- نیــاک 🕊️
Open in Telegram
« برای زندگی، برای ایرانم » «صِدای نٓسلی که دنبال حَقیقته | فلسَفه، تاریخ، رَوانشناسی، ایرانگَرایی » - دانشجو - @intuitioonbot 🦁☀️ -10,April,20
Show more2 841
Subscribers
-824 hours
-927 days
+66530 days
Posts Archive
2 839
+1
🏛️ #نشان_نیاکان | ارگ علیشاه، تبریز
در تبریز، بنایی ایستاده که انگار هر دوره از تاریخ، زخمی تازه بر تنش گذاشته؛ اما هنوز فرو نریخته است.
ارگ علیشاه در روزگار ایلخانان ساخته شد؛ بنایی عظیم که قرار بود بخشی از یک مجموعه بزرگ مسجد و آرامگاه باشد. ساخت آن در اوایل سدهٔ هشتم هجری آغاز شد، اما بنا ناتمام ماند و در گذر زمان، آنچه از آن برجای ماند، چهرههای دیگری به خود گرفت؛ از دژ و باروی شهر گرفته تا پادگان و انبار مهمات در روزگار قاجار.
امروز از آن همه شکوه، دیوارهایی بلند و آجری ماندهاند؛
اما شاید همین ویرانهها از بسیاری بناهای سالم، بیشتر حرف برای گفتن داشته باشند.
ارگ علیشاه فقط چیزی نیست که از گذشته برای ما مانده؛
چیزیست که گذشته، با همهٔ جنگها و ویرانیهایش، نتوانسته از ما بگیرد.
@intUitiOOn | #Rad
2 839
+1
🐻 #زندیس | خرس قهوهای ایران
در دل کوههای البرز و زاگرس، حیوانی زندگی میکند که بیشتر از آنکه بخواهد دیده شود، ترجیح میدهد از چشم آدمها دور بماند.
خرس قهوهای ایرانی بزرگترین گوشتخوار خشکیزی ایران است و در بخشهایی از البرز و زاگرس زندگی میکند؛ از جنگلهای شمال تا کوهستانهای غرب کشور.
اما چیزی که زندگیاش را سخت کرده، شکارچیان طبیعی نیستند؛ آدمها هستند. جادهها، گسترش آبادیها و تکهتکه شدن زیستگاهها، قلمرو این حیوان را روزبهروز کوچکتر کردهاند. پژوهشهای تازه نشان میدهند بخش بزرگی از زیستگاه مناسب خرس قهوهای در ایران، بیرون از مناطق حفاظتشده قرار دارد.
شاید عجیب باشد؛
در سرزمینی که روزگاری این همه کوه و جنگل برایش خانه بود، حالا بزرگترین گوشتخوارش باید بیشتر از همیشه از ما فاصله بگیرد تا زنده بماند.
@intUitiOOn | #Rad
2 839
🧠 روان انسان | تصمیم نگرفتن
#روان_آدمی
گاهی فکر میکنیم اگر تصمیم نگیریم، هنوز چیزی را انتخاب نکردهایم.
اما واقعیت این است که تصمیم نگرفتن هم خودش یک تصمیم است؛ تصمیم برای ماندن در همان شرایط، ادامه دادن همان رابطه، همان شغل، همان ترس یا همان بلاتکلیفی.
ذهن گاهی از ترسِ انتخابِ اشتباه، ما را در جایی نگه میدارد که میدانیم دیگر برایمان مناسب نیست.
غافل از اینکه زمان هم بیطرف نمیماند؛ هر روزی که میگذرد، بخشی از زندگی ماست که با انتخابِ «هیچ کاری نکردن» سپری شده.
گاهی لازم نیست مطمئن باشی که بهترین انتخاب را میکنی؛
فقط باید بفهمی ماندن در جای فعلی هم یک انتخاب است.
@intUitiOOn | #Rad
2 839
+1
🔮 فال حافظ :
من و انکار شراب اين چه حکايت باشد
غالبا اين قدرم عقل و کفايت باشد
تا به غايت ره ميخانه نمیدانستم
ور نه مستوری ما تا به چه غايت باشد
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نياز
تا تو را خود ز ميان با که عنايت باشد
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاريست که موقوف هدايت باشد
✨ به نیتت نگاه کن، نه به ظاهرِ ماجرا. چیزی که در دلت میخواهی، اگر از سرِ صداقت و عشق باشد، ارزش دنبال کردن دارد؛ حتی اگر دیگران آن را نفهمند یا راهت را قضاوت کنند. حافظ انگار میگوید برای رسیدن به خواستهات، بیش از حرف و ظاهر، صداقتِ نیت و هدایتِ دل اهمیت دارد.
2 839
📖 #در_سایه_شاهنامه | قسمت سیوهفتم
⚔️ شکاف در سپاه توران
هنوز گردِ میدان فرو ننشسته بود که خبرِ شکستِ پهلوان تورانی در میان سپاه پیچید.
ایرانیان از همان رخنهای که رستم گشوده بود، پیش میآمدند و تورانیان میکوشیدند صفهای شکسته را دوباره کنار هم بیاورند. اما دیگر میدان مانند لحظاتی پیش نبود؛ حضور تهمتن، ترس را به میان دشمن انداخته بود.
فردوسی در وصف چنین لحظهای میگوید:
«چو رستم نگه کرد و لشکر بدید
سرانگشت حیرت به دندان گزید»
اما اینبار حیرت برای رستم نبود؛ این سپاه توران بود که مردی را میدید که هرجا میرفت، صفها از هم میگسست.
از دو سوی میدان، کوسها دوباره به صدا درآمدند. تیرها در هوا نشستند و سواران به سوی یکدیگر تاختند. رستم رخش را به پیش راند و درفش بنفش او میان گرد و غبار میدان پیدا بود.
فردوسی در یکی از نبردهای رستم چنین تصویر میکند:
«همی گُرز بارید همچون تگرگ
ابر جوشن و تیر و بر خود و ترگ»
و در ادامه، تهمتن را چنین میبینیم:
«بهر سو که رستم برافگند رخش
سران را سر از تن همی کرد بخش»
صف توران دیگر توان ایستادن در برابر آن فشار را نداشت. گروهی عقب نشستند و گروهی دیگر برای جلوگیری از پیشروی ایرانیان به میدان آمدند.
اما رستم توقف نکرد.
هر گامی که پیش میرفت، ایرانیان نیز پشت سر او حرکت میکردند؛ گویی میدان جنگ، راه خود را از پشت سر تهمتن پیدا میکرد.
و در میان آن همه هیاهو، چیزی برای تورانیان روشن شده بود:
این دیگر یک نبرد میان دو پهلوان نبود؛
رستم، خودش به قلبِ جنگ تبدیل شده بود.
🌱 ادامه دارد
@intUitiOOn | #Rad
2 839
🌿 #چامه_پارسی | حافظ
«دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند
گلِ آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
2 839
🤴 #نامداران_ایران | نخستین آزمون اشکانیان
سالهای نخستینِ اشکانیان، بیشتر از آنکه زمانِ کشورگشایی باشد، زمانِ زنده ماندن بود.
پس از آنکه ارشک در شمالشرق ایران جای پای خود را محکم کرد، سلوکیان نمیتوانستند به آسانی از دست رفتن پارت را بپذیرند. اما درگیریهای داخلی و شورشها در بخشهای دیگر قلمرو سلوکی، فرصت کافی برای یک پاسخ فوری را از آنان گرفت. سرانجام در حدود ۲۳۱ تا ۲۲۷ پیش از میلاد، سلوکوس دوم برای بازپسگیری سرزمینهای شرقی به حرکت درآمد؛ اما لشکرکشی او نتیجهای تعیینکننده برای بازگرداندن پارت نداشت.
اشکانیان هنوز حکومت بزرگی نبودند؛ اما توانسته بودند بمانند.
پس از ارشک، پسرش ارشک دوم به قدرت رسید. از سالهای فرمانروایی او اطلاعات چندانی در دست نیست، اما همین دوره برای یک اتفاق مهم شناخته میشود: حکومت کوچک اشکانی آرامآرام جای خود را در کرانههای دریای کاسپین محکم کرد و از یک شورش مرزی، به یک حکومت پایدارتر تبدیل شد.
هنوز راهی طولانی مانده بود.
چند شاه دیگر پس از او آمدند؛ نامهایی که شاید امروز کمتر شنیده شوند، اما هرکدام بخشی از این حکومت کوچک را حفظ کردند تا روزی مردی بر تخت بنشیند که دیگر به حفظ پارت قانع نباشد.
مهراد یکم خواهد آمد؛
و با او، داستان اشکانیان برای نخستینبار از «بقا» به «شاهنشاهی» نزدیک خواهد شد.
🌱 ادامه دارد
@intUitiOOn | #Rad
2 839
+1
🏛 #نشان_نیاکان | تختجمشید
بعضی بناها را که میبینی، احساس میکنی زمان نتوانسته آنها را کاملاً از بین ببرد؛ فقط آرامآرام از شکوهشان کم کرده.
تختجمشید، در دل دشت فارس، هنوز میان ستونهای شکسته و سنگنگارههایش چیزی از ایرانِ هزاران سال پیش را نگه داشته است؛ از مردمانی که از سرزمینهای گوناگون میآمدند و هرکدام بخشی از این شکوه را به پارسه میآوردند.
امروز شاید تنها سنگها باقی مانده باشند؛
اما همین سنگها کافیاند تا بفهمیم نیاکانمان چه چیزی را میتوانستند بسازند.
بعضی میراثها را نباید فقط دید؛ باید به یاد آورد که از کجا آمدهایم.
@intUitiOOn | #Rad 🤍
2 839
+1
🐍 #زندیس | افعی شاخدار ایرانی
در دل سنگ و خاکِ گرم، ماری زندگی میکند که اگر چند قدم از کنارش رد شوی، شاید اصلاً نفهمی آنجا بوده.
افعی شاخدار ایرانی، رنگ بدنش را با زمین اطرافش هماهنگ کرده و بیشتر وقتش را بیحرکت میماند؛ نه برای فرار، برای اینکه دیده نشود. آرام میماند، صبر میکند و وقتی شکار از فاصله مناسب عبور کرد، ناگهان حمله میکند. این مار در بخشهای بزرگی از ایران، از کویر مرکزی تا نواحی شرقی و جنوبی دیده میشود.
اما چیزی که عجیبترش میکند، همان دو برجستگی بالای چشمهایش است؛ چیزی شبیه دو شاخ کوچک که میان سنگها و خاک، به چهرهاش ظاهری غریب و باستانی میدهد.
شاید برای همین است که دیدنش بیشتر از آنکه ترسناک باشد، آدم را یاد موجودی میاندازد که انگار از دل همین خاک بیرون آمده و قرنهاست بلد است چگونه در آن ناپدید شود.
@intUitiOOn | #Rad 🤎
2 839
🧠 روان انسان | قدرت تحلیل
#روان_آدمی
گاهی بزرگترین توانایی ذهن، دانستن نیست؛ توانایی تحلیل کردن است.
اینکه بتوانی بین چیزی که اتفاق افتاده و چیزی که فقط در ذهنت ساختهای فرق بگذاری.
بتوانی احساس خودت را از واقعیت جدا کنی و قبل از قضاوت، چند قدم عقبتر بایستی و ماجرا را ببینی.
ذهنِ تحلیلگر، هر چیزی را فوراً باور نمیکند؛ نه هر ترسی را حقیقت میداند، نه هر احساسی را انکار میکند.
میپرسد: «چه چیزی را واقعاً میدانم؟ چه چیزی را فقط حدس میزنم؟»
شاید بلوغ فکری، همین فاصلهی کوتاه میان اتفاق و واکنش باشد؛ جایی که به جای اینکه ذهن برایت تصمیم بگیرد، تو شروع میکنی به فهمیدنِ ذهنت.
@intUitiOOn | #Rad
2 839
+1
🔮 فال حافظ :
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پير دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقيقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد
اين تطاول که کشيد از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگير
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مايه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
🌞 خوشی و فرصتِ امروز را به امید فردا از دست نده؛ چون هیچ تضمینی برای فردا نیست و زندگی، همین لحظهایست که در اختیار ماست.
2 839
🌙 #پژواک_کهن | امیر ارسلان نامدار
قسمت پانزدهم | چهرهای از گذشته
مرد آرامآرام از تاریکی بیرون آمد. امیرارسلان شمشیر را مقابلش گرفت، اما مرد حتی دست به سلاحش نبرد.
چهرهاش برای امیرارسلان ناآشنا بود؛
اما برای مرد آشنا نه.
او یک قدم عقب رفت و زیر لب گفت:
«تو...»
مرد لبخند کوتاهی زد.
«بالاخره یکی از شما مرا شناخت.»
امیرارسلان نگاهش را میان آن دو چرخاند.
«تو کی هستی؟»
مرد به خنجر روی زمین اشاره کرد.
«کسی که سالها پیش، پیش از آنکه پدرت بمیرد، میدانست چه اتفاقی قرار است بیفتد.»
امیرارسلان شمشیرش را پایین نیاورد.
«پس چرا نجاتش ندادی؟»
مرد برای نخستین بار سکوت کرد.
چند لحظه بعد گفت:
«چون اگر نجاتش میدادم، تو امروز زنده نبودی.»
این جمله مثل ضربهای ناگهانی در خانه پیچید.
امیرارسلان جلو رفت.
«منظورت چیست؟»
مرد گفت:
«پدرت دشمنانی داشت که فقط دنبال مرگ او نبودند. آنها میخواستند چیزی را پیدا کنند که پدرت پنهان کرده بود... چیزی که تو وارثش هستی.»
مرد آشنا با شنیدن این حرف به سمت او برگشت:
«چه چیزی؟»
مرد جواب نداد.
در عوض، دست داخل ردای خود برد و نامهای کوچک بیرون آورد.
مهر روی نامه شکسته بود؛
اما نشانی که باقی مانده بود، همان نشان انگشتر بود.
امیرارسلان با تردید نامه را گرفت.
«این را پدرت برای سامر نوشته بود.»
چشمان امیرارسلان روی نام سامر ثابت ماند.
نامه را باز کرد.
تنها یک جمله در آن نوشته شده بود:
«اگر روزی امیرارسلان به خانه بازگشت، به او بگو که سامر خائن نبود.»
امیرارسلان نفسش را حبس کرد.
تمام این سالها، نام سامر برایش معنای خیانت داشت؛
اما حالا، نخستین بار کسی آمده بود تا همهچیز را برعکس کند.
مرد گفت:
«و اگر میخواهی بدانی سامر چه کسی بود... باید قبل از طلوع خورشید به جایی بروی که پدرت آخرین بار او را دید.»
امیرارسلان پرسید:
«کجا؟»
مرد به سمت پنجره برگشت.
«آرامگاه پادشاه.»
🌑 اما پیش از آنکه امیرارسلان چیزی بپرسد، صدای اسبهایی از بیرون خانه بلند شد
کسی آنها را پیدا کرده بود.
ادامه دارد 🩵
@intUitiOOn | #Rad
2 839
📖 #در_سایه_شاهنامه | قسمت سیوششم
⚔️ آخرین رویارویی
دو اسب با تمام نیرو به سوی یکدیگر تاختند. گرد و خاک زیر سمها بلند شد و صدای برخورد سلاحها میان غرش سپاه گم شد.
رستم نخستین ضربه را فرود آورد؛ پهلوان تورانی سپر را بالا کشید، اما نیروی ضربه او را چند گام عقب راند. شمشیرش را چرخاند و این بار مستقیم به سوی سینهٔ رستم حمله کرد.
تهمتن خود را کنار کشید.
تیغ از کنار زرهش گذشت.
لحظهای هر دو روبهروی هم ایستادند؛
نه سپاهی دیده میشد و نه صدای کوسها شنیده میشد.
فقط دو مرد بودند و میدانِ میانشان.
رستم ناگهان رکاب کشید و خود را به حریف رساند. دستش به گرز رفت و آن را چنان فرود آورد که پهلوان تورانی تعادلش را از دست داد و از اسب بر زمین افتاد.
فردوسی در وصف چنین یورشهایی میگوید:
«سوی رخنهٔ دژ نهادند روی
بیامد دمان رستم کینهجوی»
پهلوان تورانی هنوز زنده بود. دستش را به خاک گرفت و خواست دوباره برخیزد؛ اما رستم پیش از آنکه مجال پیدا کند، بر بالای سرش ایستاد.
شمشیر در دست مرد لرزید.
برای یک دم، نگاهش به چشمان رستم افتاد؛
و فهمید که دیگر راهی برای بازگشت نیست.
رستم گرز را بالا برد.
اما این بار، ضربهای در کار نبود.
مرد شمشیر را از دست انداخت و با آخرین توان، خود را کنار کشید. گرز رستم بر خاک فرود آمد و زمین زیر پایشان لرزید.
همان لحظه، فریاد از میان سپاه ایران برخاست.
صف تورانیان شکافته شده بود.
رستم سر بلند کرد و دید که جنگ دیگر در آن نقطه متوقف نخواهد شد. پشت سر او، ایرانیان از شکاف ایجادشده گذشته بودند و به سوی صفوف دشمن پیش میرفتند.
صدای کوسها دوباره بلند شد؛
و میدان، بار دیگر در آتش جنگ فرو رفت.
فردوسی چه خوب این دگرگونی میدان را تصویر میکند:
«وز آن پس برآمد ز لشکر خروش
زمین و زمان شد پر از جنگ و جوش»
رستم برای آخرین بار به پهلوان تورانی نگاه کرد.
او هنوز نمیدانست این مرد زنده خواهد ماند یا نه؛
اما میدانست یک چیز تغییر کرده است:
راهی که تا اینجا با یک نبرد آغاز شده بود، حالا میتوانست سرنوشت یک سپاه را تغییر دهد.
و در آن سوی میدان، تورانیان تازه فهمیده بودند که حضور رستم در این جنگ، چیزی فراتر از آمدن یک پهلوان بود
او آمده بود تا ورق میدان را برگرداند.
ادامه دارد 🩵
@intUitiOOn | #Rad
2 839
🕊️ #نامداران_ایران | محمدرضا قاسمزاده
بعضی صداها را نمیشود فقط شنید؛
باید دردشان را فهمید.
صدای پدری که میان آن همه نام، دنبال نام پسر خودش میگردد و با بغض میپرسد:
«اسم پسر من رو چرا نمیخونید؟»
محمدرضا قاسمزاده، ۲۲ ساله بود؛ جوانی از مهرشهر کرج که در ۱۸ دی ۲۵۸۴ شاهنشاهی، در جریان اعتراضات، با اصابت دو گلوله جانش را از دست داد.
اما برای پدرش، ماجرا فقط از دست دادن یک فرزند نبود؛
انگار هر بار که نامها خوانده میشدند و نام محمدرضا میانشان نبود، دوباره همان لحظه را زندگی میکرد.
گاهی غم آنقدر بزرگ است که آدم دیگر نمیتواند دربارهاش حرف بزند؛
فقط یک جمله از میان بغضش بیرون میآید:
«اسم پسر من رو چرا نمیخونید؟»
پدری که شاید فقط میخواست مطمئن شود پسرش، با تمام ۲۲ سال زندگیاش، در سکوت گم نمیشود.
محمدرضا برای ما شاید فقط یک نام در میان نامهای بسیار باشد؛
اما برای یک پدر، همان پسری بود که احتمالاً هزار بار صدایش زده بود، برایش نگران شده بود، به آمدنش چشم دوخته بود و برای آیندهاش خیال ساخته بود.
و حالا تنها چیزی که از او میخواهد، شاید همین باشد:
نامش خوانده شود.
محمدرضا قاسمزاده؛
۲۲ ساله،
مهرشهر کرج،
۱۸ دی ۲۵۸۴ شاهنشاهی.
این بار نامش را آرام بخوانیم؛
شاید کمی از آن سکوت سنگینی که روی صدای پدرش مانده، کنار برود.
جاویدنام.
@intUitiOOn | #Rad
