“ سِــودا sevda | ملیسا حبیبی “
﷽ رمان های نویسنده ملیسا حبیبی(هودی)👇 🥀تجاوز عـشـق ترس(فایل شده) 🌬ســودا(فایل شده) 🔥اوج لـذت(فایل شده) ❤️🩹 تلخند(آفلاین) 💫پشت چشمان تو(آنلاین) 🕊️مأمن بهار(آنلاین) پارتگذاری روزانه غیر از جمعه ها و تعطیلات رسمی تو تیکهای از قلبم نیستی همه وجودِ
إظهار المزيد📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام “ سِــودا sevda | ملیسا حبیبی “
تُعد قناة “ سِــودا sevda | ملیسا حبیبی “ في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 29 087 مشتركاً، محتلاً المرتبة 1 054 في فئة الكتب والمرتبة 11 838 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 29 087 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 28 يوليو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -646، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -17، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 1.10%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 9.05% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 321 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 2 634 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 1.
- الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل صدا, دخترک, وقت, گل, تنم.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
“﷽
رمان های نویسنده ملیسا حبیبی(هودی)👇
🥀تجاوز عـشـق ترس(فایل شده)
🌬ســودا(فایل شده)
🔥اوج لـذت(فایل شده)
❤️🩹 تلخند(آفلاین)
💫پشت چشمان تو(آنلاین)
🕊️مأمن بهار(آنلاین)
پارتگذاری روزانه غیر از جمعه ها و تعطیلات رسمی
تو تیکهای از قلبم نیستی همه ...”
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 29 يوليو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.
جاري تحميل البيانات...
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 29 يوليو | 0 | |||
| 28 يوليو | 0 | |||
| 27 يوليو | 0 | |||
| 26 يوليو | 0 | |||
| 25 يوليو | 0 | |||
| 24 يوليو | 0 | |||
| 23 يوليو | 0 | |||
| 22 يوليو | 0 | |||
| 21 يوليو | 0 | |||
| 20 يوليو | 0 | |||
| 19 يوليو | 0 | |||
| 18 يوليو | 0 | |||
| 17 يوليو | 0 | |||
| 16 يوليو | 0 | |||
| 15 يوليو | 0 | |||
| 14 يوليو | 0 | |||
| 13 يوليو | 0 | |||
| 12 يوليو | 0 | |||
| 11 يوليو | 0 | |||
| 10 يوليو | 0 | |||
| 09 يوليو | 0 | |||
| 08 يوليو | 0 | |||
| 07 يوليو | 0 | |||
| 06 يوليو | 0 | |||
| 05 يوليو | 0 | |||
| 04 يوليو | 0 | |||
| 03 يوليو | 0 | |||
| 02 يوليو | 0 | |||
| 01 يوليو | 0 |
| 2 | امیرارسلان، دکتر جذابی که بخاطر انتقامِ مادرش دخترعموی ظریف و خوشگلش رو شب ازدواج ول میکنه..اما با فهمیدن اینکه حامله بوده به جنون میرسه و..❌❗️
https://t.me/+wHxensyDjTFhYWI0
#ممنوعه #هیجانی | 116 |
| 3 | sticker.webp | 121 |
| 4 | _میشه.. برای من انسولین بخرین؟ اگر دیرتون نمیـ..ـشه.
همینکه دستگیره در خانه را چرخاند تا بیرون برود، صدای لرزان و ظریفی
از پشت سرش
نگاه آرامش به پشت چرخید
در فضای تاریک و روشن خانه.. دخترک مو طلایی...
با چشمان باد کرده
میان لباس های سر تا پا سیاه گشاد، گم شده بود
دخترک 17 ساله، زن داداشش بود
داداشِ مردهاش
ابرو گره زد
_نه. کار دارم
دخترک زیادی نازک نارنجی و توسری خور بود
از اول هم مخالف بود که برادر کوچکش یک بچه مدرسهای بیکس و کار را عقد کند
خواست بیتوجه بیرون برود که بغض دخترک ترکید. بیرمق
_نرین تورو خد..ا. مادرتون نمیزا..رن من برم بیرون. خیلی وقته انسولینم تموم شده. میدونم زیاد اینجا نمیاین و الـ..ـان برای سال برادرتون اومدین اما چارهای ندارم جـ..
کیان حرف دخترک را برید
گرهی ابروهایش کور شد
با دیدنِ جای کبودی بزرگی که روی گونهی سفید دخترک بود
انگار از کسی سیلی خورده باشد
_من شوهر سینه چاکت نیستم، دخترجون. شوهرت یه ساله که تو قبر خوابیده. از یکی دیگه بخواه
ریموت ماشینش را از روی میز کنار در چنگ زد که... کسی آستین پالتویش را بیجان گرفت
از پشت
چشمانش تیز به عقب برگشت
دخترک با بغض و پر شرم صورت رنگ پریدهاش را پایین انداخت
_خواهش میکنم، آقا کیان. قبل از مراسم سالِ برادرتـ..ـون پوران خانوم گفتن اگر کسی بفهمه عروس بیوهشون قند داره.. بیرونم میکنن از اینجا. برای همین امروز هر..چیز شیرینی که جلوم گرفتن و مجبور شدم بخورم. چون دختر خالهتون پیشم نشسته بود
هقی از لب های دخترک بیرون پرید و همزمان با دست لرزانش چیزی را بالا آورد
_پو..ل نقد ندارم ولی این گردنبند هست. شنیـ..ـدم دارو گرون شده. بفرمایید
دخترک گوشهی لباسش را با بغض و شرم در دست مشت کرد. چانهاش به سینهاش چسبید
_ببخشیـ..ـد اما... اگر رفتین داروخانه یه چیز دیگه هم میخوام. میشه یه شامپو برام بخرین؟ بگین برای پوست حساس خود داروخانه میده. گر..ون نیست به خدا. اگر شامپوی دیگهای بز..نم کل تنم جوش میزنه
گوشهی لب کیان.. بالا رفت
با تمسخر
خیره به گردنبند ظریف طلا که میان انگشتان لرزان دخترک بود
_کلی شامپو توی حموم هست. روز اول که شوهرت مُرد گفتم هرچی میخوای و لیست کن. وقتی اونموقع نگفتی پس واجب نبوده
چانهی دخترک لرزید
_به خدا یادم نبود. تا..زه تموم شده
نگاه جدیاش را میخ چشمان خیس دخترک کرد
همان برادرش این دختر را لوس کرده بود که چشمانش همیشه خیس بود
دستش را کشید که انگشتان بیرمق دخترک از پالتویش جدا شد
_اگر به من بود از همون اول بیرونت میکردم، دخترجون. پس برو دستبوسی پوران که نگهت داشته
بیتوجه به اینکه دخترک بیتعادل چند قدم دنبالش آمد و میخواست چیزی بگوید
در را بست
°°°
°°°
_عروستون چی؟! اون خرید نداره برای مدرسهاش؟ مگه نمیره دوازدهم؟
ریحانه لبش را با زبان تر کرد. پر ترحم
_نه. دیروز بهش گفتم. تشکر کرد گفت نمیخواد. از دیشب از اتاقش بیرون نیومده. پایینم نیومد که حداقل سر شام ازش بپرسم. مامان پوران گفت پاپیچش نشیم. یه بیسکوییتی چیزی میخوره تو همون اتاقش
همزمان که صدای ریحانه به گوشش میرسید، پله ها را بالا رفت
پایین نیامدن دخترک؟
هرموقع آمده بود دخترک را دیده بود
همیشه بعد از غذا با آن هیکل ظریف و پیشبند گشاد، خودش کل ظرف های مهمانی را میشست
پا روی پلهی آخر گذاشت
ریحانه صدا بلند کرد. با ذوق
_داداش منتظرت باشیم تو ماشینت تا میای؟! هر روز ماشین عوض میکنی این جدیده رو ما زیاد ندیدیم. بریم سوار شیم؟
جواب نداد
اول.. باید دخترک را ببیند
در را با تقهای باز کرد
ابروهایش گره خورد
دخترک احمق. نمیداند باید در را قفل کند؟
_دخترجون
با تشر صدایش کرد اما.. خاموشی کل خانه
خانهی کوچک و نقلی برادر کوچک و بیدست و پایش
در طبقهی بالا زندگی میکردند
دو اتاق که سرجمع سی متر بود
فقط همین دختر میتوانست با برادر بیغیرتش بسازد
از دخترک بدش میآمد
چون گونهاش از جای انگشتان برادر عیاش او سرخ، اما پیش بقیه میگفت صورتش به کابینت خورده
پالتوی بلندش با نایلون شامپو و انسولین ها را روی مبل انداخت
هفده تا داروخانه را گشت تا شامپو را پیدا کرد
از دیشب.. دخترک ریز با آن لپ های همیشه سرخ از خجالتش را، ندیده بود
با دیدن چیزی که در تاریکی گوشهی کاناپه مچاله شده، ابروهایش تیز گره خورد
دخترک بود. با همان لباس های سیاه
_اینجا جای خوابیدنه هیوا؟
تشر آرامش.. بازهم بیجواب ماند
دخترک تکان نخورد
بازوی دخترک را کشید که.. نفس در سینهاش گره خورد
با لمس بازوی لاغر دخترک..
تن مانند کورهی داغش
موهای خیس طلاییاش و...
تازه دید
دانه های بزرگ قرمز روی کل صورت و گردن سفید دخترک
دخترک.. حتی نفس هم...
ادامهی پارت⬇️
https://t.me/+mOowCXhNh445NTE0
کپی سریعا پیگری میشه❌ | 127 |
| 5 | _ حاملست انقدر دست روش بلند نکن
من خانوادشو بخشیدم
تو هم دست بردار از این انتقام آلپارسلان
آه زن حامله میگیره!
با شکم ۹ ماهه مجبورش کردی فرش بشوره؟
مگه میتونه؟
هفته دیگه تاریخ زایمانشه
اون کمربندی که میزنی رو تنش رو روز قیامت دور گردنت میپیچن!
ارسلان سرد پوزخند زد و تنها برای آروم شدن پیرزن فرتوت روی تخت سر تکون داد
_ حواسم بهش هست
عصبیم کرد زدمش
نمیزنم تا تولهاش دنیا بیاد
زن نفس نداشت تا اعتراض کنه
تنها اشک ریخت بخاطر پسری که برای گرفتن انتقام اون دختر ۱۷ ساله بی گناه رو قربانی کرده بود
ارسلان در رو باز کرد و هم زمان دلارای وحشت زده انبه رو پشتش قایم کرد
ارسلان پوزخند زد
_ ببین کی اینجاست! موش کوچولوعه دزدمون
دلارای لب چید
_ من دزد نیستم
ارسلان به لب های سرخش نگاه کرد
دلش برای دختر رفته بود
چطور میشد از یک نفر هم متنفر بود و هم به شدت دوستش داشت؟
خون فرهمند تو رگ های این دختر بود...
_ دستتو بیار جلو
دلارای نالید
_ به خدا خیلی گرسنم بود
ارسلان غرید
_ دستت
بغض دلارای منفجر شد
میدونست دوباره قراره کتک بخوره!
_ گشنم بود فقط
ارسلان یاد مادرش افتاد
یاد خاطراتش
یاد روزهای بچگی که پشت در قایم میشد و بابای همین دختر مادرش رو کتک میزد
به جرم اینکه مادر ارسلان خدمتکار بود و پدر دلارای ارباب!
دندوناشو روی هم فشرد و سیم شارژر رو از روی میز چنگ زد
دلارای هق زد
_ قندم ... قندم افتاد
بخدا دکتر خودش گفت ... گفت بچه تو شکمت اذیت میشه
به مرگ خودم بخاطر بچه خوردم
ارسلان پوزخند زد
مادرش هم بخاطر اون کار میکرد
بخاطر بچش کتک میخورد
_ تا سه میشمارم دلی
_ از دیروز هیچی نخورده بودم نامرد
_ یک
_ توروخدا
_ دو
_ این بچه ی خودته
تو چطور بابایی هستی که پولت از پارو بالا میره و بچت گرسنست
بخدا ویار کرده بودم
_ بگم سه گردنتو میکشتم دلی
دلارای زار زد
میدونست تهدید الکی نمیکنه!
با دست های لرزون از پشت سرش انبه کوچیکی رو بیرون آورد و هق زد
_ توروخدا
_ بندازش روی زمین
دلارای با صدای بلند نالید
_ عزیزجون؟
_ عزیزجون گوشاش سنگینه
بندازش روی زمین بنی
دلارای لنبه رو پایین انداخت و خواست التماس کنه که ارسلان با شدت سیم شارژر رو روی دستاش فرود آورد
صدای جیغ پر درد دخترک پخش شد و ارسلان غرید
_ کی بهت اجازه داد تخم سگ؟
تو مگه دختر اون مرتیکه نیستی؟
بابات نداشت شکمتو سیر کنه؟
دلارای از درد نالید و اون ضربه بعدی رو زد
_ جمع نکن دستتو که میزنم رو انگشتات میکشنن
دلارای مظلوم دستش رو باز کرد و ضربه بعدی
_ آخ خدا...
_ مامان منم وقتی بابات کتکش میزد خدارو صدا میزد
ضربه بعدی و دل خودشم به حال دخترک با اون شکم برآمده و موهای بافته شده ساده کباب بود
دلارای نالید
_ آی نزن ... دلم درد میکنه
_ دستتو ببندی مچتو میشونم دلی
دلارای هق زد
_ بخدا درد دارم
_ دروغگو حروم زاده ، لنگه باباتی
_ به جون بچم دروغ نمیگم...
آی ... آییییی
ارسلان محکم تر سیم رو کوبید و اینبار دخترک ناخواسته دستاشو جمع کرد
_ فرش و چرا نشستی؟
مادر من با کمر داغون سه تا فرش شست میشنوی؟
بابات مجبورش کرد
عاشق مادرم بود ولی مادرم بهش جواب منفی داد
اون آشغالم چندسال افتاد به جونش
ضربه بعدی و دخترک از درد ضعف کرد
گفته بود انگشتاشو نبنده
که انگشتاش میشکنه!
درد شدید دستش برای همین بود ولی درد شکمش چی؟
مگه نه اینکه ۸ روز تا زایمان مونده بود؟
ارسلان عصبی سیم رو کنار پرت کرد و سمت یخچال رفت
صدای ناله های دخترک دوی اعصابش بود
_ خفه شو بیام اینبار نوبت کمربنده
دلارای زار زد
_ کیسه ... کیسه آبم
ارسلان پوزخند زد و بطری آب رو سر کشید
_ لاشخور دروغگو
_ آی ... تو رو روح بابات ارسلان
_ نه تو امشب هوس مشت و لگد کردی
دخترک ساکت شد!
اگر زیر لگداش بچه رو از دست میداد چی؟
دستشو جلوی دهنش گرفت و زار زد
آلپارسلان با پوزخند سمت قهوه ساز رفت و هم زمان بی بی جان با کمک عصا خودش رو به در رسوند
صداش ترسیده و رنجور بود
_ آی دستت بشکنه پسر
آی من میمردم این روزارو نمیدیدم
زنگ بزن اورژانس بی وجدان کشتیش
ارسلان وارفته از آشپزخونه بیرون زد و بی بی جان توی سر خودش کوبید
_ کیسه آبش خیس کرده شلوارش رو
بچه مردمو کشتی
دسته گل مظلومو پرپر کردی
ارسلان سمتش دوید و جمله آخر بی بی از سرش بیرون نرفت
دست گل معصومش رو پر پر کرده بود....
https://t.me/+B4lG4fy7XotjODc0
https://t.me/+B4lG4fy7XotjODc0
https://t.me/+B4lG4fy7XotjODc0
https://t.me/+B4lG4fy7XotjODc0
پارت اصلی رمان (پارتش هفته پیش گذاشته شده تو کانال😊) | 90 |
| 6 | عیارسنج رمان: #هویان
نویسنده: سامان شکیبا
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات عیارسنج: 319 صفحه
#نسخه_بدون_سانسور 🔞
خلاصه رمان: کارون آدینه، یه دندونپزشک موفق ساکن آمریکاست.
اون به ایران میاد تا پدر مرحومش رو به خاک بسپاره، اما کسی خبر نداره که نیت اصلیش از اومدن به ایران، انتقام گرفتن از دختریه که اون رو قاتل پدرش میدونه!
ترنج دختر بیگناهی که سالها تو اون خونه زندانی بوده و قراره تاوان گذشتهای رو پس بده که هیچ نقشی توش نداشته...‼️
#پایان_خوش ✅
#عاشقانهای_متفاوت
برای خواندن فایل کامل رمان با قیمت ۴۸ هزار تومان به ادمین پیام بدید
@Bihichdardan_admin | 60 |
| 7 | .
-عمو آدامس میخری ؟ توروخدا بخر...باید زود برم خونه مون. از صبح هیچی نفروختم.
گیج از رخوت الکل به طرف صدای دختر بچه چرخید.
سالها بود تا خرخره خودش را غرق الکل میکرد تا خاطرهی گمشدهی سیاه چشمش را از ذهنش پاک کند.
-ای وای عمو سلام ندادم. ببخشید.
زیبایی دختر بچه به مهتاب میمانست.
با صورت سفید و چشمان مشکیاش چقدر حیف بود که آدامس به دست التماس این و آن را بکند.
-شما چقدر خوشگلی خانم کوچولو چه چشمای مشکی قشنگی داری.
-ممنون عمو. اگه یه آدامس برام بخری میخندم لپام چال می افته خوشگلترم میشم.
دلش برای این همه شیرین زبانی ضعف رفت.
-بابات کجاست عمو؟ شما که کوچولویی الان باید بری مدرسه..
اخمهای دخترک در هم رفت.
-مامانم میگه بابام یه نامرد عوضیه!
معنیش و نمیدونم اما مامان دوست نداره از بابا حرف بزنم.
خودم دیدم یواشکی گریه میکنه عمو.
اگر تمام آدامسهایش را میخرید حتما دختر بچه خوشحال میشد.
آن وقت شاید فراموش میکرد پدرش یکی شبیه به مردیست که مقابلش ایستاده و قصد خریدن آدامس هایش را دارد.
دخترک بیحوصله بسته را بالا آورد.
-نمیخری عمو؟ باید زود برم خونه. آخه مامانم مریضه. اما قول داده امروز برام قرمه سبزی درست کنه.
خودم دیدم دیشب اکرم خانم گوشت نذری آورده من خیلی خوشحال شدم آخه یه ساله گوشت نداشتیم که قرمه سبزی بخورم عمو.
دستش روی اسکناسهای درشت داخل جیبش چرخید که دخترک ادامه داد:
-آخه تو نمیدونی عمو...قرمه سبزی های مامان طلا خیلی خوشمزه ست. انگشتاتم میخوری..
با شنیدن اسم آشنا حرکت انگشتانش متوقف شد
-طلا؟ این اسم مامانته؟
پرسید و پرت شد به یک خاطره ی غبار گرفته.
از زنی که اسمش طلا بود و یک روز در حالی که پیراهن سفیدش او را شبیه فرشتهها کرده بود برایش قرمه سبزی پخته بود.
-اوهوم. اسم مامانم طلاست. عمو تورو خدا آدامسامو بخر.
باید پول دربیارم مامانم و ببرم دکتر. همش سرفه میکنه آخه. من دلم میشکنه. دوست ندارم مامانم مریض باشه.
انگار کسی به قلبش مشت میکوبید. الکل از سرش پریده بود. ناباورانه مقابل پای دخترک زانو زد.
-من همه ی آدامسات و میخرم. خوبه عمو؟ بعدش هم میرسونمت خونه که مامان طلات رو ببریم دکتر حالش خوب بشه.
چشمان دختر بچه برق زد.
-راست میگی عمو؟
-آره...آره عزیزم. فقط بلدی خونه تونو؟ ماشین من اونور خیابونه. آدرستون و بلدی؟
دخترک تند و تند سرش را به نشان تایید تکان داد و منصور کلافه دور خودش چرخید.
-بلدم عمو.
-بریم..بریم مامان طلات و بهم نشون بده...
بعد دست دختر بچه را گرفت و به سمت ماشین کشید.
-عمو شما فرشتهای؟
بهت زده در حالی که تمام تنش درگیر احساسی عجیب بود پرسید:
-چی عمو؟
دخترک شیرین زبانی کرد.
-آخه مامان طلا میگه همه ی مردا مثل بابا منصور من نامرد و عوضین. میگم شما که انقدر مهربونی حتما فرشتهای ...
-یا خدا.. یا خدا.. طلا...!!!!
https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk
https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk
https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk
https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk
https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk
https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk
https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk
https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk
https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk
https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk
https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk
https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk
بنر پارت واقعی. کپی ممنوع👆 | 149 |
| 8 | امیرارسلان، دکتر جذابی که بخاطر انتقامِ مادرش دخترعموی ظریف و خوشگلش رو شب ازدواج ول میکنه..اما با فهمیدن اینکه حامله بوده به جنون میرسه و..❌❗️
https://t.me/+wHxensyDjTFhYWI0
#ممنوعه #هیجانی | 368 |
| 9 | پسرش خیلیییی کراااشهههه❌😭😭 | 154 |
| 10 | امیرارسلان، دکتر جذابی که بخاطر انتقامِ مادرش دخترعموی ظریف و خوشگلش رو شب ازدواج ول میکنه..اما با فهمیدن اینکه حامله بوده به جنون میرسه و..❌❗️
https://t.me/+FnEksqu9_hE2Zjhk
#ممنوعه #هیجانی | 387 |
| 11 | #پارت_301
#پارت_VIP🍃🌺
-دراز بکش رو یونیت!
نگاهم را از پشت به بازوهایش که نزدیک بود فرم پزشکی اش را جر بدهد دوختم.
-درد داره؟
نیم نگاهی به من انداخت و از کشو آمپول را در آورد!
-بی حسی می زنم.
به یونیت دندانپرشکی شبیه هیولایی که قصد بلعیدنم را دارد نگاه کردم.
اگر همین حالا فرار می کردم چه می شد؟
-تو هم قراره دندونتو بکشی بدی آقا موشه؟
با پاهای آویزان از یونیت نگاه متعجبم چسبید به دخترک کوچولویی که جلوی در ایستاده بود.
با دیدن نگاهم خندید و جلو آمد
-نترس عمو دکتر خیلی مهربونه!
عمو دکتر جذابش بم و مردانه خندید:
-مرسی که تبلیغمو می کنی آریانا.
بعد هم با آمپول به سمتم آمد و دست روی شانه ام گذاشت.
-پاهاتو دراز کن سرتو بچسبون کامل... خوبه!
دهنتو باز کن!
چراغ را تنظیم کرد و بعد خم شد رویم... عطر تلخش زیر بینی ام زد و همین که امپول را نزدیک کرد سرم کج کردم و با ترس مچ دستش را چسبیدم
-نه نمی خوام... قرص بده خوب شه آمپول نه!
با اخمی غلیظ نگاهم کرد و چانه ام را آرام گرفت و برگرداند.
-سرماخوردگی نیست که با آمپول خوب شه، باز کن دهنتو مهتاب!
لب برچیدم و مانند بچه ها التماسش کردم... در حالی که مچ درشتش را چسبیده بودم
-تو رو خدا... آیهاااان؟
نگاهش از ان فاصله سر خورد روی لب های آویزانم و سیبک گلویش تکانی خورد
بی رحم اما دستم را پایین اورد
-اونجوری مثل گربه نگام نکن بچه، باید درست کنی دندونتو امروز! آریانا میتونی دستشو نگه داری من آمپولشو بزنم؟
دختر کوچولو جلو آمد و روی سکوی کناز یونیت ایستاد. با دستان کوچولویش دستانم را گرفت و رو به آیهان چشمکی زد!
-من دارمش، تو بزن عمو دکتر قهرمانم!
آیهان آرام چانه ام را لمس کرد، انگشت شستش را که روی لبم کشید حس کردم هری دلم ریخت و دهانم را خود به خود باز کردم
لبخند محوی زد
-دخترخوب!
آمپولم را زد و بعد عقب کشید
-بی حسی اثر کنه شروع می کنم.
دست یخ شده ام که توسط آریانا رها شد نگاهش کرد
سرش را به من نزدیک کرد و لبخند دندانی ای زد
-چقدر چشمات درشت و خوشگلن... تو سرندپیتی هستی؟
گیج نگاهش کردم که انگشتش را جلو آورد و آرام توی لپم فرو کرد
-هیععع... چقدر لــپپپپ!
آیهان آمد و بالای سرم ایستاد... او هم خیره به لپ هایم بود!
-لپاش گاز زدنی ان مگه نه؟
نفسم در سینه حبس شد و آریانا بیخ گوشم خندید و بعد با چیزی که گفت حس کردم قلبم یک ضربان را جا انداخت
-عمو دکتر سرندپیتی همونی نیست که عکسش تو گوشیت بود و اون روز داشتی نگاش می کردی؟
نگاه خیره ی آیهان را حس کردم و دخترک بی توجه ادامه داد
-تازه داشتی قربون صدقش هم می رفتی...
گفتی قربون اون لبخند موشیت بشم من!
https://t.me/+ay55gwRZMYFhOThk
عشق یه آقای دکتر جذاب و هیکلی به دخترکوچولوی هاتی که ۱۰ سال از خودش کوچکتره و پیش مادربزرگش زندگی می کنه!
این رمان یه عاشقانه های داغی داره که اصلا من از همین الان غش کردم براشششش🥹🔥😍
اگه از رمانایی که پسر و دخترش فاصله ی سنی زیاد دارن خوشتون میاد جاتون اینجا خالیه👇🤤
https://t.me/+ay55gwRZMYFhOThk | 173 |
| 12 | sticker.webp | 869 |
| 13 | _میشه.. برای من انسولین بخرین؟ اگر دیرتون نمیـ..ـشه.
همینکه دستگیره در خانه را چرخاند تا بیرون برود، صدای لرزان و ظریفی
از پشت سرش
نگاه آرامش به پشت چرخید
در فضای تاریک و روشن خانه.. دخترک مو طلایی...
با چشمان باد کرده
میان لباس های سر تا پا سیاه گشاد، گم شده بود
دخترک 17 ساله، زن داداشش بود
داداشِ مردهاش
ابرو گره زد
_نه. کار دارم
دخترک زیادی نازک نارنجی و توسری خور بود
از اول هم مخالف بود که برادر کوچکش یک بچه مدرسهای بیکس و کار را عقد کند
خواست بیتوجه بیرون برود که بغض دخترک ترکید. بیرمق
_نرین تورو خد..ا. مادرتون نمیزا..رن من برم بیرون. خیلی وقته انسولینم تموم شده. میدونم زیاد اینجا نمیاین و الـ..ـان برای سال برادرتون اومدین اما چارهای ندارم جـ..
کیان حرف دخترک را برید
گرهی ابروهایش کور شد
با دیدنِ جای کبودی بزرگی که روی گونهی سفید دخترک بود
انگار از کسی سیلی خورده باشد
_من شوهر سینه چاکت نیستم، دخترجون. شوهرت یه ساله که تو قبر خوابیده. از یکی دیگه بخواه
ریموت ماشینش را از روی میز کنار در چنگ زد که... کسی آستین پالتویش را بیجان گرفت
از پشت
چشمانش تیز به عقب برگشت
دخترک با بغض و پر شرم صورت رنگ پریدهاش را پایین انداخت
_خواهش میکنم، آقا کیان. قبل از مراسم سالِ برادرتـ..ـون پوران خانوم گفتن اگر کسی بفهمه عروس بیوهشون قند داره.. بیرونم میکنن از اینجا. برای همین امروز هر..چیز شیرینی که جلوم گرفتن و مجبور شدم بخورم. چون دختر خالهتون پیشم نشسته بود
هقی از لب های دخترک بیرون پرید و همزمان با دست لرزانش چیزی را بالا آورد
_پو..ل نقد ندارم ولی این گردنبند هست. شنیـ..ـدم دارو گرون شده. بفرمایید
دخترک گوشهی لباسش را با بغض و شرم در دست مشت کرد. چانهاش به سینهاش چسبید
_ببخشیـ..ـد اما... اگر رفتین داروخانه یه چیز دیگه هم میخوام. میشه یه شامپو برام بخرین؟ بگین برای پوست حساس خود داروخانه میده. گر..ون نیست به خدا. اگر شامپوی دیگهای بز..نم کل تنم جوش میزنه
گوشهی لب کیان.. بالا رفت
با تمسخر
خیره به گردنبند ظریف طلا که میان انگشتان لرزان دخترک بود
_کلی شامپو توی حموم هست. روز اول که شوهرت مُرد گفتم هرچی میخوای و لیست کن. وقتی اونموقع نگفتی پس واجب نبوده
چانهی دخترک لرزید
_به خدا یادم نبود. تا..زه تموم شده
نگاه جدیاش را میخ چشمان خیس دخترک کرد
همان برادرش این دختر را لوس کرده بود که چشمانش همیشه خیس بود
دستش را کشید که انگشتان بیرمق دخترک از پالتویش جدا شد
_اگر به من بود از همون اول بیرونت میکردم، دخترجون. پس برو دستبوسی پوران که نگهت داشته
بیتوجه به اینکه دخترک بیتعادل چند قدم دنبالش آمد و میخواست چیزی بگوید
در را بست
°°°
°°°
_عروستون چی؟! اون خرید نداره برای مدرسهاش؟ مگه نمیره دوازدهم؟
ریحانه لبش را با زبان تر کرد. پر ترحم
_نه. دیروز بهش گفتم. تشکر کرد گفت نمیخواد. از دیشب از اتاقش بیرون نیومده. پایینم نیومد که حداقل سر شام ازش بپرسم. مامان پوران گفت پاپیچش نشیم. یه بیسکوییتی چیزی میخوره تو همون اتاقش
همزمان که صدای ریحانه به گوشش میرسید، پله ها را بالا رفت
پایین نیامدن دخترک؟
هرموقع آمده بود دخترک را دیده بود
همیشه بعد از غذا با آن هیکل ظریف و پیشبند گشاد، خودش کل ظرف های مهمانی را میشست
پا روی پلهی آخر گذاشت
ریحانه صدا بلند کرد. با ذوق
_داداش منتظرت باشیم تو ماشینت تا میای؟! هر روز ماشین عوض میکنی این جدیده رو ما زیاد ندیدیم. بریم سوار شیم؟
جواب نداد
اول.. باید دخترک را ببیند
در را با تقهای باز کرد
ابروهایش گره خورد
دخترک احمق. نمیداند باید در را قفل کند؟
_دخترجون
با تشر صدایش کرد اما.. خاموشی کل خانه
خانهی کوچک و نقلی برادر کوچک و بیدست و پایش
در طبقهی بالا زندگی میکردند
دو اتاق که سرجمع سی متر بود
فقط همین دختر میتوانست با برادر بیغیرتش بسازد
از دخترک بدش میآمد
چون گونهاش از جای انگشتان برادر عیاش او سرخ، اما پیش بقیه میگفت صورتش به کابینت خورده
پالتوی بلندش با نایلون شامپو و انسولین ها را روی مبل انداخت
هفده تا داروخانه را گشت تا شامپو را پیدا کرد
از دیشب.. دخترک ریز با آن لپ های همیشه سرخ از خجالتش را، ندیده بود
با دیدن چیزی که در تاریکی گوشهی کاناپه مچاله شده، ابروهایش تیز گره خورد
دخترک بود. با همان لباس های سیاه
_اینجا جای خوابیدنه هیوا؟
تشر آرامش.. بازهم بیجواب ماند
دخترک تکان نخورد
بازوی دخترک را کشید که.. نفس در سینهاش گره خورد
با لمس بازوی لاغر دخترک..
تن مانند کورهی داغش
موهای خیس طلاییاش و...
تازه دید
دانه های بزرگ قرمز روی کل صورت و گردن سفید دخترک
دخترک.. حتی نفس هم...
ادامهی پارت⬇️
https://t.me/+mOowCXhNh445NTE0
کپی سریعا پیگری میشه❌ | 608 |
| 14 | _ حاملست انقدر دست روش بلند نکن
من خانوادشو بخشیدم
تو هم دست بردار از این انتقام آلپارسلان
آه زن حامله میگیره!
با شکم ۹ ماهه مجبورش کردی فرش بشوره؟
مگه میتونه؟
هفته دیگه تاریخ زایمانشه
اون کمربندی که میزنی رو تنش رو روز قیامت دور گردنت میپیچن!
ارسلان سرد پوزخند زد و تنها برای آروم شدن پیرزن فرتوت روی تخت سر تکون داد
_ حواسم بهش هست
عصبیم کرد زدمش
نمیزنم تا تولهاش دنیا بیاد
زن نفس نداشت تا اعتراض کنه
تنها اشک ریخت بخاطر پسری که برای گرفتن انتقام اون دختر ۱۷ ساله بی گناه رو قربانی کرده بود
ارسلان در رو باز کرد و هم زمان دلارای وحشت زده انبه رو پشتش قایم کرد
ارسلان پوزخند زد
_ ببین کی اینجاست! موش کوچولوعه دزدمون
دلارای لب چید
_ من دزد نیستم
ارسلان به لب های سرخش نگاه کرد
دلش برای دختر رفته بود
چطور میشد از یک نفر هم متنفر بود و هم به شدت دوستش داشت؟
خون فرهمند تو رگ های این دختر بود...
_ دستتو بیار جلو
دلارای نالید
_ به خدا خیلی گرسنم بود
ارسلان غرید
_ دستت
بغض دلارای منفجر شد
میدونست دوباره قراره کتک بخوره!
_ گشنم بود فقط
ارسلان یاد مادرش افتاد
یاد خاطراتش
یاد روزهای بچگی که پشت در قایم میشد و بابای همین دختر مادرش رو کتک میزد
به جرم اینکه مادر ارسلان خدمتکار بود و پدر دلارای ارباب!
دندوناشو روی هم فشرد و سیم شارژر رو از روی میز چنگ زد
دلارای هق زد
_ قندم ... قندم افتاد
بخدا دکتر خودش گفت ... گفت بچه تو شکمت اذیت میشه
به مرگ خودم بخاطر بچه خوردم
ارسلان پوزخند زد
مادرش هم بخاطر اون کار میکرد
بخاطر بچش کتک میخورد
_ تا سه میشمارم دلی
_ از دیروز هیچی نخورده بودم نامرد
_ یک
_ توروخدا
_ دو
_ این بچه ی خودته
تو چطور بابایی هستی که پولت از پارو بالا میره و بچت گرسنست
بخدا ویار کرده بودم
_ بگم سه گردنتو میکشتم دلی
دلارای زار زد
میدونست تهدید الکی نمیکنه!
با دست های لرزون از پشت سرش انبه کوچیکی رو بیرون آورد و هق زد
_ توروخدا
_ بندازش روی زمین
دلارای با صدای بلند نالید
_ عزیزجون؟
_ عزیزجون گوشاش سنگینه
بندازش روی زمین بنی
دلارای لنبه رو پایین انداخت و خواست التماس کنه که ارسلان با شدت سیم شارژر رو روی دستاش فرود آورد
صدای جیغ پر درد دخترک پخش شد و ارسلان غرید
_ کی بهت اجازه داد تخم سگ؟
تو مگه دختر اون مرتیکه نیستی؟
بابات نداشت شکمتو سیر کنه؟
دلارای از درد نالید و اون ضربه بعدی رو زد
_ جمع نکن دستتو که میزنم رو انگشتات میکشنن
دلارای مظلوم دستش رو باز کرد و ضربه بعدی
_ آخ خدا...
_ مامان منم وقتی بابات کتکش میزد خدارو صدا میزد
ضربه بعدی و دل خودشم به حال دخترک با اون شکم برآمده و موهای بافته شده ساده کباب بود
دلارای نالید
_ آی نزن ... دلم درد میکنه
_ دستتو ببندی مچتو میشونم دلی
دلارای هق زد
_ بخدا درد دارم
_ دروغگو حروم زاده ، لنگه باباتی
_ به جون بچم دروغ نمیگم...
آی ... آییییی
ارسلان محکم تر سیم رو کوبید و اینبار دخترک ناخواسته دستاشو جمع کرد
_ فرش و چرا نشستی؟
مادر من با کمر داغون سه تا فرش شست میشنوی؟
بابات مجبورش کرد
عاشق مادرم بود ولی مادرم بهش جواب منفی داد
اون آشغالم چندسال افتاد به جونش
ضربه بعدی و دخترک از درد ضعف کرد
گفته بود انگشتاشو نبنده
که انگشتاش میشکنه!
درد شدید دستش برای همین بود ولی درد شکمش چی؟
مگه نه اینکه ۸ روز تا زایمان مونده بود؟
ارسلان عصبی سیم رو کنار پرت کرد و سمت یخچال رفت
صدای ناله های دخترک دوی اعصابش بود
_ خفه شو بیام اینبار نوبت کمربنده
دلارای زار زد
_ کیسه ... کیسه آبم
ارسلان پوزخند زد و بطری آب رو سر کشید
_ لاشخور دروغگو
_ آی ... تو رو روح بابات ارسلان
_ نه تو امشب هوس مشت و لگد کردی
دخترک ساکت شد!
اگر زیر لگداش بچه رو از دست میداد چی؟
دستشو جلوی دهنش گرفت و زار زد
آلپارسلان با پوزخند سمت قهوه ساز رفت و هم زمان بی بی جان با کمک عصا خودش رو به در رسوند
صداش ترسیده و رنجور بود
_ آی دستت بشکنه پسر
آی من میمردم این روزارو نمیدیدم
زنگ بزن اورژانس بی وجدان کشتیش
ارسلان وارفته از آشپزخونه بیرون زد و بی بی جان توی سر خودش کوبید
_ کیسه آبش خیس کرده شلوارش رو
بچه مردمو کشتی
دسته گل مظلومو پرپر کردی
ارسلان سمتش دوید و جمله آخر بی بی از سرش بیرون نرفت
دست گل معصومش رو پر پر کرده بود....
https://t.me/+B4lG4fy7XotjODc0
https://t.me/+B4lG4fy7XotjODc0
https://t.me/+B4lG4fy7XotjODc0
https://t.me/+B4lG4fy7XotjODc0
پارت اصلی رمان (پارتش هفته پیش گذاشته شده تو کانال😊) | 265 |
| 15 | عیارسنج رمان: #هویان
نویسنده: سامان شکیبا
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات عیارسنج: 319 صفحه
#نسخه_بدون_سانسور 🔞
خلاصه رمان: کارون آدینه، یه دندونپزشک موفق ساکن آمریکاست.
اون به ایران میاد تا پدر مرحومش رو به خاک بسپاره، اما کسی خبر نداره که نیت اصلیش از اومدن به ایران، انتقام گرفتن از دختریه که اون رو قاتل پدرش میدونه!
ترنج دختر بیگناهی که سالها تو اون خونه زندانی بوده و قراره تاوان گذشتهای رو پس بده که هیچ نقشی توش نداشته...‼️
#پایان_خوش ✅
#عاشقانهای_متفاوت
برای خواندن فایل کامل رمان با قیمت ۴۸ هزار تومان به ادمین پیام بدید
@Bihichdardan_admin | 239 |
| 16 | .
واسه عروس بیوه کاچی چه صیغهایه، حاج خانم؟
_زنت تازه عروس بوده که شوهرش مرده پسرم. سرجمع یه ماه نخوابیده با مرده! پیرزن که نیست. عقدش نکنی آقات از ارث محرومت میکنه مادر !
خون خونش را میخورد. هیچ وقت فکرش را نمیکرد با عقاید عهد قجری خاندانش مجبور به ازدواج با زنی بیوه شود.
_روزگارش و سیاه میکنم، مامان. یه کار میکنم به ماه نرسیده به دست و پام بیفته واسه طلاق.
زن بین شوهر و پسرش گیر افتاده بود. شبیه بچگی هایش موهای پسرک خشمگین را نوازش کرد.
_انقدر به خودت سختش نکن، مامان جان. منم دلم رضا نیست دست خوردهی یکی دیگه رو عروس حجلهی پسر شاخ شمشادم کنم.
اما پسرکش انگار در این دنیا نبود.
_یک بلایی سرش بیارم که بره بخوابه ور دل همون شوهر گور به گورش سینهی قبرستون. زنیکهی کثافت!
زن نالید.
_برو تو حجله چشمات و ببند یه بچه براش بساز دهن آقات و باهاش ببند ارثت و بگیر دوست دخترتم با کله بهت میاد. نمیخواد که تا آخر عمر بشینی ور دلش.
با همین حرف ها کت شلوار دامادی را در تن پسرش مرتب کرد و بعد از عقد راهی اتاق حجله نمود. دخترک چادر به سر معذب وسط حجله ایستاده بود.
_من میدونم شما دوست دختر دارید آقا امیرمنصور!
حالش از زنی غریبه که حالا به رسم شناسنامه همسرش بود اما همچنان چادرش را سفت سفت زیر گلو چسبیده بود بهم میخورد.
_این فضولی ها به تو نیومده آویزون.
_من زورم به آقاتون نرسید.
_چطور زن خود آقام نشدی پس؟ واسه تو چه فرقی میکرد؟ فقط یه کلاه شرعی به اسم شوهر میخواستی دیگه!
دخترک عصبی نشد. برای این همه تحقیر زیادی متین بود و همین کفر منصور را بالا می آورد
- حالا که به جبر روزگار ما زن و شوهریم من کاری به زندگی و دوست دختر شما ندارم آقا امیرمنصور. همین که اسمتون رومه کافیه که دیگه کسی اذیتم نمیکنه!
_سخنرانیت تموم شد؟ یالا لخت شو حوصله تو ندارم.
چشمانش زیر چادر گرد شد.
در خوابش هم نمیدید که دردانه ی حاج جهانپوری با آن همه سابقهی دختر بازی از یک زن به ظاهر بیوهی نمازخوان و چادر به سر انتظار همخوابی داشته باشد.
_من به کسی نمیگم که رابطه ی زناشویی بینمون نیست. نمیخواد نگران باشید.
امیرمنصور بی رحمانه جلو آمد. انگار نقطه ضعف این موجود مجهول بقچه پیچ را به دست آورده بود.
_من و فرستادن این تو یه بچه بکارم واسه بیوه عروس! شرط آقام واسه ارث همینه. میتونی خودت خودت و حامله کنی بسم الله!
دلش از این همه کلام پر از تحقیر میگرفت. چطور باید از دوشیزه بودنش برای این مرد سر تا پا عقده میگفت؟
_وا کن اون چادرت و. حالم و داری بهم میزنی !
دخترک دیگر نمیتوانست مانع لرزیدن صدایش باشد.
_چیکار ...چیکار کنم...
امیرمنصور هیچ ابایی از پنهان کردن آن روی سگ لعنتیاش نداشت.
جلو آمد و دستش را به لبهی چادر نو عروس بی نوا بند کرد.
-یه جوری ادای دختر ۱۴ ساله رو در میاری که انگار شوهر نداشتی.
شب عروسی چه گهی میخوردی با اون مردیکه؟ الانم یالا...
دخترک ترسیده عقب عقب رفت.
_به خدا ...به خدا من انتظار رابطهی زناشویی...
امیرمنصور عربده کشید.
-ولی من دارم! درست حسابیشم دارم.
دختر نیستی که وایستادی به صغری کبری چیدن. فکر کردی زن امیرمنصور میشی و بقیه ش عشق و حال خالصه نه؟ نه خانوم جون. زن منصور شدن درد داره..
این جا لبهی پرتگاه بود . چادر از روی سرش کشیده شد. منصور چند ثانیه ای نگاهش کرد.
دخترک زیادی زیبا بود این هیچ چیز از اجباری بودن این ازدواج را کم نمیکرد اما همین هورمون های مردانه اش را حسابی تحریک کرده بود.
دخترک نالید.
_امیر خان...
اما امیرمنصور بی رحمانه به حرکت سادیسمی تجاوز گونهاش ادامه میداد.
فریاد پر از درد دخترک که درون اتاقک حجله پیچید بالاخره کنار رفت.
_هیس! یه جوری جیغ میکشه انگاری دختر...
اما با دیدن خون لال مانده سر جا خشک شد..
_این ...این خون چیه؟ مگه..بیوه نبودی؟
دخترک مثل جنین در خودش جمع شد.
راز از پرده بیرون افتاده بود . منصور با زانو روی تخت افتاد.
_تو چطوری....چطوری بعد مردن شوهرت هنوز دختر بودی...؟
https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk
https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk
https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk
https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk
https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk
https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk
https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk
https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk
https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk
https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk
https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk
https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk
دخترهی طفل معصوم و به خاطر عیاشیاش از خونه بیرون میکنه و شیش سال بعد وقتی زندگیش زیر و رو شده اتفاقی پیدا میکنه و اونوقت دیگه دختره....❌
برای پیدا کردن اون زن مظلوم سابق باید فانوس دستت بگیری منصور خان👆 | 650 |
| 17 | امیرارسلان، دکتر جذابی که بخاطر انتقامِ مادرش دخترعموی ظریف و خوشگلش رو شب ازدواج ول میکنه..اما با فهمیدن اینکه حامله بوده به جنون میرسه و..❌❗️
https://t.me/+FnEksqu9_hE2Zjhk
#ممنوعه #هیجانی | 1 307 |
| 18 | امیرارسلان، دکتر جذابی که بخاطر انتقامِ مادرش دخترعموی ظریف و خوشگلش رو شب ازدواج ول میکنه..اما با فهمیدن اینکه حامله بوده به جنون میرسه و..❌❗️
https://t.me/+FnEksqu9_hE2Zjhk
#ممنوعه #هیجانی | 180 |
| 19 | دختره خیلی گناه داره😢😭 | 340 |
| 20 | من ماهورم ، ماهور مُشـــرف عاشق کسی شدم که قیمم بود مرد ۳۷ ساله جذابی که سرپرستی منو به عهده داشت ، سالها پیش وقتی عشقمو بهش اعتراف کردم اون گذاشت و رفت تا مثلا این عشق از سرم بیوفته ، اما حالا که با خبر تجاوز ناموفق پسر ناپدریم به من دیوونه شده و برگشته نمیتونه ولم کنه منو به خونه اش میبره و یه شب که از زور غیرت دیوونه اش میکنم 💦...
https://t.me/+4ZMn8QhNiHRmYThk
#مناسببزرگسال❌ | 366 |
