“ سِــودا sevda | ملیسا حبیبی “
﷽ رمان های نویسنده ملیسا حبیبی(هودی)👇 🥀تجاوز عـشـق ترس(فایل شده) 🌬ســودا(فایل شده) 🔥اوج لـذت(فایل شده) ❤️🩹 تلخند(آفلاین) 💫پشت چشمان تو(آنلاین) 🕊️مأمن بهار(آنلاین) پارتگذاری روزانه غیر از جمعه ها و تعطیلات رسمی تو تیکهای از قلبم نیستی همه وجودِ
显示更多📈 Telegram 频道 “ سِــودا sevda | ملیسا حبیبی “ 的分析概览
频道 “ سِــودا sevda | ملیسا حبیبی “ 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 29 737 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 021,并在 伊朗 地区排名第 11 414 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 29 737 名订阅者。
根据 28 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -1 061,过去 24 小时变化为 -20,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 2.29%。内容发布后 24 小时内通常能获得 7.87% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 681 次浏览,首日通常累积 2 340 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 9。
- 主题关注点: 内容集中在 صدا, دخترک, وقت, گل, تنم 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“﷽
رمان های نویسنده ملیسا حبیبی(هودی)👇
🥀تجاوز عـشـق ترس(فایل شده)
🌬ســودا(فایل شده)
🔥اوج لـذت(فایل شده)
❤️🩹 تلخند(آفلاین)
💫پشت چشمان تو(آنلاین)
🕊️مأمن بهار(آنلاین)
پارتگذاری روزانه غیر از جمعه ها و تعطیلات رسمی
تو تیکهای از قلبم نیستی همه ...”
凭借高频更新(最新数据采集于 29 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
数据加载中...
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 29 六月 | 0 | |||
| 28 六月 | 0 | |||
| 27 六月 | 0 | |||
| 26 六月 | 0 | |||
| 25 六月 | 0 | |||
| 24 六月 | 0 | |||
| 23 六月 | 0 | |||
| 22 六月 | 0 | |||
| 21 六月 | 0 | |||
| 20 六月 | 0 | |||
| 19 六月 | 0 | |||
| 18 六月 | 0 | |||
| 17 六月 | 0 | |||
| 16 六月 | 0 | |||
| 15 六月 | 0 | |||
| 14 六月 | 0 | |||
| 13 六月 | 0 | |||
| 12 六月 | 0 | |||
| 11 六月 | 0 | |||
| 10 六月 | 0 | |||
| 09 六月 | 0 | |||
| 08 六月 | 0 | |||
| 07 六月 | 0 | |||
| 06 六月 | 0 | |||
| 05 六月 | 0 | |||
| 04 六月 | 0 | |||
| 03 六月 | 0 | |||
| 02 六月 | 0 | |||
| 01 六月 | 0 |
| 2 | sticker.webp | 674 |
| 3 | - اجازه میدی شکمتو برات ماساژ بدم دردت کم شه؟ چرا نمیشینی رو مبل؟
دخترک خجالتزده جلوی در ایستاده بود.
میترسید بنشیند مبلهای آریامهر را کثیف کند!
بدموقع پریود شده بود!
نوار بهداشتی نداشت...
- نه... الان دیگه داداشم باید بیاد. ببخشید تا دیروقت مجبور شدی بیدار بمونی به خاطر من.
آریا نگاهش کرد.
- هنوز دلت درد میکنه؟
دخترک با شرم چشم دزدید.
کاش تمامش میکرد!
در خانوادهای که بزرگ شده بود، حتی اجازه نداشت جلوی پدر و برادرش درمورد عادت ماهانهاش حرف بزند!
حالا اما ایستاده بود وسط خانهی دوست برادرش، داشت چکاب میشد!
آن هم آریامهری که از زمان دبیرستانش یک طرفه عاشقش بود بی آنکه پسرک بداند!
با من و من گفت:
- خ...خوب... خوب میشم. نگران نباش الان پارسا میآد.
آیامهر کلافه وسط سالن ایستاده بود.
بلاتکیف دستی به گردنش کشید.
پسر راحتی بود اما، ناموس رفیقش، ناموس خودش هم محسوب میشد!
نمیتوانست درد کشیدنش را ببیند و بیتفاوت رد شود!
غیرتش اجازه نمیداد!
از طرفی هم معذب بود چون هرچقدر هم که با دخترک راحت بود، هیچوقت درمورد این مسائل صحبت نمیکردند!
همان لحظه صدای پیام گوشیاش بلند شد.
نگاهی به گوشی انداخت.
پارسا بود، برادر دخترک:
" داداش من تو جاده چالوس تصادف کردم... پلیس اومده... فکر کنم پاییز تا صبح باید بمونه خونهت. شرمنده جبران میکنم. "
چشمش را با درد فشرد.
صدای گرفتهاش بلند شد:
- پاییز... بیا بشین اینجا... پارسا تا صبح نمیآمد.
خون درون رگهایش یخ بست.
وحشتزده پرسید:
- چرا؟
نخواست نگرانشکند.
وقتی پارسا خودش پیام داده بود یعنی حالش خوب بود.
کوتاهگفت:
- نمیتونه بیاد الان پیام داد یه مشکلی براش پیش اومده.
همزمان با گفتن حرف سمت پاییز رفت.
کیفش را گرفت و سمت مبلهای سفید راحتی هدایتش کرد.
- بشین خواهش میکنم. تا صبح نمیشه جلوی در بایستی!
پاییز با بغض نگاهش کرد.
- من باید برم!
آریامهر مشکوک نگاهش کرد.
صدایش را پایین آورد و آرام و معذب پرسید:
- تو... نکنه این دل دردت... به خاطر چیزه؟ همون چیز... پ... پریود...
پاییز چشم بست و قطره اشکی از گوشهی چشمشسر خورد.
دوست داشت بمیرد اما در این شرایط نباشد!
آریامهر از حالتش جوابش را گرفت و از دست خودش حرص خورد.
چطور نفهمیده بود!
سریع سمت اتاقش رفت و حولهی مشکی برایش آورد.
روی مبل پهن کرد و دستش را گرفت کمک کرد بنشیند.
- بشین... من الان میرم برات...
نفسش را حبس کرد.
چقدر حرف زدن در مورد این مسائل با پاییز برایش سخت بود!
چهار سال از شرم پارسا جرئت نکرده بود دم از خواستن دخترک بزند.
فقط دوستش مانده بود و حالا...
در این شرایط، موقعیت جدیدی برای جفتشان داشت پیش میآمد.
پاییز سر پایین انداخت و آریامهر کوتاه گفت:
- برات نواربهداشتی میخرم میآم. دراز بکش.
پاییز جنینوار درخودش مچاله شد.
چند دقیقه گذشته بود را نمیدانست اما، درد امانش را بریده بود.
صدای در و پشت بندش آریامهر آمد.
- برات خریدم میخوای بری سرویس پاییز؟
توان بلند شدن نداشت.
با ضعف نالید:
- نمیتونم... درد دارم.
آریامهر با بیچارگی تیغهی بینیاش را فشرد.
گرفتاری شده بود.
با خودش بود دخترک را در آغوش میکشید و تا صبح نوازشش میکرد تا دردش آرام شود!
اما به پارسا قول داده بود این عشق را با خودش به گور ببرد!
اگر جلوی خودش را نمیگرفت فردا چطور با برادرِ دخترک چشم در چشم میشد؟
صدای گریهی ضعیف پاییز، وجدانش را خفه کرد.
گور پدر پارسایی زیر لب زمزمه کرد و پشت سر دخترک روی کاناپه دراز کشید.
پاییز تنش را منقبض کرد و آریا آرام دستش را زیر شومیز دکمه دارش سر داد.
سرش را در گردنش فرو کرد و آرام زمزمه کرد:
- هیس... چیزی نیست... صبر کن... آرومت میکنم.
گرمای دست مردانهاش روی پوشت سرد شکم دخترک؛ باعث تسکین دردش میشد اما، هورمونهای بهم ریختهاش بود که به جای خودش نالید:
- دلم نمیخواد منو توی این وضعیت ببینی!
نفس آریامهر حبس شد.
دستش را بیاختیار کمی بالاتر سر داد و لب زد:
- چرا؟
- چون دوست ندارم! چون دلم میخواد به چشمت بیام! نه توی این وضع چندش...
آریامهر با ملایمت دخترک را سمت خودش چرخاند.
ضربان قلبش بالا رفته بود.
نگاهِ سرگردانش را در صورت دخترک چرخاند.
- چرا میخوای به چشمم بیای؟
پاییز چانه لرزاند به چشمان خمار پسرک خیره شد.
بینفس لب زد:
- چون دوستت دارم!
میم آخر جمله، کامل از دهانش خارج نشده بود که آریامهر خم شد و بیطاقت، لبهای دخترک را به کام کشید...
دستش را بیشتر روی پوست سردش سراند و....
https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk
https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk
https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk
https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk | 494 |
| 4 | ـ با چهل سال سن هنوز دوست دخترم ندارین رئیس؟
با اخم وحشتناکی نگاهم کرد
ـ برو رد کارت بچه جون به تو ربطی نداره
بی اهمیت به تشری که زد نزدیکش شدم و سرم و کج کردم
اگه نمی تونستم شماره شو ازش بگیرم
بدبختم می شدم
در اصل پیدا کردن شماره این مرد با نفوز و قدرتمند برای خیلی ها مشکل بود
ـ به نظرتون من بچه ام؟
توی شرکتت که خوب همه چی و میسپارین به من
جرئه ای از نوشیدنیش خورد
ـ کم ور ور کن حوصله تو ندارم
لبم و گاز گرفتم و تو دلم گفتم
ـ به جهنم که نداری
نگاه منظور داری به سرتاپاش انداختم
رئیس و مالک اصلی هلدینگ آیین شاه ، با وجود چهل سال سن اونقدر جذاب بود که همه ی نگاه ها و توجه ها رو سمت خودش جلب می کرد
دروغ چرا
منم دلم می خواست همچین مردی تو زندگیم داشته باشم
اما علاقه ی شدید یلدا که عمه ام بود و حتی از منم خوشگل تر بود باعث می شد سعی کنم جلوی خودم بگیرم تا مبادا دلم سُر بخوره
الآنم به خاطر یلدا اینجا بودم
اما من می خواستم یواشکی شماره شو بگیرم که خوب به خاطر یه شرط بندی مسخره مجبور شدم خودم شخصا ازش شماره بخوام
دلم به دریا زدم
ـ میشه شماره تون و بدین؟
چنان نگاهی بهم انداخت که رنگم پرید یهو بازوم و گرفت و غرید
ـ این لاس زدن ها و شماره خواستن ها بهت نمیاد خانم مظلوم
لعنت به فامیلی که داشتم و همه به سخره اش می گرفتن
به زور سعی کردم ناز تو صدام بریزم
ـ آقا کهزاد؟ مگه چیه ؟ یه شماره اس دیگه
اونم عادی که من شماره رئیس مو داشته باشم
ابرو هاش بالا پرید و نیشخند زد
ـ چند وقته کارمند منی الان یادت افتاده شماره مو بگیری بچه؟ فکر کردی من زیادی کودنم که نفهمم هدفت چیه؟
لب های کلفت شو نزدیک گوشم آورد که مور مورم شد
خوش حال بودم که صدای موزیک اونقدر زیاده که صدای قلبم و نتونه بشنوه
بی حواس و هول کرده از اینکه چیزی بفهمه گفتم
ـ نه ..فقط.. آخه..می دونید شما خیلی جذابین..من
ـ یه کلمه دیگه ادامه بدی قول نمیدم تو همین مهمونی و جلوی این همه آدم لب هاتو بخورم
نفسم از حرفاش قطع شد و در دم لال شدم
عقب کشید وقتی چشم های وق زده مو دید با رضایت سر تکون داد
ـ خوبه. حالام برو رد کارت
می خوام یه قرارداد مهم ببینم خودم صدات می کنم
****
- شرط و باختی حالا بوس منو رد کن بیاد
با چشم های ترسیده به عطا زل زدم
مریم خواهرش گفت
- ول کن عطا این دختر پخمه تر از این حرفاس که همچین چیزی ازش می خوای
- نه دیگه یا بوس میده یا شماره ی کهزاد و
شرط مون از اول همین بود
مهمونی تقریبا تموم شده بود
هیچ کس نبود که حواسش به ما باشه با ترس نگاهی به دور بر پارکینگ انداختم
با لرز به عطا گفتم
- این بار و بی خیال شو
قول میدم زود شماره شو برات بیارم
پوزخندی زد و تا به خودم بیام بازوم گرفت
وای خدایا قرار بود اولین بوسه ام باز زور و اجبار باشه؟
وحشت زده جیغ زدم
- نــه ولم کن عوضی..کــمــک
گرمی نفس هاش و که رو لبم حس کردم بیشتر تقلا کردم
چشم هامو بستم و با ترس منتظر بوسه اش شدم اما یهو عقب کشید و بعدش صدای خشن و خشک کهزاد آیین شاه و شنیدم
- چه گوهی می خوری پفیوز؟
ول کن ببینم دختره رو
با حسی بین هیجان و ترس چشم ها مو باز کردم و با دیدن مشت محکمی که به عطا کوبید دلم خنک شد
مریم جیغ زد
- آقا کهزاد ولش کن
اما کهزاد اونقدر عصبی بود که دو تا مشت پشت سر هم کوبید تو صورت عطا
- یه بار دیگه دور و برش ببینمت پدر تو درمیارم
یقه عطا که خونی شده بود و ول کرد با قدم های محکم و چشم های سرخ سمتم اومد
وای خدا
تا حد مرگ صورت جذابش ترسناک شده بود
مچم گرفت که ترسیده نگاهش کردم
من از مرد بیشتر از هر آدم دیگه ای وحشت داشتم
-راه بیفت ببینم
- کـ...کجا می برین منو...
نگاه ترسناک شو بهم دوخت
- خونه ی مجردیم
تا تکلیفت و روشن کنم
گفت و منو دنبال خودش کشید
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
پاندول اثر جدید عالیه جهان بین
نویسنده رگ پنهان و مارتینگل 😍 | 167 |
| 5 | -حداقل اسلحهات رو از روی پیشونیم بردار وقتی داری قربون صدقهام میری
نیکزاد سر انگشتش رو روی گونهی هیرا کشید و بیخیال لب زد :
- یه بله به من بگو هیرا... دنیا که هیچ؛ خودم و کل این تشکیلات رو میریزم زیر پات
هیرا از ترس لرزید و سردی اسلحه روی شقیقه اش اون لرز رو هر لحظه شدیدتر میکرد
نیکزاد بازدمش رو روی لالهی گوش هیرا رها کرد و از همون فاصله ی نزدیک لب زد :
-امشب به ساز دلم برقص، از فردا صبح این #آدمکشِوحشی میشه کفتر جَلد خودت. در بیار لباساتو هیرا... دیگه نمیتونم صبوری کنم واست
دست نیکزاد روی حریر نازک تن هیرا چرخید تا سرنخی از زیپش پیدا کنه
حتی برخورد اون دستهای داغ با پوست کمر هیرا، نمیتونست سرمایی که به جونش نفوذ کرده بود رو کم کنه
لب پایینش لرزید و بریده بریده گفت :
-من.... میترسم.... ازت....
دست نیکزاد روی زیپ لباس حریر هیرا نشست و پچ زد :
-امشب یا مالِ من میشی، یا #جنازهات از این اتاق میره بیرون.
یا سهم منی هیرا، یا #خاک.... 🔥
قطرهی درشت اشک از گوشه ی چشمش سرازیر شد و با عجز پرسید :
-چرا؟ حداقل بهم بگو... چرا من؟
گناهم چیه که باید #زندانیِ تو باشم؟
نیکزاد با لذت به طعمهی لذیذش خیره شد
هیرا حیف بود که فقط یه وسیله واسه نزدیک شدن به هدفهاش باشه.... باید سهم بیشتری ازش بر میداشت
سهمی به جذابیت تن نرم و هیکل خوش تراشش....
تیغهی بینیشو روی گردن هیرا گذاشت و عمیق بو کشید
عطر تن لعنتیش مست کننده بود
گفت : تو خودت خواستی... التماس کردی که یه شب با من باشی یادت رفته؟
هیرا : آره من خواستم.... ولی فقط یه شب.... لعنت بهت من فقط میخواستم علیرضا فکر نکنه با خیانتش من نابود شدم!
ما قرار گذاشتیم.... تو... تو قول دادی قبل از اون مهمونیِ لعنتی!
نیکزاد با حرکت نرم نوک انگشتش بند باریک پیراهن حریر رو از سرشونه هیرا پایین کشید
حتی از تصوراتش هم وسوسه انگیزتر بود
سرخوش از شبی که قرار بود با هیرا صبح کنه ، گفت : آره.... قول دادم. امشب وقتشه
هیرا هق زد : اون واسه دو ماه پیش بود! دو ماهه منو #حبس کردی توی این خونه.... با حرفات گولم زدی که به اینجا برسی؟؟؟
من که خودم ازت خواسته بودم.... همون شب اول کار رو تموم میکردی و دست از سرم برمیداشتی!
سنگینی تنش رو روی تن ظریف هیرا گذاشت و شروع کرد به لمس کردن
یه لمس آروم و اغوا کننده از تار به تار موهای ابریشمیِ هیرا
نیکزاد زیادی بلد بود
اونم مقابل هیرای بی تجربه که میخواست وانمود کنه این کارا روش تاثیری نداره و تحریکش نمیکنه
نیکزاد رطوبت لبهاشو روی گردن هیرا گذاشت و زمزمه کرد
-باید وقتش میرسید.... باید غیبتت اونقدری طولانی میشد تا بابات نگرانت بشه... به نظرت #مدیر_ارشد_بانک_بینالمللی با اون همه نفوذ حاضره واسه آزادی دخترش و نطفهی توی شکمش چقدر هزینه کنه؟
بهت میگه #الماس درسته؟
واسه همین اسمتو گذاشته هیرا!
فکر میکنی واسه آزادیِ الماسش چقدر میده؟
هیرا مات و مبهوت خیرهی نیکزاد بود
نمیتونست حرفاشو هضم کنه و باورش نمیشد که #دوماه بازیچهی مرد مقابلش شده بود
با پایین رفتن رژهی انگشتهای گرم نیکزاد.....
https://t.me/+LlTMjRpA7n1hMWJk
https://t.me/+LlTMjRpA7n1hMWJk
https://t.me/+LlTMjRpA7n1hMWJk
🩵من هیرام.... هیرا سرلک 👩🏻⚕
یه پرستار شیطون و سرحال که هرجا میرفت بساط رقص و آواز و خندهاش به راه بود و زندگی باب میلم میچرخید تا وقتی که اون راز لعنتی رو فهمیدم
رازی که خونوادهام رو نابود و منو آواره کرد
به خودم که اومدم خونهی مردی زندگی میکردم که بهش میگفتن #صاحبچمنِسیاه ⚽️
نیکزاد مافیای #فوتبال بود که ظاهرش یه مرد #کاریزماتیک و عاشق پیشهی قابل اعتماد بود ولی هیچکس نمیدونست زیر اون لبخند چندتا #جنازه بینام و نشون دفن شده....🩸
از من سواستفاده کرد و به خودم که اومدم گوشهی زندان بودم
باید تاوان جرم پولشویی و جنایتهای نیکزاد رو منی پس میدادم که خودم قربانی بودم
من که نمیدونستم باید به نجات خودم فکر کنم یا نجات پدرم..... ⛓
این داستانِ منه؛ داستان رازِ من؛ رآز هیــــ🪔ــــــرا 🥂
https://t.me/+LlTMjRpA7n1hMWJk
https://t.me/+LlTMjRpA7n1hMWJk
https://t.me/+LlTMjRpA7n1hMWJk | 235 |
| 6 | _نوار بهداشتیت تو اتاق نمازم چیکار میکنه؟
ترسیده با جیغی خفیف به عقب برگشتم. با دیدن قامت بلند هامین استکان چایی از دستم رها شد.
_سلام آقا هامین، روزتون به خیر...چی توی ات...
دستش رو بالا اورد که با دیدن نوار بهداشتی طرح کهکشانی توی دستش نفسم برید. نه ای زیر لب گفتم و با خجالت به اون پد مسافرتی کوچیک زل زدم.
_این توی اتاق نماز من چیکار میکنه؟
_از دستم افتاده...ببخشید.
چی بهش میگفتم؟ که پسر عموت چشمش همه جا دنبالم بود و من برای مخفی شدن رفتم توی اتاق نماز که حاصلش افتادن پد بود.
نگاهش روی تنم چرخید و روی بالاتنم ثابت موند. روسری ترکمنی ام رو روی بالاتنم انداختم و آروم گفتم:
_رفتم اونجارو تمیز کنم. این ازم افتاده.
جلو اومد. پد توی دستش فشرده شد. مقابلم ایستاد و پد رو به سمتم گرفت.
_جلوی پسر عمومم اینجوری گشتی؟ با نوک سینه ی برجسته...می شناسی طرفو چقدر اهل دله. سوتینت کو؟
از خجالت بغض کردم چون همیشه موقع پریودی سینه هام ورم می کرد و نوکشون سیخ میشد. هرچقدر هم که ماساژشون میدادم بازم برجسته میشدن.
_بستم...ورم دارن آقا هامین. ببخشید من میرم اتاق نمازتون رو جمع کنم نصفه موند.
خواستم از کنارش بگذرم که بازومو گرفت.
_جمعش کنی؟ من جلوی دوستام خم شدم و نوار بهداشتییت رو برداشتم حالا تو می خوای بری جلوشون هم و راست بشی.
زانوهام شل شد و روی میز آوار شدم. دوستاش که همه توی مسجد بودن وسیله ی منو دیدن.
_من نمیدونستم.
_الانم نمیدونی که سینت همش معلومه؟ حسش نمیکنی....من از فاصله ی دور چشمم به نوکشون خورد. پسر عموی دیوثم دیده کافیه.
سرم رو پایین انداختم که چونمو بالا داد.
_من نامزدت محسوب میشم. نباید بدونم تو پریودی؟
میخوای کار هم بکنی. اونقدر خودت رو ازم دریغ کردی که پریود شدی.
شایدم یه بوس الان حالتو خوب کنه...
خم شد و لباشو روی گردنم گذاشت و...
https://t.me/joinchat/BVZc6ffegDplN2U0
https://t.me/joinchat/BVZc6ffegDplN2U0
هامین، مردی مذهبی و سختگیره که مجبور میشه به زور محنا رو عقد کنه. محنایی که به شدت هامینو تحریک میکنه اما..
https://t.me/joinchat/BVZc6ffegDplN2U0
https://t.me/joinchat/BVZc6ffegDplN2U0 | 511 |
| 7 | جزوه میخوای اونم رایگان؟ تازه با ی پکیج کامل تست ؟ ⚠️ @kotob_land 📚 | 1 410 |
| 8 | دنبال ی PDF که هم تست همجزوه باهم باشه ؟تازه اونم رایگان 📚😃✅
- @kotob_land - @kotob_land | 1 379 |
| 9 | دخترای هات از اینجا لباس میخرن🤌🏻 | 354 |
| 10 | فکر میکردم این لباسخواب های هات فقط توی پینترست هست
تا اینکه با این چنل آشنا شدم چشام قلبی شد✨ :
👇👇
https://t.me/+hh4_oKH5dBplYzg0 | 355 |
| 11 | sticker.webp | 1 087 |
| 12 | #پارت_۵۹۸
_میدونم از زنایی که سینه گنده دارن و اندام ساعت شنی خوشت میاد...میدونم با زنای کار بلد و همسن خودت میپری ولی من ازت کوچیکترم باشم زنتم...
با بغض و غصه حرفامو بهش زده بودم ولی اون انگار گوشی برای شنیدن حرفام نداشت و اصلا منو جدی نمیگرفت...بالاخره که چی؟
من کی بودم براش؟
دختری که به قول مادرش بخاطر یه اشتباه به پسرش قالبم کرده بودن؟
میخواست تا کی به این بی توجهیاش ادامه بده؟
نزدیکتر اومد انگار که با یه بچه حرف بزنه گفت
_عزیزم آروم باش تو الان حالت خوب نیست...من الان میرم قرار کاری دارم...وقتی برگشتم در موردش مفصل حرف میزنیم شامتو کامل بخور...به بتول گفتم پیشت بمونه...اگه تونستی تستم بزن...
بی توجه بود به حالم به خواسته هام...قطرات اشک از صورتم سرازیر میشد...
مقابلم ایستاد مهربون نگاهم کرد...
_خودتو اذیت نکن...الان نمی فهمی داری با آیندت بازی میکنی...پانزده سال اختلال سنی کم نیست ...تو کنکور میدی موفق میشی...میری پی زندگیت...
با دستاش اشکامو پاک کرد...با غصه گفتم
_تو شوهر منی...من قرار نیست جایی برم رادان...بهم توجه کن مثل سمانه...مثل سمیرا...مثل بقیه زنایی که به چشمت میان...هرچی بخوای بهت میدم...هرکاری بخوای برات میکنم...من دوستت دارم...
و جواب اون بعد اونهمه گریه و زاری و حرف فقط لبخند بود ،هیچوقت عشقمو نفهمید...من عاشقش بودم و اون فقط منو یه دختر بچه میدید...وقتی اسم سمانه رو صفحه گوشیش افتاد فهمیدم که چه قرار کاری داره...من از غصه دق میکردم...
https://t.me/+mybIQ7TSs2cwMDM0
https://t.me/+mybIQ7TSs2cwMDM0
#پارت_۷۶۳
_صدای خنده زنی به گوشم رسید...دست از طراحی کشیدم...
از جا بلند شدم و اتاقو ترک کردم...آروم سمت پذیرایی قدم برداشتم...رادان اومده بود؟
با دیدنش اونم تو اون وضعیت خون تو رگام خشک شد انگار
رادان با بالا تنهای لخت روی مبل لم داده بود و زنی رو پاهاش نشسته و داشت باهاش حرف میزد...
_اینجا چخبره؟
زنه با شنیدن صدام هولزده بلند شد
_رادان تو که گفتی کسی خونه نیست؟
با اخم روی مبل نشست تلاشی برای پوشیدن پیراهنش نکرد...فکر میکردم چون امشب برنمیگرده اصرار داشت با بتول برم نگو میخواسته خونه رو خالی کنه...یکی از پیراهنای خودشو پوشیده بودم و جز پیراهنش چیزی تو تنم نبود...
_مگه بهت نگفتم با بتول برو...چرا حرف گوش نمیدی چشم سفید؟
بهشون چشم غره رفتم...دستمو به کمرم زدم...
_من زنتم...از خونه خودم برم که زنای خیابونی رو بیاری اینجا؟
زنه با شنیدن این حرفم بهش برخورد...سمتم قدم برداشت
_انگار که زبونت درازه...از اون دختر بچه های لوس و ننری...خودم میتونم تربیتت کنم...
رادان فریاد زد
_گورتو گم کن از اینجا صبا...بهش دست بزنی دستتو قلم میکنم...اون شیدا نیست که صاحاب نداشته باشه و زیر کتک بگیریش...
زنه با شنیدن حرفای رادان بیشتر بهش برخورد...سمتش رفت و بعد برداشتن کیفش و کوبیدنش رو بازو رادان از خونه خارج شد...
زل زده بودیم تو چشمای هم...باید یکاری میکردم باید تیر آخرو میزدم...
دستم سمت دکمه های پیراهنم رفت و سمتش قدم برداشتم...
من خواهانش بودم مطمعنم اونم منو میخواد...
#اختلاف_سنی #بزرگسال #عاشقانه
https://t.me/+mybIQ7TSs2cwMDM0
https://t.me/+mybIQ7TSs2cwMDM0 | 687 |
| 13 | - میتونم تا نوک سینتو ببینم و تا لای پات یه دور برم و بیام، این که سر و وضعیه؟
با دیدن دانا تو اتاق جیغی کشیدم و لباسو کشیدم روی خودم.
لخت بودم و این مرد منو دیده بود.
- تو خونه ی من چه غلطی میکنی؟ اشپزجدیدی؟ واسه چی لخت میگردی؟
آب دهنمو قورت دادم چقدر ترسناک و وحشت ناک بود، این همون نامزد من بود.
دانا اژگان...
پسر معروف دانشگاه.
بازومو گرفت و تکونم داد.
- هوی کری مگه؟
یا نکنه داشتی لاس و لوس میزدی با خودت که مچتو گرفتم.
با این حرفش دستشو پس زدم و رفتم عقب، من فقط لباس خوابی که بهم گفته بودن تنم بود.
من قرار بود امشب هم خوابش بشم...
هم خواب مردی که قبل نامزدی باید طعم منو میچشید تا قبولم میکرد.
اینم از رسوماتی بود که باید تحمل میکردم.
برای عمل بابام.
آب دهنمو قورت دادم که نگاه وحشی و جسورشو دقیق تر دوخت بهم.
- لالی؟ قیافت اشناست تو دانشگاه دیدمت نه؟
اروم سرمو واسش تکون دادم.
- هم کلاسی بودیم.
- هم کلاسیم چرا باید لخت تو اتاق من باشه با یه لا تور؟ چیه اشانتیون ذاشتنت؟ گمشو بیرون.
بازومو گرفت و هلم داد بیرون که همون موقع مامانش اومد داخل.
با دیدنمون گل از گلش شکفت.
- ماشاالله دیدین همو؟
چه قدر میاین به هم.
دانا خسته لب زد:
- مامان ایدا کو؟ نامزد من کوش ها؟ مگه قرار نبود امشب اینجا باشه.
یکم با غصه نگاهش کردم.
ایدا قرار بود زنش بشه ولی رفت، من موندم.
قبول کردم بشم زنش.
مامانش یهم گفت اگه یه بچه عین خودم بیارم یه عالمه پول میده بهم.
یه بچه ی چشم خاکستری و موی فر.
- قربون قد و بالات، ایدا نشد. یه قشنگشو اوردم.
- چیه که بیاری ننه؟ عروسک جنسیه؟
اشکمو پس زدم و اروم لباسمو چنگ زدم که برم، فکر میکردم عروسی سنتی خوبس باشه.
مامانش نگران شد.
الکی که نبود، تموم نوه هاشون زشت میشدن، ژن غریبه ها قالب بود.
من قشنگ بودم. عین عروسکا.
منو میخواست.
- نه پسرم، مردم چی میگن.
که نوه هام زشتن، همینو باید بگیری.
این دختر عالیه خوشکله.
- مادر مگه خرید فروشه؟
ما محرم نیستیم ولی این دختره تا ته لاپاشو دیدم من.
چیه؟
از کجا جمعش کردی.
بغضم سنگین تر شد
ایدا گفته بود، گفته بود بیشعورخ و چون توی کما بود مردونگی نداره
به خاطر همین ردم میکرد میدونم.
من خر نبودم که.
نتونتسم جلوی دهنمو بگیرم.
- مردونگی نداشتتو گردنم ننداز اقای اژگان.
شنیدم رفتی کما اونجات کلا خراب شده
بگو نمیتونم.
نگو نمیخوام.
تنه ای بهش زدم که دو طرف باسنمو گرفت و منو چسبوند به بین پاش.
با احساس سفتیش هوش اژ سرم پرید.
- بچه جون، این مردونگی نیست؟
فشارش داد که از درشتیش هینی کشیدم.
- زیرم میمیری امشب، مامان برو.
۹ ماه دیگه یه ۳ قولو میدم، چشم خاکستری.
مامانش با لبخند رفت و....
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0 | 284 |
| 14 | _مونا قبل اینکه بری اتاق ریاست وسایلت رو جمع و جور کن
معلومه اخراجی.
برق اشک در چشمانم رو نمیدید که اینطور بی رحمانه ته دلم رو خالی میکرد!
اصلا همکار چندین و چند سالم از روز اولی که با هم استخدام شدیم، به زندگی نکبت بارم حسودی میکرد.
با تلخند گوشهی لبم از پشت میز بلند شدم.
_به نظرم غرورت رو له نکن و قبل اینکه عذرت خواسته بشه، استعفا بده
بعد اتفاق ناگواری که برام افتاد هیچ حال خوشی نداشتم و افسردگی بدجور گریبان گیرم شده بود.
_خوشحالی از حال و روزم سمانه!
آرزومه همیشه خوشحال باشی و مرگ عزیز نبینی
لبخند عمیق روی لبش خشک شد و از کنارش گذشتم.
با قدم های بلند به اتاق ریاست رسیدم و با چند تقه بم رسایی به گوشم رسید.
_بیا داخل
دستگیره رو کشیدم و به محض وارد شدنم بوی شدید سیگار در شامهام پیچید.
اتاق در تاریکی با هالهی نور بسیار کمی فرو رفته بود.
سرم رو بالا آوردم و با دیدن رئیس جونم پشت میز جا خوردم.
چهرهی جذابش بر افروخته و خبری از شیک و مرتبی همیشه نبود.
مردی به شدت آشفته حال که غرق در دود سیگار اخم غلیظش رو حفظ کرده بود.
_تسلیت میگم خانم حسامی
امروز تازه فهمیدم همسر و بچهی نوزادتون رو تو تصادف از دست دادید.
بغض بیخ گلوم آنی بزرگ تر و نگاهم از اشک تار تر شد.
با لحن ضعیف و لرزونی کوتاه لب باز کردم.
_ممنون
_چرا ایستادی بیا بشین
با دستورش پاهام خود به خود سمت کاناپه کشیده شد و نشستم.
فیلتر سیگارش و روی میز گندهش فشرد و نخ دیگری آتش زد.
دو بستهی خالی سیگار روی میز مچاله شده بود.
_هیچ وقت اهل مقدمه چینی نبودم و نیستم.
پس میرم سر اصل مطلب...
ناخودآگاه قبل اینکه بزارم حرفش تموم بشه، وسط کلامش پریدم.
_بله میدونم تو این چند روز گند زدم به حساب های شرکت و حالا میخواین اخراجم کنید.
حرفی نیست حق دارید رئیس
_شیرت تو این چند روز خشک نشده!
https://t.me/+PQ3bPhjPnw1kYzg0
ناباور و یکه خورده اخم درهم کشیدم.
و سرخ شده از خجالت لحظهای حس کردم گوشام اشتباه شنید.
_پسرم یه هفتهست به دنیا اومده و بی مادره
براش دنبال پرستاری میگردم که تازه فارق شده و شیر داشته باشه
حقوقتم سه برابر اینجا یا اصلا میذارم به عهدهی خودت
تو این شرکت یه حسابدار ساده بودم که هیچ وقت حقوقم کفاف زندگیم رو نمیداد.
حتی نتونستم مراسمی برای شوهر معتادم و بچم بگیرم.
و اگه پیشنهادش رو قبول نمیکردم به خاطر کرایه خونهی عقب افتاده، آوارهی کوچه و خیابون بودم.
_همون حقوق سه برابر کافیه فقط شب نمیمونم.
شیرم و براش تو شیشه شیر میزارم.
نگاه خمار خیرش از پس دود معذبم میکرد.
_نه شرطم اینه باید شب بمونی و به مدت دوسال صیغه و محرمم بشی.
تا از پسرم مواظبت کنی و به حدی بزگ بشه
بازم با شوکی دیگر، قطره اشک سمج گوشهی چشمم رو پس زدم.
_آقا آخه هنوز یه هفتهست شوهرم...
_ببین دختر تو در شان من نیستی که بخوام باهات هم خوابگی داشته باشم.
اگر میگم صیغه به خاطر اعتقادات خانوادمه، حالا قبول میکنی یا نه؟
با درد قلبم ازش نگاه گرفتم و هیچ چارهای جز قبول کردنش نداشتم.
_قبوله آقا
https://t.me/+PQ3bPhjPnw1kYzg0
https://t.me/+PQ3bPhjPnw1kYzg0
من مونام
دختر نگون بختی که شوهر و نوازدم رو تو تصادف از دست دادم و دنیا برام تیره و تار شد.
تو شرکت بزرگی حساب دار بودم و وقتی که به خاطر حواس پرتی و گند زدنام میخواستم اخراج بشم با پیشنهاد رئیس جونم پرستار بچهش شدم و پا به عمارتش گذاشتم.
ولی نمیدونستم که احسان با صیغه کردنم به خاطر شکاک و بدبین بودن مریض گونانهش تو عمارتش زندانیم میکنه و قرار نیست بعد دوسال ازم بگذره و...😱🥲💔
https://t.me/+PQ3bPhjPnw1kYzg0
https://t.me/+PQ3bPhjPnw1kYzg0 | 331 |
| 15 | - چون کنکور قبول نشدی باز تو رو گذاشتن خونه خودشون شام رفتن بیرون؟
- من خودم نمیخواستم برم عمه جون ، درس داشتم ..
درس نداشت
پدرش طبق معمول اجازه نداده بود باهاشون بره .
دخترای خسرو فقط کیمیا و ترانه بودن نه کمند...
کمند از یه مادر دیگه بود ، از زن زوری که قدیما برای خسرو گرفته بودن...
برای همین نمیذاشت کمند بابا صداش کنه...
مثل دخترای دیگش هواشو نداشت...
حتی کلاس کنکور هم نفرستاده بودش...
مریم نگاهش کرد
- دیگه به من که دروغ نگو عمه جان ، پاشو بریم خونه ما تنها نشین اینجا ...میخوام شام رو بکشم ، هامون هم تازه از سرکار اومده...
با اسم هامون میون ناراحتی لبخندی به لبش نشست
کمند ۱۸ ساله از وقتی چشم باز کرده بود دلداده این پسر عمه بود ..
هامونی که با اون اخلاق خشک و جدیش با یک من عسل هم نمیشد خوردش
- خسته نیست؟ ناراحت نمیشه من بیام؟
- نه دختر چه ناراحتی ، هامون از این اخلاقا نداره ..
هیجان زده از ذوق گفت
- پس من اول لباسامو عوض کنم عمه؟
- باشه دخترم، من میرم سر غذام میترسم ته بگیره تو زود بیا ..
- چشم
داخل خونه برگشت
لباسای خودش همه کهنه بود
دوست داشت جلوی هامون مرتب باشه
اگر کیمیا می فهمید میکشتش ، ولی با این حال دل به دریا زد و پوشید .
چند دقیقه بعد پشت در نیمه باز خونه عمه مریمش بود
هنوز پا داخل خونه نگذاشته بود که صدای بحث کردن هامون و مریم رو شنید
- عوض اینکه بابت دزدی کردن دختره بزنی تو دهنش برداشتی واسه شام گفتی بیاد اینجا مادر من؟
- چرا تهمت میزنی مامان جان ، من شاید خودم حواسم نبوده تو کوچه خیابون این گردنبند از گردنم افتاده ...کمند چهگناهی داره؟
نفسش توی سینه دخترک بیچاره بند اومده بود،
باورش نمیشد که هامون داره متهمش میکنه به دزدی ...
دستهاش لرزید و هامون بود که باز غرید :
- اگه اون برنداشته پس از کدوم گوری پول آورده که روز پدر واسه خودشیرینی جلو دایی خسرو ساعت میگیره؟ اون داداشت که تف تو دست این دختره نمیندازه ، جز دزدی دیگه چه گوهی میتونه خورده باشه؟
مریم میخواست باز دفاع کنه اما قبل از اینکه حرفی بزنه این کمنده که جلو میاد و با صدای پر بغضش زمزمه میکنه :
- من دزدی نکردم
نگاه هامون و مریم سمتش کشیده میشه ، مریم شرمنده بود و هامون اما نیشخندی میزنه
- پس با پول تو جیبی که خسرو هر ماه به حسابت میزنه اون ساعت رو خریدی دختردایی؟
از طعنه ای که هامون نثارش کرد داشت قلبش تکه تکه میشد
این مرد میدونست خسرو حتی یک ریال هم بهش نمیده.
- کار کردم ...
با حرفش هامون زیر خنده میزنه
- کار کردی؟ کجا خانم مهندس؟ تو جز حمالی چی بلدی که بخ...
قبل از اینکه هامون ادامه بده سر بالا میگیره و خیره به چشمای مردی که اینچنین داشت تحقیرش میکرد میگه :
- میدونم ، من جز حمالی چیزی بلد نیستم هامون خان ، یک ماه توی یه شرکت خدماتی کار کردم ، میتونی از عمه بپرسی خبر داره .
حرف توی دهن هامون میماسه و کمنده که با هق خفه ای ادامه میده:
- با حقوق حمالیم روز پدر واسه بابام اون ساعتو گرفتم...دزدی نکردم
از همون ساعتی میگفت که خسرو جلوی چشم همه تو سطل اشغال انداخته بودش...
چون فیک بود و ارزون .
نگاه ناباور هامون میخکوب چشمای پر اشکش بود
میخواست حرفی بزنه که کمند مهلت نمیده و میگه
- من گرسنه نیستم عمه جون ، بابت دعوتت ممنون ، میرم خونه خودمون .
میگه و بدون اینکه لحظه ای دیگه صبر کنه از جلوی چشمای اون مرد غیب میشه...
کمند رفته بود و نگاه هامون به جای خالیش بود...
هنوز فکرش پیش اون چشمهای معصوم و پر از اشکی بود که دلشکسته نگاهش کرده بودن...
چشمهایی که امشب اخرین باری بود که میدیدشون.
چرا که دختر ناخواسته خسرو از فردا دیگه نبود...
اون لحظه ای که خسرو داشت با دوتا دختر دیگش توی شیک ترین رستوران شهر میگفت و میخندید کمند ساکشو جمع کرده بود
اون لحظه که هیچکس حتی یک لحظه ام بهش فکر نمیکرد رفته بود.
کمند رفته بود و تازه از فردا جای خالیش ، نبودنش توی عمارت به چشم می اومد...
به چشم پدری که بعد از ۱۸ سال یادش اومده بود یه دختر دیگه ام داشته ...
به چشم دوتا خواهری که همیشه اونو نادیده میگرفتن ..
و به چشم اون مرد نامرد ..
دیگه کمندی نبود که زیر دست خسرو بابت کار نکرده کتک بخوره و صدای گریه های شبونه اش به گوش هامون برسه.
دیگه نبود که هامون بهش بتوپه که گریه هاشو از دمپنجره اتاق اون ببره یه جا دیگه .
از فردا آدمای عمارت بودن و اتاق خالی دخترکی که همه آرزو میکردن پیدا بشه ...برگرده
https://t.me/+olkUVJa2zEU1Y2U8
https://t.me/+olkUVJa2zEU1Y2U8
https://t.me/+olkUVJa2zEU1Y2U8
همتون دیر فهمیدین این دخترم وجود داره🥲 | 841 |
| 16 | _حتی یه لحظه هم دیگه باهات زندگی نمی کنم.
هاتف_گمشو تو اتاق نبینمت یارا تا مثل سگ جرت ندادم.
دیگه ازش نمی ترسیدم...با صدای بلندی جیغ کشیدم
_رفتی زن گرفتی !
بدتر از خودم نعره زد :
هاتف_خوب کردم تا چهارتاش رو هم مجازم که بگیرم ،کدوم قرمساقی میخواد جلومو بگیره !
به سمت در رفتم و گفتم:
_کسی جلوت رو نمیگیره ،ولی پشت گوشت رو دیدی یارا رو هم میبینی.
هنوز پام رو بیرون نذاشته بودم که کمرم رو به دیوار کوبوند و دوباره...💦🔞
https://t.me/+OF3LCzAHVUExMjA0
دختر کوچولوی پولداری که با ازدواجش با یه پسر فقیر از خونه طرد میشه و حالا با خیانت شوهرش... | 313 |
| 17 | _حتی یه لحظه هم دیگه باهات زندگی نمی کنم.
هاتف_گمشو تو اتاق نبینمت یارا تا مثل سگ جرت ندادم.
دیگه ازش نمی ترسیدم...با صدای بلندی جیغ کشیدم
_رفتی زن گرفتی !
بدتر از خودم نعره زد :
هاتف_خوب کردم تا چهارتاش رو هم مجازم که بگیرم ،کدوم قرمساقی میخواد جلومو بگیره !
به سمت در رفتم و گفتم:
_کسی جلوت رو نمیگیره ،ولی پشت گوشت رو دیدی یارا رو هم میبینی.
هنوز پام رو بیرون نذاشته بودم که کمرم رو به دیوار کوبوند و دوباره...💦🔞
https://t.me/+OF3LCzAHVUExMjA0
دختر کوچولوی پولداری که با ازدواجش با یه پسر فقیر از خونه طرد میشه و حالا با خیانت شوهرش... | 155 |
| 18 | _حتی یه لحظه هم دیگه باهات زندگی نمی کنم.
هاتف_گمشو تو اتاق نبینمت یارا تا مثل سگ جرت ندادم.
دیگه ازش نمی ترسیدم...با صدای بلندی جیغ کشیدم
_رفتی زن گرفتی !
بدتر از خودم نعره زد :
هاتف_خوب کردم تا چهارتاش رو هم مجازم که بگیرم ،کدوم قرمساقی میخواد جلومو بگیره !
به سمت در رفتم و گفتم:
_کسی جلوت رو نمیگیره ،ولی پشت گوشت رو دیدی یارا رو هم میبینی.
هنوز پام رو بیرون نذاشته بودم که کمرم رو به دیوار کوبوند و دوباره...💦🔞
https://t.me/+OF3LCzAHVUExMjA0
دختر کوچولوی پولداری که با ازدواجش با یه پسر فقیر از خونه طرد میشه و حالا با خیانت شوهرش... | 106 |
| 19 | + چرا جدیدا بهم بیتوجهی میکنی ؟تو شوهر منی هاتف ؟!
بی توجه به پکی عمیق به سیگارش زد . پوزخندی روی لبش نشست
+ چیه دخترحاجی ؟! یه هفته اس سفت سخت نگاییدمت سختت شده؟!
بابا حاجیت میدونه له له میزنی بخوابی زیرم؟!
با تعجب خودمو کمی عقب کش دادم ، این مرد بددهن شوهر من نبود .
_ چی میگی هاتف .. منظورت ، منظورت چیه؟
_ یعنی جول پلاستو جمع کن برگردی خونه ننه بابات ، من قراره یه زن دیگه بگیرم!
https://t.me/+OF3LCzAHVUExMjA0
دختر کوچولوی پولداری که با یه پسر فقیر ازدواج کرده و از خانوادش رونده شده ولی حالا .... | 32 |
| 20 | sticker.webp | 372 |
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
