش گوش فلک را کر کرده بود.
و حال باید با زنده به گور کردنش صدای غیرتشان را فریاد می زدند.
رضا و مرتضی برادران خونی فرشته بالای قبر خالی که برای خواهرکشان آماده کرده اند می ایستند.
امان از دل بی رحمشان که ذره ای نمی لرزد.
رضا لبخند کریهی نثار چشمان بسته ی خواهرکش می کند و بی خداحافظی با یک ضرب پا خواهرکش را توی قبر می اندازد.
مرتضی کنارش می ایستد و دسته بیل را برمی دارد و می گوید:
_بذار خاکشم خودم بریزم روش..
و شروع به ریختن خاک روی تن بی جان دخترک می کند.
البته نیازی به خاک هم نیست با شرایطی که او دارد قطعا تا ساعاتی دیگر تمام می کند.
اما به نظر آنها کار از محکم کاری که عیب نمی کند.
باصدایی بیل بی حرکت درون خاک می ماند و سر هر دو به پشت می چرخد.
_کی اونجاست؟
و صدای شلیکی که در آن نیمه شب گوش آسمان را کر می کند.
ترسوتر از آنی بودند که کار نیمه تمامشان را تمام کنند.
بیل را همانجا روی زمین می اندازند و راه فرار را در پیش می گیرند.
مرد از خانه خرابه ی وسط بیابان بیرون می زند.
استایل کلاسیک سر تا پا مشکی و شیکش که از ده فرسخی بوی برندش به مشام می رسد اصلا مناسب این برهوت نیست!
نگاهی به اطراف می اندازد.
تاریکی مطلق است.
و خطاب به آدم هایش می گوید:
_بوی خون به مشامم می رسه..
همه جا رو بگردین..
دقایقی بعد یکی از افراد شاهرخ سر می رسد و باعجله ادا می کند:
_آقا یه جنازه پیدا کردیم یه دختر جوونه داشتن خاکش می کردن انگار با شنیدن صدامون فرار کردن فرستادم ردشون بگیرن البته اگه خودشون گم و گور نکرده باشن..
با این گفته شاهرخ از روی صندلی تاشویی که حتی در آن خرابه هم برای نشستنش برپا کرده بودند برمی خیزد.
مرد پیش رویش می پرسد:
_شاهرخ خان پس قرار داد چی میشه؟
شاهرخ بی آنکه نگاهی به آن ها بندازد یک کلام می گوید:
_کنسله..
از اول هم دلش با این ها نبود و به اصرار آقا بزرگش نبود حاضر به گفتگو به آن ها هم نمیشد.
سپس با چند گام بلند خودش را از خرابه بیرون می کشد و رو به بهنام دست راستش می پرسد:
_کجاست؟
***
بالای سر قبر می ایستد.
بهنام نور چراغ قوه ای که همراه دارد را داخل قبر می اندازد.
از دیدن تصویر چهره ی پر خون دخترک داخل قبر که خاک و خون روی صورتش درهم آمیخته شده اند ابروهایش فاصله کم می کنند.
دخترکی که قربانی سنت های زن ستیزانه ی شوهر و برادرانش شده بود.
او را بابت شرکت در یک گروه مختلط تلگرامی و حرف زدن با پسر نامحرم زنده به گورش کرده بودند.
با یک حرکت خودش را داخل قبر می اندازد.
و بهنام می نالد:
_قربان؟!
شاهرخ در جوابش تنها انگشت اشاره اش را روی دماغ استخوانی خوش تراش و مردانه اش قرار می دهد و تنها هشدار می دهد:
_هیس..
و با دست خاک را از روی صورت دخترک کنار می زند.
چشمانش بسته است.
و گویا پس از مشقت های فراوان حال راحت خوابیده است.
دو انگشت اشاره و میانه اش را روی شاهرگ گردن دخترک قرار می دهد.
و با حس کردن نبض او زیر انگشتانش تکخند پرغروری کنج لبش جا خوش می کند.
_زنده اس..
https://t.me/+Ygq0pd_ODEs3ZWRk
https://t.me/+Ygq0pd_ODEs3ZWRk
https://t.me/+Ygq0pd_ODEs3ZWRk
_وقتی اومدم بالا سرت داخل یه قبر بودی...زنده به گور شده و کفن پیچ!
پا روی پا انداخته و خطاب به دخترک لرزون مقابلم میپرسم
_چیکار کردی بچه؟ چه گناهی کردی که داشتن زنده به گورت میکردن؟
دخترک هق هقی کرده و جواب میده
_داداشام..داداشام فهمیدن دوست پسر دارم!
نیشخندی میزنم
چون فهمیدن دوست پسر داری داشتن زنده به گورت میکردن؟
https://t.me/+Ygq0pd_ODEs3ZWRk
https://t.me/+Ygq0pd_ODEs3ZWRk
یه مافیای کله گنده موقعی که داشته لب مرز بار رد میکرده داخل یه قبر خالی یه دختر ریزه میزه رو پیدا میکنه و تصمیم میگیره اونو با خودش ببره...😱❌ | 165 |
| 14 | _ ببخشید آقای دکتر؟
مرد بلند قامت با شنیدن صدایم سر جا میایستد
سریع سمتش میروم و نفس نفس زنان میگویم
_ شما دکتر جدید این بخش هستید؟
گنگ نگاهم میکند و با مکث میگوید
_ بله، چطور؟
_ میتونم یه خواهشی ازتون بکنم؟
متعجب نگاهم میکند، باز هم برای جواب دادن تردید دارد
انگار پروویی ام برایش عجیب است
_ بفرمایید
صدایم را کمی پایین میآورم
_ دکتر مهرجوی خیر ندیده اینقدر از صبح ازم کار کشیده که بخدا دیگه نمیکشم
میشه به جای من به بیمار اتاق ۲۱۱ برسید؟
چشمانش گرد میشود اما من فرصت مخالفت به او نمیدهم
هنوز جوابی نداده که پرونده را تقریبا به زور دستش میدهم
_ خیلی ممنونم حتما جبران میکنم براتون
برای اینکه هم دل خودم خنک بشود هم دکتر مهرجوی تازه واردی که ندیده بودمش اما بارها ترکش های بداخلاقی اش از دور نصیبم شده بود را در چشم این دکتر جدید هم بد جلوه بدهم شروع به حرف زدن میکنم
_ من نمیدونم آخه چرا یک دکتر، با چنین شخصیت اجتماعی بالایی باید اینقدر عقدهای باشه.
از وقتی این مهرجو اومده اینجا شده رئیس بخش، چندتا از بچه ها رو که کلا بیرون کرده، اینقدر هم کار ریخته رو سرمون وقت سر خاروندن نداریم.
همیشه هم صدای داد و فریادش بالاست.
چینی به بینی ام میدهم و با پیاز داغ بیشتر میگویم
_ میگن زنش بخاطر همین بداخلاقی هاش ازش جدا شده،
والا که حق داشته. آخه کی همچین آدم نچسبی رو تحمل میکنه؟ حقشه سر پیری زنش بذاره بره تنها بمونه
با بهت میگوید
_ دکتر مهرجو؟
راضی از اینکه بالاخره حرفهایم برایش جالب شده و همراهی میکرد سر تکان میدهم
_ آره همش واقعیته.
شما تازه وارد هستین هنوز آشنایی ندارین.
والا راسته میگن آدم هرچی پیرتر میشه بداخلاق تر هم میشه
با اخم میگوید
_ دکتر مهرجو پیره مگه؟
شانه بالا میدهم
_ چی بگم والا من که ندیدم سن دقیقش بفهمم قطعا بالای شصت هست دیگه
پیری کاش زودتر بمیره همه از دستش راحت بشیم
کمی از بیانصافی ام دلم برای دکتر مهرجو به رحم میآید و با نارضایتی اضافه میکنم
_ البته هرچی اخلاق نداره ولی پزشک خوبیه، میگن دستاش شفا بخشه، حالا ایشالا هزار سال عمر کنه اما خدا سر عقل بیارتش اینقدر پاچه مارو نگیره
سر تکان میدهد
اینکه دیگر جوابم را نمیدهد و غیبتم ادامه دار نمیشود عصبی ام میکند اما خب چون قرار بود کار مرا انجام دهد مراعاتش میکنم
میخواهم خداحافظی کنم که با نگاهی به پرونده میپرسد
_ فقط بیمار اتاق ۲۱۱ با شماست؟
قطعا منظورش این نبود که بقیه کارهای مرا هم انجام دهد اما آنقدر خسته بودم که
از فرصت پیش آمده نهایت استفاده ببرم
با بدجنسی نیشم شل میشود و از خدا خواسته میگویم
_ راستش چندتا دیگه هم هستن
از خانم صبوری بپرسید هم بهتون میگه
خدا خیرتون بده اگه ممکنه به اونام برسید من امروز نوبت آرایشگاه هم دارم بعد یک هفته از دست مهرجو به کارام برسم
مات میماند اما قبل از اینکه مخالفتی کند فورا خداحافظی میکنم و میروم
دو ساعت بعد که برمیگردم با ذوق جلوی آینه راهرو میایستم و به ابروهای تمیز شده ام نگاه میکنم
مهسا با دیدنم متعجب میگوید
_ تو اینجایی طلا؟ دوساعته کجایی؟ بیمارات چیشدن؟
نیشم شل میشود
_ یک دکتر جیگر پیدا کردم همه کارامو به جام انجام بده
تونستم این چندساعت یه نفسی بگیرم
متحیر میگوید
_ وا کی؟
_ نمیدونم یادم رفت فامیلیش رو بپرسم حالا حتما میبینمش امروز باز
با یادآوری دکتر جدید ذوق زده میگویم
_ نمیدونی چه قدر جذاب بود مهسا اولین باره بعد اینهمه سال یه دکتر به چنین جذابیتی میبینم
باید تورش کنم واسه خودم
مهسا ترسیده میگوید
_ میدونی اگه مهرجو بفهمه چندساعت پیچوندی چی میشه؟
دستم را در هوا تکان میدهم
_ برو بابا مهرجو کجا بود
سر تکان میدهد
_ اتفاقا امروز دائم همینجاست
اصلا نرفته اتاقش
همش خودش بالا سر بیمارا میچرخه!
سر میچرخانم تا جواب مهسا را بدهم که با دیدن آن دکتر جدید گل از گلم میشکفد
میخواهم سمتش بروم و تشکر کنم که مهسا فورا از جا بلند میشود و میگوید
_ خسته نباشید دکتر مهرجو
یخ میزنم
دکتر مهرجو؟
اویی که یک ربع پیشش کلی بد و بیراه حواله مهرجو کرده بودم خودش بود؟
دکتر مهرجو جلو می آید
پرونده را دستم میدهد و رو به منِ میت شده میگوید
_ رسیدن بخیر خانم معین، امر دیگه ای ندارید انجام بدم براتون؟
شانس میآورم که همان لحظه یکی از دکتر های ارشد بیمارستان میآید و البرز مهرجو را به حرف میگیرد
فرار میکنم سمت رست که تلفنم زنگ میخورد
حاج بابا بود
_ کی میرسی خونه دخترم؟
متعجب میگویم
_ مثل همیشه دیگه بابا چیزی شده؟
میگوید
_ اگه تونستی زودتر بیا طلا بابا برای امشب زنگ زدن قرار خواستگاری گذاشتن
مات و مبهوت میگویم
_ خواستگاری؟ کیه؟
آرام میخندد
_ منو دست میندازی دختر؟ گفت بگم دکتر مهرجو، طلا خانوم خودش خوب میشناسه
https://t.me/+sO5CEj34diIwMjk0
https://t.me/+sO5CEj34diIwMjk0 | 204 |
| 15 | _بهش تجاوز کنید
سه مرد هیکلی با بهت به فراز نگاه میکنند و صدای جیغ های کر کنندهی ماهور در گلو خفه میشود..
_چیکار کنیم اقاا؟
فراز سیگاری آتش میزند و پک عمیقی میگیرد..
نگاهی به چهرهی رنگ پریدهی دخترک میاندازد و با بیرحمی تمام لب میزند:
_هر سه نفرتون بهش تجاوز کنید
داوود یکی از آن سه مرد هیکلی رو به فراز میکند و با تعجبی که در صدایش آشکار بود لب میزند:
_آقاا مگه..
مگه خانم زنتون نیستن؟!
فراز نگاه نفرت بارش را به ماهور دست و پا بسته میاندازد و پر خشم میغرد:
_اره زنمه ولی فقط روی کاغذ
این دختر قاتله
قاتل زن و بچهی مظلوم و بیگناه من
هربلایی که سرش بیاااد حقشه
سه مرد نگاهی پر تردید بهم میاندازند و نگاه مرددشان را به دخترکی که از ترس روح در بدن نداشت میدهند..
_فر..فرااز؟
صدای وحشتزده و ناباور ماهوررا میشنود و بیتوجه به حال و روز وخیمش رو به آن سه نفر میغرد:
_پس چرا وایسادید؟
کاری که بهتون گفتم و بکنید دیگه
نترسید شوهرش منم مشکلی برای شماها پیش نمیاد
میگوید و پوزخندی به گفته های خودش میزند..
میگفت شوهرش بود؟!
چه شوهری همچین کار وحشتناکی با زنش انجام میداد؟.
_فرااز نههه
فراااز تورووووخداااااا نهههه
دستانش توسط آن سه مرد گرفته میشود و جسم دردناکش کشان کشان روی زمین کشیده میشود..
قلب فراز از دیدن این صحنه ها به درد میآید ولی..
هیچ کاری برای جلوگیری آنهااا نمیکند..
هر کاری که میکرد..
هربلایی که بر سر این دختر میآورد قلب زخم خوردهاش آرام نمیگرفت..
_فرااز تورووووو به هرکییی میپرستییییی نکننننن
بخدااا من کااری نکردمممم
من کااری نکردممممم
پشیمون میشی فراااز
به مرگ من پشیموووون میشییییییییی
دخترک زجه میزد و صدای جیغ و نالههایش کل انباری متروکه را برداشته بود..
دخترک هوااار میکشید و صدایش به گوش های فراز نمیرسید..
مرد با حالی خراب شده از انباری بیرون میزند و هنوز چند قدم بیشتر برنداشته است که تلفنش زنگ میخورد..
با دیدن نام پدرش...عموی ماهور سریع تماس را وصل میکند و این نعرهی نیماست که در گوش هایش میپیچد و پاهایش را خشک میکند:
_فراااااز تورو جون من بگووو بلایی سر اون بچه نیاوردیییی؟
فرااااز بیگناهههههه
فراز به خاک نازنین بیگناهه از کلانتری زنگ زدن گفتن قاتل اصلی رو پیدا کردن
فراااز کاری نکنی باهاشاااااا
دارم میام پیشتون
موبایل از دستش بر زمین میافتد و با پاهایی لرزان راه آمده را به داخل انباری میدود..
وارد اتاقک کوچک انباری میشود و با دیدن صحنهی مقابلش…
ادامهی رمان😱👇🏻
https://t.me/+D4wErYfnY5xjNmM0
https://t.me/+D4wErYfnY5xjNmM0
به چند نفر سپرد که به زنش تجاوز کنن و..🥺💔 | 503 |
| 16 | - سینههات فرم مدرسه رو پاره نکنه!
با بغض نگاهش کردم.
- چرا انقد بیپروایی تو؟
پوزخندی زد و ماشین را در کوچهای خلوت پارک کرد.
- طوری حرف نزن انگار تن و بدنت و ندیدم!
اشکم چکید.
- من نمیخوام دیگه باهات باشم... خواستگار اومده برام، آقا جونم اصرار داره عروس شم.
#رگ_گردنش متورم شد.
- عروس میشی، اما نه تو خونهی بابات، تو #تخت_من عروس میشی کوچولو!
تا خواستم مخالفت کنم، ماشین از جایش کنده شد و...🔥😢
https://t.me/+dyKQd0Ws229jMWJk
دختری از یک خانوادهی مذهبی، طعمهی پسر جذاب و خشنی میشه که به قصد انتقام نزدیکش شده و...😭❌ #محدودیتسنی | 1 |
| 17 | - قرص جلوگیری میخوری حامله نشی؟
درحالی که با شورت و سوتین بودم نشسته بودم روی زمین داشتم پاهامو موم میزدم
نگاهمو سمتش کشیدم
روی تخت دراز کشیده بود.
تنها رفیق شفیقم.
با بیخیالی جواب دادم:
- قرص؟ نه بابا برای چی بخورم چقدم سکس دارم من مثلا، تهش ماهی یک باره.
- همون ماهی یک بارم میتونه دوقولو حاملت کنه.
بیخیال و خوش خندیدم و تابی به گردنم دادم.
- با اون کمرش؟ کلا سکسمون ۵ دقیقه اس.
ریز خندید و اومد سمتم، جلوی پام نشست و کاغذ موم رو گرفت، گذاشتش روی پام..
- به ممهرزاد میخوره کمرش شل باشه ها، مطمئنی؟
سرمو تکون دادم که کاغذو کشید و ناله ی بلندی سر دادم که ریز خندید و با شیطنت رونمو نیشگون گرفت.
- چقدر سکسی دختر، حتی ناله ات. من جای شوهرت بودم همش ترتیبتو میدادم شب و روز.
خندم گرفت
حتی دوستم هم بهم نظر داشت اون موقع شوهر خودم؟
اهی کشیدم.
یکم توی خودم جمع شدم.
- تقصیر اونم نیست مرد خوبیه بی انصافیدنمیکنم.
بلاخره ۱۳ سال از من بزرگ تره نمیتونم خیلی توقع داشته باشم.
اونم بلاخره کمرش از کار افتاده یکمی.
کاری نمیتونم بکنم.
از جام بلند شدم و لباس زیرمو کندم
بیکینیم هم موم میخواست.
- تو زنی، انرژی زنانت میمیره اگه هر
روز رابطه نداشته باشی.
- اشکال نداره یه کاریش میکنم خودم
برای بچه هم نمیهوام واقعا
اصلا با رابطه ای یک بار در ماه کسی باردار نمیشه
حاجی هم قوی نیست.
پشتم بهش بود و حرف میزدم، یهو از پشت سر دستش سمت سینم اومد و فشار داد که ریز خندیدم.
- چیه دلت برام سوخت گفتی یه دستی بهم بزنی حال کنم؟
واقعا رفیق خوبی هستی برام.
ولی با دیدن دست پر رگ و بزرگی که سمت بین پام میرفت لال شدم، رسید همون جا و فشارش داد که نالیدم.
- من مراعاتتو میکنم، میگم بچه ای.
کم سنی، من زیادی خشنم
اجازه دادم بهم عادت کنی، چند بار اومدم سراغت توی اتاقت درت قفل بود
بعدش پیش رفیقت میگی کمرم کار نمیکنه!
هینی کشیدم که سریع از پشت سر دستش روی لمبه ی باسنم نشست و فشارش داد.
- هی با لباسای پدر مادر ندارت میچرخی جلوم و منو وسوسه میکنی، مجبور میشم خودم خودمو اروم کنم.
ولی دیگه ازت نمیگذرت دختر جون.
توجهی به تفاوت سنی و هیکلیمون نمیکنم.
هلم داد روی تخت و دستش روی پاهای شیو کردم به رقص دراومد.
- دیگه مراعاتتو نمیکنم
سکسمون ۵ دقیقس؟ توی اون ۵ دقیقه من همش تورو ارضا میکنم غیر از اینه؟
راست میگفت، هیچ وقت خودش ارضا نمیشد و من گذاشته بودم پای شلی کمرش.
چنگی به رونم زد که نالیدم...
- حسابتو میرسم از این به بعد، هر شب هرشب چند وعده...
https://t.me/+dyKQd0Ws229jMWJk
https://t.me/+dyKQd0Ws229jMWJk
زن و شوهری که تفاوت سنی بالایی دارن و شوهره همش مراعات هیکل کوچولوی زنشو میکنه ولی زن وزه و زبون درازش فکر میکنه شوهرش کمرش شله تا این که مچشو میگیره...😂 | 91 |
| 18 | +هنوز باکره ای دردونه ی تایماز؟
دستش رو روی شکم برهنهم کشید از خجالت لب گزیدم
-اون نامزد احمقت چجوری تونسته بهت دست نزنه؟
مردونگی نداشت؟
با خجالت ازش چشم دزدیدم که لاله گوشم رو بوسید
-توئه لاکردار دین و ایمونم و به باد دادی
چشمهای خمارم رو باز کردم و اه کشیدم
تایماز لیسی به گردنم زد
-میخوام امشب مال من بشی!
آماده ای یکی یدونه؟
https://t.me/+JdvyBBIIU_oyOTU0 | 98 |
| 19 | +امشب تختم و گرم میکنی پرنسس
والا چکات و میذارم اجرا و میندازمت زندان
بغضم رو قورت دادم و گفتم:
-اما...من باکره م
تو رو خدا رحم کنید
اون کارخونه زندگی من و بابامه
تایماز خان خسروشاهی نیشخندی زد و با هوس به بدنم نگاه هیزی انداخت و گفت:
-میری زندان
یا خودت زنم میشی و هر شب تختش و گرم میکنی
منم چکات و اجرا نمیذارم
https://t.me/+JdvyBBIIU_oyOTU0 | 98 |
| 20 | +امشب تختم و گرم میکنی پرنسس
والا چکات و میذارم اجرا و میندازمت زندان
بغضم رو قورت دادم و گفتم:
-اما...من باکره م
تو رو خدا رحم کنید
اون کارخونه زندگی من و بابامه
تایماز خان خسروشاهی نیشخندی زد و با هوس به بدنم نگاه هیزی انداخت و گفت:
-میری زندان
یا خودت زنم میشی و هر شب تختش و گرم میکنی
منم چکات و اجرا نمیذارم
https://t.me/+1sUPTrvPVlo2MTc0 | 67 |
