جهت هفتم
Open in Telegram
«گر شش جهت ات بسته شود باک مدار» مولوی گاهی اینجا می نویسم نرگس فتحعلیان @NarsiF
Show more290
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-230 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
December '24
December '24
+9
in 0 channels
November '24
+10
in 0 channels
Get PRO
October '24
+16
in 0 channels
Get PRO
September '24
+7
in 0 channels
Get PRO
August '24
+114
in 0 channels
Get PRO
July '240
in 0 channels
Get PRO
June '240
in 1 channels
Get PRO
May '240
in 0 channels
Get PRO
April '240
in 0 channels
Get PRO
March '240
in 1 channels
Get PRO
February '240
in 0 channels
Get PRO
January '240
in 0 channels
Get PRO
December '230
in 0 channels
Get PRO
November '230
in 0 channels
Get PRO
October '230
in 0 channels
Get PRO
September '230
in 0 channels
Get PRO
August '230
in 0 channels
Get PRO
July '230
in 0 channels
Get PRO
June '230
in 0 channels
Get PRO
May '230
in 0 channels
Get PRO
April '230
in 0 channels
Get PRO
March '230
in 0 channels
Get PRO
February '230
in 0 channels
Get PRO
January '230
in 0 channels
Get PRO
December '220
in 0 channels
Get PRO
November '220
in 0 channels
Get PRO
October '220
in 0 channels
Get PRO
September '220
in 0 channels
Get PRO
August '220
in 0 channels
Get PRO
July '220
in 0 channels
Get PRO
June '220
in 0 channels
Get PRO
May '220
in 0 channels
Get PRO
April '220
in 0 channels
Get PRO
March '22
+1
in 0 channels
Get PRO
February '220
in 0 channels
Get PRO
January '22
+8
in 0 channels
Get PRO
December '21
+4
in 0 channels
Get PRO
November '21
+7
in 0 channels
Get PRO
October '21
+1
in 0 channels
Get PRO
September '210
in 0 channels
Get PRO
August '21
+1
in 0 channels
Get PRO
July '21
+5
in 0 channels
Get PRO
June '21
+1
in 0 channels
Get PRO
May '21
+206
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 21 December | +2 | |||
| 20 December | 0 | |||
| 19 December | +1 | |||
| 18 December | 0 | |||
| 17 December | 0 | |||
| 16 December | 0 | |||
| 15 December | 0 | |||
| 14 December | 0 | |||
| 13 December | +1 | |||
| 12 December | +1 | |||
| 11 December | 0 | |||
| 10 December | 0 | |||
| 09 December | 0 | |||
| 08 December | +1 | |||
| 07 December | +2 | |||
| 06 December | 0 | |||
| 05 December | 0 | |||
| 04 December | 0 | |||
| 03 December | 0 | |||
| 02 December | +1 | |||
| 01 December | 0 |
Channel Posts
تمدن
من تمدن را این طور می فهمم: تلاش بشر برای کاهش بی رحمی طبیعت. طبیعت اعم از حیات وحش یا طبیعت خودمان. بنابراین اگر انسان ها از ترس بلایای طبیعی و حیات وحش، از زیست گاه های پراکنده غارهایشان گردهم آمدند و شهرها را بناکردند این کار تا وقتی متمدنانه است که در کاهش بی رحمی طبیعت موثر باشد. اما اگر موجب بی رحمی های فی مابین دیگری شود آن وقت متمدنانه نیست و به نوعی بربریت میل می کند، ولو اینکه ظاهرش متمدنانه باشد. تمام تکنولوژی (تکنولوژی به معنای عام، یعنی نه فقط سازه ها و اختراعات فنی، بلکه سیستم های فکری و آیینی و غیره)های ساخت بشر تا وقتی در کاهش بی رحمی طبیعت موثر باشند برایم جزو تمدن محسوب می شوند. اما اگر خودشان به رنجی بدتر منتهی شوند دیگر از دایره تمایل و تمایز و هدف اولیه ی تمدن خارج شده اند. این فهم من است.
| 2 | Chaos Walking!
بارها باید در زندگی مان به این سوال سخت پاسخ دهیم: من کیستم. انگار پیش از آنکه بخواهیم خودمان را توضیح بدهیم یک الکترون هستیم! معلوم نیست موجیم یا ذره! تعین نداریم. هر چه هستیم با خودمان در عبوریم از هستی. آزااد. ناگهان کسی با ابزار آشکارسازی از راه می رسد و می پرسد "تو که ای". حالا باید جواب بدهی. برای اینکه مردم فکر می کنند اگر جواب ندهی "زبان ات را موش خورده است". جواب دادن یک رسم تخطی ناپذیر است. از اولین کلمه ای که برای اولین بار در کودکی به زبان می آوری دیگر ول ات نمی کنند. گور خودت را کنده ای! اولین کلمه را که گفتی همه می فهمند تو می توانی حرف بزنی. و اولین مسیولیتِ حرف زدن آن است که باید "جواب بدهی". اگر آن کودک می دانست که بعد از گفتن اولین کلمه که با شور و شادی و تشویق خلق همراه است، شور و شوقی که لابد ازین است که یک نفر دیگر به جامعه ی جواب دهندگانِ مجبوری اضافه شد! اگر می دانست بعد از آنکه دهانش را به اولین کلمه باز می کند، چقدر باید جواب پس می داد، بعید است که زبان در کام نمی کشید!
به هر حال هر چقدر هم که الکترونی سرگردان باشی، یک روز یک دستگاه آشکارسازی گیرت می اندازد و می پرسد "تو که ای". حالا باید خودت را تعریف کنی. کسی که می پرسد در واقع حقیقتن نمی خواهد بداند "تو که ای". چه اهمیتی دارد! به علاوه او حتا ابزار فهم اش را هم ندارد. در واقع سوال او این نیست که «تو که ای» بلکه این است که "تو اینی یا آن". موجی یا ذره! یک سری طبقه بندی و سوالات دو گزینه ای در ذهنش دارد که پاسخ همه آنها "این" یا "آن" است. این موجودی که می پرسد جز با طبقه بندی چیزی را نمی شناسد. و وای به حالت اگر که خودت هنوز نتوانسته باشی تکلیف برخی "این" و "آن"ها را با خودت مشخص کنی. کارت زار است! در تله ی نفهمیدنِ فهمِ زوری گیر افتاده ای!
*نام فیلمی ست با ایده ای جذاب، که در آن در جامعه ای فرضی، مردها و فقط مردها صدای درون و افکار هم را به وضوح می شنوند و همه تحت تاثیر صدای درونی یک مرد که خود را رئیس قبیله می داند قرار گرفته اند، و به خاطر نشنیدن صدای درونی زن ها -که باعث شده مرموز به نظر برسند- به خاطر نفهمیدنِ آن ها، همه ی زن ها را از دم کشته اند... | 226 |
| 3 | «چنین است شعر»
«روزی اگر دوباره مرا به زندگی بازگرداندی
بگذار سه تاری باشم
در آغوش عاشقی» (زهرا*)
این...این «نظمِ پریشان»... این کلماتِ آتشین و دیوانه وار تو که مرا این گونه از کار و زندگی انداخت به نوشتن این حشو! وسط تلاش های سخت و طاقت فرسای من برای عاقل بودن ام ...و تلاش های شاعرانه ی تو.... لابد همچون تلاش باباطاهرعریان برای یادگیری عروض، که آخرْ آن روح سرگردان، آن روح پرسوز و اشتیاق.. آن وجودی که عقل من داستانش را به هیچ می گیرد اما قلب من از ستایش اش باز نمی ایستد آنکه از بس داستانش عقل را پریشان کرده، بس داستانِ پریشان برایش نوشته اند..آن که خودش ادبیات را بیچاره کرد چه نیازی به عروض و قافیه داشت آخر؟! ..آن که آتشِ دلش برای آب کردن یخ ها کافی بود و خود در یخ ها شب را صبح کرد بی آنکه قلبش یخ ببندد!...او که قلب شاعرش او را از دستگیریِ ادبیات بی نیاز می کرد ..امشب هم باید روح بسیط و مبسوط باباطاهر در کالبد تو حلول کرده باشد بی گمان دوست پریشان من! که چنین شاعری کردی و چنین آرزویی کردی و آنرا نوشتی و جار زدی ...
وسط تلاش های سخت و طاقت فرسای من برای عاقل بودن ام ...این جمله تو می رسد و همه تلاش های مرا نقش بر آب می کند و این روح بی قرار زنجیرهایش را پاره می کند ...آن زنجیرهای چاره ناپذیرِ مدنیت و اجتماع و آن نقاب های یخ آگین که به چهره می زنیم تا قابل فهم و جامعه پذیر به نظر برسیم همه را یک جا بر باد می دهد و قلب عریان خود را می بینم که از این جمله و آرزوی تو مدهوش می شود ...کلمات ات را با صدای تو می شنوند گوش هایم و در دلِ تمام ذرات من حک می شوند ...و ذره ذره های من به پرواز در می آیند و در مجاورتِ جادوی کلمات تو سه تاری می شوند در هزار سالِ بعد که آهنگی پریشان و جاودان را می نوازند......اگر جهان بر مدار عقل بود نباید کلمه های مرا با کلمه های تو آشنا می کرد! ... اکنون بگو این جنون که در من با این جمله ات بیدار شد را چگونه مهار کنم ...
روزگار سخت شده و دل ها دور ...دیر زمانی است که تو را ندیده ام..انگار که غریبه ایم اما...وه که این کلمات تو چه آشناست و بعد از هزار غریبگی باز همین که دست-خط تو می رسد من آنرا باز-می شناسم... مگر چقدر عاشق، چقدر شاعر، دیگر در این بازار دغل باقی مانده...مگرچند دلِ مستعد مانده که به صافی و زلالی تو هنوز بتواند شاعری کند، دوست بدارد و بی هیچ توقع به زندگی و بشریت مهر بورزد...که بتواند این طور حسرتِ دوست داشتن را در دل هر شنونده بیدار کند ...شاعر که می تواند از حسرت و درد جامه ای ببافد به قامت دل...که سردی این روزگار را با آتش دل اش محو کند...که همیشه غصه خودش و جانش و خان و مان اش را هم بگذارد در کشکول دغدغه های روی دوشش و با خودش بکشد...چه می گویم!...شاعر که تنها سلاح اش در برابر خشونتِ جهان، دوست داشتن است ... و در برابر زمختی، لطافت...و در برابر نخراشیدگی، صیقل دادن..و در برابر جماد، آفریدن..و در برابر بی جانی، جان بخشیدن... آن هم از جانِخویش... پیامی برایم می فرستی ...دنباله پیامت را می گیرم و به شعرت می رسم ...و به احترامت از جا بر می خیزم به تمامی... و اشتیاقِ دوانِ گریزپای من می ایستد و کلاه از سر بر می دارد....... با صدایِ مجنونِ تو می خوانم اش دوباره و جنونِ ساری در میان این کلمات به شاهرگِ جانم سرایت می کند...انگار در عبور از سرِ بازار مکاره دنیا می بینمت که ایستاده ای و از دور رسم ازلی و معهودِ دوست داشتن را تازه می کنی و “چنان دوست داشتن ای“ هست در تو.. “«دوست داشتن و مهر ورزیدن» نه آن گونهی حقیرش که صرفن معطوف به کسی یا چیزی ست، بلکه آن گونه ی با شکوه اش که شیوه و رسم راستین زیستن است، چنان دوست داشتن ای“ هست در تو... چنان“ دوست داشتن ای ... “چنان“که «محمود درویش» می گوید: «چنان دوستت دارم که کاش کسی مرا این گونه دوست می داشت»...و از تو ممنونم..از اینکه امشب مرا از خشونت جهان میان لطافتِ کلمات ات پناه دادی...بنویس دختر... باز بنویس...از «تنهایی حلزون ها»...از حسرتِ تارهای سه تار... از تاریکیِ شمع ...از هر آنچه که آن قدر کوچک و ظریف است که نمی بینیم...و قلب هایمان را از ترسِ این ظرافت به رویش بسته ایم...و گمان کرده ایم چیزهای بزرگ اند که مهم اند!..چه گمان باطلی!...بنویس دختر....باز بنویس.....تا روشنایی بنویس.
"و خشونت همه ی سال ها را بدل کردن
به یک نغمه، به یک آوا، به یک راز...
چنین است شعر" (بورخس)
* تقدیم به زهرای عزیز که امروز در اولین اجرایش در تالار وحدت به زیبایی درخشید. بی نیاز از زندگیِ بعدی ;)
و لابد که به قول تو "فقط به هنر می توان تکیه کرد".
(کلیپ لمحه ای از اجرای زیبای امشب است). | 548 |
| 4 | No text... | 410 |
| 5 | "کورسویی ز چراغی رنجور»
فکر میکنم اکنون این بیشترین حد نوری است که میتوانیم داشته باشیم و با همین کیفیت هم. «کورسویی ز چراغی رنجور». که البته خیلی است! خودش خیلی است. ما امیدواری را یاد گرفتیم. ما که زمانی در شرایطی به مراتب کمبدتر از این امیدمان را بر باد میدادیم یاد گرفتیم کورسویی ز چراغی رنجور را نگه داریم. کاش میشد این سیر تاریخی را نوشت. این شاید مهمترین چیزی ست که ما میتوانیم برای آنان که نیستند، که خواهند آمد، باقی بگذاریم، مهمترین هدیه به آیندگان. این که چطور و چگونه این قدر پیشرفتیم که یاد بگیریم آن کورسو را در وزش باد و باران و طوفان گوشهای از قلبمان نگه داریم و کمترینها را نیز قدربدانیم. بدانیم که جهان چیزی به ما بدهکار نیست و قرار نیست چکهای سفیدی که در کودکیِ باورمان برای خودمان در تخیل کشیدهایم را نقد کند. چقدر بزرگ شدیم تا بدانیم که در نهایت ما مورچگانی هستیم که مسافتهای بسیاری را که در دیوار زندگی میپیماییم در میان گسترهی زمان هیچ نیست. و با این همه همین هیچ خیلی مهم است. که با این همه همین هیچ را باید بپیماییم و خسته نشویم. تاریخ سرانجامْ، مسیر همین مورچگان است... | 362 |
| 6 | "دریغا عشق!
بی آبرویا!
که چار سکه ی مسین در کف
چهره به آستین قبای ژنده می پوشد
و در هیاهوی بازار
با زخم خون چکانش در دل
از دیده ها
گم می شود"
حسین منزوی | 211 |
| 7 | راننده اسنپ ام را دعوت کردم کافه! دختری بود شش هفت سال کوچکتر از خودم. پزشک بود. گفت هربار موقع برگشت از مطب اسنپ هم سوار می کند تا بتواند قرض و قوله ها را بدهد. خودش سر صحبت را باز کرد اول. گفت خیلی خوشحال شده که دیده مسافر خانم است. گفتم من هم از دیدن اینکه راننده خانم است همین قدر خوشحال شدم. بعد از توی آینه به هم لبخند زدیم. وقتی در مقصد ترمز کرد آن قدر گرم گرفته بودیم که پرسیدم وقت یک کافه را دارد. گفتم یک کافی شاپ همین نزدیکی ها تازه باز شده. استقبال کرد. رفتیم و نشستیم به درد و دل. انگار که دو دوست قدیمی. از مهاجرت دوستانمان گفتیم که چطور اکثر دوستانی که می شناختیم رفتند و تنها شدیم. برایم شمرد که "اگر همین الان عروسی ام باشد، یا اصلن بیفتم بمیرم، بیست نفر آشنا دارم فقط که بیایند توی مراسمم یا سر تابوت ام را بگیرند" و با بی خیالی ِ "آبی که ریخته، دیگر ریخته" خندید. خنده تلخی بود. گفت می بینی! از حاصل یک عمر زندگی توی این شهر مانده بیست نفر آدم. گفتمش بیست و یک نفر. ذوق کرد و تلخیِ خنده اش رفت. | 322 |
| 8 | Summer Rain.mp3 | 338 |
| 9 | And this (above) significant gender difference in this context, which of course I suspect, specially because men, even the high IQ ones, may not be completely aware of their own feelings! :))
And another very impressive result in between: “no significant difference was found between the average emotional loneliness score for individuals in a relationship compared to individuals not in a relationship”!
پ.ن. اینجوری! | 406 |
| 10 | Positive correlation between high intelligence and isolation?
به این موضوع علاقه مند شدم، کنجکاو شدم بدونم آیا تحقیقی در این مورد وجود داره، جستجو کردم و بخشی از نتیجه:
“Results: The high IQ sample was found to be more lonely than the general Dutch population.” (Marinke de Vries, 2017)
“A recent study by Dubbelden (2015) has shown that people with a high IQ often do not have the quantity of friendships they desire. In addition, other studies have shown that individuals with a high IQ neither have the quality of friendships they desire (Barber & Mueller, 2011; Gerven, 2009). Although this preliminary evidence suggests that high IQ individuals experience more loneliness, little is known about factors contributing to experience of loneliness in this particular population.”
Plus that, even “Those with high IQ had higher risk for psychological disorders and diseases.” | 303 |
| 11 | ضعف عضلات عقلانیت در جامعه
گمان می کنم همان طور که استفاده نکردن از عضلات بدن آنها را تحلیل می بَرَد و ضعیف می کند، به کارنبردن عقل نیز عضلات عقلانیت را تضعیف می کند. حالا، در جامعه ای که روش و منش اش به هیچ وجه عقلانیت و نقد نیست، هر چند وقت یکبار انتظار می رود این عضلات کاملن تحلیل رفته ی اجتماعی در زمان نیاز به صحنه بیایند و بندبازی کنند! | 298 |
| 12 | و باز هم درباره Phantom Thread
(تا این فیلم را به طور کامل برایتان اسپویل نکنم ول کن نیستم!)
یک صحنه از فیلم هست که اسمش را می گذارم "دعوت به جشن زندگی". صحنه ای که موقع تماشای فیلم زیاد به نظرم جالب نیامد اما یک گوشه ذهنم ماند و کم کم خیس خورد و حالا خوب حل شده و می خواهم ازش بنویسم!
آلما به ریندولدز می گوید که می خواهد با او به جشن کریسمس در میان مردم برود. ریندولز همان طور که انتظارش را داریم نمی پذیرد و مقاومت می کند. آلما می گوید که به تنهایی می رود. و به تنهایی می رود.
جشن کریسمسِ خیس خورده در ذهنم، مانند هر جشنی، برایم کنایه ای از جشن زندگی ست. آلما می داند جشن زندگی کوتاه است. زندگی یک دعوتِ موزون یا ناموزونِ کوتاه است. موزون یا ناموزون اش است فقط، که به خودت بستگی دارد. کوتاهی اش نه. آلما می خواهد به این دعوت کوتاه، به شکلی موزون، آری بگوید. برای آلما کمتر از دست افشانی، در این میهمانیِ مهمان کش، جایز نیست. آلما قربانی تراژدی زندگی نمی شود. آلما..آلما...آلما...که به قول اخوان ثالث"دوستان و دشمنان را خوب" می شناسد: "زندگی را دوست می دارد مرگ را دشمن"، می خواهد در جشن کوتاه زندگی شرکت کند، با ریندولز یا بی ریندولز. اگر ریندولز این کوتاهی را قدر نمی داند و می خواهد این زمان کوتاه را عبوس و اخمو کنج اتاقش به عزلت بگذراند به خودش مربوط است. کودک درون آلما هم مثل زندگی، کودک درون ریندولز را به جشن می خوانَد و کودک اخموی ریندولز همچنان زندگی، این دعوت را هم به سردی می گیرد. کودک آلما دست این کودک اخمو را رها می کند و به خیابان می رود، جشن کوتاه تر از این حرف هاست. ریندولز هم گوشه اتاق دوام نمی آوَرَد و سرانجام به دنبال آلما می رود. او را وسط جشن، فارغ از غوغای جهان، در حال پایکوبی می یابد. کودکِ فرمانروا، دست کودک رهای آلما را می گیرد و کشان کشان به سمت خانه می برد. خانه ای که همان جاییست که در آن دعوت زندگی با رویی گشاده روبرو نیست و در گذر زمان، خاموش و بی پاسخ مانده است.
به هر حال اگر از آن طرف نگاه کنیم، دست کم کودک آلما، کودک ریندولز را هم برای لحظاتی به دنبال خود وسط جشن زندگی کشانده است! | 323 |
| 13 | گاد دم ایت
(اپیزود دوم)
روبرویم نشسته است و حس می کنم هر جمله ای را که می گوید خواستگاهش را در ذهن و روانش می فهمم. نه اینکه می شنوم، بلکه تک تک کلمات، ریشه ی کلمات را در تجربیاتش، اینکه چرا این کلمات را انتخاب می کند، مکث های بین کلماتش، میمیک چهره اش، همه را درک می کنم. انگار که نورون های مغزم به نورون های مغزش متصل شده باشند. آنچه دارد اتفاق می افتد شنیدن نیست. بلکه چیزی بسیار عجیب و ترسناک است. ترسناک چون پیش ازین تجربه اش نکرده ام. حتما باید یک جور خطای شناختی باشد. بله حتما دارد یک خطای شناختی جدید توی ذهنم اتفاق می افتد. ولی این دیگر چه جور خطای شناختی ای ست. حس تهوع دارم از تجربه ای ناشناخته. انگار بخشی از فردیت ام دارد مثل مومِ شمع آب می شود در او. انگار بخشی از فردیت اش دارد توی تک تک اتصالات سیناپتیک نورون هایم نفوذ می کند. هم می شنوم، هم درک می کنم، هم می دانم چه می گوید و می خواهد بگوید. جوری که از جایی به بعد دیگر لازم نیست حرف بزند. می توانم کلماتش را تکمیل کنم. می توانم به جای او حرف بزنم. می تواند حرف نزند. درواقع حرف بزند یا نزند فرقی نمی کند. برای آناتی سیمین دوبرواری حس می کنم تنها نیستم، نه به این معنا که کسی هست، یا وجود یا موجودی در پیرامون من هست، بلکه به این معنا که در خودم، در ادراکم، در ادراکش، تنها نیستم. چه حس شعف عجیبی ست. از آن حس ها که بخشی از مغزت، یا شاید سیستم دفاعی ت آلارم می دهد که "واقعی نیست، حتمن یک خطای شناختی ست یا داری خواب می بینی، مطمین باش نمی تواند واقعیت داشته باشد، پس خر نشو". شاید همان بخشی که می کوشد فردیت ما را حفظ کند و می داند که ویران شدن دیوارهای تنهایی لذت شیرینی ست که بهایش از دست دادن لذت شیرین تنهایی و فردیت است. بله حق با آن قسمت است، حتما یک خطای شناختی ست. گاد دم ایت! واقعیت هیچ وقت نمی تواند چنین باشد. ولی کاش این خطای شناختی ادامه یابد یا اگر خوابم دیگر هرگز بیدار نشوم. لعنت به این آلارم ساعتِ وقت نشناس!... | 269 |
| 14 | لبخند آهنین
(اپیزود اول)
خونسرد آن طرف میز روبرویم نشسته بود. با لبخندی شبیه لبخند خدایان یونان باستان به بندگانشان. و من این طرف میز با چهره ای آرام و خونسرد نشسته بودم. با لبخندی که لبخند آن خدایان را بازتاب می داد، خونسرد و بی نیاز. مثل تنهایی مطلق، روشنایی مطلق، یا تاریکی مطلق، یا.. چه فرقی می کرد! به هر حال، هر چیزی که مطلق بود و بی اعتنا به تغییر و رنج و سلاخی طبیعت، با مجانبی کامل تا بی نهایت امتداد می یافت. انگار نه مرگ در کمین او بود، نه زمان، نه فنا، نه نابودی و نه هیچ رنج و آشوبی.
هر دو به هم با خونسردی و بی نیازی تمام می نگریستیم و سعی می کردیم لبخندمان را عمیق تر بزنیم. جوری که دیگریِ روبرویمان ایمان یابد، قطعا بود و نبودش برایمان یکیست و در جبروت و شکوه بی نیازی مان هیچ تاثیری ندارد.
اما در درون من روحی تشنه و نیازمند بود که با تمام وجود دلش می خواست در روح او چنگ بزند و پناه گیرد. روحی که انگار پشت سرش پرتگاهی عمیق می دید و تنها اگر می توانست در او بیاویزد نجات می یافت. روحی که اگر قدری گوش تیز می کردی شاید می توانستی صدای تمنایش را بشنوی و دست های نیازش را ببینی و زمزمه خاموشش را دریابی. روحی مشتاق و پر نیاز که می کوشیدم گوشه های بیرون زده اش از تن ام را به خوبی زیر پوشش آن لبخند آهنین، ان کلاه-خودِ پر هیبت، پنهان کنم. روحی که می کوشید با حرارت شوق و نیاز، لبخند آهنین ام را ذوب کند و نمی گذاشتم.
آیا پشت لبخند آهنین او نیز روحی نیازمند فریاد می زد، پناه می جست و کمک می خواست. این چیزی بود که هرگز نفهمیدم. | 353 |
| 15 | «صد هزاران بار ببریدم امید
از که؟ از شمس! این شما باور کنید؟!»
در آیین هندو و به زبان سانسکریت وجود همواره به سمت «اگرتَهَ»ی خویش میل میکند. میلی ذاتی به مرکزیتِ وجود. وجود را گریزی از مرکز خویش نیست. مانند دایره که همواره در دستِ نقطهی پرگار است. دور شدن از مرکزیت وجود، از آن آرامشِ پریشان، از بداهت محضِ پیچیده، از آن آشنای غریب، از آنچه که دل میکِشد اما عقل نمیفهمد، یا مصلحتاندیشی و انکار میکند، همیشگی نیست. «وگر به خشم روی صدهزار سال ز من/ به عاقبت به من آیی که منتهات منم». آن افسانهای که دل به خوبی میشناسدش اما عقل بیهوده در آن عیبجویی میکند از یاد بردنی نیست. «بس تو را مشغول میکردم دلا/ یاد آن افسانه کردی عاقبت». چرا که در نهایت، به قول پاسکال «دل دلایلی دارد که عقل به کلی از آنها بی خبر است». | 4 331 |
| 16 | درباره فیلم Phantom Thread (نخ پنهان)
(لو دادن قطعی فیلم، بنابراین اگر این فیلم را ندیده اید، خواندن این متن را توصیه نمی کنم.)
در این فیلم در شخصیت تلخ و اخمو و سختگیر و وسواس-گونِ ریندولدز با مردانگی مسموم ( toxic masculinity)ای روبرو هستیم که مثل زخمی کهنه قابل درمان نیست. ریندولز احتمالن طبق تمام دیدگاه های استاندارد روان شناسی، زیست پذیر و قابل همزیستی به نظر نمی رسد. اما در کمال تعجب، درست وقتی که منتظریم آلما هم او را ترک کند، اما می بینیم آلما با معصومیتی هوشمندانه راهی برای زیستن با او پیدا می کند. راهی بسیار عجیب، نپذیرفتنی، غیر اخلاقی و غیر قابل توصیه، اما کاملن موثر! آلما شخصیت سمی ریندولز را با قارچ های سمی پاسخ می دهد و عجیب اینکه ریندولز نیز این پاسخ را به گرمی می پذیرد! ریندولز مرد بالغی است که درون خودِ تاریک و تنهایش گیر افتاده و تمام ارتباطش را با کودک درون اش از دست داده. تنها راه دردناکی که آلما برای بازگرداندن او به کودکی می یابد خوراندن قارچ های سمی به اوست. آن قارچ های سمی تنها دریچه نجات بخشی است که با از پا در آوردنِ ابر-ریندولزِ هیولاصفت، ریندولز واقعی را قدری از دست خودش آزاد می کند! عجیب اینکه خود ریندولز هم این ریندولز جدید را بیشتر می پسندد و از قارچ های سمی استقبال می کند! مسمومیت و بیماری، او را دوباره کودک می سازد. چون کودکی ضعیف و نیازمند در بسترش می افتد، چون کودکی می ترسد، لبخند می زند، ضعف اش را می پذیرد و از تمارضِ بی پایان اش به قدرتمند بودن دست می کشد. بیماری به او دستاویزی می دهد تا مجبور به کمال نباشد و با نقص ذاتی جهان روبرو شود برای همین به نوعی از آن لذت می برد. در اوج رنج و تهوع و سرگیجه، به رابطه بهتری با خودش می رسد و دوباره پذیرنده، دست یافتنی و مهربان می شود. | 519 |
| 17 | "اگه فقط از یه چیز پشیمون باشم اینه که هرگز نتونستم کاری کنم که تو بدونی چه انسان فوق العاده ای هستی"
از آخرین دیالوگ های شخصیت فیلم "The worst person in the world" پیش از مرگش. | 444 |
| 18 | انیمه، به ویژه سوزومه!
برخی از انیمه های ژاپنی مثل نسیم دلکشی هستند که بر سطح خیال می وزند و روان آدمی را نوازش می کنند. سوزومه هم مثل بیشتر انیمه ها طعمی از کودکی و ناخودآگاه دارد و رویارویی با کودک درون، طعمی که زیر دندان ذهن می ماند. انیمه مانند کودکی بازیگوش که خلاقانه به هیچ قانونی باور ندارد دستت را می کشد و گرچه در ابتدا مقاومت می کنی و اصرار می کنی به ماندن در جهان واقعیت و منطق و عقل که آشناست و می شناسی، اما به آرامی می بردت به رویایی که در آن هر چیزی ممکن است و با این حال همه چیز ممکن نیست. قاعده دارد ولی قواعد خودش را. دیگر تخیل تو در تابعیتِ جهان سنگی واقعیت به سر نمی برَد بلکه با نوازشی آهسته آهسته به پرواز در می آید. مثل پروانه هایی که دوروبر روحِ سنگ شده ی یک مجسمه سنگی را بگیرند و آرام آرام به پرواز در آورند. آیا پروانه ها می توانند یک مجسمه سنگی را به پرواز در آورند؟ بعید است. تقریبا محال است. ولی اگر پروانه ها زیاد باشند چه؟ اگر خیلی به پرواز مصر باشند چه؟ اگر مجسمه، دل کوچکی داشته باشد که از شش جهتش به تنگ آمده باشد چه؟ اگر مجسمه سنگی خیلی از واقعیتِ سنگین اش خسته شده باشد چه؟ | 487 |
| 19 | لطفا اگر نابغه عاطفی هستید خودتان را به زور در چارچوب یک آدم عادی جا نزنید!
ایده اصلی کتاب The course of love (که به نظرم نویسنده باید با تواضع بیشتر حداکثر A course on love می نامیدش!) (ترجمه ترجمان از معرفی کتاب) این است : عشق یک دو ماراتون است نه دوی سرعت و برداشت های رمانتیک از عشق، ازدواج را خراب می کند.
گرچه من هم از شیوه نگارش عامیانه دوباتن خوشم می آید اما این باعث نمی شود که در مورد نگرشش ازش انتقادی نکنم! چرا که گرچه این نگرش که «عشق رمانتیکی وجود ندارد و همه اش همین است که می بینیم» ممکن است به خیلی ها دلداری بدهد و زندگی خیلی ها را از کمالگرایی افراطی در این زمینه نجات دهد اما اگر روی دیگرِ « برداشت های رمانتیک از عشق، رابطه را خراب می کند» این باشد که «رمانتیک زدایی رابطه را درست می کند» نمی توانم با او موافقت کنم!
شاید بتوان پروژه دوباتن را ساده سازی و به نوعی بازاری کردنِ فلسفه دانست. در این زمینه هیچ بعید نیست که به دامی شبیه روان شناسیِ بازاری بیافتد. روان شناسی بازاری را به این شکل تعریف می کنم: یک جامعه نرمالی وجود دارد و همه آن متوسط ها خوبند/سالم اند/ درستند/ قابل فهم اند، و بقیه مشکل دارند. روان درمان گری ای که کاملا آمارمندانه و مقهور آن است. به این معنا که آدم ها طیف نرمالی دارند و کسانی که در بازه نرمال هستند سالمِ روانی هستند و هرکس به هر شکل متفاوت از نرم و عرف جامعه باشد ناسالم است و باید او را نرمال سازی کرد. پروژه ای که اساساً به بخش «متوسط» روان های اجتماعی وزنی بیشتر می دهد و فقط آنها را به رسمیت می شناسد، با این نتیجه ی ناگفتنی و نانوشتنی که: سلامت یعنی متوسط بودن! البته که هر کار بازارپسندی لازمه اش همین است. به یک دلیل ساده: چون آنها بیشتر هستند. و این یعنی پولِ بیشتر.
ولی به همان شکل که نرمال سازیِ روان آدم ها کار درستی نیست و حتی می تواند بسیار خطرناک باشد نرمال سازیِ عواطف هم از نظر من کاری بازاری و ناپسند است. شبیه این است که «دانشمندِ عادی»ِ کوهن را معیار جامعه علمی قرار بدهیم و از بقیه دانشمندان بخواهیم خودشان را به آن «سطح» (ِاستاندارد تختِ پروکروستس) برسانند یا از جامعه علمی استعفا دهند! این کاری است که دوباتن درباره ی عشق و روابط رومانتیک می کند. یعنی به نوعی "نبوغ عاطفی" و رابطه رمانتیک را منکر می شود یا مخرب می داند چون نود درصد مردم اگر دنبالش بروند مغموم می شوند که البته این درست است (که مغموم می شوند) اما اگر نود درصد مردم رابطه معمولی دارند که به نوعی زندگی شان را می چرخاند و اگر رابطه هایی که من می شناسم نبوغ امیز نیست و شاید یک درصد رابطه عاطفی نبوغ امیز وجود داشته باشد، این دلیل نمی شود که من منکر وجودش یا اهمیت و نقش اش باشم.
دقت کنیم که در علم هم درواقع پیشروان، همان نوابغ و دانشمندان غیرعادی هستند و یک جورهایی سرلوحه هستند همان طور که در رابطه عاطفی هم نوابغ عاطفی مثل شکسپیر و نظامی و گوته و غیره الهام بخش اند و بدون آنها حتی همان جامعه نرمال نیز هیچ سرلوحه ای برای روابط عاطفی شان ندارند.
مثلا گوته از شن ریزه های کاغذ معشوقش گله می کند. یک چنین ظرافتی لابد از نظر یک روان شناس عادی-اگر نام و آوازه گوته را به او نگوییم- نشانه اختلال روانی ست! و البته اعصاب مرا هم خورد می کند! ولی منکر ظرافت و الهام بخشی چنین طبعی نمی شوم. | 486 |
| 20 | عصبانیت من از طبع آزاد گوته!!!
"بله!/ شارلوتِ عزیز، هر چه امر شماست روی چشم.
در سفارش دادن کوتاهی نکنید؛ فقط یک خواهش...
مُرکّب قلمتان را با شندانه خشک نکنید.
امروز بوسهای بر نامهی شما زدم، شن زیر دندانم آمد"
نمی دانم خواندن این جملات گوته در شما چه احساسی ایجاد می کند. اما من امروز وسط تماس های کاری و هزار گرفتاری از خواندن این جملات گوته به غایت عصبانی شدم! البته نمی دانم شاید اگر شب هنگام این جملات به دستم می رسید احساس دیگری داشتم. ولی به هر حال الان روز هنگام! است! و من آنقدر لجم گرفته که کار و بارم را به کلی ول کرده ام و آمده ام نشسته ام این متن را بنویسم که دق و دلی ام را خالی کرده باشم!!!
واقعا که چندش آور است! تصور کسی که این همه فارغ دلانه می تواند مهر بورزد و آن قدر اعصابش راحت است و بی غم و غصه است که می تواند جام اندوه و درگیری و دیگر هیجاناتِ عاطفی مهرورزیدن را به تمامی سر بکشد آن قدر حسرت برانگیز است که لج آدم را در می آورد! آخر یک آدم چقدر می توانسته فارغ-دل باشد که به شن ریزه های روی کاغذ پاره ی نامه معشوقش هم ملتفت بشود! اَییییی! چِندش! حتی تصور اینکه چنین فردی با این قریحه ی آزاد چه ظرافت ها و ریزه کاری هایی را در انسان می توانسته ببیند و چه شن ریزه هایی را که در خلق و خو و طبع می توانسته تشخیص بدهد حال آدم را بد می کند! تصور اینکه این آدم می تواند با این طبع آزاد از هفت دولت چقدر سطح روابط انسانی و عاطفیِ دوست داشتن را ارتقا ببخشد...وااااای...
پ.ن. :)))) | 358 |
