ch
Feedback
“ سِــودا sevda | ملیسا حبیبی “

“ سِــودا sevda | ملیسا حبیبی “

关闭频道

﷽ رمان های نویسنده ملیسا حبیبی(هودی)👇 🥀تجاوز عـشـق ترس(فایل شده) 🌬ســودا(فایل شده) 🔥اوج لـذت(فایل شده) ❤️‍🩹 تلخند(آفلاین) 💫پشت چشمان تو(آنلاین) 🕊️مأمن بهار(آنلاین) پارتگذاری روزانه غیر از جمعه ها و تعطیلات رسمی تو تیکه‌ای از قلبم نیستی همه وجودِ

显示更多

📈 Telegram 频道 “ سِــودا sevda | ملیسا حبیبی “ 的分析概览

频道 “ سِــودا sevda | ملیسا حبیبی “ 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 29 087 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 054,并在 伊朗 地区排名第 11 838

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 29 087 名订阅者。

根据 28 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -646,过去 24 小时变化为 -17,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 1.10%。内容发布后 24 小时内通常能获得 9.05% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 321 次浏览,首日通常累积 2 634 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 1
  • 主题关注点: 内容集中在 صدا, دخترک, وقت, گل, تنم 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
﷽ رمان های نویسنده ملیسا حبیبی(هودی)👇 🥀تجاوز عـشـق ترس(فایل شده) 🌬ســودا(فایل شده) 🔥اوج لـذت(فایل شده) ❤️‍🩹 تلخند(آفلاین) 💫پشت چشمان تو(آنلاین) 🕊️مأمن بهار(آنلاین) پارتگذاری روزانه غیر از جمعه ها و تعطیلات رسمی تو تیکه‌ای از قلبم نیستی همه ...

凭借高频更新(最新数据采集于 29 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。

29 087
订阅者
-1724 小时
-1757
-64630

数据加载中...

相似频道
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
七月 '26
七月 '260
在1个频道中
六月 '260
在1个频道中
Get PRO
五月 '260
在0个频道中
Get PRO
四月 '260
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '260
在1个频道中
Get PRO
一月 '260
在0个频道中
Get PRO
十二月 '250
在0个频道中
Get PRO
十一月 '250
在0个频道中
Get PRO
十月 '250
在0个频道中
Get PRO
九月 '250
在1个频道中
Get PRO
八月 '250
在0个频道中
Get PRO
七月 '250
在1个频道中
Get PRO
六月 '250
在0个频道中
Get PRO
五月 '250
在0个频道中
Get PRO
四月 '250
在2个频道中
Get PRO
三月 '250
在0个频道中
Get PRO
二月 '250
在1个频道中
Get PRO
一月 '250
在1个频道中
Get PRO
十二月 '240
在0个频道中
Get PRO
十一月 '24
+393
在111个频道中
Get PRO
十月 '24
+1 670
在162个频道中
Get PRO
九月 '24
+1 636
在165个频道中
Get PRO
八月 '24
+4 312
在232个频道中
Get PRO
七月 '24
+2 266
在128个频道中
Get PRO
六月 '24
+4 136
在172个频道中
Get PRO
五月 '24
+846
在112个频道中
Get PRO
四月 '24
+2 135
在140个频道中
Get PRO
三月 '24
+3 351
在202个频道中
Get PRO
二月 '24
+2 463
在109个频道中
Get PRO
一月 '24
+46
在1个频道中
Get PRO
十二月 '23
+3 124
在183个频道中
Get PRO
十一月 '23
+1 883
在120个频道中
Get PRO
十月 '23
+2 290
在151个频道中
Get PRO
九月 '23
+1 586
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+3 905
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+2 781
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+2 790
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+4 591
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+6 986
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+5 861
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+5 609
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+6 737
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+5 619
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+9 700
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+9 944
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+8 625
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+2 623
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+1 685
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+194
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+244
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+282
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+200
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+243
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+530
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+1 330
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+264
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+218
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+263
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+1 928
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+2 800
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+3 008
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+3 990
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+4 692
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+6 737
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+4 453
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+3 380
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+31 660
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
29 七月0
28 七月0
27 七月0
26 七月0
25 七月0
24 七月0
23 七月0
22 七月0
21 七月0
20 七月0
19 七月0
18 七月0
17 七月0
16 七月0
15 七月0
14 七月0
13 七月0
12 七月0
11 七月0
10 七月0
09 七月0
08 七月0
07 七月0
06 七月0
05 七月0
04 七月0
03 七月0
02 七月0
01 七月0
频道帖子
-آیییی مهتاب تخم سگگگگ شیشه تو لیفم چیکار می کنه؟! با فریاد آیهان خان سریع به سمت حموم دویدم -وای آقا روم به دیوار، بریدین خودتونو؟ در حمومو باز کرد و لخت و پتی جلوم وایساد -خدا لعنتت کنه زن، ببین چه بلایی سر دم و دستگام آوردی! نگام ناخوداگاه پایین رفت و با دیدن خون رو عضوش جیغ کشیدم -یا صاحب صبر، آقا از مردونگی افتادین؟! دندوناشو رو هم سایید و منو داخل حموم کشوند -میخوای یه دور بکنمت تا ببینی سالار مثل ساعت کار می کنه؟ https://t.me/+ay55gwRZMYFhOThk وای این داستان کرکر خنده اس🤣🤣🤣 یه دختر خل و چل روستایی که از قضا باید به آیهان خانمون رسیدگی کنه، البته هم به خودش و هم زیرشکمش!😙🤣❌🔥

2
امیرارسلان، دکتر جذابی که بخاطر انتقامِ مادرش دخترعموی ظریف و خوشگلش رو شب ازدواج ول میکنه..اما با فهمیدن اینکه حامله بوده به جنون میرسه و..❌❗️ https://t.me/+wHxensyDjTFhYWI0 #ممنوعه #هیجانی
116
3
sticker.webp
121
4
_میشه.. برای من انسولین بخرین؟ اگر دیرتون نمیـ..ـشه. همینکه دستگیره در خانه را چرخاند تا بیرون برود، صدای لرزان و ظریفی از پشت سرش نگاه آرامش به پشت چرخید در فضای تاریک و روشن خانه.. دخترک مو طلایی... با چشمان باد کرده میان لباس های سر تا پا سیاه گشاد، گم شده بود دخترک 17 ساله، زن داداشش بود داداشِ مرده‌اش ابرو گره زد _نه. کار دارم دخترک زیادی نازک نارنجی و توسری خور بود از اول هم مخالف بود که برادر کوچکش یک بچه‌ مدرسه‌ای بی‌کس و کار را عقد کند خواست بی‌توجه بیرون برود که بغض دخترک ترکید. بی‌رمق _نرین تورو خد..ا. مادرتون نمی‌زا..رن من برم بیرون. خیلی وقته انسولینم تموم شده‌. می‌دونم زیاد اینجا نمیاین و الـ..ـان برای سال برادرتون اومدین اما چاره‌ای ندارم جـ.. کیان حرف دخترک را برید گره‌ی ابروهایش کور شد با دیدنِ جای کبودی بزرگی که روی گونه‌ی سفید دخترک‌ بود انگار از کسی سیلی خورده باشد _من شوهر سینه چاکت نیستم، دخترجون. شوهرت یه ساله که تو قبر خوابیده. از یکی دیگه بخواه ریموت ماشینش را از روی میز کنار در چنگ زد که... کسی آستین پالتویش را بی‌جان گرفت از پشت چشمانش تیز به عقب برگشت‌ دخترک با بغض و پر شرم صورت رنگ پریده‌اش را پایین انداخت _خواهش می‌کنم، آقا کیان. قبل از مراسم سالِ برادرتـ..ـون پوران خانوم گفتن اگر کسی بفهمه عروس بیوه‌شون قند داره.. بیرونم می‌کنن از اینجا. برای همین امروز هر..چیز شیرینی که جلوم گرفتن و مجبور شدم بخورم. چون دختر خاله‌تون پیشم نشسته بود هقی از لب های دخترک بیرون پرید و همزمان با دست لرزانش چیزی را بالا آورد _پو..ل نقد ندارم ولی این گردنبند هست. شنیـ..ـدم‌ دارو گرون شده.‌ بفرمایید دخترک گوشه‌ی لباسش را با بغض و شرم در دست مشت کرد. چانه‌اش به سینه‌اش چسبید _ببخشیـ..ـد اما... اگر رفتین داروخانه یه چیز دیگه هم می‌خوام. میشه یه شامپو برام بخرین؟ بگین برای پوست حساس خود داروخانه میده. گر.‌.ون نیست به خدا. اگر شامپوی دیگه‌ای بز..نم کل تنم جوش میزنه گوشه‌ی لب کیان.. بالا رفت با تمسخر خیره به گردنبند ظریف طلا که میان انگشتان لرزان دخترک بود _کلی شامپو توی حموم هست. روز اول که شوهرت مُرد گفتم هرچی می‌خوای و لیست کن. وقتی اونموقع نگفتی پس واجب نبوده چانه‌ی دخترک لرزید _به خد‌‌ا یادم نبود. تا..زه تموم شده نگاه جدی‌اش را میخ چشمان خیس دخترک کرد همان برادرش این دختر را لوس کرده بود که چشمانش همیشه خیس بود دستش را کشید که انگشتان بی‌رمق دخترک از پالتویش جدا شد _اگر به من بود از همون اول بیرونت می‌کردم، دخترجون. پس برو دست‌بوسی پوران که نگهت داشته بی‌توجه به اینکه دخترک بی‌تعادل چند قدم دنبالش آمد و می‌خواست چیزی بگوید در را بست °°° °°° _عروستون چی؟! اون خرید نداره برای مدرسه‌اش؟ مگه نمی‌ره دوازدهم؟ ریحانه لبش را با زبان تر کرد. پر ترحم _نه. دیروز بهش گفتم. تشکر کرد گفت نمی‌خواد. از دیشب از اتاقش بیرون نیومده. پایینم نیومد که حداقل سر شام ازش بپرسم. مامان پوران گفت پاپیچش نشیم. یه بیسکوییتی چیزی می‌خوره تو همون اتاقش همزمان که صدای ریحانه به گوشش می‌رسید، پله ها را بالا رفت پایین نیامدن دخترک؟ هرموقع آمده بود دخترک را دیده بود همیشه بعد از غذا با آن هیکل ظریف و پیشبند گشاد، خودش کل ظرف های مهمانی را می‌شست پا روی پله‌ی آخر گذاشت ریحانه صدا بلند کرد. با ذوق _داداش منتظرت باشیم تو ماشینت تا میای؟! هر روز ماشین عوض می‌کنی این جدیده رو ما زیاد ندیدیم. بریم سوار شیم؟ جواب نداد اول.. باید دخترک را ببیند در را با تقه‌ای باز کرد ابروهایش گره خورد دخترک احمق. نمی‌داند باید در را قفل کند؟ _دخترجون با تشر صدایش کرد اما.. خاموشی کل خانه خانه‌ی کوچک و نقلی برادر کوچک و بی‌دست و پایش در طبقه‌ی بالا زندگی می‌کردند دو اتاق که سرجمع سی متر بود فقط همین دختر می‌توانست با برادر بی‌غیرتش بسازد از دخترک بدش می‌آمد چون گونه‌اش از جای انگشتان برادر عیاش او سرخ، اما پیش بقیه می‌گفت صورتش به کابینت خورده پالتوی بلندش با نایلون شامپو و انسولین ها را روی مبل انداخت هفده تا داروخانه را گشت تا شامپو را پیدا کرد از دیشب.. دخترک ریز با آن لپ های همیشه سرخ از خجالتش را، ندیده بود با دیدن چیزی که در تاریکی گوشه‌ی کاناپه مچاله شده، ابروهایش تیز گره خورد دخترک بود. با همان لباس های سیاه _اینجا جای خوابیدنه هیوا؟ تشر آرامش.. بازهم بی‌جواب ماند دخترک تکان نخورد بازوی دخترک را کشید که.. نفس در سینه‌اش گره خورد با لمس بازوی لاغر دخترک.. تن مانند کوره‌ی داغش موهای خیس طلایی‌اش و... تازه دید دانه های بزرگ قرمز روی کل صورت و گردن سفید دخترک دخترک‌.. حتی نفس هم... ادامه‌‌ی پارت⬇️ https://t.me/+mOowCXhNh445NTE0 کپی سریعا پیگری میشه❌
127
5
_ حاملست انقدر دست روش بلند نکن من خانوادشو بخشیدم تو هم دست بردار از این انتقام آلپ‌ارسلان آه زن حامله میگیره! با شکم ۹ ماهه مجبورش کردی فرش بشوره؟ مگه میتونه؟ هفته دیگه تاریخ زایمانشه اون کمربندی که میزنی رو تنش رو روز قیامت دور گردنت می‌پیچن! ارسلان سرد پوزخند زد و تنها برای آروم شدن پیرزن فرتوت روی تخت سر تکون داد _ حواسم بهش هست عصبیم کرد زدمش نمیزنم تا توله‌اش دنیا بیاد زن نفس نداشت تا اعتراض کنه تنها اشک ریخت بخاطر پسری که برای گرفتن انتقام اون دختر ۱۷ ساله بی گناه رو قربانی کرده بود ارسلان در رو باز کرد و هم زمان دلارای وحشت زده انبه رو پشتش قایم کرد ارسلان پوزخند زد _ ببین کی اینجاست! موش کوچولوعه دزدمون دلارای لب چید _ من دزد نیستم ارسلان به لب های سرخش نگاه کرد دلش برای دختر رفته بود چطور میشد از یک نفر هم متنفر بود و هم به شدت دوستش داشت؟ خون فرهمند تو رگ های این دختر بود... _ دستتو بیار جلو دلارای نالید _ به خدا خیلی گرسنم بود ارسلان غرید _ دستت بغض دلارای منفجر شد میدونست دوباره قراره کتک بخوره! _ گشنم بود فقط ارسلان یاد مادرش افتاد یاد خاطراتش یاد روزهای بچگی که پشت در قایم میشد و بابای همین دختر مادرش رو کتک میزد به جرم اینکه مادر ارسلان خدمتکار بود و پدر دلارای ارباب! دندوناشو روی هم فشرد و سیم شارژر رو از روی میز چنگ زد دلارای هق زد _ قندم ... قندم افتاد بخدا دکتر خودش گفت ... گفت بچه تو شکمت اذیت میشه به مرگ خودم بخاطر بچه خوردم ارسلان پوزخند زد مادرش هم بخاطر اون کار میکرد بخاطر بچش کتک میخورد _ تا سه میشمارم دلی _ از دیروز هیچی نخورده بودم نامرد _ یک _ توروخدا _ دو _ این بچه ی خودته تو چطور بابایی هستی که پولت از پارو بالا میره و بچت گرسنست بخدا ویار کرده بودم _ بگم سه گردنتو میکشتم دلی دلارای زار زد میدونست تهدید الکی نمیکنه! با دست های لرزون از پشت سرش انبه کوچیکی رو بیرون آورد و هق زد _ توروخدا _ بندازش روی زمین دلارای با صدای بلند نالید _ عزیزجون؟ _ عزیزجون گوشاش سنگینه بندازش روی زمین بنی دلارای لنبه رو پایین انداخت و خواست التماس کنه که ارسلان با شدت سیم شارژر رو روی دستاش فرود آورد صدای جیغ پر درد دخترک پخش شد و ارسلان غرید _ کی بهت اجازه داد تخم سگ؟ تو مگه دختر اون مرتیکه نیستی؟ بابات نداشت شکمتو سیر کنه؟ دلارای از درد نالید و اون ضربه بعدی رو زد _ جمع نکن دستتو که میزنم رو انگشتات میکشنن دلارای مظلوم دستش رو باز کرد و ضربه بعدی _ آخ خدا... _ مامان منم وقتی بابات کتکش میزد خدارو صدا میزد ضربه بعدی و دل خودشم به حال دخترک با اون شکم برآمده و موهای بافته شده ساده کباب بود دلارای نالید _ آی نزن ... دلم درد میکنه _ دستتو ببندی مچتو میشونم دلی دلارای هق زد _ بخدا درد دارم _ دروغگو حروم زاده ، لنگه باباتی _ به جون بچم دروغ نمیگم... آی ... آییییی ارسلان محکم تر سیم رو کوبید و اینبار دخترک ناخواسته دستاشو جمع کرد _ فرش و چرا نشستی؟ مادر من با کمر داغون سه تا فرش شست میشنوی؟ بابات مجبورش کرد عاشق مادرم بود ولی مادرم بهش جواب منفی داد اون آشغالم چندسال افتاد به جونش ضربه بعدی و دخترک از درد ضعف کرد گفته بود انگشتاشو نبنده که انگشتاش میشکنه! درد شدید دستش برای همین بود ولی درد شکمش چی؟ مگه نه اینکه ۸ روز تا زایمان مونده بود؟ ارسلان عصبی سیم رو کنار پرت کرد و سمت یخچال رفت صدای ناله های دخترک دوی اعصابش بود _ خفه شو بیام اینبار نوبت کمربنده دلارای زار زد _ کیسه ... کیسه آبم ارسلان پوزخند زد و بطری آب رو سر کشید _ لاشخور دروغگو _ آی .‌.. تو رو روح بابات ارسلان _ نه تو امشب هوس مشت و لگد کردی دخترک ساکت شد! اگر زیر لگداش بچه رو از دست میداد چی؟ دستشو جلوی دهنش گرفت و زار زد آلپ‌ارسلان با پوزخند سمت قهوه ساز رفت و هم زمان بی بی جان با کمک عصا خودش رو به در رسوند صداش ترسیده و رنجور بود _ آی دستت بشکنه پسر آی من میمردم این روزارو نمیدیدم زنگ بزن اورژانس بی وجدان کشتیش ارسلان وارفته از آشپزخونه بیرون زد و بی بی جان توی سر خودش کوبید _ کیسه آبش خیس کرده شلوارش رو بچه مردمو کشتی دسته گل مظلومو پرپر کردی ارسلان سمتش دوید و جمله آخر بی بی از سرش بیرون نرفت دست گل معصومش رو پر پر کرده بود.... https://t.me/+B4lG4fy7XotjODc0 https://t.me/+B4lG4fy7XotjODc0 https://t.me/+B4lG4fy7XotjODc0 https://t.me/+B4lG4fy7XotjODc0 پارت اصلی رمان (پارتش هفته پیش گذاشته شده تو کانال😊)
90
6
عیارسنج رمان: #هویان نویسنده: سامان شکیبا ژانر: عاشقانه، اجتماعی تعداد صفحات عیارسنج: 319 صفحه #نسخه_بدون_سانسور 🔞 خلاصه رمان: کارون آدینه، یه دندون‌پزشک موفق ساکن آمریکاست. اون به ایران میاد تا پدر مرحومش رو به خاک بسپاره، اما کسی خبر نداره که نیت اصلیش از اومدن به ایران، انتقام گرفتن از دختریه که اون رو قاتل پدرش می‌دونه! ترنج دختر بی‌گناهی که سال‌ها تو اون خونه زندانی بوده و قراره تاوان گذشته‌‌ای رو پس بده که هیچ نقشی توش نداشته...‼️ #پایان_خوش ✅ #عاشقانه‌ای_متفاوت برای خواندن فایل کامل رمان با قیمت ۴۸ هزار تومان به ادمین پیام بدید @Bihichdardan_admin
60
7
. -عمو آدامس میخری ؟ توروخدا بخر...باید زود برم خونه مون. از صبح هیچی نفروختم. گیج از رخوت الکل به طرف صدای دختر بچه چرخید. سالها بود تا خرخره خودش را غرق الکل می‌کرد تا خاطره‌ی گمشده‌ی سیاه چشمش را از ذهنش پاک کند. -ای وای عمو سلام ندادم. ببخشید. زیبایی دختر بچه به مهتاب میمانست. با صورت سفید و چشمان مشکی‌اش چقدر حیف بود که آدامس به دست التماس این و آن را بکند. -شما چقدر خوشگلی خانم کوچولو چه چشمای مشکی قشنگی داری‌. -ممنون عمو. اگه یه آدامس برام بخری میخندم لپام چال می افته خوشگل‌ترم میشم. دلش برای این همه شیرین زبانی ضعف رفت. -بابات کجاست عمو؟ شما که کوچولویی الان باید بری مدرسه.. اخم‌های دخترک در هم رفت. -مامانم میگه بابام یه نامرد عوضیه! معنیش و نمیدونم اما مامان دوست نداره از بابا حرف بزنم. خودم دیدم یواشکی گریه میکنه عمو. اگر تمام آدامس‌هایش را میخرید حتما دختر بچه خوشحال می‌شد. آن وقت شاید فراموش می‌کرد پدرش یکی شبیه به مردیست که مقابلش ایستاده و قصد خریدن آدامس هایش را دارد. دخترک بی‌حوصله بسته را بالا آورد. -نمیخری عمو؟ باید زود برم خونه. آخه مامانم مریضه. اما قول داده امروز برام قرمه سبزی درست کنه. خودم دیدم دیشب اکرم خانم گوشت نذری آورده من خیلی خوشحال شدم آخه یه ساله گوشت نداشتیم که قرمه سبزی بخورم عمو. دستش روی اسکناس‌های درشت داخل جیبش چرخید که دخترک ادامه داد: -آخه تو نمیدونی عمو...قرمه سبزی های مامان طلا خیلی خوشمزه ست. انگشتاتم میخوری‌.. با شنیدن اسم آشنا حرکت انگشتانش متوقف شد -طلا؟ این اسم مامانته؟ پرسید و پرت شد به یک خاطره ی غبار گرفته.  از زنی که اسمش طلا بود و یک روز در حالی که پیراهن سفیدش او را شبیه فرشته‌ها کرده بود برایش قرمه سبزی پخته بود. -اوهوم. اسم مامانم طلاست. عمو تورو خدا آدامسامو بخر. باید پول دربیارم مامانم و ببرم دکتر. همش سرفه میکنه آخه. من دلم میشکنه. دوست ندارم مامانم مریض باشه. انگار کسی به قلبش مشت میکوبید. الکل از سرش پریده بود. ناباورانه مقابل پای دخترک زانو زد. -من همه ی آدامسات و میخرم. خوبه عمو؟ بعدش هم میرسونمت خونه که مامان طلات رو ببریم دکتر حالش خوب بشه. چشمان دختر بچه برق زد. -راست میگی عمو؟ -آره...آره عزیزم. فقط بلدی خونه تونو؟ ماشین من اونور خیابونه. آدرستون و بلدی؟ دخترک تند و تند سرش را به نشان تایید تکان داد و منصور کلافه دور خودش چرخید. -بلدم عمو. -بریم..بریم مامان طلات و بهم نشون بده... بعد دست دختر بچه را گرفت و به سمت ماشین کشید. -عمو شما فرشته‌ای؟ بهت زده در حالی که تمام تنش درگیر احساسی عجیب بود پرسید: -چی عمو؟ دخترک شیرین زبانی کرد. -آخه مامان طلا میگه همه ی مردا مثل بابا منصور من نامرد و عوضین.  میگم شما که انقدر مهربونی حتما فرشته‌ای ... -یا خدا.. یا خدا.. طلا...!!!! https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk https://t.me/+35U77E0x3ntiMWRk بنر پارت واقعی. کپی ممنوع👆
149
8
امیرارسلان، دکتر جذابی که بخاطر انتقامِ مادرش دخترعموی ظریف و خوشگلش رو شب ازدواج ول میکنه..اما با فهمیدن اینکه حامله بوده به جنون میرسه و..❌❗️ https://t.me/+wHxensyDjTFhYWI0 #ممنوعه #هیجانی
368
9
پسرش خیلیییی کراااشهههه❌😭😭
154
10
امیرارسلان، دکتر جذابی که بخاطر انتقامِ مادرش دخترعموی ظریف و خوشگلش رو شب ازدواج ول میکنه..اما با فهمیدن اینکه حامله بوده به جنون میرسه و..❌❗️ https://t.me/+FnEksqu9_hE2Zjhk #ممنوعه #هیجانی
387
11
#پارت_301 #پارت_VIP🍃🌺 -دراز بکش رو یونیت! نگاهم را از پشت به بازوهایش که نزدیک بود فرم پزشکی اش را جر بدهد دوختم. -درد داره؟ نیم نگاهی به من انداخت و از کشو آمپول را در آورد! -بی حسی می زنم. به یونیت دندانپرشکی شبیه هیولایی که قصد بلعیدنم را دارد نگاه کردم. اگر همین حالا فرار می کردم چه می شد؟ -تو هم قراره دندونتو بکشی بدی آقا موشه؟ با پاهای آویزان از یونیت نگاه متعجبم چسبید به دخترک کوچولویی که جلوی در ایستاده بود. با دیدن نگاهم خندید و جلو آمد -نترس عمو دکتر خیلی مهربونه! عمو دکتر جذابش بم و مردانه خندید: -مرسی که تبلیغمو می کنی آریانا. بعد هم با آمپول به سمتم آمد و دست روی شانه ام گذاشت. -پاهاتو دراز کن سرتو بچسبون کامل... خوبه! دهنتو باز کن! چراغ را تنظیم کرد و بعد خم شد رویم... عطر تلخش زیر بینی ام زد و همین که امپول را نزدیک کرد سرم کج کردم و با ترس مچ دستش را چسبیدم -نه نمی خوام... قرص بده خوب شه آمپول نه! با اخمی غلیظ نگاهم کرد و چانه ام را آرام گرفت و برگرداند. -سرماخوردگی نیست که با آمپول خوب شه، باز کن دهنتو مهتاب! لب برچیدم و مانند بچه ها التماسش کردم... در حالی که مچ درشتش را چسبیده بودم -تو رو خدا... آیهاااان؟ نگاهش از ان فاصله سر خورد روی لب های آویزانم و سیبک گلویش تکانی خورد بی رحم اما دستم را پایین اورد -اونجوری مثل گربه نگام نکن بچه، باید درست کنی دندونتو امروز! آریانا میتونی دستشو نگه داری من آمپولشو بزنم؟ دختر کوچولو جلو آمد و روی سکوی کناز یونیت ایستاد. با دستان کوچولویش دستانم را گرفت و رو به آیهان چشمکی زد! -من دارمش، تو بزن عمو دکتر قهرمانم! آیهان آرام چانه ام را لمس کرد، انگشت شستش را که روی لبم کشید حس کردم هری دلم ریخت و دهانم را خود به خود باز کردم لبخند محوی زد -دخترخوب! آمپولم را زد و بعد عقب کشید -بی حسی اثر کنه شروع می کنم. دست یخ شده ام که توسط آریانا رها شد نگاهش کرد سرش را به من نزدیک کرد و لبخند دندانی ای زد -چقدر چشمات درشت و خوشگلن... تو سرندپیتی هستی؟ گیج نگاهش کردم که انگشتش را جلو آورد و آرام توی لپم فرو کرد -هیععع... چقدر لــپپپپ! آیهان آمد و بالای سرم ایستاد... او هم خیره به لپ هایم بود! -لپاش گاز زدنی ان مگه نه؟ نفسم در سینه حبس شد و آریانا بیخ گوشم خندید و بعد با چیزی که گفت حس کردم قلبم یک ضربان را جا انداخت -عمو دکتر سرندپیتی همونی نیست که عکسش تو گوشیت بود و اون روز داشتی نگاش می کردی؟ نگاه خیره ی آیهان را حس کردم و دخترک بی توجه ادامه داد -تازه داشتی قربون صدقش هم می رفتی... گفتی قربون اون لبخند موشیت بشم من! https://t.me/+ay55gwRZMYFhOThk عشق یه آقای دکتر جذاب و هیکلی به دخترکوچولوی هاتی که ۱۰ سال از خودش کوچکتره و پیش مادربزرگش زندگی می کنه! این رمان یه عاشقانه های داغی داره که اصلا من از همین الان غش کردم براشششش🥹🔥😍 اگه از رمانایی که پسر و دخترش فاصله ی سنی زیاد دارن خوشتون میاد جاتون اینجا خالیه👇🤤 https://t.me/+ay55gwRZMYFhOThk
173
12
sticker.webp
869
13
_میشه.. برای من انسولین بخرین؟ اگر دیرتون نمیـ..ـشه. همینکه دستگیره در خانه را چرخاند تا بیرون برود، صدای لرزان و ظریفی از پشت سرش نگاه آرامش به پشت چرخید در فضای تاریک و روشن خانه.. دخترک مو طلایی... با چشمان باد کرده میان لباس های سر تا پا سیاه گشاد، گم شده بود دخترک 17 ساله، زن داداشش بود داداشِ مرده‌اش ابرو گره زد _نه. کار دارم دخترک زیادی نازک نارنجی و توسری خور بود از اول هم مخالف بود که برادر کوچکش یک بچه‌ مدرسه‌ای بی‌کس و کار را عقد کند خواست بی‌توجه بیرون برود که بغض دخترک ترکید. بی‌رمق _نرین تورو خد..ا. مادرتون نمی‌زا..رن من برم بیرون. خیلی وقته انسولینم تموم شده‌. می‌دونم زیاد اینجا نمیاین و الـ..ـان برای سال برادرتون اومدین اما چاره‌ای ندارم جـ.. کیان حرف دخترک را برید گره‌ی ابروهایش کور شد با دیدنِ جای کبودی بزرگی که روی گونه‌ی سفید دخترک‌ بود انگار از کسی سیلی خورده باشد _من شوهر سینه چاکت نیستم، دخترجون. شوهرت یه ساله که تو قبر خوابیده. از یکی دیگه بخواه ریموت ماشینش را از روی میز کنار در چنگ زد که... کسی آستین پالتویش را بی‌جان گرفت از پشت چشمانش تیز به عقب برگشت‌ دخترک با بغض و پر شرم صورت رنگ پریده‌اش را پایین انداخت _خواهش می‌کنم، آقا کیان. قبل از مراسم سالِ برادرتـ..ـون پوران خانوم گفتن اگر کسی بفهمه عروس بیوه‌شون قند داره.. بیرونم می‌کنن از اینجا. برای همین امروز هر..چیز شیرینی که جلوم گرفتن و مجبور شدم بخورم. چون دختر خاله‌تون پیشم نشسته بود هقی از لب های دخترک بیرون پرید و همزمان با دست لرزانش چیزی را بالا آورد _پو..ل نقد ندارم ولی این گردنبند هست. شنیـ..ـدم‌ دارو گرون شده.‌ بفرمایید دخترک گوشه‌ی لباسش را با بغض و شرم در دست مشت کرد. چانه‌اش به سینه‌اش چسبید _ببخشیـ..ـد اما... اگر رفتین داروخانه یه چیز دیگه هم می‌خوام. میشه یه شامپو برام بخرین؟ بگین برای پوست حساس خود داروخانه میده. گر.‌.ون نیست به خدا. اگر شامپوی دیگه‌ای بز..نم کل تنم جوش میزنه گوشه‌ی لب کیان.. بالا رفت با تمسخر خیره به گردنبند ظریف طلا که میان انگشتان لرزان دخترک بود _کلی شامپو توی حموم هست. روز اول که شوهرت مُرد گفتم هرچی می‌خوای و لیست کن. وقتی اونموقع نگفتی پس واجب نبوده چانه‌ی دخترک لرزید _به خد‌‌ا یادم نبود. تا..زه تموم شده نگاه جدی‌اش را میخ چشمان خیس دخترک کرد همان برادرش این دختر را لوس کرده بود که چشمانش همیشه خیس بود دستش را کشید که انگشتان بی‌رمق دخترک از پالتویش جدا شد _اگر به من بود از همون اول بیرونت می‌کردم، دخترجون. پس برو دست‌بوسی پوران که نگهت داشته بی‌توجه به اینکه دخترک بی‌تعادل چند قدم دنبالش آمد و می‌خواست چیزی بگوید در را بست °°° °°° _عروستون چی؟! اون خرید نداره برای مدرسه‌اش؟ مگه نمی‌ره دوازدهم؟ ریحانه لبش را با زبان تر کرد. پر ترحم _نه. دیروز بهش گفتم. تشکر کرد گفت نمی‌خواد. از دیشب از اتاقش بیرون نیومده. پایینم نیومد که حداقل سر شام ازش بپرسم. مامان پوران گفت پاپیچش نشیم. یه بیسکوییتی چیزی می‌خوره تو همون اتاقش همزمان که صدای ریحانه به گوشش می‌رسید، پله ها را بالا رفت پایین نیامدن دخترک؟ هرموقع آمده بود دخترک را دیده بود همیشه بعد از غذا با آن هیکل ظریف و پیشبند گشاد، خودش کل ظرف های مهمانی را می‌شست پا روی پله‌ی آخر گذاشت ریحانه صدا بلند کرد. با ذوق _داداش منتظرت باشیم تو ماشینت تا میای؟! هر روز ماشین عوض می‌کنی این جدیده رو ما زیاد ندیدیم. بریم سوار شیم؟ جواب نداد اول.. باید دخترک را ببیند در را با تقه‌ای باز کرد ابروهایش گره خورد دخترک احمق. نمی‌داند باید در را قفل کند؟ _دخترجون با تشر صدایش کرد اما.. خاموشی کل خانه خانه‌ی کوچک و نقلی برادر کوچک و بی‌دست و پایش در طبقه‌ی بالا زندگی می‌کردند دو اتاق که سرجمع سی متر بود فقط همین دختر می‌توانست با برادر بی‌غیرتش بسازد از دخترک بدش می‌آمد چون گونه‌اش از جای انگشتان برادر عیاش او سرخ، اما پیش بقیه می‌گفت صورتش به کابینت خورده پالتوی بلندش با نایلون شامپو و انسولین ها را روی مبل انداخت هفده تا داروخانه را گشت تا شامپو را پیدا کرد از دیشب.. دخترک ریز با آن لپ های همیشه سرخ از خجالتش را، ندیده بود با دیدن چیزی که در تاریکی گوشه‌ی کاناپه مچاله شده، ابروهایش تیز گره خورد دخترک بود. با همان لباس های سیاه _اینجا جای خوابیدنه هیوا؟ تشر آرامش.. بازهم بی‌جواب ماند دخترک تکان نخورد بازوی دخترک را کشید که.. نفس در سینه‌اش گره خورد با لمس بازوی لاغر دخترک.. تن مانند کوره‌ی داغش موهای خیس طلایی‌اش و... تازه دید دانه های بزرگ قرمز روی کل صورت و گردن سفید دخترک دخترک‌.. حتی نفس هم... ادامه‌‌ی پارت⬇️ https://t.me/+mOowCXhNh445NTE0 کپی سریعا پیگری میشه❌
608
14
_ حاملست انقدر دست روش بلند نکن من خانوادشو بخشیدم تو هم دست بردار از این انتقام آلپ‌ارسلان آه زن حامله میگیره! با شکم ۹ ماهه مجبورش کردی فرش بشوره؟ مگه میتونه؟ هفته دیگه تاریخ زایمانشه اون کمربندی که میزنی رو تنش رو روز قیامت دور گردنت می‌پیچن! ارسلان سرد پوزخند زد و تنها برای آروم شدن پیرزن فرتوت روی تخت سر تکون داد _ حواسم بهش هست عصبیم کرد زدمش نمیزنم تا توله‌اش دنیا بیاد زن نفس نداشت تا اعتراض کنه تنها اشک ریخت بخاطر پسری که برای گرفتن انتقام اون دختر ۱۷ ساله بی گناه رو قربانی کرده بود ارسلان در رو باز کرد و هم زمان دلارای وحشت زده انبه رو پشتش قایم کرد ارسلان پوزخند زد _ ببین کی اینجاست! موش کوچولوعه دزدمون دلارای لب چید _ من دزد نیستم ارسلان به لب های سرخش نگاه کرد دلش برای دختر رفته بود چطور میشد از یک نفر هم متنفر بود و هم به شدت دوستش داشت؟ خون فرهمند تو رگ های این دختر بود... _ دستتو بیار جلو دلارای نالید _ به خدا خیلی گرسنم بود ارسلان غرید _ دستت بغض دلارای منفجر شد میدونست دوباره قراره کتک بخوره! _ گشنم بود فقط ارسلان یاد مادرش افتاد یاد خاطراتش یاد روزهای بچگی که پشت در قایم میشد و بابای همین دختر مادرش رو کتک میزد به جرم اینکه مادر ارسلان خدمتکار بود و پدر دلارای ارباب! دندوناشو روی هم فشرد و سیم شارژر رو از روی میز چنگ زد دلارای هق زد _ قندم ... قندم افتاد بخدا دکتر خودش گفت ... گفت بچه تو شکمت اذیت میشه به مرگ خودم بخاطر بچه خوردم ارسلان پوزخند زد مادرش هم بخاطر اون کار میکرد بخاطر بچش کتک میخورد _ تا سه میشمارم دلی _ از دیروز هیچی نخورده بودم نامرد _ یک _ توروخدا _ دو _ این بچه ی خودته تو چطور بابایی هستی که پولت از پارو بالا میره و بچت گرسنست بخدا ویار کرده بودم _ بگم سه گردنتو میکشتم دلی دلارای زار زد میدونست تهدید الکی نمیکنه! با دست های لرزون از پشت سرش انبه کوچیکی رو بیرون آورد و هق زد _ توروخدا _ بندازش روی زمین دلارای با صدای بلند نالید _ عزیزجون؟ _ عزیزجون گوشاش سنگینه بندازش روی زمین بنی دلارای لنبه رو پایین انداخت و خواست التماس کنه که ارسلان با شدت سیم شارژر رو روی دستاش فرود آورد صدای جیغ پر درد دخترک پخش شد و ارسلان غرید _ کی بهت اجازه داد تخم سگ؟ تو مگه دختر اون مرتیکه نیستی؟ بابات نداشت شکمتو سیر کنه؟ دلارای از درد نالید و اون ضربه بعدی رو زد _ جمع نکن دستتو که میزنم رو انگشتات میکشنن دلارای مظلوم دستش رو باز کرد و ضربه بعدی _ آخ خدا... _ مامان منم وقتی بابات کتکش میزد خدارو صدا میزد ضربه بعدی و دل خودشم به حال دخترک با اون شکم برآمده و موهای بافته شده ساده کباب بود دلارای نالید _ آی نزن ... دلم درد میکنه _ دستتو ببندی مچتو میشونم دلی دلارای هق زد _ بخدا درد دارم _ دروغگو حروم زاده ، لنگه باباتی _ به جون بچم دروغ نمیگم... آی ... آییییی ارسلان محکم تر سیم رو کوبید و اینبار دخترک ناخواسته دستاشو جمع کرد _ فرش و چرا نشستی؟ مادر من با کمر داغون سه تا فرش شست میشنوی؟ بابات مجبورش کرد عاشق مادرم بود ولی مادرم بهش جواب منفی داد اون آشغالم چندسال افتاد به جونش ضربه بعدی و دخترک از درد ضعف کرد گفته بود انگشتاشو نبنده که انگشتاش میشکنه! درد شدید دستش برای همین بود ولی درد شکمش چی؟ مگه نه اینکه ۸ روز تا زایمان مونده بود؟ ارسلان عصبی سیم رو کنار پرت کرد و سمت یخچال رفت صدای ناله های دخترک دوی اعصابش بود _ خفه شو بیام اینبار نوبت کمربنده دلارای زار زد _ کیسه ... کیسه آبم ارسلان پوزخند زد و بطری آب رو سر کشید _ لاشخور دروغگو _ آی .‌.. تو رو روح بابات ارسلان _ نه تو امشب هوس مشت و لگد کردی دخترک ساکت شد! اگر زیر لگداش بچه رو از دست میداد چی؟ دستشو جلوی دهنش گرفت و زار زد آلپ‌ارسلان با پوزخند سمت قهوه ساز رفت و هم زمان بی بی جان با کمک عصا خودش رو به در رسوند صداش ترسیده و رنجور بود _ آی دستت بشکنه پسر آی من میمردم این روزارو نمیدیدم زنگ بزن اورژانس بی وجدان کشتیش ارسلان وارفته از آشپزخونه بیرون زد و بی بی جان توی سر خودش کوبید _ کیسه آبش خیس کرده شلوارش رو بچه مردمو کشتی دسته گل مظلومو پرپر کردی ارسلان سمتش دوید و جمله آخر بی بی از سرش بیرون نرفت دست گل معصومش رو پر پر کرده بود.... https://t.me/+B4lG4fy7XotjODc0 https://t.me/+B4lG4fy7XotjODc0 https://t.me/+B4lG4fy7XotjODc0 https://t.me/+B4lG4fy7XotjODc0 پارت اصلی رمان (پارتش هفته پیش گذاشته شده تو کانال😊)
265
15
عیارسنج رمان: #هویان نویسنده: سامان شکیبا ژانر: عاشقانه، اجتماعی تعداد صفحات عیارسنج: 319 صفحه #نسخه_بدون_سانسور 🔞 خلاصه رمان: کارون آدینه، یه دندون‌پزشک موفق ساکن آمریکاست. اون به ایران میاد تا پدر مرحومش رو به خاک بسپاره، اما کسی خبر نداره که نیت اصلیش از اومدن به ایران، انتقام گرفتن از دختریه که اون رو قاتل پدرش می‌دونه! ترنج دختر بی‌گناهی که سال‌ها تو اون خونه زندانی بوده و قراره تاوان گذشته‌‌ای رو پس بده که هیچ نقشی توش نداشته...‼️ #پایان_خوش ✅ #عاشقانه‌ای_متفاوت برای خواندن فایل کامل رمان با قیمت ۴۸ هزار تومان به ادمین پیام بدید @Bihichdardan_admin
239
16
⁠ . واسه عروس بیوه کاچی چه صیغه‌ایه، حاج خانم؟ _زنت تازه عروس بوده که شوهرش مرده پسرم. سرجمع یه ماه نخوابیده با مرده! پیرزن که نیست. عقدش نکنی آقات از ارث محرومت میکنه مادر ! خون خونش را می‌خورد. هیچ وقت فکرش را نمی‌کرد با عقاید عهد قجری خاندانش مجبور به ازدواج با زنی بیوه شود. _روزگارش و سیاه میکنم، مامان. یه کار میکنم به ماه نرسیده به دست و پام بیفته واسه طلاق. زن بین شوهر و پسرش گیر افتاده بود. شبیه بچگی هایش موهای پسرک خشمگین را نوازش کرد. _انقدر به خودت سختش نکن، مامان جان. منم دلم رضا نیست دست خورده‌ی یکی دیگه رو عروس حجله‌ی پسر شاخ شمشادم کنم. اما پسرکش انگار در این دنیا نبود. _یک بلایی سرش بیارم که بره بخوابه ور دل همون شوهر گور به گورش سینه‌ی قبرستون. زنیکه‌ی کثافت! زن نالید. _برو تو حجله چشمات و ببند یه بچه براش بساز دهن آقات و باهاش ببند ارثت و بگیر دوست دخترتم با کله بهت میاد. نمیخواد که تا آخر عمر بشینی ور دلش. با همین حرف ها کت شلوار دامادی را در تن پسرش مرتب کرد و بعد از عقد راهی اتاق حجله نمود. دخترک چادر به سر معذب وسط حجله ایستاده بود‌. _من می‌دونم شما دوست دختر دارید آقا امیرمنصور! حالش از زنی غریبه که حالا به رسم شناسنامه همسرش بود اما همچنان چادرش را سفت سفت زیر گلو چسبیده بود بهم می‌خورد. _این فضولی ها به تو نیومده آویزون. _من زورم به آقاتون نرسید. _چطور زن خود آقام نشدی پس؟ واسه تو چه فرقی می‌کرد؟ فقط یه کلاه شرعی به اسم شوهر می‌خواستی دیگه! دخترک عصبی نشد‌. برای این همه تحقیر زیادی متین بود و همین کفر منصور را بالا می آورد‌ - حالا که به جبر روزگار ما زن و شوهریم من کاری به زندگی و دوست دختر شما ندارم آقا امیرمنصور. همین که اسمتون رومه کافیه که دیگه کسی اذیتم نمیکنه! _سخنرانیت تموم شد؟ یالا لخت شو حوصله تو ندارم. چشمانش زیر چادر گرد شد. در خوابش هم نمی‌دید که دردانه ی حاج جهان‌پوری با آن همه سابقه‌ی دختر بازی از یک زن به ظاهر بیوه‌ی نمازخوان و چادر به سر انتظار همخوابی داشته باشد. _من به کسی نمیگم که رابطه ی زناشویی بینمون نیست. نمیخواد نگران باشید. امیرمنصور بی رحمانه جلو آمد. انگار نقطه ضعف این موجود مجهول بقچه پیچ را به دست آورده بود. _من و فرستادن این تو یه بچه بکارم واسه بیوه عروس! شرط آقام واسه ارث همینه. میتونی خودت خودت و حامله کنی بسم الله! دلش از این همه کلام پر از تحقیر می‌گرفت. چطور باید از دوشیزه بودنش برای این مرد سر تا پا عقده میگفت؟ _وا کن اون چادرت و. حالم و داری بهم میزنی ! دخترک دیگر نمی‌توانست مانع لرزیدن صدایش باشد. _چیکار ...چیکار کنم... امیرمنصور هیچ ابایی از پنهان کردن آن روی سگ لعنتی‌اش نداشت. جلو آمد و دستش را به لبه‌ی چادر نو عروس بی نوا بند کرد. -یه جوری ادای دختر ۱۴ ساله رو در میاری که انگار شوهر نداشتی. شب عروسی چه گهی میخوردی با اون مردیکه؟ الانم یالا... دخترک ترسیده عقب عقب رفت. _به خدا ...به خدا من انتظار رابطه‌ی زناشویی... امیرمنصور عربده کشید. -ولی من دارم! درست حسابیشم دارم‌. دختر نیستی که وایستادی به صغری کبری چیدن. فکر کردی زن امیرمنصور میشی و بقیه ش عشق و حال خالصه نه؟ نه خانوم جون. زن منصور شدن درد داره.. این جا لبه‌ی پرتگاه بود . چادر از روی سرش کشیده شد. منصور چند ثانیه ای نگاهش کرد. دخترک زیادی زیبا بود این هیچ چیز از اجباری بودن این ازدواج را کم نمی‌کرد اما همین هورمون های مردانه اش را حسابی تحریک کرده بود. دخترک نالید. _امیر خان... اما امیرمنصور بی رحمانه به حرکت سادیسمی تجاوز گونه‌اش ادامه می‌داد. فریاد پر از درد دخترک که درون اتاقک حجله پیچید بالاخره کنار رفت. _هیس! یه جوری جیغ میکشه انگاری دختر... اما با دیدن خون لال مانده سر جا خشک شد.. _این ...این خون چیه؟ مگه..بیوه نبودی؟ دخترک مثل جنین در خودش جمع شد. راز از پرده بیرون افتاده بود‌ . منصور با زانو روی تخت افتاد. _تو چطوری....چطوری بعد مردن شوهرت هنوز دختر بودی...؟ https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk https://t.me/+5ZJulMkHohIyODVk دختره‌ی طفل معصوم و به خاطر عیاشیاش از خونه بیرون میکنه و شیش سال بعد وقتی زندگیش زیر و رو شده اتفاقی پیدا میکنه و اونوقت دیگه دختره....❌ برای پیدا کردن اون زن مظلوم سابق باید فانوس دستت بگیری منصور خان👆
650
17
امیرارسلان، دکتر جذابی که بخاطر انتقامِ مادرش دخترعموی ظریف و خوشگلش رو شب ازدواج ول میکنه..اما با فهمیدن اینکه حامله بوده به جنون میرسه و..❌❗️ https://t.me/+FnEksqu9_hE2Zjhk #ممنوعه #هیجانی
1 307
18
امیرارسلان، دکتر جذابی که بخاطر انتقامِ مادرش دخترعموی ظریف و خوشگلش رو شب ازدواج ول میکنه..اما با فهمیدن اینکه حامله بوده به جنون میرسه و..❌❗️ https://t.me/+FnEksqu9_hE2Zjhk #ممنوعه #هیجانی
180
19
دختره خیلی گناه داره😢😭
340
20
من ماهورم ، ماهور مُشـــرف عاشق کسی شدم که قیمم بود مرد ۳۷ ساله جذابی که سرپرستی منو به عهده داشت ، سالها پیش وقتی عشقمو بهش اعتراف کردم اون گذاشت و رفت تا مثلا این عشق از سرم بیوفته ، اما حالا که با خبر تجاوز ناموفق پسر ناپدریم به من دیوونه شده و برگشته نمیتونه ولم کنه منو به خونه اش میبره و یه شب که از زور غیرت دیوونه اش میکنم 💦... https://t.me/+4ZMn8QhNiHRmYThk #مناسب‌بزرگسال❌
366