“ سِــودا sevda | ملیسا حبیبی “
﷽ رمان های نویسنده ملیسا حبیبی(هودی)👇 🥀تجاوز عـشـق ترس(فایل شده) 🌬ســودا(فایل شده) 🔥اوج لـذت(فایل شده) ❤️🩹 تلخند(آفلاین) 💫پشت چشمان تو(آنلاین) 🕊️مأمن بهار(آنلاین) پارتگذاری روزانه غیر از جمعه ها و تعطیلات رسمی تو تیکهای از قلبم نیستی همه وجودِ
Ko'proq ko'rsatish📈 Telegram kanali “ سِــودا sevda | ملیسا حبیبی “ analitikasi
“ سِــودا sevda | ملیسا حبیبی “ Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 29 729 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 1 021-o'rinni va Eron mintaqasida 11 414-o'rinni egallagan.
📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika
невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 29 729 obunachiga ega bo‘ldi.
28 Iyun, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni -1 061 ga, so‘nggi 24 soatda esa -20 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.
- Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
- Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 2.29% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 7.87% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
- Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 681 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 2 340 ta ko‘rish yig‘iladi.
- Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 9 ta reaksiya keladi.
- Tematik yo‘nalishlar: Kontent صدا, دخترک, وقت, گل, تنم kabi asosiy mavzularga jamlangan.
📝 Tavsif va kontent siyosati
Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
“﷽
رمان های نویسنده ملیسا حبیبی(هودی)👇
🥀تجاوز عـشـق ترس(فایل شده)
🌬ســودا(فایل شده)
🔥اوج لـذت(فایل شده)
❤️🩹 تلخند(آفلاین)
💫پشت چشمان تو(آنلاین)
🕊️مأمن بهار(آنلاین)
پارتگذاری روزانه غیر از جمعه ها و تعطیلات رسمی
تو تیکهای از قلبم نیستی همه ...”
Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 29 Iyun, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.
Ma'lumot yuklanmoqda...
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 29 Iyun | 0 | |||
| 28 Iyun | 0 | |||
| 27 Iyun | 0 | |||
| 26 Iyun | 0 | |||
| 25 Iyun | 0 | |||
| 24 Iyun | 0 | |||
| 23 Iyun | 0 | |||
| 22 Iyun | 0 | |||
| 21 Iyun | 0 | |||
| 20 Iyun | 0 | |||
| 19 Iyun | 0 | |||
| 18 Iyun | 0 | |||
| 17 Iyun | 0 | |||
| 16 Iyun | 0 | |||
| 15 Iyun | 0 | |||
| 14 Iyun | 0 | |||
| 13 Iyun | 0 | |||
| 12 Iyun | 0 | |||
| 11 Iyun | 0 | |||
| 10 Iyun | 0 | |||
| 09 Iyun | 0 | |||
| 08 Iyun | 0 | |||
| 07 Iyun | 0 | |||
| 06 Iyun | 0 | |||
| 05 Iyun | 0 | |||
| 04 Iyun | 0 | |||
| 03 Iyun | 0 | |||
| 02 Iyun | 0 | |||
| 01 Iyun | 0 |
Draw me as if an obsessed fan artist filled an entire sketchbook page - messy, overlapping, full-body poses, tiny chibi doodles, exaggerated expressions, and random close-ups of their hands or eyes. White background. No grid, no order. Pure chaos energy
| 2 | sticker.webp | 665 |
| 3 | _اگر ضعف کردی پاشو آب قند بخور
حوصله غش و تب ندارم دلی
ارسلان این را گفت و نفس زنان از روی تن برهنه اش فاصله گرفت
دلارای تن برهنه اش را کنار کشید
زیر شکمش وحشتناک تیر میکشید
حرف دکتر در سرش تکرار شد
(توموری که توی سرتونه خیلی خطرناکه خانم ، باید هر چه زودتر اورژانسی عمل بشید)
ارسلان از روی تخت بلند شد
عضلات در هم پیچیده ران و شکمش دلبری میکرد
_ چته باز خیره موندی؟
حوله اش را از روی در چنگ زد و صدایش را بالا برد
_هفته ای دوشب میام خونه اونم مریضی و در حال مرگ
دلارای با درد زانوهای برهنه اش را در آغوش کشید
آرام لب زد
_من که هر وقت خواستی...
ارسلان عصبی سمتش خم شد
_تو سکسم ریدی تو حالم دلی
دلارای چشم بست
صدای خودش و دکتر در سرش تکرار شد
(_اگر عمل نکنم چی؟
_به این مورد فکرم نکنید
_میخوام بدونم
_این تومور در صورت برداشته نشدن جون بیمار رو میگیره
_چه قدر وقت دارم؟ اگر عمل نکنم
_نهایتا دوماه!)
دستش را روی سینه آلپارسلان گذاشت و لب زد
_ببخشید
ارسلان پوف کشید
دخترک را دوست داشت
ازدواجشان اجباری بود اما دلش میسوخت به حال بی کس و کار بودنش
عذاب وجدان گلویش را فشرد
خم شد و برای جبران لب هایش را بوسید
دلارای سینه اش را نوازش کرد و او برای راند بعد آماده میشد!
با خشونت دخترک را عقب هل داد
دلارای با ضربه ی سرش به بالشت التماس کرد
_آروم
ارسلان بی توجه به کارش ادامه داد
مثل همیشه او رابطه شان را مدیریت میکرد و دلی نمیتوانست اعتراضی کند
قسمت به قسمت بدنش را لمس کرد و بوسید
میان پاهایش که جا گرفت دخترک نفس زنان چشمانش را بست
درد کم کم بیشتر شد
دردی شبیه به رابطه اولشان که دخترانگیاش را از دست داده بود!
چشمانش را روی هم فشرد و سعی کرد طاقت بیاورد
ناخن هایش را در گوشت بازوی ارسلان فرو برد
صدای پرستار در سرش پیچید
(این تومور روی عصب های درد اثر میذاره
باعث میشه تحریکشون چندبرابر بشه
یک ضربه یا درد کوچیک رو تبدیل میکنه به دردی غیرقابل تحمل
داروهارو مصرف کن
عوارض دارن اما باعث میشه درد نداشته باشی)
و او پولی برای خرید دارو نداشت..
ارسلان کارت های اعتباری اش را پر میکرد اما با حرف های منصوره قصد نداشت به آن ها دست بزند
ارسلان ران هایش را چنگ زد و او نالید
_آی
میدانست از نظر ارسلان تمام این حرکات نمایشی ست اما از تومور که خبر نداشت
ناخواسته صدای ناله اش بالا رفت
_بسه توروخدا درد دارم
ارسلان توجهی نکرد
اصلا انگار صدایش را نمیشنود!
احساس میکرد پیشانی اش نبض میزند
دردش بیشتر شد
دیگر تحمل نداشت...
هق هق کنان سرزنش های ارسلان را به جان خرید و عقب هلش داد
_نکن ارسلان بسه بسه درد دارم
خودش را کنار کشید و با درد نالید
_بسه
ارسلان نفس زنان با خشونت چانه اش را گرفت و سرش را روی بالشت کوبید
صدای فریادش دیوار هارا لرزاند
_چه مرگته؟
بزنم تو دهنت که دیگه لجبازی کردن یادت بره؟
دلارای بغض کرده نالید
_بخدا درد دارم
_زر نزن
دفعه اولته که درد داری؟
دلارای عصبی هق زد
چرا نمیفهمید؟
او داشت میمرد
او تا ۳۰ روز دیگر میمرد و ارسلان لعنتی یک خاطره ی خوش از خودش به جا نمیگذاشت
او عصبی وارد حمام شد و دلی از شدت گریه به سرفه افتاد
صدای پرستار تکرار شد
(خشم ، هیجان و استرس ممنوع
تومور نادره و در ایران زیاد شناخت نداریم
ممکنه هر واکنشی نشون بدی
تا زمان عمل شرایط روحیتو کاملا ثابت نگه دار وگرنه عواقب خوبی نداره )
سرفه کرد
بیشتر و بیشتر
نمیتوانست نفس بکشد
دستش را به گلویش گرفت و با چشمان گشاد شده عق زد
یک بار ، دو بار ، سه بار
و بالاخره حلقش آتش گرفت
خون با شدت از دهانش بیرون زد و رو تختی سفید را سرخ کرد
چشمانش از وحشت گشاد شد
صدای بسته شدن آب و او دوباره عق زد
آلپارسلان با بدن خیس از حمام بیرون زد
صحنهی پیش رویش غیرقابل باور بود
بهت زده لب زد
_دلی
دلارای سرفه کرد و خون بیشتر شد
نمیتوانست نفس بکشد
ارسلان روی دست هایش بلندش کرد و او بی جان لبخند زد
_تو ... تو پروشگاه که بودم ... همیشه منتظر بودم یک خانواده قبولم کنن ... اما هیچ وقت هیچکس منو نخواست
ارسلان وحشت زده لباس پوشید و دخترک را روی دستانش بلند کرد
صدای مردانه اش میلرزید
_هیش..قربونت برم
تقصیر من بود
دلاراب به خرخر افتاد
_وقتی ۱۸ سالم شد بابات اومد پروشگاه
میخواستن...بندازنم بیرون
ارسلان عصبی او را روی صندلی ماشین نشاند
پدرش نذر کرده بود
که دختری پرورشگاهی برای پسرش عقد کند
طفلی ۱۸ ساله یتیم!
دلارای جان میکند تا کلمه ای میگفت
_ندیده عاشقت شدم چون.. تو تنها کسم بودی
ارسلان پایش را روی گاز فشرد
جنون آمیز پچ زد
_یه حمله عصبی معمولیه
خوب میشی
دلی بی جان زمزمه کرد
_ببخشید که زندگیتو خراب کردم
https://t.me/+m4jd9Tr26SM3MmY8
https://t.me/+m4jd9Tr26SM3MmY8
https://t.me/+m4jd9Tr26SM3MmY8
💔💔💔 | 455 |
| 4 | _نَشین. وقت شام تمومه، دخترجون
نجوای جدی ایلیا
روبه دخترک که میخواست صندلی را عقب بکشد
دخترک 16 ساله با موهای طلایی بافتهی نامرتبش و لباس گشاد گل دار قرمز رنگ
حتی در این لباس ها هم... صورت ظریف و سفیدش میدرخشید
دخترک ماتش برد
ناخودآگاه آستینش را پایین تر کشید تا روی دستش معلوم نشود
_ببخشیـ..ـد، خان. از دیشب یکم سرم گیج میره. تا از پله ها بیام پایین برای شام دیر شد
ایلیا بدون نیم نگاهی به دخترک، لیوان دوغش را کنار بشقاب گذاشت
_میز و جمع کن، اکرم
خدمتکار عمارت که مطیع برای جمع کردن میز جلو آمد، چانهی دخترک هول لرزید
_نمیشه بخورم؟! گشنمه. صبحو..نه و ناهار امروزم تا بیام پایین گفته بودین جمع کنن
دخترک دستش را به میز گرفته بود تا زانوهایش خم نشود
حداقل اینجا
میان چشمان کل خدمتکارها
سرش شدید گیج میرفت
هم عرق کرده و هم سردش بود
لباس آستین بلند پوشیده بود و یقه بسته
که خان نبیند
دانه های درشت قرمزی که گردن و دست هایش را پر کرده بود
شهربانو همان روز اول گفته بود.. گفته بود اگر مریض شود میشود، مانند زن قبلی خان
خان طلاقش میدهد و از دِه بیرونش میکند
مجبور میشود برود زیر دست عباس قُلی با آن چشمان هیز و شکم بزرگش، کُلفتی کند
جوری مظلوم گفت که نگاه ایلیا پایین رفت
ابرو گره زد
با دیدن لرز خفیف زانوهای دخترک
_نوبهی بعد هم دیر برسی سر میز، دوباره میز جمع میشه
برگه هایی که بر روی مبل کناری انداخته بود را چنگ زد که.. دست ظریف و سفیدی آستین لباسش را بیجان گرفت
چشمانش تیز به عقب برگشت که دخترک با بغض، صورت رنگ پریدهاش را پایین انداخت
_یه چیزی.. میخواستم ازتون. معلم دِه.. گفته که میخوان موهام و از ته بزنن. فردا. میـ..ـشه نزارین، خان؟
دخترک پربغض گوشهی لباسش را در دست فشرد
_ بهخدا شپش ندارم. میـ..ـشه خط بنویسین برای معلمم؟ موهام تنها چیزیه که از مامان خورشیدم..
تشر ایلیا. گرهی ابروهایش کور شد
صورت دخترک زیادی رنگ پریده به چشم میآمد
_کار دارم، دخترجون
خواست آستینش را از دست دخترک بکشد که دخترک با هقی که از گلویش بیرون پرید محکم تر چنگش زد
_به خـ..ـدا دیگه چیزی نمیخوام ازتون. خانوم معلمم پیره. خود..ش چشمش نمیبینه لای موهام و. بچه ها به دروغ گفتن. خانوم معلمم گفته اگر فردا خودم با سر کچل نرم مدرسه هم فلـ..ـکم میکنه هم خودش با قیچـ..
مروارید خودش حرفش را ادامه نداد
به جایش تند دستش را در جیب لباس گل دارش چرخاند
با چشمان پُر
_بیچشم و رو نیستم به خدا. براتون یه هدیه کوچیکم با پولی که بیبی بهم داده بود، خریـ..ـدم. کمه اما پولم فقط به این رسید. فقط یه خط بنویسین برای خانوم معلمم
دخترک با سر پایین دستش را بالا آورد
_دیدم دکمهی آستین پالتوتون افتاده، کلی گشتم تا مثلشو پیدا کردم. بفرما..یید
گوشهی لب ایلیا.. بالا رفت. کمرنگ
خیره به دو دکمه
دو دکمهی سیاه رنگ در کف دست لرزان دخترک
گونه های دخترک رنگ گرفته بود
دخترکِ شیرین!
اما برخلاف چشمانش که میخ صورت ظریف نازدارش شده بود.. لب تکان داد
سرد
_مِن بعد توی دِه ول بچرخی بخاطر خریدن دوتا دکمه.. به جای خانوم معلمت، خودم میگم فلکت کنن، دخترجون
بیتوجه به پر شدن دوبارهی چشمان زمردی دخترک، کمر صاف کرد
چشمانش تیز شد. با تمسخر
آستینش را از دست دخترک بیرون کشید
_هشت ساله که توی مکتب و مدرسه اجازه ندارن دست ببرن به قیچی. نوبهی بعد عذر و بهونهی محکمتری بیار تا بتونی از من خط بگیری برای اون مردک
منظورش برادر دخترک بود
برادری که قرار بود وسط دِه اعدام شود
هفتهی بعد
بیتوجه به اینکه دخترک پربغض خواست چیزی بگوید
قدم هایش به سمت پله ها
_امشب پیش بیبی میخوابی. کار دارم
°°°
°°°
نیمه شب.. شاپور کلافه یقهی کت نمدیاش را بالا کشید
_آقام روی نوکرتون سیاه. به ابوالفضل نمیدونم چرا این قار قارک یهو تو این سگ سرما خراب شد. این گاری برقیا که نو نوارَن انقدر اَدا دارن. به جونِ ننم خوف کردم اوستا نباشم تو درست کردنش امـ.
غرشش. بیحوصله
_دهنتو ببند، شاپور
از دیشب.. نازدار موطلاییاش را ندیده بود
با آن گونه های همیشه سرخ
شاپور هیسی کشید
_با اینکه دل شاپور میپوسه اما روی جفت چشمام
همینکه نزدیک عمارت شدند.. صدای پارس بلند سگها
ابروهای ایلیا گره خورد
خیره به سگهایی که کنار در عمارت پنجه به برف میکشیدند
انگار چیزی میان برف ها افتاده باشد
_ماشین و نگهدار
شاپور با چشمی ماشین را نگه داشت که.. نفس میان سینهی پهنش گره خورد
با دیدن تن دخترکِ.. بیمویی که میان برف ها افتاده بود. بیجان
لب های کبود شده و.. دانه های بزرگ قرمز روی سفیدی گردنش
با دو کف پای خونیای و بریده بریده شده..
جای... چوب فلک بود..
ادامه⬇️
https://t.me/+OrGDe2MVzhJjZWZk
❌کپی سریعا پیگری میشه❌ | 183 |
| 5 | -مطمئنی جواب آزمایشم مثبته ؟ یعنی من حاملهام ؟
نمیتوانم باور کنم.یعنی تمام دعاهایم جواب دادهبود.دستانم بیاختیار رو شکمم مینشینید.
-بله عزیزم سه ماهتونه
لبخند روی لبهایم سنجاق میشود.او هم لبخند میزند حین تحویل دادن برگه آزمایشم.
-ماه بعد ایشالا تعیین جنسیت
چشمک میزند.
-شوهرت دختر دوس داره یا پسر ؟
لبخند روی لبهایم خشک میشود و نمیدانم ریزی میگویم.هیچ وقت نگفته بود شاید میترسید ناراحتم کند.
-فکر نمیکرد مادر بشم
لبخند غمگینی میزند:
-پس برو خبرشو بهش بده
تمام مدت تا رسیدن به خانه ذوق دارم.دیشب گفته بودم امشب خانه نیستم حالا همهچی عوض شده بود.سر خیابان خانه تمام مواد مورد نیاز را می خرم.باید کیک درست می کردم با چلو گوشت خوشمزه از این فکر لبخند میزنم.
-پس حسابی میخوای داداشمو سوپرایز کنی ؟ باورم نمیشه پناه ؟
خواهرش بود.پای تمام راز هایم.
-منم باورم نمیشه
با ذوق میخندد.
-ولی داداشم خیلی خوشحال میشه میدونم
صدای ریز ریز خندهاش جان میبخشد به تن پراسترسم.نمیدانم چرا دلشوره عجیبی دارم.
-آخ خودا...همهجا بزنی داره بابا میشهها...
نزدیک آمدنش همین که صدای ماشینش را میشنوم با لبخند به سمت پنجره میروم اما با دیدن زنی که پیاده میشود از ماشین لبخندم خشک میشود.صدای لوندانهاش را ریز میشنوم
-اوفففففف....امشب چه شود
صدای شوهرم.نه خدایا ممکن نیست.
-عشق و حال تمام....
صدای کلید انداختن به در می آید و پشت بندش صدای زنانهای که پر استرس میپرسد :
-مطمئنی خونه نیست امشب ؟
-نه عشقم خودش گفت خیالت راحت
آمده بودم سوپرایزش کنم اما حالا من سوپرایز شده بودم
همین که کلید برق زدهمیشود با دیدنم مات میشوند.از سکوت و جاخوردگیش استفاده میکنم و بغض میکنم :
-ببخشید که امشب خونهام
نگاهش روی میز آماده و خوش رنگ میچرخد و دستس از دور بازوی ظریف زن میافتد و به سمتم می آید.
-پناه جان....
عقب میروم و کیفم را چنگ میزنماشکهایم صورتم را خیس میکند.
-من میرم عشق و حالتونو خراب نمیکنم
میروم دنبالم نمیآید....
غافل از برگه آزمایشی که زیر کیک مخفی کرده بودم
بخاطر تیکه از وجودش پیدایم میکند اما...
https://t.me/+X8LzkF4aUf0zZjJk
https://t.me/+X8LzkF4aUf0zZjJk
پارت اصلی رمان❌❌❌️
کپی ممنوع❌❌ | 168 |
| 6 | بیمار مرموز اتاق ۴۰۲ که مرد هیکلی بودبا صورت و دست و پا های باندپیچی شده.
_اِ بیدارین؟ بهترین؟ من پرستار جدیدم...
فقط چشمان و کمی از دهانش معلوم بود و بینی، تصادف کرده بود.
_خانم قدیمی همین صبح بازنشستگی رو گرفت، ولی قبلش می دونین چی گفت؟
مونیتور را چک می کنم، خوب بود، لبخند می زنم به نگاهی که انگار زیر باندها اخم داشت.
_اخم نکنین! شما رو به من سپرد، گفت خورشید...همینجوری با تاکید گفت.
سعی می کنم کمی آرامش کنم، ضربان قلبش کمی بالا می رود، بیمار خاصی بود.
_گفت خورشید، این پسر دست تو امانت، یکم بدقلقه...ولی بهش برس.
نمی دانستم داستان بیمار این اناق چه بود، اما دیروز عمل سختی داشت، دست و پاهایش هنوز گچ داشتند.
_گمشو...بیرون.
به سختی کلمات را ادا کرد اما من شنیدم، داذوی دستگاه را پر کردم، پمپ ضد درد.
_آها گفت بددهنی هم می کنین، ولی حرف نزنید، برای بخیه ها خوب نیست...همون با چشم فحش بدین خوبه.
باز آرام با صدایی خفه غرید.
_ب...رو.
اخم می کنم، این اتاق پرستاری دائم داشت و من داوطلب شده بودم، ادم تنهایی مثل من کار زیادی نداشت.
_نمی تونم برم، شما رو دادن به من، نمی دونم کی هستین، نمی دونمم چرا اینجایین، باید باهام کنار بیاید، غر نزنین خب؟
باید پانسمان دستش را تعویض می کردم، فقط یک نفر حق داشت بیاید. چرا؟ نمی دانستم.
_اینجا رئیس منم خب؟ الانم بانداژ و عوض می کنم.
یک هفته گذشت تا پذیرفت من پرستارش باشم. پذیرفت رئیس من بودم هربار با خنده می گفتم.
_چند ...سالته؟
صدایش بهتر می شد حداقل فحش نمیداد شاید دردش کمتر بود.
_خودت چندسالته؟...اسمت و نمی گی؟
اخرین پانسمان را برمیدارم، سوختگی پوست اورده بود. پانسمان صورتش اما سرجایش ماند ان را دکتر تعویض می کرد.
_به...تو...ربط...
اخم می کنم، باز بدخلق شده بود.
_وقتی بد اخلاقی با من حرف نزن.
نگاه خیره اش کم کم رنگ آشنایی می گرفت، کسی نمی دانست اسم او چیست، انگار ادم مهمی بود.
_زخمم...میخاره.
زخمهای زیادی داشت، اکثرا خوب شده بودند.
_کدوم یکی بداخلاق.
کم کم به هم عادت کرده بودیم، حالا می دانستم مرد جوانی ست، ادم مهمی بود که احتمالا کسی نباید می فهمید کیست.
_صورتم...دستم.
کلافه سر به بالشت گذاشت. دلم برایش میسوخت، سه هفته ای می شد که هرروز و بیشتر ساعتها می دیدمش.
_بذار یه فکری دارم.
یک نفر می امد برای کارهای شخصی اش، اما باقی اش با من بود، حتی غذا دادن، اگر میخورد.
_لعنتی... خسته شدم.
اولین بار بود که چنین می گفت. دستم را روی صورتش می برم که عقب می کشد.
_چه...کار ...
با غیض می گویم.
_مگه نمیخاره، بذار کمکت کنم. پاچمو نگیر، نمیخورمت.
غر زد اما وقتی ارام دست روی پانسمان تکان دادم چشم بست، بعد هم دستش را با کف دست آرام مثل نوازش کشیدم، از خارش کم می کرد.
_با صد من عسلم خوردنی نیستی، اگر پسر خوبی باشی برات فیلم میذارم و کتاب میخونم.
چپ چپ نگاهم کرد اما همین که چیزی نگفت خوب بود.
_خورشید؟ دیگه ۴۰۲ نرو، مریض و بردن.
بهت زده به سرپرستار نگاه می کنم، دوماه شبانه روز مراقب او بودم و حالا یکهویی رفته بود؟
_ولی چرا کسی نگفت؟
شوکه بودم، دوماه تمام ، برایم عادت شده بود، برایش کتاب میخواندم، فیلم می دیدیم، دیگر بداخلاقی نمی کرد...
_ما پرستاریم دختر، یه روز مریض میاد به روزم میره... مهم اینه که به حالت عادیت برگشتی.
دروغ چرا دلم شاید تنگ می شد. دو هفته گذشت، مریض۴۰۲ ته ذهنم هنوز بود، گچ ها باز شده و صورت انگار خوب شده بود.
_خانم؟!
شیفت تمام شده و میخواستم به خانه برگردم که دو مرد درشت هیکل جلویم ایستادند.
_بله؟ چیزی شده؟
یکی از مردها به ماشین اشاره کرد.
_شماذپرستار اتاق۴۰۲ بودین؟ خورشید!؟
ترسیده به ماشین سیاهرنگ نگاه می کنم. با لکنت می گویم:
_ک..اری دا...رین؟
مرد لبخند می زند اما از ترس من کم نمی شود.
_با ما بیاید، باید جایی بریم...آقا گفتن بیاین.
https://t.me/+LLJn88zF18hkMWZk
https://t.me/+LLJn88zF18hkMWZk
https://t.me/+LLJn88zF18hkMWZk | 585 |
| 7 | - ارضا شدنتو حس نکردم؟
با گریه ازش جدا شدم.
- نمیخواد درد داره.
دستامو بالای سرم قفل کرد و نوک سینمو بوسید.
- این همه واسم خاریدی بکنمت لااقل بذار ارضات کنم.
لب برچیدم که دوباره خودشو واردم کرد که ناخواسته ناله کردم.
- افرین دختر کوچولوم، بلرز واسم.
https://t.me/+WJC-IHCK8-9jYzJk
💦دختره با پسر عموش همش یواشکی روی تخته🔥 | 188 |
| 8 | - یتیمه نباید باهاش ازدواج میکردی.
کلافه نفس کشیدم
- مادر من، من ارغوان رو دوست دارم.
مامان با ناراحتی نگاهم کرد و به دهنش چین داد.
- معلوم نیست اصلا دختره یا نه...اصلا بهش دست زدی؟
- نه.
دست دراز کرد و از کیفش دستمال سفیدی دستم داد.
- دوسش داری بهم ثابت کن مناسبه.
دستمال رو گرفتم و رفتم توی اتاق، اتاقی که توش دخترعموم رو به زور زندانی کرده بودم ولی اون باید مال من باشه.
باید...
https://t.me/+WJC-IHCK8-9jYzJk
❌پسره چشمش دنبال سهم شرکت دخترعموشه، دختر عموش که از هیچی خبر نداره... | 1 |
| 9 | سیوش کن Mon rêve یعنی :))) | 116 |
| 10 | سیوش کن Ma moitié به معنی …💕 | 114 |
| 11 | نگو که هنوزم پارتنرتو اینطوری سیو میکنی؟!
واقعا توت فرنگی من؟🍓😂
بیا اینجا مخاطبینتو شیک سیو کن؛
@save_esm | 114 |
| 12 | سیوش کن Mon rêve یعنی :))) | 130 |
| 13 | سیوش کن Ma moitié به معنی …💕 | 132 |
| 14 | نگو که هنوزم پارتنرتو اینطوری سیو میکنی؟!
واقعا توت فرنگی من؟🍓😂
بیا اینجا مخاطبینتو شیک سیو کن؛
@save_esm | 131 |
| 15 | sticker.webp | 259 |
| 16 | " تو چرا تا این موقع شب هنوز آنلاینی دختر خوشگله؟ "
نگاهم به پیام آریامهر روی صفحهی گوشی افتاد.
تپش قلبم بالا رفت و با دست لرزان صفحهی چتش در اینستاگرام را باز کردم.
" دختر خوشگله " تکه کلامش بود.
بیخود دلم را خوش نمیکردم!
انقدر نوشتم و پاک کردم که آخر تاب نیاورد و کفری نوشت:
" چی میخوای بگی دو ساعته ایز تایپینگی بچه؟ "
نفسم حبس شد.
لعنت به من و این احساسات جدید و ناشناختهای که به تازگی داشت دوباره سربرمیآورد!
نوشتم:
" بیدارم. چیزی شده؟ "
فکر میکردم پروندهی عشق یک طرفهام به آریامهر در همان دوران دبیرستان بسته شده بود!
اصلا با همین اطمینان به تهران آمدم.
ولی توقع نداشتم آریامهر از چهار سال پیش هم جذابتر و مردانهتر شده باشد!
جنتلمنتر...
خدای من!
بی شک دیوانه بودم که داشتم به همچین چیزهایی فکر میکردم!
من و آریامهر رفیق بودیم! نباید احساسات یک طرفهام را وارد این رابطه میکردم!
اینبار داشت برایم صدا پر میکرد و وقتی ویسش روی صفحهی چت پدیدار شد آه از نهادم برخواست.
به کدامین گناه ساعت دو نصف شب باید صدای بم و مردانهی او را گوش میدادم؟
صدا را پلی کردم:
" تو یه مرگیته بچه! حالیمه... این رفیق بیخیالت حالیشه که تو یه مدته خودت نیستی... دردت چیه؟ به درد عشق گرفتاری که اینطوری از خواب و خوراک افتادی؟ "
لعنت!
مثل همیشه درست وسط خال زد!
هول شده سریع برایش نوشتم:
" نه "
چند دقیقه هیچ پیامی نداد.
آریامهر به طرز وحشتناکی تیز بود و این من را میترساند!
اگر از احساساتم با خبر شده بود چه؟
خودم را لو دادم؟
نامش این بار روی گوشی نقش بست.
آریامهر دیوانه ساعت دو نصف شب زنگ زده بود!
تماس را متصل کردم:
- الو؟
صدای غرشش مو به تنم راست کرد:
- کسی اذیتت کرده بچهم؟
حرفی نزدم.
خودش اذیتم میکرد!
با دوست نداشتنم!
این ایدهی رفاقت از کجا آمده بود؟ همانجا را گل گرفتم!
بچهاش بودم؟
نمیخواستم!
بچهی آریامهر بودن را هم گل گرفتم!
من میخواستم دوست دخترش باشم!
از سکوتم، برداشت کرد پای کسی درمیان است و که غرید:
- پاییز... بشنوم، ببینم، باد به گوشم برسونه یکی بهت کم و زیاد گفته، یکی به بچهم گفته بالا چشش ابروئه، چپ و راستش میکنما! میدونی که سابقهشو هم دارم!
میدانستم!
به خاطر مزاحم دوران دبیرستان من، چون که پسرک را سر حد مرگ کتک زده بود، هم به زندان افتاد و هم دیهی سنگین داد!
با مکث پرسید:
- حواست که هست؟
با صدای ضعیف لب زدم:
- حواسمه...
صدایش خشدار شده بود وقتی گفت:
- خوبه... همیشه حواست باشه. اینو واس خاطر خودت نمیگما! واس خاطر اون یالغوزی که میخواد بیاد تو زندگیت میگم! اگه خاطرشو میخوای، ملتفتش کن که اگه عرضه و جنمشو نداشته باشه، از خشکت آویزونش میکنم!
صدایم از بغض گرفته بود.
نصف شب نباید زنگ میزد.
نصف شب، زمان طلایی برای گرفتن تصمیماا احمقانه بود!
بیاختیار پرسیدم:
- به عنوان رفیقم؟
گیج شد.
گنگ پرسید:
- چی؟
چانهام لرزید و نالیدم:
- به عنوان رفیقم برات مهمه با کی میرم تورابطه یا...
خفه شدم.
عقلم را از دست داده بودم که همچین سوالی از او میپرسیدم؟
معلوم بود که به عنوان رفیقم برایش مهم بود!
مکثهایش طولانی میشد.
با همان صدای گرفتهاش پرسید:
- یا چی؟
ماندم...
چهمیگفتم؟
یا به عنوان مردی که دوستم دارد؟
احمقانه بود!
حرفی نزدم که نفسش را صدادار بیرون فرستاد و خودش اینبار خبری گفت:
- همون یا چی!
نفس کشیدن یادم رفت.
چشمم گشاد شد.
ناباور نالیدم:
- آریامهر... مستی؟
کلافه بود.
از صدایش میفهمیدم!
- مست نیستم! به مرض لاعلاج گرفتارم!
- چ... چه مرضی؟
- مرضِ پاییز!
اشک از چشمم راه گرفت.
خواب بود؟ اگر خواب بود، چه خواب شیرینی!
بیطاقت گفت:
- تا یه ربع دیگه خونهم... بیدار باش، باید باهم حرف بزنیم!
https://t.me/+uiJt1eAveX03YjA0
https://t.me/+uiJt1eAveX03YjA0
https://t.me/+uiJt1eAveX03YjA0
https://t.me/+uiJt1eAveX03YjA0 | 241 |
| 17 | روی میز کارت؟! هوم؟ نظرت چیه؟!
تکون خوردن سیب گلوشو قشنگ دیدم و خودم قلبم رو هزار بود و ادامه دادم:
- آمادم برات قشنگ خیس...
وسط حرفم پرید و یهو گلومو با حرص گرفت:
- نصف منم سن و قد نداری احمق... نکن!
تو اصلا تایپم نیستی بچه
بدنم لرز داشت از ترس ولی چاره ای نداشتم!
به جای حرف زدن بدنم و به بدنش چسبوندم، تحریک شده بود...
نیشخندی زدم و چشمامو خمار کردم: - شوخی میکنی؟
من تایپ همم
و همین کافی بود که سمت میز بزرگ سنگی دفتر کارش هولم بده جوری که کمرم خورد به میز و آخی گفتم و اون انگار چیزی نمیفهمید.
لباسمو میکند با حرص میبوسیم
شلوارمو که کشید نصفه پایین یه لحظه ترس تمام تنم رو برداشت...
نگاهم و به دوربین گوشه ی اتاق دادم و تو دلم زمزمه کردم: ( چیزی نیست دختر آروم، چیزی نیست)
حجم بدنش و حس کردم و ناخواسته ناله کردم که در کوشم غرید:
- باز کن باز کن مگه نمیخواستی بری زیرم پس باز کن...
از ترس بدنم قفل کرده بود حس فشار و سوزش و قشنگ حس میکردم.
موهامو که از پشت کشید به خودم اومدم.
تو چشمای وحشیش خیره شدم... چشمایی که معلوم نبود سر یلدا چه بلایی آورده بود!
معلوم نبود یلدا مرده بود یا زنده اصلا!
تنها راه فهمیدنش این بود که یه آتو ازش بگیرم پس به دوربین کنار اتاق دوباره نیم نگاهی کردم و فشار هر لحظه زیاد میشد و غرید:
- باز کن داری سگم میک...
وسط حرفش پاهامو باز کردم که یک لحظه از درد نفسم رفت ولی اون آه کشید.
اشک تو چشمام حجوم آورد از شدت درد و زمزمه یک اون رو روحم خط کشید:
- تنگی لعنتی
اولین ضرب و که زد لیمو محکم گاز گرفتن از درد جیغ نزنم.
باید اون فیلم لعنتی به دقیقه کشیده میشد و نمیدانم چقدر گذشت ولی من دیگه بی جون شده بودم و اون وقتی ازم جدا شد مات زده موند...
سریع خودمو عقب کشیدم و پاهام بستم و اون گیج به خونی که از بدن من بود نگاه کرد.
نگاهش تو چهره ی پر دردم زیرکانه چرخید و انگار تازه عقلش سر جاش اومد:
- تو... تو دختر بودی
لینک چنل
(دوماه بعد)
دستش بالا رفت تا باز کوبیده شه تو صورتم که جیغ زدم:
- یه بار دیگه بزنی به خدا اون فیلم و پخش میکنم... فکر کن همه بفهمن کهزاد شاهآیین بزرگ به منشی خودش تجاوز کرده برات بد نمیشه هان؟
بکش منقبض شده بود، صورتش خون شده بود و دستش رو هوا مشت شد:
- چی میخوای از من حرومی؟
- بگو یلدا کجاست؟ چه بلایی سرش آوردی!
- یلدا؟... تو تو یلدارو از کجا میشناسی؟
اشکام رو صورتم ریخت و اون خیره به من یک قدم نزدیک شد:
- مهم نیست، مهم این...
یهو صورتم تو دستش فشرد و زمزمه کرد:
- پس دنبال یلدایی
اون دختر شانس آورده باشه مرده باشه حالیت شد؟
شانش آورده باشه که مرده باشه از دست داداش سادیسمی من...
پاهام سست شد، داداشش؟ مکه یلدا دوست دختر کهزاد نبود؟
فشار دستش بیشتر شد: - اون فیلم جایی پخش بشه توام باید شانس بیاری قبل این که پیدات کنم بمیری
هولم داد عقب که روی زمین افتادم و اون حرصی خواست پشتشو کنه بره که ایده ی مسخره ای تو ذهنم جرقه خورد:
- من باردارم! بچه ی تو... ببینم بعد پخش اون فیلمم میتونی منو بچتو بکشی
مات زده سمتم چرخید که ادامه دادم:
- یلدا... تا شب خبری ازش به گوشم نرسه بیچارت میکنم کهزاد شاهآیین
بیاییم سرم بیاری سپردم فیلم و یکی دیگه پخش کنه حالا خود دانی
https://t.me/+VFA2CEjP4sU4MmRk
https://t.me/+VFA2CEjP4sU4MmRk
https://t.me/+VFA2CEjP4sU4MmRk
https://t.me/+VFA2CEjP4sU4MmRk | 101 |
| 18 | -اگه باهات بخوابم پول بیمارستان دخترمو میدی؟
نگاهی به سر تا پای دخترک انداخت
کم سن بود
مادر بودن اصلا قد و قوارهش نبود!
نیشخندی زد و گفت:
-قرار نیست با من بخوابی فنچول! بکنت کسی دیگه اس!
شادی لرزید
دل و جراتش را نداشت
رفتنش شاید هیچ برگشتی نداشت
ولی مجبور بود
مادر بود و باید مادری میکرد
تنها و بیکس!
لرزید و لب زد:
-کجا باید بیام
-سرشب ماشین میفرستم دنبالت. یه دستی به سر و صورتت بکش؛ آقا واسه تختش یه لعبت رنگی و جوندار میخواد. نوک دماغتو بگیرم جونت در میاد
کیف پولش را در آورد و چند تراول کف دست دخترک گذاشت
-دو سیخ جیگر بخور. طاقت بیاری لای دست و پای آقا
تخت آقا خیلی وقته سرد مونده... بتونی گرمش کنی زندگیت زیر و رو میشه
از دیدن اسکناس ها چشمانش برق زد
پول یک قوطی شیر خشک میشد
قدر یک هفته داروهای دخترش
مرد مقابلش انتظار داشت جگر بخورد در حالی که نوزادش گرسنه و بیمار بود؟
زهی خیال باطل!
انگار سلمان زمزمه ی ذهنش را خواند که چند تراول دیگر اضافه کرد
-اینم سهم بچت. میخوام امشب بی فکر و خیال خوش رقصی کنی واسه آقام
پول زیادی بود
هنوز نرفته و کاری نکرده کیفش پر شده بود. اگر میرفت...
اگر میشد...
دخترکش درمان میشد
از بدبختی و آوارگی رها میشد
-کِی بستری میشه؟
سلمان نچی کشید
نه به آن همه اصرار و التماسی که منیر از قول این دخترک میگفت؛ نه به این همه شرط و شروط و بدقلقی!
-سوار شو بریم خونت؛ بچه رو میبریم بیمارستان. امشب بستری بشه هم خیال تو راحت میشه هم من!
باور کردنی نبود
اما میترسید!
لعنت به منیر که هواییاش کرده بود
فقط یک شب با مردی پولدار بخوابد و پولی به دست بیاورد
زندگیش را تکانی دهد
که شاید بخت یارش بود و آقایی که سلمان گفته بود دل بندد به اوی طرد شده و زیر بال و پرش را بگیرد!
صیغهاش کند و برای مدتی اواره نباشد
لب زد: می...میشه؟
-بخوای میشه! آقا دست به خیره، زیر پر و بالتو میگیره. شنیدم بچهات شناسنامه نداره، بی پدره
قول نمیدم اما سعی میکنم یکیو پیدا کنم بگه بابای بچته و شناسنامشو بگیری
دیگه دردت چیه دختر؟
هیچ!
همین ها از سرش هم زیادی بود
همای سعادت روی شانهاش نشسته بود انگار
کاش زودتر پیشنهاد منیر را قبول میکرد و انقد دست دست نمیکرد تا حال رستا وخیم نمیشد از درد
https://t.me/+kzLa1JNUFp4yNDA0
نگاه به تصویر توی آینه انداخت
غریبه بود با این رنگ و لعاب،
با این لباس نرم و حریر،
این بوی عطر مستانه
سهم او از دنیا همیشه حسرت بود و ترس
هیچ وقت جرات نداشت آرایش کند و لباس رنگی بپوشد
از نظر حاج بابا حرام بود و حاجخانم میگفت بیحیاییست
آنقدر دیوارهای زندان را برایش بلند کردند تا آخر دل به دریا زد و فراری شد از خانه
نفهمید چه شد و چه نشد
مست شراب بود یا نئشهی مواد توهم زا
چشم باز کرد و دید لخت روی تختی تنهاست
بعدترش هم مست بود
نفهمید چه شد که شکمش بالا آمد و شد پناهندهی آرایشگاهِ منیر
بختش بلند بود که تا امروز قسر در رفته بود
حالا که رستا 3ماهه بود و منیر با هر ترفندی که میشد، راهی خانه مردی غریبهاش کرد
استایل و آرایشش هم هنر دست همان منیر بود که خدا میدانست چقدر پورسانتش بود از سلمان
صدای پایی شنید و ضربان قلبش رفت روی هزار
برق و بزکها از مقابل چشمش پر کشید و سایهی ترس رنگ از رخش پراند
تک دختر حاجی افتخاری با هفت قلم آرایش و این دو تکه لباس قرار بود فاحشهی تخت مردی شود که نمیشناخت...
ترسان و لرزان نگاهش در اتاق چرخید دنبال راه فرار
همین که سمت در تراس قدم برداشت، در باز شد و بوی عطری تلخ زودتر از صدای نفسهای بلندش به مشام رسید
به وضوح میلرزید و خشکش زده بود
درست لحظهای که خواست قدم از قدم بردارد، بازوی برهنهاش اسیر دستی مردانه شد
-کجا فرار میکنی جوجه رنگی؟
صدا در گوشش زنگ زد
آشنا بود اما مغزش از کار افتاده بود
مرد دستش را کشید تا بچرخد و رخ به رخ شدند
هر دو جا خوردند
امیرحسینِ یزدانی... پسر فرنگ رفتهی شریک سابق حاج بابایش!
امیرحسین بیشتر جا خورد
یکسال گشت و ردی پیدا نکرد از دخترکی که شبی مست و مدهوش همبسترش شد
فکش منقبض شد و غرید: فکر نمیکردم دوباره ببینمت!
دورش چرخید
عطر تنش مست کننده بود!
-عذاب وجدان یقهمو گرفته بود. باکره بودی اون شب... مست بودم اما حالیم بود
سلمان میگه بابای بچت معلوم نیست.
فاحشهای؟
نفس شادی به شماره افتاد
باورش نمیشد
مردی که نطفهای در رحمش کاشته و غیب شده بود؛
امیرحسین بود؟
اشکش سرازیر شد
لب زد: بذار برم تو رو خدا
-من زنت کردم... زیرخواب بقیه شدی؟ نمیذارم نفس بکشی!
لباسش را پایین کشید و نفس شادی بند آمد
هیستریک لرزید و کمرش از فشار دست امیر به دیوار چسبید
بازدم گرمی که روی گردنش خالی شد دلش را زیر و رو کرد و...
https://t.me/+kzLa1JNUFp4yNDA0
https://t.me/+kzLa1JNUFp4yNDA0
‼️1400 پارت آماده❤️🔥 | 108 |
| 19 | _ یعنی چی باهاش سکس داشتی؟! محنا داری منو دیوونه میکنی!
افرا دست به کمر ایستاده بود، با چشمهایی که انگار آتیش گرفته بود. من اما بیحستر از همیشه، قاشق چاییمو توی لیوان چرخوندم.
_ آروم باش، چیزی که فکر میکنی نیست.
_ نیست؟! تو سه روزه مثل روح شدی، اون وقت میگی چیزی نیست؟!
نفسمو بیرون دادم. سه روز بود که هامین حتی یه پیام هم نداده بود. هیچ خبری ازش نداشتم. بعد از اون شب، بعد از اون تصمیم، انگار توی زندگی من وجود نداشت.
افرا با اخم اومد نشست روبهروم.
_ حداقل به من بگو... حواست به خودت بود؟
دلم نمیخواست بهش فکر کنم. ولی چطور میشد فراموشش کرد؟ اون شب، اون دستای محکم، اون نگاه عمیق، اون...
سرمو تکون دادم.
_ مهم نیست، همهچی تموم شد. خودم خواستم، خودمم رفتم.
افرا پوزخند زد.
_ تموم شد؟ واقعا؟ پس چرا هنوز به گوشی لعنتیت زل زدی؟
چشمامو بستم. حق داشت. خودمم نفهمیدم چرا اون کارو کردم. چرا گذاشتم همهچی به اون نقطه برسه.
چون هامین افروز بود.
چون مردی بود که دو سال تموم از دور دوستش داشتم، که فکر میکردم هیچوقت حتی نگاهم نمیکنه. ولی اون شب... اون شب فرق داشت.
_ حداقل زنگ زده؟ پیام داده؟
جوابی ندادم. چطور میتونستم بگم که نه؟ که انگار براش هیچ فرقی نکرده؟
همون لحظه گوشی ویبره رفت. قلبم یه لحظه وایساد. انگشتام یخ کرد.
صفحه رو نگاه کردم. اسمش بود. هامین.
یه پیام کوتاه فرستاده بود.
"فردا شرکت نیا. بیا خونهم، کارت دارم. افروز"
خشکم زد. افرا که نگاهمو دید، سریع گوشی رو از دستم کشید.
_ چی نوشته؟
قبل از اینکه بخونه، گوشی رو ازش گرفتم.
_ چیزی نیست، یه تبلیغ مسخرهست.
بلند شدم، کیفمو برداشتم.
_ یه کم میرم بیرون، هوا بخورم.
افرا مشکوک نگاهم کرد.
_ محنا... نری یه کار احمقانه کنی!
لبخند زدم. ولی دلم آشوب بود.
"سلام آقای افروز. فردا نمیام. نیازی به دیدار نیست."
فرستادم. گوشی رو خاموش کردم. نفسم لرزید.
در رو باز کردم که برم بیرون، اما...
همونجا، کنار یه ماشین مشکی، ایستاده بود.
دست به جیب، با اون نگاه خاصش.
_ همیشه دوست داشتی خودت تصمیم بگیری، نه؟
قلبم یه لحظه ایستاد...
https://t.me/+5SJdky9GNsljYjA0
https://t.me/+5SJdky9GNsljYjA0
https://t.me/+5SJdky9GNsljYjA0 | 262 |
| 20 | سیوش کن Mon rêve یعنی :))) | 263 |
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
