es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

- نیــاک 🕊️

- نیــاک 🕊️

Ir al canal en Telegram

« برای زندگی، برای ایرانم » «صِدای نٓسلی که دنبال حَقیقته | فلسَفه، تاریخ، رَوانشناسی، ایران‌گَرایی » - دانشجو - @intuitioonbot 🦁☀️ -10,April,20

Mostrar más
2 746
Suscriptores
-724 horas
-607 días
+2430 días
Archivo de publicaciones
🧠 روان انسان| با کسی که دچار حملهٔ پنیک شده، چگونه رفتار نکنیم؟ #روان_آدمی وقتی کسی دچار حملهٔ پنیک می‌شود، ممکن است تپش قلب، تنگی نفس، سرگیجه و ترس شدیدی را تجربه کند. در چنین لحظه‌ای، رفتار ما می‌تواند به آرامش او کمک کند یا ترسش را بیشتر کند. ۱. ترسش را کوچک نشماریم. نگوییم «چیزی نشده»، «آروم باش دیگه» یا «این‌قدر شلوغش نکن». این جملات ممکن است احساس تنهایی و درماندگی او را بیشتر کنند. ۲. مجبورش نکنیم آرام شود. برای نفس کشیدن به او فشار نیاوریم، سؤال‌بارانش نکنیم و بدون اجازه لمسش نکنیم. با صدایی آرام کنارش بمانیم و بپرسیم: «چطور می‌تونم کمکت کنم؟» ۳. نصیحت و سرزنش را کنار بگذاریم. جمله‌هایی مثل «باز شروع کردی؟» یا «همه‌اش توی ذهنته» کمکی نمی‌کنند. لحظهٔ حمله، زمان بحث و حل مشکلات گذشته نیست. ۴. علائم جسمی را جدی بگیریم. هر تپش قلب یا تنگی نفسی لزوماً پنیک نیست. اگر علائم شدید، غیرمعمول یا برای فرد تازه هستند، کمک پزشکی بگیریم. @intUitiOOn | #Rad

- 💙
+1
- 💙

🕊 #نامداران_ایران | جاویدنام نگین قدیمی دختری که می‌خواست مراقب پدرش باشد نگین قدیمی، ۲۸ ساله، دانش‌آموختهٔ مهندسی زیست‌فناوری و دختری دوستدار ایران، هنر، نقاشی، شنا و کتاب بود. او به‌واسطهٔ شغل پدرش، در شهرهای گوناگون ایران زندگی کرده بود و آرزوهایی برای آینده داشت؛ آرزوهایی که هنوز فرصت نکرده بود به همه‌شان برسد. ۱۹ دی‌ماه ۲۵۸۴، در جریان اعتراضات شهر شهسوار در مازندران، نگین همراه خانواده‌اش به خیابان رفت. پدرش نگران او بود و از او خواسته بود که نرود؛ اما نگین گفته بود: «می‌آیم که مراقب شما باشم، بابا.» آن روز، با شلیک گلولهٔ جنگی زخمی شد و سرانجام در آغوش پدرش جان باخت. نگین فقط یک نام در میان نام‌های جان‌باختگان نیست؛ انسانی بود با دل‌بستگی‌ها، آرزوها و آینده‌ای که می‌توانست سال‌ها ادامه داشته باشد. شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا همین باشد؛ پدری که نگران مراقبت از دخترش بود، سرانجام او را در آغوش گرفت و نتوانست نجاتش دهد. نام نگین را به یاد می‌سپاریم؛ نه فقط برای چگونگی رفتنش، بلکه برای زندگی‌ای که داشت و آینده‌ای که از او دریغ شد. 🦁🌞 @intUitiOOn | #Rad

- ♥️
+1
- ♥️

🌙 #پژواک_کهن | امیر ارسلان نامدار قسمت بیست‌ودوم | رازِ پشتِ سنگ امیرارسلان لحظه‌ای به مرد سالخورده خیره ماند. نام پدرش و سخن از مرگی رازآلود، ذهنش را آشفته کرده بود؛ اما چیزی در نگاه مرد بود که به او می‌گفت این دیدار، آغاز راهی بی‌بازگشت است. شمشیرش را در نیام گذاشت و گفت: «اگر آنچه می‌گویی راست است، دیگر مرا در تاریکی نگه ندار. سال‌هاست که از گذشته‌ام تنها سایه‌ای در دست دارم. بگو پدرم که بود و چه کسی خونش را بر زمین ریخت؟» پیرمرد پاسخی نداد. چراغ کوچکی از میان جامه‌اش بیرون آورد، آن را افروخت و به راهروی سنگی قدم گذاشت. «پرسش‌هایت را نگه دار، جوان. برخی پاسخ‌ها را باید با چشم دید، نه از زبان دیگران شنید.» امیرارسلان در پی او روان شد. راهرو باریک و نمور بود. دیوارهایش از سنگ‌های کهن ساخته شده بود و بر هر چند گام، نشانی از شیر و خورشید بر سنگ‌ها دیده می‌شد؛ گویی کسانی که این راه را ساخته بودند، می‌خواستند یادگاری از فرمانروایی فراموش‌شده بر جای بگذارند. پس از چندی، به دری آهنین رسیدند. پیرمرد عصایش را بر سنگی کوچک در کنار در فشرد. صدایی از دل دیوار برخاست و در آهسته گشوده شد. درون اتاق، صندوقی سیاه بر سکویی سنگی قرار داشت. بر درِ صندوق، مُهری از فلز سرخ دیده می‌شد؛ همان نشانی که امیرارسلان پیش‌تر بر گردن‌بند پدرش دیده بود. نفسش بند آمد. «این نشان... چگونه به اینجا رسیده؟» پیرمرد گفت: «زیرا پدرت می‌دانست روزی تو بازخواهی گشت. او پیش از مرگش این صندوق را به من سپرد و سوگندم داد تا هنگامی که خودت به اینجا نیامده‌ای، درش را نگشایم.» امیرارسلان دست پیش برد، اما پیرمرد عصایش را میان آن دو گرفت. «شتاب مکن. آنچه در این صندوق است، تنها راز گذشته نیست؛ خطری است که هنوز زنده است.» سپس مُهر را شکست. درون صندوق، نامه‌ای با خطی آشنا، انگشتری زرین و نقشه‌ای از دژی دورافتاده قرار داشت. امیرارسلان نامه را گشود. نخستین سطر را که خواند، رنگ از چهره‌اش پرید: «فرزندم، اگر این نامه به دست تو رسیده است، بدان که آنچه دربارهٔ مرگ من شنیده‌ای، همهٔ حقیقت نیست...» دست‌های امیرارسلان لرزید. نگاهش بر سطرهای بعدی دوید، تا آنکه ناگهان در میان نوشته‌ها به نامی برخورد که هرگز گمان نمی‌کرد روزی در چنین نامه‌ای ببیند. سر بلند کرد و به پیرمرد نگریست. «این نام... چرا پدرم نام او را نوشته است؟» پیرمرد چشم‌هایش را بست؛ گویی سال‌ها انتظار چنین لحظه‌ای را کشیده بود. «زیرا او تنها کسی نیست که از راز تاج‌وتخت آگاه است. او هنوز زنده است، امیرارسلان؛ و اگر بفهمد که تو نامه را خوانده‌ای، پیش از طلوع آفتاب به سراغت خواهد آمد.» در همان دم، صدای کوبیده‌شدن چیزی سنگین بر در آهنین پیچید. چراغ در دست پیرمرد لرزید. از پشت در، صدایی آشنا به گوش رسید: «امیرارسلان... می‌دانم آنجایی. در را باز کن!» امیرارسلان به نامه در دستش نگاه کرد و سپس شمشیرش را بیرون کشید. راز گذشته آشکار شده بود؛ اما اکنون دشمن، درست پشت در ایستاده بود. 🌑 ادامه دارد 🩵 @intUitiOOn | #Rad

📖 #در_سایه_شاهنامه | قسمت شصت‌وچهارم ⚔️ پیام آشتی خاقان چین و پاسخ رستم خاقان چین، چون دید رستم در دل سپاه می‌تازد و پهلوانانش یکی پس از دیگری گرفتار کمند او می‌شوند، از فرجام نبرد به هراس افتاد. از فراز پیل سپید، به میدان نگریست و دریافت که با پهلوانی روبه‌روست که به آسانی از میدان به در نمی‌رود. فردوسی در وصف رستم چنین می‌گوید: «یکی پیل بر پشت کوه بلند ورا نام بد رستم دیو بند» خاقان که راه پیروزی را دشوار دید، نامداری را از میان سپاهیان برگزید؛ کسی که زبان ایرانیان را نیک می‌دانست. او را نزد رستم فرستاد تا پیام آشتی برساند و آتش جنگ را فرو نشاند. به فرستاده گفت که به رستم بگوید از تندی در نبرد دست بردارد؛ چراکه پادشاهان چین و ختلان و دیگر سپاهیان، از خود با رستم کینه‌ای ندارند. به گفتهٔ او، این جنگ به خواست افراسیاب برپا شده و گردآمدن آن همه سپاه، سرانجامی جز زیان برای همگان نداشته است. خاقان در پایان پیامش چنین گفت: «کسی نیست بی‌آز و بی نام و ننگ همان آشتی بهتر آید ز جنگ» فرستاده به سوی رستم آمد؛ زبانش پر از سخن و دلش آکنده از بیم بود. چون به جهان‌پهلوان رسید، گفت: «بدو گفت کای مهتر رزمجوی چو رزمت سرآمد کنون بزم جوی» سپس پیام خاقان را بازگفت و از رستم خواست که چون خاقان از میدان بازگردد، او نیز دست از جنگ بدارد؛ زیرا با کشته‌شدن کاموس، سر بسیاری از جنگاوران چین به باد رفته و دیگر نیازی به ادامهٔ نبرد نیست. اما رستم پاسخ دیگری در دل داشت. او می‌دانست که این سپاه با آهنگ تاراج ایران به میدان آمده و اکنون که کارزار به زیانش پیش رفته، سخن از آشتی می‌گوید. پس با صدایی استوار پاسخ داد: «چنین داد پاسخ که پیلان و تاج بنزدیک من باید و تخت عاج» سپس افزود که خاقان به تاراج ایران چشم دوخته بود؛ پس اکنون که شکست را نزدیک می‌بیند، لابه و گفت‌وگو چه سودی دارد؟ «بتاراج ایران نهادست روی چه باید کنون لابه و گفت‌وگوی» فرستاده که پاسخ رستم را شنید، بار دیگر کوشید او را از ادامهٔ نبرد بازدارد. گفت که روزگار دگرگون است و هیچ‌کس نمی‌داند چه کسی پیروز از میدان بازخواهد گشت؛ شاید بهتر باشد رستم به آنچه به دست آورده بسنده کند و بیش از این خود را به خطر نیندازد. اما رستم، بی‌آنکه از سخنان او بیمی به دل راه دهد، رخش را برانگیخت و چنین گفت: «چو بشنید رستم برانگیخت رخش منم گفت شیراوژن تاج‌بخش تنی زورمند و ببازو کمند چه روز فریبست و هنگام بند چه خاقان چینی کمند مرا چه شیر ژیان دست بند مرا» رستم نه پیام آشتی خاقان را پذیرفت و نه از خواستهٔ خود بازگشت. او آمده بود تا سپاهی را که به مرزهای ایران تاخته بود، درهم بشکند و اکنون نمی‌خواست پیش از پایان کار، میدان را ترک کند. فرستاده با پاسخی که شنیده بود، بازگشت؛ اما خاقان چین هنوز نمی‌دانست که سرنوشتش در همین میدان رقم خواهد خورد. رستم کمند را در دست داشت و رخش آمادهٔ تاختن بود؛ خاقان بر پیل سپید نشسته بود و سپاهش در برابر جهان‌پهلوان از هم گسیخته می‌شد. این بار، سخن از آشتی به میان آمده بود؛ اما آیا خاقان پیش از آنکه کمند رستم بر گردنش افتد، راهی برای رهایی خواهد یافت؟ 🌱 ادامه دارد @intUitiOOn | #Rad

- ☕️
+1
- ☕️

🕊 #نامداران_ایران | جاویدنام جعفر جاویدی؛ ۲۹ سال داشت؛ سنی که آدم هنوز برای سال‌های پیش رو نقشه می‌کشد، برای فردا برنامه می‌ریزد و خیال می‌کند فرصت جبران و ساختن، بسیار است. نامش جعفر جاویدی بود؛ از مشهد، از حوالی بلوار وکیل‌آباد. اما آنچه جعفر را در یاد ما نگه می‌دارد، تنها نام و سن و روز جان‌باختنش نیست؛ کاری‌ست که در واپسین شب زندگی‌اش برای انجامش به خیابان رفت. بر پایهٔ روایتی که در پایگاه «ناراتا» منتشر شده، جعفر شامگاه ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۴، با شنیدن صدای اعتراض مردم و شلیک گلوله‌ها، کوله‌ای از وسایل کمک‌های اولیه برداشت و به سوی بلوار وکیل‌آباد، حوالی هفت‌تیر، رفت؛ نه برای جنگیدن، بلکه برای کمک به زخمی‌ها. او پیش‌تر نیز در اعتراضات سال ۱۴۰۱ بازداشت شده بود و بنا بر همین روایت، روزهای سختی را پشت سر گذاشته بود. با این همه، در دی‌ماه ۱۴۰۴ دوباره به خیابان رفت؛ این بار با وسایلی برای کمک‌رسانی. تصور کنید؛ در شبی که صدای گلوله بلند است و مردم برای نجات جان خود می‌دوند، کسی کولهٔ کمک‌های اولیه‌اش را برمی‌دارد و به سوی زخمی‌ها می‌رود. شاید جعفر می‌دانست که آن شب خطرناک است؛ شاید خاطرهٔ روزهای پیشین هنوز با او بود. اما در آن لحظه، انسانی زخمی و نیازمند کمک، از ترس خودش مهم‌تر شده بود. بر پایهٔ همان روایت، حوالی ساعت ۹ شب و در نزدیکی کلانتری هفت‌تیر، هنگام کمک به مجروحان، گلوله‌ای به پهلوی چپ او اصابت کرد. او برای دقایقی هوشیار بود و با وجود جراحت، می‌کوشید به کمک‌رسانی ادامه دهد. و اینجا باید مکث کرد. جعفر جاویدی تنها ۲۹ سال داشت. زندگی‌اش می‌توانست ادامه پیدا کند؛ می‌توانست سال‌های دیگری را ببیند، بخندد، دوست بدارد و روزهای دیگری بسازد. اما نام او به فهرست جان‌باختگان مشهد در ۱۸ دی‌ماه پیوست. ما از همهٔ آرزوهای جعفر خبر نداریم و نمی‌خواهیم برای زندگی‌اش داستانی بسازیم که نمی‌شناسیم؛ اما همین اندازه می‌دانیم که در آن شب، به جای آنکه از زخمی‌ها فاصله بگیرد، به سویشان رفت. گاهی نام یک انسان را نه با آنچه درباره‌اش گفته‌اند، بلکه با کاری که در دشوارترین لحظه انجام داده است، به یاد می‌سپاریم. جعفر جاویدی؛ ۲۹ساله، اهل مشهد، و مردی که بنا بر روایت منتشرشده، با کوله‌ای از وسایل کمک‌های اولیه به یاری زخمی‌ها رفت. باشد که نامش در میان انبوه نام‌ها گم نشود؛ و یادمان بماند که در تاریک‌ترین شب‌ها نیز، کسانی هستند که به سوی انسانِ زخمی قدم برمی‌دارند. 🦁☀️ @intUitiOOn | #Rad

🏛️ #نشان_نیاکان | سه‌گنبد ارومیه؛ یادگاری از دل سده‌ها سه‌گنبد، برجی آرامگاهی در جنوب‌شرقی ارومیه است که ساخت آن را به سدهٔ
+1
🏛️ #نشان_نیاکان | سه‌گنبد ارومیه؛ یادگاری از دل سده‌ها سه‌گنبد، برجی آرامگاهی در جنوب‌شرقی ارومیه است که ساخت آن را به سدهٔ ششم هجری نسبت می‌دهند. دیوارهای آجری، نقش‌ونگارهای هندسی و کتیبه‌های آن، از هنر و شیوهٔ معماری روزگار گذشته نشان دارند. اما ارزش چنین بناهایی تنها در سال ساخت و شکل دیوارهایشان نیست؛ آن‌ها یادگار روزگاری‌اند که استادکاران، آجر به آجر، چیزی می‌ساختند که قرار بود پس از رفتن خودشان نیز بماند. ارومیه تنها شهری در کنار دریاچه‌ای نامدار نیست؛ شهری‌ست که در کوچه‌ها و بناهایش، نشانه‌هایی از رفت‌وآمد فرمانروایان، مردم، باورها و هنرهای گوناگون به جا مانده است. سه‌گنبد یکی از همان نشانه‌هاست؛ یادآوری اینکه گذشته همیشه در کتاب‌ها پنهان نیست. گاهی کافی‌ست در برابر بنایی کهن بایستیم و به آجرهایی نگاه کنیم که سده‌ها را پشت سر گذاشته‌اند. 🌿 نیاکان ما رفتند، اما نشانه‌هایی از روزگارشان هنوز مانده است؛ نگه‌داشتن این یادگارها، پاسداشت بخشی از داستان سرزمین ماست. @intUitiOOn | #Rad

@intUitiOOn | music 🎵

- 🖤
+1
- 🖤

میدونم خیلیا توسط این حکومت الهی شکنجه شدن، مورد ازار و اذیت و تجاوز قرار گرفتن، اگه خودتون یا کسی از آشناهاتون به هر شکلی درگیر این ظلم بودید چه روانی چه جسمی چه جانی، با ما در میان بزارید.🤍 در میان ما @intUitiOOnBot 📩

🕊 #نامداران_ایران | جاویدنام یاسین الهی جوانی که هنوز هزار رؤیا داشت هجده سال؛ تمام زندگی یاسین الهی در همین چند واژه خلاصه نمی‌شود، اما همین سن کافی‌ست تا بفهمیم چه اندازه از راهش ناتمام ماند. یاسین، جوانی کُرد از روستای آب‌انار، از توابع آبدانان در استان ایلام بود؛ جوانی که برای کار و ساختن آینده‌اش در تهران زندگی می‌کرد. در حسن‌آباد، فروشندهٔ ابزارآلات بود. از سن کم کار می‌کرد و می‌خواست روی پای خودش بایستد. رؤیای ساده‌ای داشت: خریدن یک موتور با پولی که خودش به دست آورده باشد. موتور را دوست داشت؛ از سفر و جاده لذت می‌برد و ورزش نیز بخشی از زندگی‌اش بود. مدتی کشتی کار کرده بود و سپس به بدن‌سازی روی آورده بود. نزدیکانش از او به‌عنوان جوانی مهربان، خوش‌اخلاق و پرانرژی یاد کرده‌اند؛ کسی که لبخند از چهره‌اش دور نمی‌شد. یاسین دو خواهر کوچک‌تر داشت؛ برای خانواده‌اش عزیز بود و هنوز سال‌های بسیاری پیش رویش داشت. اما شامگاه ۱۹ دی‌ماه ۱۴۰۴، در جریان اعتراضات تهران، در فلکهٔ دوم دولت‌آباد هدف گلوله قرار گرفت. بنا بر گزارش سازمان حقوق بشری هانا، گلوله‌ای جنگی به سینه‌اش اصابت کرد و یاسین بر اثر شدت جراحات جان باخت. پیکرش در آرامستان ابن‌بابویه شهر ری به خاک سپرده شد. هجده سال بیشتر نداشت؛ هنوز می‌توانست سال‌ها کار کند، سفر برود، موتور دلخواهش را بخرد، کنار خانواده‌اش بخندد و آرزوهایش را یکی‌یکی به واقعیت بدل کند. اما امروز، به جای شنیدن داستان سفرهایش، از رؤیایی می‌گوییم که ناتمام ماند؛ به جای دیدن فرداهایش، نامش را در میان نام‌های ازدست‌رفته می‌خوانیم. در یادنامه‌ای که از زندگی او منتشر شده، مادرش از مهربانی یاسین گفته است؛ از جوانی که دلش برای گربه‌های کوچه هم می‌سوخت و هنگام غذا خوردن از مادرش می‌خواست بیشتر غذا بریزد، شاید گربه‌ای هم سهمی ببرد. چه اندازه از یک انسان را می‌توان در همین خرده‌رفتارهای ساده شناخت؛ در مهربانی‌ای که نیازی به تماشاچی ندارد، در رؤیایی که با دسترنج خودش می‌خواست به آن برسد و در عشقی که به خانواده‌اش داشت. یاسین الهی، فرزند آب‌انار آبدانان، تنها یک نام در فهرست جان‌باختگان نیست. او جوانی بود با زندگی خودش؛ با خنده‌ها، دلبستگی‌ها و فرداهایی که حق داشت تجربه کند. نامش را به یاد می‌سپاریم؛ از آن رو که هیچ جوانی نباید در گمنامی فراموش شود و هیچ رؤیای ناتمامی نباید از یاد ما برود. 🦁🌞 @intUitiOOn | #Rad

- ❤️
+1
- ❤️

- 🤍
+1
- 🤍

📜 #چامه_پارسی | عطار نیشابوری ما ز خود سوی تو ره می‌سپریم گرچه در خویش گرفتار و اسیریم راه عشق است و در او بیم و امید ما به امید وصالت بگذریم هر که در عشق تو گم شد، زنده شد ما در این وادی به جان می‌نگریم نه بهشت است مرا آرزویی نه ز دوزخ به هراسی بگریم دل اگر خانهٔ مهر تو شود از جهان و هرچه در اوست، بگذریم 🌿 درنگی کوتاه: گاهی رسیدن، در به‌دست‌آوردن نیست؛ در رهاکردن چیزهایی‌ست که ما را از خودمان دور کرده‌اند. عطار از راهی می‌گوید که در آن، آدمی کم‌کم از ترس‌ها و خواسته‌های کوچک خود فراتر می‌رود و معنای تازه‌ای برای زندگی پیدا می‌کند.

🕊 #نامداران_ایران | جاویدنام برهان سیدی | از اینگیجه تا خیابان‌های تهران همهٔ نامداران، نامی آشنا در کتاب‌ها ندارند؛ بعضی از آن‌ها را باید از میان نام‌های کوچک‌مانده در گزارش‌ها پیدا کرد؛ از میان زندگی‌هایی که فرصت نکردیم به‌درستی بشناسیم. برهان سیدی، جوانی کُرد از روستای اینگیجهٔ سلماس بود؛ جوانی که برای کار راهی تهران شده بود. شاید مانند هزاران جوان دیگر، دوری از زادگاه را به جان خریده بود تا با دسترنج خودش زندگی‌اش را بسازد؛ تا سهمی از آینده برای خود داشته باشد. اما روزگار برای او راه دیگری رقم زد. بر پایهٔ گزارش سازمان حقوق بشری هه‌نگاو، برهان در جریان اعتراضات مردمی ۱۸ دی‌ماه ۲۵۸۴ در تهران، با شلیک نیروهای حکومتی جان باخت. از روزگارش، از خانواده‌اش، از آرزوهایی که با خود از اینگیجه به تهران آورده بود، چیز زیادی نمی‌دانیم. نامش در میان گزارش‌ها آمده و همین چند سطر، تنها دریچه‌ای است که فعلاً به زندگی او داریم. اما آیا آدمی باید شناخته‌شده باشد تا شایستهٔ یادآوری شود؟ آیا رنج یک مادر، چشم‌انتظاری یک خانواده و آینده‌ای که از یک جوان گرفته می‌شود، تنها هنگامی ارزش گفتن دارد که هزاران نفر نام او را بشناسند؟ نه. برهان سیدی پیش از آنکه نامش در فهرست جان‌باختگان ثبت شود، انسانی بود با زندگی خودش؛ جوانی که از زادگاهش دور شده بود و حق داشت کار کند، زندگی بسازد و روزی دوباره به خانه بازگردد. ما نمی‌خواهیم برای زندگی او داستانی بسازیم که از آن بی‌خبریم؛ می‌خواهیم همان نامی را که ثبت شده، از یاد نبریم. شاید بزرگداشت یک انسان، از همین‌جا آغاز شود: از اینکه نگذاریم گمنامی، آخرین سرنوشت او باشد. @intUitiOOn | #Rad

- 💙
+1
- 💙

📖 #در_سایه_شاهنامه | قسمت شصت‌وسوم ⚔️ کشتن گهار گهانی و تاختن رستم بر خاقان چین پس از کشته‌شدن ساوه، پهلوانی دیگر به نام گهار گهانی، با درفشی سیاه به میدان آمد. چون کلاه‌خود رستم را دید، خروش برآورد و آهنگ کین‌خواهی کرد: «بدو گفت من کین ترکان چین بخواهم ز سگزی برین دشت کین» اسب برانگیخت و به سوی رستم تاخت؛ اما چون از نزدیک به رستم نگریست، بیم در دلش افتاد و با خود گفت: «بدل گفت پیکار با ژنده پیل چو غوطه است خوردن بدریای نیل گریزی بهنگام با سر بجای به از رزم جستن بنام و برای» پس روی از رستم برتافت و گریزان به سوی قلب سپاه رفت. رستم نیز همچون گردی برخاسته از زمین در پی او تاخت؛ چنان‌که فردوسی می‌گوید: «همی تاخت رستم پس او چو گرد زمین لعل گشت و هوا لاژورد» گهار گهانی که دریافت گریزی از چنگ رستم ندارد، بانگ برآورد و خواست دوباره به جنگ برخیزد؛ اما تهمتن به او مهلت نداد. نیزه‌ای بر کمربندش زد و زرهش را درید: «یکی نیزه زد بر کمربند اوی بدرید خفتان و پیوند اوی بینداختش همچو برگ درخت که بر شاخ او بر زند باد سخت» پهلوان چین بر خاک افتاد و درفش کبودش سرنگون شد؛ گویی هرگز چنین پهلوانی در میدان نبوده است. با دیدن این دلاوری، گودرز و طوس به پیش آمدند و خروش شادی از سپاه ایران برخاست. رستم نیز فرمان داد صد سوار نامدار و زره‌پوش به یاری‌اش بیایند؛ چراکه این بار آهنگ خود خاقان چین کرده بود. سپس رو به ایرانیان کرد و گفت که باید یک‌دل و استوار به میدان بتازند. آنگاه سپاه ایران روی به خاقان نهاد و رستم پیشاپیش همگان، عنان رخش را رها کرد: «تهمتن بپیش اندرون حمله برد عنان را برخش تگاور سپرد» گرد نبرد چنان برخاست که دشت از دیده پنهان شد و از بانگ سواران و برخورد نیزه‌ها، میدان سراسر غوغا گشت: «ز بس گرد کز رزمگه بردمید چنان شد که کس روی هامون ندید» رستم در میان سپاه دشمن خروش برآورد و خاقان چین را به تسلیم فراخواند. گفت که پیل و تخت عاج، تاج و افسر و گنج چین، سزاوار کیخسرو، شاه ایران است؛ پس بهتر آن است که جنگ را رها کنند و دست به بند بسپارند. اما خاقان به جای پذیرفتن سخن رستم، زبان به دشنام گشود و فرمان داد بارانی از تیر بر او ببارند: «یکی تیر باران بکردند سخت چو باد خزان برجهد بر درخت» تیرها آسمان را پوشاندند. گودرز، چون باران تیر را دید، از بیم جان رستم دل‌آشوب شد و رهام را فرمان داد با دویست سوار کماندار به یاری او بشتابد و پشت تهمتن را نگه دارد. رهام به سوی رستم تاخت؛ اما جهان‌پهلوان همچنان در دل سپاه چین می‌جنگید. کمند پیچان را از فتراک گشود و به هر سو که می‌افکند، جنگاوری را از زین می‌ربود و به بند می‌کشید. فردوسی این بخش از نبرد را چنین به تصویر می‌کشد: «بهر سو که خام اندر انداختی زمین از دلیران بپرداختی هرانگه که او مهتری را ز زین ربودی بخم کمند از کمین» رستم در میان انبوه دشمنان پیش می‌رفت؛ خاقان هنوز سر تسلیم فرود نیاورده بود و سرداران چین نیز هر یک در اندیشهٔ راهی برای رهایی از چنگ او بودند. اما تهمتن، که برای پیروزی آمده بود، هنوز کمند در دست داشت و رخش زیر پایش می‌تاخت؛ و نبرد خاقان چین به گره‌گاهی دشوارتر رسیده بود. 🌱 ادامه دارد @intUitiOOn | #Rad

🕊 #نامداران_ایران | کاظم امیدی و علی کریمی؛ دو رفیق، یک سرنوشت بعضی نام‌ها را نمی‌شود جدا از هم به یاد آورد؛ چون آخرین برگ از داستان زندگی‌شان، در کنار یکدیگر نوشته شد. کاظم امیدی، جوان ۲۴سالهٔ اشتهاردی؛ جوانی که تنها یک هفته از مراسم عقدش گذشته بود. هنوز زندگی مشترکش آغاز راه بود؛ هنوز روزهایی بود که می‌توانست در کنار همسرش بسازد، آرزوهایی که می‌توانست دنبال کند و سال‌هایی که می‌توانست زندگی کند. یک هفته؛ تنها هفت روز از آغاز فصلی تازه در زندگی‌اش گذشته بود. اما چه کسی می‌تواند بگوید در دل جوانی که تازه زندگی‌اش را آغاز کرده، چه اندازه آرزو جا گرفته است؟ در کنار نام او، نام علی کریمی ایستاده است؛ دوست کاظم، همراه او در واپسین روز زندگی‌شان. بر پایهٔ گزارش سازمان حقوق بشری هه‌نگاو، این دو دوست در روز ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۴، در جریان اعتراضات اشتهارد، هدف شلیک گلوله قرار گرفتند و جان باختند. در این گزارش آمده است که دو گلوله به بدن کاظم اصابت کرده بود. از زندگی علی، جز آنچه در گزارش‌ها آمده، اطلاعات چندانی در دست نیست؛ اما می‌دانیم که او نیز انسانی با گذشته و آرزوهای خودش بود؛ کسی که نامش سزاوار آن است که در کنار نام دوستش به یاد آورده شود. و این، تمام ماجرا نیست؛ پشت نام کاظم، زندگی مشترکی بود که تازه آغاز شده بود. پشت نام علی، زندگی‌ای بود که فرصت شناختنش را به‌درستی پیدا نکردیم. و میان این دو نام، رفاقتی بود که واپسین روز زندگی‌شان را نیز در کنار هم رقم زد. ما از آنچه می‌توانستند در سال‌های پیش رو باشند، خبر نداریم؛ از خانه‌ای که شاید ساخته می‌شد، از شادی‌هایی که شاید تجربه می‌کردند و از روزهایی که دیگر هرگز از راه نرسیدند. اما می‌توانیم نامشان را نگه داریم. نه به این دلیل که مرگ، پایان داستان آدمی است؛ بلکه چون فراموشی می‌تواند آخرین چیزی باشد که از یک زندگی باقی می‌ماند. باشد که روزی، هیچ جوانی به بهای خواستنِ آینده‌اش، از آینده محروم نشود؛ و هیچ خانواده‌ای، چشم‌به‌راهی را با داغ فرزندش اشتباه نگیرد. یادشان گرامی و نامشان ماندگار. 🦁☀️ @intUitiOOn | #Rad